«نامه ای می فرستمت...»
نامه ای می فرستمت
روی برگه ای سپید
از میان برگ های پاره پاره ی دلم
بی دوات و بی قلم
می نویسمت
با قطره های چکیده از آبشار دیده ام
می نویسمت ز دوری و غم
از شراره های عشق،
مدفون در خاک سینه ام
از عبور ملال آور سالیان دور و دراز
از درد انتظار دیرینه ام
نامه ای می نویسم
از یک دیار درد
که به گناه و تکرار و غفلت
به سرطان انسانیت مبتلاست
نامه ای می نویسمت به خط عشق
که مملو از هزاران سکوت بی انتهاست...
ریش ریش شده پیراهن درخت
چاک چاک شده لب های قمریان
این راه تنگ که در آن پا نهاده ایم
نی جای تبسم دارد و نی جای اشتیاق
می نویسمت هم چنان
از سکوت ریشه دوانده در تار و پود جان
به امید پیچیدن گلبانگ یک بهار
در کوچه های خلوت و تاریک این دیار
گوشم به زنگ است و چشم هایم خیره بر افق
تا کی کند طلوع ، خورشید عدل و داد
کی رود سیاهی خوفناک شب؟
کی غم دوریت می شود تمام...؟
نامه ای می فرستمت
در هوای خیس از گریه ی آسمان
نامه را می فشارمش
با تمام قوت عشق در عمق جان
نامه را می سپارمش
آهسته به دستان پر مهر باد
لیک ...
مقصدش را ندانم کجاست!
یاد تو اندر اضطراب شب
چون ستاره ای ست در آسمان تنگ و تار قلب
پس ظهور کن
در میان تلألوء یک سحر
در میان شکفتن یک بهار
ای پرتو پر نور عدل خدا
نامه ای می فرستمت،
پس بیا...