🔥 Jadwal & Hasil: Match Update & Schedules - Info Live Streaming 2026

پرتقال خونی دلم

  خانه دوست کجاست؟       دلش خون بود  پرتقالِ عاشق!

درباره من
تنها و زخمی . رنجی که همیشه آزارم میداد ، اکنون به نهایت رسیده و چنان رشد کرده ، از هستی من بزرگتر شده و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم. بسیار نزدیک است.مرگ و جنون را در یک قدمی خود میبینم. سخت تنها مانده ام. چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. از تنهایی و سکوت وحشت داشتن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن.

حالا من مانده ام معطل و مردد که چکار کنم؟ قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخص است.
و من نمی توانم خودم را در هیچکدام بگنجانم. در بیرون این قالب ها تنها مانده ام...
و در پایان
من برای سایه خودم مینویسم ، باید خودم را به سایه ام معرفی کنم

یاد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم .



ای کاش میدانستی:

من همان کودکی هستم که اگر عروسک پشت ویترین را بخواهم و برایم نخریدش عبوس می شوم و بی حرکت به عروسک زل می زنم و هیچ منطقی در سرم فرو نمی رود

می گویند بزرگترین اسطوره های جهان عاشقانند .. .
بیا من و تو هم اسطوره شویم در تاریخ دل های دیوانه !


می خواهم آزاد زندگی کنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است که همواره رو به آن خواهم داشت

عشق خود را دیر ابراز می کنى و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.



نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸ ساعت: 2:12

تمام غم دنیا در دلم ریخته

و روی صندلی نشسته‌ام و لیوان پنجم هم کنار دستم است.

تلویزیون را روشن نکردم.

به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی حال آدم بد است این حرام‌زاده فقط حال آدم را بدتر می‌کند.

یک مشت چهره‌ی خالی از روح که پشت‌سر‌هم می‌آیند و می‌روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق‌هایی که بعضاً مشهور هم هستند!    

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت: 0:36

چقدر احمق بودم

که خیال می‌کردم

پس از تو می‌توانم کسی دیگر را

دوست بدارم !     


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۶ ساعت: 3:50
🍀بله! ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد!؟
اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آنها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند، عملا انتظار دارند زندگی، سطح درک آنها و نگاه آنها به زندگی باشیم. بگذار بگویند غیرمنطقی یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم!
تازمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمی زند٬ ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند...

 

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶ ساعت: 23:3
 

 

 

 

من اصلا آدمه خاصی نیستم.
حتی از معمولی هم معمولی ترم.
 

  من هیچوقت چیزی اختراع نکردم،
یا اسمم توو کتاب گینس ثبت نشده.
مکتشف چیزهای جذاب هم نبودم!
وقتیم بمیرم چیزی نیست که ازم بمونه..
ولی میدونی چیه؟ این چیزا اهمیت نداره.
برام مهمه که در طول عمرم،
یکیو با تموم وجودم دوست داشتم،
به نظرتون این کافی نیست؟؟
M8

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ ساعت: 0:57
🍀عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماری‌ست ، زيرا هر بداقبالی را به ما می‌قبولاند ، هر دردی را و هر مرگی را.
در اثر عادت ، در كنار افراد ِ نفرت‌انگيز زندگی می‌كنيم ، به تحمل زنجيرها رضا می‌دهيم ، بی‌عدالتی‌ها و رنج‌ها را تحمل می‌كنيم. به درد ، به تنهائی و به همه چيز تسليم می‌شويم.
عادت ، بی‌رحم‌ترين زهر زندگی‌ست. زيرا آهسته وارد می‌شود ، در سكوت ، كم‌كم رشد می‌كند و از بی‌خبری ما سيراب می‌شود و وقتی كشف می‌كنيم كه چطور مسموم ِ آن شده‌ايم ، می‌‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است ، می‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئی هم درمانش نمی‌كند.



موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ ساعت: 2:57
اگر در دل کسي جایي نداري
فرش زیر پایش هم نباش...

جایي که بودن و نبودنت هیچ فرقي نداره، نبودنت رو انتخاب کن. اینگونه به
بودنت احترام گذاشتي...

محبوب همه باش، معشوق یکي
مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکي...

با هر رفتني اشڪ نریز و با هر آمدني لبخند نزن
شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود،
آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت ها
و بي مهري ها زمین گیر نشوي...

لازم است گاهي در زندگي
بعضي آدمها را گم کني تا خودتو پیدا کني ...

