آنقدر خسته ام، که حاضرم، سرم را روی تکه سنگی، بگذارم وبخوابم
اما
به دیوار وجود بعضی هاکه بارها بر سرم آوار شد
تکیه ندهم...

اگر دل بستی محکم نبند...
او میرود و تو می مانی و یک گره کور...!!!

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...
غصه هم میگذرد...
سهراب سپهری

پرسشی دارم من که مراخاطره ایست همراهش

که تواز من دوری یا که من دورترم؟

تو کدامین ورقی؟ درکدامین قصه ای؟ درکجای صفحه ای؟

که مرا غم دوریت چنان زخم زده

که مراحسرت چشمانت به چشمانم پل زده

من در یک حادثه ام تو کجای قصه ای؟


شروع بازی تمرکز حواس



- دستورالعمل بازی

»» ماوس را روي مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهيد.
سعي كنيد مربع قرمز رنگ با ديواره و مربع/مستطيل هاي آبي رنگ برخورد نكند.
اگر بتوانيد بيشتر از 30 ثانيه از برخورد جلوگيري كنيد، به احتمال زیاد شما يك نابغه هستيد!
گفته شده خلبانان نيروي هوايي آمريكا تا بیش از 1 دقيقه مي توانند به بازي ادامه بدهند!

توجه : دوستانی که رکورد بالای ۳۰ ثانیه در این بازی کسب می کنند نام خود به همراه رکوردشان را در بخش نظرات این پست درج نمایند .

نکته مهم : از کلیک راست کردن در محیط بازی خودداری کنید (با کلیک راست بازی متوقف شده ولی تایمر بازی متوقف نمی شود !) .

موفق باشید .

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!


 

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

 

این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است

 

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

 

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست….

 

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

 

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک

 

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه

 

همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ….

 

ای وای از فردا… و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ….

 

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست ….

 

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته….

 

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!


لبخند چشم تو


لبخند چشم تو
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست

هرچند با تبسم شیرینت
آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست
لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد
درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد
جان مرا که دوریت از من گرفته است
شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد


خیلی سخته...

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

 خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

 خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

  چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

  که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره 

یه نگاه...



شد ز غمت خانه سودا دلم

 

                                     در طلبت رفت به هر جا دلم

 

در طلب زهره رخ ماهرو  

 

                                     می نگرد جانب بالا دلم

 

آه که امروز دلم را چه شد ؟          

 

                                  دوش چه گفته است کسی با دلم ؟

 

از دل تو در دل من نکته هاست 

 

                                      وه چه ره است از دل تو تا دلم

 

در طلب گوهر گویای عشق      

 

                                    موج زند موج چو دریا دلم

 

مگر بیگانه ای با دل؟

نمی دانی چه دلتنگم .... چه بی تابم

 

 

چه غمگینم چه تنهایم ....تو را هر شب صدا کردم

 

 

نمی بینی نمی خوابم

 

بیا تا باورت گردد ....که بی تو کمتر از خاکم

 

 

ولی با تو به افلاکم

 

بیا با آرزوهایم ....بسازم خانه ای در دل

 

 

سراغم را نمی گیری

 

 

مگر بیگانه ای با دل؟