نوش دارو پس از مرگ سهراب...

زندگی چیز عجیبی است برایم بی تو...

و چه دنیای غریبی است برایم بی تو...

گوش کن درد دلم را و ببین این همه قرص

نوش داروی طبیبی است برایم بی تو!!!

ف.ا.ف

روز های بی خبری...

چگونه سر کنم این روز های بی خبری را
میان این همه دیوار رنج در به دری را

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش
پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

برای دیدن تو سال ها روزه گرفتم
چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده
وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافیست
اگر رها کند این روزگار فتنه گری را
ناصر حامدی

شب یلدا


چه شود اوج پریشانیمان جا بخوریم
بین یک عالمه شب صاف به یلدا بخوریم

میشود خوبترین قسمت دنیا با تو
گر که توفیق شود یک شب یلدا باتو

با تو ای خوبترین خاطره ی رویایی
ای که عمر تو الهی بشود یلدایی

میشوی از همه ی شهر تماشایی تر
گر شود عشق تو از عمر تو یلدایی تر

حیف شد نیستی امشب شب خاموشیها
کوه غم آمده پیشم به هم آغوشیها

نیستی شمع شب تار مرا فوت کنی
بدرخشی همه را واله ومبهوت کنی

بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟
تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟

0000000

شب یلدا هر چقدم که طول بکشه وقتی عشقت پیشت نباشه نه اینکه دیر بگذره اصلا نمیگذره...

کاش واسش کار پیش نمی اومد امشب کنارم بود...هرجام ک باشه میدونه ک چقدر دوسش دارم ایشالله سایش همیشه بالا سرم باشه نمی دونین ک چقدر آقاس!!!!

دل!


دل برای بستن است، یا برای کندن است؟
دل دلیل خلقتش، لحظه‌ی شکستن است

چشم‌ها چه دلفریب، کوزه‌ها چه بی‌پناه
بند یک اشاره است، هر ترک که بر تن است

‌ روزهای گنگ و لال، خون واژه‌ها حلال
شب شکوفه می‌زند، واژه‌ای که الکن است

بغض، شیشه‌ای‌ترین حس بی‌قراری است  
اشک، قطره‌ای سبک، سرد مثل آهن است

در غروب آفتاب، ساحلی به گل نشست
سرنوشت موج‌ها، رفتن است، رفتن است 

علی محمدی

شکست!

تمام زندگی ام یک دروغ مسخره است

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست

کسی که باعث تکرار درد هایم بود

دوباره آمد و بال پریدنم را بست

به خاطر تو به بختم لگد زدم تنها

به خاطر تو عزیزم بگو که یادت هست

به پای عشق تو تا آخرش نشستم نه

نگو که می روی و می دهم تو را از دست

تمام زندگی شاعری که مسخره است: 

شکست پشت شکست و شکست پشت شکست!


حمیده سادات امینی مجاهد



نام مستعار

به پای خویش نخواهی که پای دار بیایم

مگر که صبر کنی با خودم کنار بیایم

به من به دیده ی یک شمع نیم سوخته منگر

به این امید که شاید شبی به کار بیایم

عنان ریشه ی خود را به بادها نسپردم

به خود اجازه ندادم ضعیف ، بار بیایم

مرا نسیم به نام ای گل شکفته ! که باید

به پیشواز تو با نام مستعار بیایم

چگونه چون غزلی در صحیفه تو بگنجم؟

چگونه گوشه ی کاغذ به اختصار بیایم؟
سيد مهدی موسوی

خواب بیداری!


قرص خوردم ... که خواب می دیدم

خواب دیدم هنوز بیدارم 

دست آخر گرفت در آغوش 

گردنم را طناب افکارم

 

توی خون خودم شنا کردم 

توی خون خودم فریز شدم

توی کابوس کوسه ماهی ها 

زیر ساطور ریز ریز شدم

 

میز تشریح زندگی من را 

تکه تکه به مرگ تجزیه کرد 

تیغ روی تنم ترانه نوشت 

قطعه قطعه که خواندمش با درد

 

بین خواب و جنون و بیداری 

مشت من خورد قاب عکست را 

تا دم صبح گریه می خواندم 

نامه های که کرده فکست را

 

روی تخت نرفتنت بنزین

_ ریخت... کبریت ها زبانه گرفت

دست بردم گلوله اول 

توی مغزم تو را نشانه گرفت 

 

فکر کردم که خواب می بینم 

خواب دیدم هنوز بیدارم

دست آخر گرفت در آغوش 

گردنم را طناب افکارم

 

میثم داودی 

 

یلدای تلخ!!!