بعضي از آدمارو باید دوست داشت،
اما بعضي از آدمارو فقط باید داشت..



.

موضوع: خصوصی نوشت ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۶ ساعت: 23:48
 

تا زماني كه شخصيت خود را رها نكني، نمي تواني فرديت خود را باز يابي، فرديت را هستي به ما مي بخشد،شخصيت توسط جامعه تحميل مي شود. شخصيت،
مناسب جامعه است . جامعه نميتواند فرديت را تحمل كند،زيرا فرديت همچون گوسفند تبعيت نمي كند، فرديت خاص شيران است. شير تنها حركت مي كند .
گوسفند هميشه با گله زندگي ميكند، به اين اميد كه بودن با گله امن تر است.
با جمع بودن ،احساس حمايت و امنيت بيشتر مي بخشد. اگر كسي به گله حمله كند، اين امكان هست كه بتوانيد خودتان را نجات دهيد . اما تنها؟ فقط شيران تنها
حركت مي كنند.
همه ما شير به دنيا آمده ايم ، اما جامعه شما را شرطي مي كند و ذهن شما را به
صورت گوسفند برنامه ريزي مي كند . جامعه يك شخصيت به شما ميبخشد،شخصيتي امن ،ملايم ، بسيار سازگار و بسيار مطيع . جامعه برده ميخواهد، نه انسانهاي متعهد به آزادي. جامعه برده ميخواهد زيرا تمام صاحبان منافع ، اطاعت ميخواهند .

موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه پنجم آبان ۱۳۹۶ ساعت: 1:40

 

چه سنگبارانی:

 

     همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است...

     نگاه کن                  نگاه ها همه سنگ است...

                 و قلب ها همه سنگ

     گیرم گریختی همه عمرٍ، به کجا پناه بری؟

     ((خانه خدا هم سنگ است)).....

موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت: 3:34
آدم کار خوبی کرد ؛ وگرنھ در بھشت مانده بود ، اما ھمچون یک برده. بودن در بھشت اما
برده بودن چھ معنی دارد ؟ بھ نظر نمی رسد عزت و شأن ھوشیاری درونی ات این باشد.
در جھنم بودن اما خود بودن بھتر است ؛ بھتر است آدمی رنج بکشد اما باشد. بھتر است
آدمی رنج بکشد و بھ نھایت رنج برود اما عزت و آزادی اش را از دست ندھد.
آدم کار خوبی کرد. اگر در بھشت زندگی می کرد و عصیان نمی کرد و میوه درخت دانش
را نمی خورد ، شخص ناتوان و بی اراده و بی رگ و مرده ای می بود. او کار خوبی کرد.
او بیرون آمد و ریسک کرد ، او با شھامت بود. از دست دادن بھشت بھ خاطر آزادی
ارزشش را داشت.

موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت: 2:13
حـــال آدم که دست خــودش نیست...!
عکســـی می بینــد ،
ترانــه ای می شنـــود ،
خطـــی میخــواند ،
اصلا هیچــی هم نشــده...
یکهـــو دلـش ریـــش میشـــــود...!
حالا بیــــا و درســتش کــــن...
آدم دلگیــــــر ،
منطـــق سرش نمیشـــــود...
برای آن ها که رفته انـــد ،آن هـــا که نیستـند ،مــی گریـــــد...دلتنـــگ میشـــود...دل که بلـــــــرزد ،دیگـــــر هیچ چیـــــز ، سر جــای درستـش نیسـت...
این وقـت هــا ،انگـــار کنـــار خیابانـــــی پر تــــردد ایستــــاده ای ،تا مجــــال عبــــور پیــــدا کنـــــی...
هم صبـــوری میخـــواهد ،هم آرامــش ،
که هیچکـــــدام نیـست...!
آدم تصــــــــادف میکنــــــــــد ،
با یک اتوبــــــــوس ، خاطـــــره هـــــای مست...!
for m8


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ ساعت: 15:42
   
در من
آن که ماند تویی !
آن که رفت ، من ...
 

 


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت: 0:43
coming soon.....


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت: 0:29
ﺩﻟﻢ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ؛

ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭼﯿﺴﺖ ؟

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺯﺩﺩ ...

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﺒﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﯽ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ...

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺒﺮﯼ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﮔﻼﯾﻪ ﻧﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ....................

 

 

 

 

 

 


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت: 4:8

قوانینم را باخته ام

میدانم چه میگویم

گیجی برای تشخیص

همین و همین

< و داستان دوباره ی چشمانت...

