اولین روز تعطیل
تابستان بود. مدرسه ها تعطیل شدند. بابام قول داده بود که
تامدرسه تعطیل شد، باهم به ده برویم .قرار گذاشتیم که روز بعد از تعطیل ، صبح خیلی زود ،حرکت کنیم.
صبح شده بود ولی من هنوز خواب بودم . بابام دلش نیامده بود من را بیدار کند . همسایه مان را صدا زده بود.
دو نفری کمک کرده بودن ومن را ، همان طور که خوابیده بودم ، توی اتو مبیل گذاشتن.
من خواب بودم واتو مبیل از خیابان های شهر می گذشت.
بابام دلش نیامد من بیدار شوم.
از هر کجا که می گذشت ، به مردم اشاره میکرد که سرو صدا نکنند.
پاسبان ها هم به مر دم اشاره میکردن که سر و صدا نکنند تا من بیدار نشوم .
در تمام مدتی که در راه بودیم، من خواب بودم .
ناگهان صدا های شنیدم واز خواب پریدم وقتی به دور وبرم نگاه کردم ، خیلی تعجب کردم.
بابام را ندیدم.
خیال میکردم همه ی این ها را در خواب میبینم.
ناگهان بابام ،که خودش راپشت بوته ای قایم کرده بود،بیرون امد.ان وقت بود که همه چیز را فهمیدم.
---------------------------------------------------------------------
شایدبا خودتون بگید چه بی مزه اما من تمام کودکی هایم را با این کتاب گذراندم به شما هم توصیه میکنم
بخوانید ، داستان ها و مضوعات جالبی داره شاید خوشتون بیاد..
-----------------------------------------------------------------------------------
نویسنده : اریش ازر هنر مند آلمانی-- ترجمه : ایرج جهانشاهی