برخلاف رسم همیشگی آشنا می خواد این بار به جای شعر چند جمله بنویسه:

فقط می تونم بگم بدجور دلم گرفته!

کاش یه بیابون پیدا می کردم و تا آخرین نفس داد می زدم ؛ خداااااااااااااااااا خیلی جات پیشم خالیه خیلی...

توو بلند ترین شب سال با این که از هر سال بیشتر دور و برم شلوغ بود ولی تنها ترین شب یلدای عمرمو تجربه کردم!

چقدر سخته تنهایی و چقدر دردناکه این طولانی شدن شب؛شبی که شلوغ ترین تنهایی عمرمو توش سپری کردم!

یک شبه مرد شدی...

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

بگو شبیه که هستم پدر؟؟؟

تمام درد دلت را که از سفر گفتی
گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم
تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند
صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی
نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت کن
بگو شبیه که هستم،پدر اگر گفتی؟

فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد
شما به غیر کلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد
مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتی

حامد خاکی


حس قشنگ...

سلام عشق قدیمی سلام آقای...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای-

شما شبی بگذارم اگرچه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای-

غریب و کوچک من... نه! نمی شود یکبار

کمی مماس شود بال من و پر های...؟!

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دور تر ازمن ، درست بالای

که...نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را

چقدر گریه کنم هی تمام شب های...

نمی شود به شما گفت «دوس...»من آخر

بگو چه کار کنم تا کمی دلت جای...

فاطمه حق وردیان

دوستت دارم...

چنان آشفته ام کردی که ابراهیم بت ها را

به حدی دوستت دارم که دنیا دوست دنیا را

جهان را با تو تنها می شود چندی تحمل کرد

الهی ،بی تو چشمانم نبیند صبح فردا را

جهان زندان دلبازی است، دلتنگی به من می گفت

که ماهی ها نمی خواهند حتی تنگ دریا را

برایم سیب و آرامش بخر با لحن ازمیری 

که من امروز بی رحمانه "ناظم حکمت"م،سارا!

کسی در چشم هایم زیر لب انجیل می خواند

و رحمت می فرستد مردگان ،حتی یهودا را

محمد سعید شاد

آدم برفی!

باز تابستانه ی آن تن کبابم کرده است

تشنه ام ، شهریور لب هات آبم کرده است

من همان انگور بد مستم که بوی موی تو

در مشام این شب وحشی شرابم کرده است

من همان مستم که جای سیب ،آتش گاز زد

عاصی ام آن گونه که شیطان جوابم کرده است

شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت

لذت لا مذهب تو  لاکتابم کرده است

شهرزاد قصه من قصه گوی بهتری است

لای لای این شب خوشبخت، خوابم کرده است

آه از ناز عرق بر گونه های آتشین

گفت : گل بودم ، هوای تو گلابم کرده است

گفت : گل بودم ،فروپوشیده در گلبرگ هام

این زمستان زاده اما بی حجابم کرده است

خسته از این خاک و شور و آب تلخ و باد سرخ

گشته بین چار عنصر انتخابم کرده است

گفتم : آدم برفی ام با چشم هایی از ذغال

آتش آغوش تو آدم حسابم کرده است

برف،روی موی من مانده است،گیرم سال هاست

دست بازیگوش تابستان خرابم کرده است...

آرش شفاعی بجستان

چشم های قهوه ای

عینک، دو قاب شیشه ای مستطیل تر

با چشم های قهوه ای ات بی بدیل تر

عینک که می زنی به خدا سیر می شوم

از هر چه هست برایم جمیل تر

مو های مشکی در هم تنیده ات

قدی چو سرو نه ... از آن طویل تر

تنها برای عشق تو انگار می شود

این قطره قطره ی اشکم گسیل تر

می خندی و تمام دلم را تو می بری

تصویر من کنار تو اینک شکیل تر...