>>تکرار در سر در گمی

سهل انگاری برای ندانستن

<< یادم نیست چه تاسی آوردم...

>>>دیوار را خواهم ساخت، وقتش رسیده است، اگر نیرویی مانده باشد هنوز، به زودی... 

روحم آزرده است، قلبم نیز... و حتی فکر! کاش خدایی طلوع کند، ولی نه هر چه...

 خود را فریفته ایم...

<<< قهقهه ی سردرگمی در اتاق آخر...

>>>>تمام که خورده شدم ، هسته ام را تف کن!!

<<<< چگونه ای؟

>>>>>دلم گرفته! یه خرده بر خورده بهم. نمیدونی که حق دارم؟ نمیدونم چرا به موقع نمیتونم بگم! همیشه یه حرف ناتموم رو دلم سنگینی میک...

<<<<< بغضی که خفه ام میکند...


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ ساعت: 0:37
 

 

 

                                      یه روز ازت بدم میاد ..

                                             بعد رفتنت تموم فکرم تویی ..

                                      یه روز ازم بدت میاد ..

                                             بعد رفتنت بهم فک نمی کنی ... !!

 

M8.. چرا تماس یکطرفه....

 


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت: 23:59


زندگی ای در کار نیست. تولدی هم نیست فقط استارت یک مرگ زده میشود. مثل یک کرونومتر. پیر و پیرتر میشویم، مرگ فقط پایان این آهسته مردن است. زندگی مثل ریختن مشتی آب در کف دست ماست و ما باید با بیچارگی شاهد از دست رفتن این اب حیات باشیم و اول حسرت و هر چه پیشتر برویم از تمام شدن آن بترسیم. حالا چه طور باید شاد بود و لذت برد. چطور میتوان در وصف زیبایهایش شعر سرود و خوش هم بود. 


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت: 0:21



نیازی نیست به آینده یا گذشته بگریزم. نیازی نیست به سرزمین های دور دست بیاندیشم. جبر زندگی مرا اینگونه آموخته است: در مرکز تمام حادثه های جهان ،در تلاطم شور دوستان ،در لولیدن بی پایان روزمرگی ،به تنهایی خود برقصم! مجال نمی خواهم ... دیوار محکم است!


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت: 19:42



زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ . 

به نظر من تنها راه چاره برای شادبودن، سرخود کلاه گذاشتنه. 

هممون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. 

اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می شه و نمی تونی تحملش کنی.


موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت: 16:7

ملودرام مسخره ای بود زندگی !

این راتمام منتقدان ابراز کرده اند 

داستان تکراری      ،

سکانس های اشتباه     ،      

و پایان آبکی  !

ای خدا !"ازخودت دفاع نمیکنی ؟"  

موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت: 23:18
" یادم به دختری افتاد ... خون باید خورد 1- I remember the girl fell ... Must suck blood

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت: 18:35


دنياي مرده،خفه،خشك.خودش است،نشخوار گذشته ها.اينجا و آنجا.در بستر دهانه ي آتشفشان،در سايه گلسنگي.پژمرده.وشب هايي به بلندي سيصد ساعت.بيشترين روشنايي ها،كم رنگ،پر از فرورفتگي،روشنايي هايي با كمترين گول زنندگي.همين است،ورور كردن.چقدر مي تواند طول بكشد؟پنج دقيقه؟ده دقيقه؟بله،نه بيشتر،نه چندان بيشتر. 

مرده ها آنقدر هم كه فكر مي كنيم نمرده اند و زنده ها آنقدر ها كه فكر مي كنيم زنده نيستند.زندگی خود درد است.روشنایی زیادی لازم نیست یک شمع تنها کافی است تا یک نفر در بیگانگی زندگی کند.دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ولرم می مانم ولرم می میرم بی هیچ اشتیاقی.خوابیدن:با آن بیگانه ام.نه توضیحی ندارم که بدهم.اغما برای زندگان است.وقتی مکث می کنم مثل همین حالا همهمه ها دوباره شروع می شوند و به طور غیر طبیعی بلند اند حالا نوبت شان رسیده است.انسان خود را به این امید واهی که تمام بشریت از ریسمانی آویخته است زندگی می کند.اما نکته اصلی این نیست.چون هیچ نکته ای وجود ندارد.براي يك انسان كه در يك جبر خفه است.رنج نمي دانم چه كنم نيست.چون ني تواند كاري كند.

سرت درد می کند.احساس می کنی چیزی مثل یک برکه ی تیره ی همیشه حاضر درونت به جوشش افتاده است.احتمالا همیشه جایی همان اطراف پنهان بوده.اما وقت آمدنش که برسد آرام هجوم می آورد،هر سلول تنت را منجمد می کند.در این سیلاب بی رحم غرق می شوی،برای یک نفس له له می زنی.به یک سوراخ نزدیک سقف می چسبی،تقلا می کنی اما هوایی که می خواهی ببلعی خشک است و گلویت را می سوزاند.آب و تشنگی،سرما و گرما این عناصر ظاهرا متضاد با هم متحد می شوند تا به تو حمله کنند.دنیا یک فضای عظیم است،اما فضایی که تو را درک کند لزوما هم نباید خیلی بزرگ باشد.هیچ جا پیدا نمی شود.دنبال صدایی می گردی ولی چی گیرت می آید؟سکوت.که بارها و بارها می شنوی،صدای این طالع نحس است.و بعضی وقت ها این صدای پیشگویانه یک کلید رمز پنهان را در عمق مغزت فشار می دهد.قلبت مثل یک رودخانه عظیم است بعد از یک دوره ی بارانی،که روی سواحلش جاری می شود.تمام علامت های راهنما را که روزگاری روی زمین ایستاده بودند،هجوم آب حرکت داده،عرق کرده و با خود برده است.و باران روی سطح رودخانه ضرب می زند هربار که طغیانی مثل این را در اخبار می بینی به خودت می گویی:این است مغز نا آرام من...

{ هيچ چيز واقعي تر از هيچ چيز نيست }

                                  

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 14:47

 درست نمیدانم که پیدایش چیزی مثل" تأسف" از چه زمانی آغاز شد؟! از چه زمانی اندوه های کاریزماتیک ناشی از فهم بر پیکره بی جان طبیعت نقش بست، آنچه که خوب میدانم ریشه دار تر شدن آن در هر دوره است، که ملموس تر میشود.قرن به قرن صیقل میخورد و درخشان تر میشود. در روزگار ما کیفیت تاثیر آن بر ما افزون تر و پایدارتر است تا زمانی که بشر همچنان در رویاهای کودکانه ی تمدن خود غرق بود. چه چیز میتواند مانع بروز آن در ذهنهای کنجکاو امروز ما گردد، وقتی که با تار و پود لحظه هایمان گره خورده. تداوم ... تداوم نگاه ما ... چشم های گشوده نا گزیر به دیدنند، چشم هایی که هولناک ترین تصاویر را برایمان به یادگار گذاشته . هیچگاه در محضر سکوت خویش ، چشمهایم را نمی بخشم، به جرم خط خطی کردن سیاه مشقهای ذهن، به جرم تمسخر رویاهای به فنا رفته، به جرم آلودن طبع من به همه ی قاقالی لی های عالم، به جرم...

تأسف برای دستهایی که جز خدمت برای تن کاری بلد نبود ،تأسف برای پاهایی که با هر قدم ، به زمین لگد میکوفت اما هیچگاه نتوانست حریف زمین شود، تأسف...تأسف...تأسف.

زمان ، مجهز به مانیتوری است که با گذر هر سال، درجه ی خلوص تنهایی مان را به خوبی نشان میدهد. چقدر نور این مانیتور اذیتم میکند، هر روز مجبورم آنرا ببینم ، کور نمیشوم اما به میگرن ناشی از آن عادت کرده ام. سال به سال انقباض گامهایم را با هس هس زدن نفسهایم پوشش میدهم ، پاهایی که رفته رفته نای نشستن را به نوای رفتن ترجیح میدهد.

به دنبال جایی برای نشستن ، روزها را سگ دو میزنم، آری آرزوی نشستن در جایی که غبار زندگی، آنجا را آلوده نکرده باشد، جایی که برای لحظاتی هر چند اندک فریادهای گوش خراش مذهب، ایده ئولوژی یا هر کوفت و زهرمار دیگری را نشنوم، جایی که خدایی نباشد ، جایی که مجال نفس کشیدن را تنها مرگ ندانند، جایی که بتوان به جوکهای رکیک عدالت خندید، جایی که بوی گند زمین را ندهد، جایی که بتوان شورت آسمان را پائین کشید تا شهوت الهه شدنمان را ارضا کنیم.