از هر کسی که برایم غریبه نیست

با چشم های قهوه ای ات بی بدیل تر

فاطمه. ا. ف

روز های بد!!!

غزل رسیده به این جا و روز های بدی است

برای از تو نوشتن هوا هوای بدی است

تو نیستی و جهان در نگاه من هیچ است

خدای فاصله ها بی گمان خدای بدی است

جهنم است بهشتی را که ساختی در من

غریبه ای که تو را ساخت آشنای بدی است

سیاهپوش توام مهربان رفته ز دست

به جان هرچه غزل گفته ام عزای بدی است

محیط بسته درد است و لحظه های کبود

چه حیف شد که صدای دلم صدای بدی است

منی که هرچه تقلا کنم هنوز...هنوز...

هنوز...هرچه تقلا کنم فضای بدی است!

سیما نوذری

میهمانی خدا مبارک

اگر در دنیا خودت رو مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان

همه غصه ها می روند...

چون هزار غصه به دل میزبان است

که دل مهمان از یکی از آنها خبر ندارد...


منم آن شیخ سیه روز...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دل خون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هرکه تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هرکه تعریف کند خواب خوشایندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با این که مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

"منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را"

کاظم بهمنی

تا توانی دلی به دست آور...

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست

من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست...

عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی

بی تو تکرار می کنم با خود: دل سیاستمدار خوبی نیست

تو بخند و بخند و باز بخند! جای این اشک ها که می ریزم

خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست

قبر این مردگان خواب آلود التماسی است از سر اجبار

که خدا هفت بار فرمودند:مرگ ، گشت و گذار خوبی نیست

دست کم روز های آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن

تا توانی دلی بدست آور! دل شکستن که کار خوبی نیست...

سیما نوذری

کلاغ روسیاه...

نشسته ام به موازات کوچه ای به حرم

که درد دل کنم و آبروی خود ببرم

 

نشسته ام که بگویم چقدر کمترم ازـ

کبوتری که بیایم و گرد تو بپرم...

 

دخیل بسته ام آقا مرا نظاره کنید

دخیل بسته ام آقا بیا که منتظرم

 

نمی شود که مرا هم کبوتری بکنید؟

کبوتری بشوم... تا به خانه ات بپرم؟

 

مرا کجا و حرم؟ من کلاغ رویـــــــ سیاه

که مثل کولی آواره ای که دربه درم...

 

همیشه رفت...و...رفت و به خانه اش نرسید

به خانه ای که نبوده است ارثی از پدرم

 

 همیشه پای به هرجا گذاشتم آنجا

به یمن بخت سیاهم شروع دردسرم

 

برای این شده آقا نیامدم به حرم

فقط به قدر دو کوچه، دو کوچه،  دورترم!!

 

 ●●

 چرا؟چرا؟ تو بگو هان؟ چرا کلاغ شدم

که حرف بشنوم و بشکند کمـ...کمرم؟

 

سیاه بخت  و  خبرچین  و  دزد  و  بی خانه

چه آتشی که همین حرف ها نزد جگرم!!

 

ولی همیشه که قا...قار...قار...قاقا...قار...

زبان،  زبان ِ کلاغانه ام زده به سرم

 

که درد دل کنم و از غمم نفهمند این...

تمام آدم های خبیث دور و برم...

  

 دخیل بسته ام آقا مرا نظاره کنید

دخیل بسته ام آقا بیا که منتظرم

 

برای درد دلم فکر می کنم کافی است

مباد حوصله تان را دوباره سر ببرم!

سمیه رسولی

رفتن...

وقتی برای رفتن خود دور می شوی...

انگار ستاره ی کم نور می شوی!


وقتی به خاطرات دلم فکر می کنم

می ریزی از نگاه من و شور می شوی!


هرگز تو را به جبر نخواستم که این چنین

بی اختیار می آیی و مجبور می شوی


تنها برای اینکه نباشی کنار من...

حالا تویی که وصله ی ناجور می شوی


دستی تکان بده حرفی بزن،بایست!

وقتی برای رفتن خود دور می شوی...

فاطمه.ا.ف