افسوس، واژه ای است که درست بعد از پیدایش تأسف ،بوجود آمد، تا اندیشه های سرخورده ی ما را کد گذاری کند. دیگر نگران آینده ی خویش نباشید، اطمینان داشته باشید که بارها آنرا دیده اید، آرام باشید، و خود را خسته ترنکنید. زیرا هر آنچه که انتها ندارد به شما عرضه شده..




موضوع: خصوصی نوشت ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 1:38

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 17:34

این روزهها و من و این موزیک...

1_6_DAT1.jpg1_6_DAT7.jpg1_6_DAT19.jpg1_6_DAT23.jpg

git hadi git

برو زود برو از پيشم
Son bir kez yanıma gel

براي آخرين بار به پيشم بيا
Nasıl gideceksin insafa gel

چه جوري دلت مياد ترکم کني يه کمي انصاف داشته باش
Gözümde yaşlar var silmeye kıyamadım

توي چشمام اشک هست اما دلم نيومد پاکش کنم
Akan yaşlar senden kaldı canım

اين اشک چشمام از تو برام يادگار مانده عزيزم
Herşeyimsin derdin şimdi ne oldun

بهم مي گفتي همه چيه ات من هستم پس الان چي شد
Demek başkasını yerime koydun

مثل اينکه کسي ديگري رو جاي من گزاشتي
Söyle onla gülüm mutlumusun

بگو گلم با اون خوش مي گزره(خوشبختي)
Hadi git sana lanet olsun

زود برو از پيشم .لعنت به تو 
Git hadi git istemiyorsan

برو زود برو .تو منو نمي خواي
Git hadi git hiç sevmiyorsan

زود برو زود تو منو دوست نداري
Yaralı gönlüme perişan halime

با حال پريشونم با يه قلب زخمي(شکسته)
Umutsuz kederle hergünüm işkence

با حال نا اميدي ام هر روز شکنجه مي کشم

Bana sen uzaksın bana sen mezarsın

تو به من دور هستي مثل يه مزار(قبر) هستي
Bir başkasıyla yaşarsın

با يه کسي ديگري زندگي مي کني
Bu kalp nasıl dayansın

اين قلب چه جوري دووم بياره
Sen çoktan kararlısın

خيلي وقته که روشني تو برام تاريک شده
Gideceksen durma şimdi git

مي خواي بري منتظر نباش همين الان بروو
Git hadi istemiyorsan

برو زود برو تو منو نمي خواي
Git hadi git hiç sevmiyorsan

زود برو زود تو منو دوست نداري
Yaralı gönlüme perişan halime

با حال پريشونم با يه قلب زخمي(شکسته)
Umutsuz kederle hergünüm işkence 
با حال نا اميدي ام هر روز شکنجه مي کشم
Bilmiyordum bilmiyordum beni birgün terkedeceğini

نمي دونستم نمي دونستم يه روز منو ترک کني
Bilmiyordum bu yüreğime çekilmez acılar vereceğini

نمي دونستم به اين قلبم يه زجرهاي رو مي دي که نميشه تحملش کرد
Peki giderken azıcıkta olsa hiç düşündün mü?

موقع که مي خواستي ترکم کني حداقلش به اين فکر کردي که؟
Bu bensiz ne yapar bu bensiz nasıl yaşar?

اين توي روزهاي که من نيستم چيکار ميکنه چه جوري مي خواد زندگي کنه؟
ama yok acımadan vurdun sen

اما نه تو با اينکه منو به زمين زدي(شکستي منو) بازم دلت به رحم نيومد
Varmı be beni bir anda terkedip gitmek

هست توي(عشق و عاشقي) توی یک لحظه کسي رو ترک کني و بري
Varmı be bana böyle acılar vermek

هست توي (عشق و عاشقي) کسي رو اين طوري زجر بدي
Varmı be seven bu canı ezip geçmek söyle varmı?

هست توي (عشق وعاشقي) فلبي که تو رو اين چنين دوستت داشت قلبشو له کني و بري؟ 
Peki bu kalp nasıl dayansın bu can sensiz nasıl yaşasın yaşamakmı? ölmekmi? Sanma yaşarım

پس اين قلب چه جوري دووم بياره اين قلب(جون) بي تو چه جوري زندگي کنه؟

فکر نکن مي تونه از اين به بعد زندگي کنه يا بخنده؟
sanma gülerim yıkılmışım zaten...!

فکر نکن مي تونم از اين به بعد لبخند توي چهره لب هام باشه

من ذاتا از دست رفتم



دانلود کنید  فایل صوتی


دانلود کلیپ


نويسنده :ashooiraj
تاريخ: پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 18:22


اگر نهایتا معلوم شود که واقعا خدا وجود دارد، من فکر نمیکنم که بد جنس و شیطان صفت باشد. بدترین چیزی که می‌توان در موردش گفت این است که خیلی‌ در کارش موفق نبوده است.

http://www.academyhonar.com/images/woody-allen01.jpg

موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 5:51

یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می کند و یکی هم می خواهد صاحب یک سایت مانند فیس بوک باشد و شاید کسی هم می خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.

حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می خواهد، آن یکی پول فراوان می خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می خواهد، آن یکی 3000 میلیارد طلب می کند و یکی دیگر می گوید می خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود. بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده شان را می خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می کنند: «اگر شفا پیدا کند، 500 تومن می گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می تواند دروغ گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد. آنها برای ادای نذر خود گوسفند می کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می کنند و کله پاچه اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می کنند. 

.

اگر می خواهند بقیه دوست شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می دهند و اتومبیل های مدل بالا سوار می شوند تا دیگران عاشق شان شوند. آنها می دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع شان مناسب نیست، طردشان می کنند؛ پس وانمود می کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می پرسند و می گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم وهم چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه خانه پدری خود را می فروشد و به اجاره نشینی روی می آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می شوند. 

.

بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می کنند و با شنیدن آن سوت می کشند و نچ نچ می کنند، چون نگران سرمایه خود هستند. مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می دانستند و سپس به تلویزیون های تخت روی آوردند. بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران قیمت می خرند و نیمه شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می رسانند و پایین را نگاه می کنند. 

.

مردم ایران، ثروتمندترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می کنند که پول ندارند. آن ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می خرند و جدیدترین گوشی های موبایل و تبلت ها را به دست می گیرند. در عسلویه، گوشی های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران تر است. 

.

مردم ایران مانند زامبی ها زندگی می کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی فهمد. همان زامبی ها پشت میز می نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند. چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی ها، پول پرست هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می گذارند و زندگی را فقط از زیر گلو تا سر زانوهایشان می بینند. 

.

فقط زامبی ها هستند که در استادیوم و پارک به تماشای اعدام می نشینند. زامبی ها هستند که وقتی پشت فرمان اتومبیل می نشینند وحشی می شوند و با خوی حیوانی خود رانندگی می کنند. تنها زامبی ها هستند که کارخانه تاسیس می کنند و آب کاه را داخل شیشه می ریزند و به جای آبلیمو روانه بازار می کنند. زامبی ها هستند که پراید را تولید می کنند و می خرند و سوار می شوند و خودشان و دیگران را می کشند. زامبی ها، کودکان را نمی بینند و نمی خواهند به این اهمیت بدهند که فکر و شعور و استعداد فرزندان شان چطور رشد خواهد کرد.

موضوع: خصوصی نوشت ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت: 23:1
من از خانه های تاریک با پرده های ضخیم و تیره خوشم میاید.

چون به جای نور، خودم ریتم های بیولوژیکی ام را تنظیم می کنم.

شبانه روز مفهومش را برایم از دست داده.

سالهاست که اینطور زندگی می کنم.

یکی از نگرانی های بزرگ خانواده ام همین بوده،

هنوز نتوانسته اند زمان را همان گونه که باید باشد، وارد زندگی من کنند.

کی قرار است دست از تلاش بکشند و زمان را همین گونه که در زندگی من جریان دارد، بپذیرند!

موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت: 13:1
فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ...
اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند!
فقط او ميتواند مرا بشناسد!
او حتماً مي فهمد ...
مي خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده به او بگويم:

" ايــن زنـــــدگــــي ِ مـن اســت !


موضوع: حرف دل ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت: 17:51



پ ن 1:ایـــن روزهـــا


هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت!



گـــرگ را از ســـگ


نمــی تـــوان تشخیـــص داد!



هنگـــامـــي گـــرگ را می شنـــاسیـــم


كـــه دریـــده شـــده ایــــم


موضوع: فلسفی ,
نويسنده :ashooiraj
تاريخ: چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت: 15:30



این روزها دلم اصرار دارد

فریاد بزند،

اما...

من جلوی دهانش را میگیرم،

وقتی می دانم کسی تمایل به شنیدن صدایش ندارد!!

این روز ها من...

خدای سکوت شده ام،

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،

خط خطی نشود...!!

موضوع: حرف دل ,
ابزارک هاي وبلاگ