از قلم انداخته شده

خب امروز نه شعری دارم نه حس شاعری فقط به آدمایی فکر میکردم که مثل همزاد کنارتن ولی خرشون از پل که گذشت غیبشون میزنه

چرا باید اینجوری باشه؟

واقعا در جواب باید چیکار کرد؟من که سکوت کردم

شما چیکار میکنید؟؟

؟

چرا؟

 

شرح حال!

سرم گیچ میرود به کف دندانت

دل ،میخندم به کف دستانت

شرح حال دوستی من،است

ترویج دلسنگی بر تن من است

میسوزم همچون نخ دست رفیقم

حرفی بزن میسوزاند تمام شقیقم

نفس،صدا،شعرهایم،دلیل تنهایی

من اینجام اون هم با چه تنهایی

*(از خودم)

مردانگی

صدای ناخوشایند قلمت بدنم را مور کرد
هوای داغ نفسهایت موی تنم را سیخ کرد
از برای حقیقت دانم که میدانی
از درهای قربت میمانم چون میدانی
نو نوشته ای ننوشته ای
نا نوشته ای نوشیده ای
نامردانگی جز مرد بیش نیست!
مردانگی افسانه ای بیش نیست

*(از خودم)

حال

جانم رابه دندان گرفتم 
واعتمادرا به خاك سپردم..!
خوب میدانم،راه ورسم زندگی چون دیروز نیست!!
گرگهاي این جنگل روي دو پاراه میروند..!
گر تو نخواهي هم خواهد گذشت پس با شادي بگذران...

*(از خودم)

به اندیشیدن فکر کن!

سلام همممم

اره همون سلامه که هرروز میشنوی ولی تو سلامی داری که طعم حسرت دارد. غمگینم همانند همون بطری مشروب غرق شده در غمها . غم دارم همانند دود سیگارم که بازگوی تمام رویاهایم است. غمم از جدایی نیست از نبود کسی در گذشته بوده که الان میخواستم باشد ولی نیست چون همیشه تنها بودم.تنهایی رو ترجیح میدم به بازی با قلب ناز دختری به حس خاص رویاهاش یا به ارزوهای بی ریایش. هرروز قضاوت میشنوم که دختری دیده فلانی که ازش خوشش اومده ولی باید بدونه قبلا دوست پسر داشته یانه و..... اول بنگر درخودت بعد.... چه ربطی به سیب داشت یا حوا یا نیوتن....میگم الان شبی نیوتن اومد به خوابم گفت ....... گفتم دیگه زنده نیست شعرهایش ته کشید و رفت به بهشت زیر درخت هلو که ازش سیب افتاد. گفت با توم نه اون ..... بوستان وگلستان نمیخوام فقط سوال من یک درخت سیبه هممممین ؛عجب گفتم ،خب ... گفت نظر تو چیه من میگم نیروی جاذبه  از زمینه و کلی تحقیقات. گفتم افرین مطمئنی سیب بود خرد تو سرت چون مردهای امروزی هلو رو سنبل جاذبه وهوس میدونند.چی شده سالمی؟... گفت به جون خودم سیب بود حالا جوابتو بگو شعر نباف

 جواب من:اون سیب وقتی فتاد که دید حامی اش همون درخت بهش محل نمیده هرچی اب بهش میده میرسونه به ریشه تا خودش زنده باشه منم کرم میگیرم و بی طعم وچروک میشم بعد می افتم رو زمین ولی چرا رو زمین چرا روبه بالا نه؟خب از هم خونش گلایه داشت از ریشه/ حامی اش ریشه هاست و تند میخوره به زمین تا بگه ریشه کسی که نامرد بود درخت بود نه تو درکت میکنم.خداحافظ اما تو گفتی جازبه زمین بوده نه جازبه وداع؛حسرت،تنهایی؛خیانت و کلی نامردی بوده اگه همین سیب نبود درخت سیب رو خیلی وقت پیش زغال قلیونش میکردن.

*(از خودم)

خدا نگه دار

سلام خدمت همه دوستان و عزیزانی که تو این مدت میومدند و به ما سر میزدند .

من شبگرد یا صلاح ..... حالا هرچی دیگه حس نوشتن تو این بلاگ رو ندارم....فعلا .

و تو یه وب دیگه که یه کپی برابر اصل همینه مینویسم .

خلاصه اگه هر خوبی بدی از من دیدین عفو کنید .

تو اون یکی منتظرم .....هرکی هم خواست بگه تا ادش کنم . در خدمتم .

اینجا کلیک کنید...

شب یعنی ....  

سلام .... هر کسی از شب یه برداشتی داره  .... واین هم برداشت منه که به قلم کشیدم .*شبگرد

شب ____ من آغوش شب را دوست دارم.

شب یعنی سکوت .... یعنی سکون ... شب یعنی خاموشی

یعنی هم آغوشی ..یعنی خوابیدن . یعنی چشمک ستاره ها را دیدن .

شب یعنی زمانی ناب برای سجده بر معبود

                                 زمانیست برای خلوت با محبوب

                                                              زمانیست پاک زمانیست محجوب


این مــردم شیـدایــی شب را نفهمیدند             در شب ـــعــراج مـــلـکــوتــی را نـدیـدنـد

در شب پرمیکـشم مــن یــک آغـــازم             در شب می سرایم دل میرباید سوز آوازم

هــر شــــــب مـن هـــوس گــریه دارم              دلــم را بــه دســت خـــــدا مــی ســپـارم

شبانگاهان مادربزرگ یک قصه دارد              و فرزنـــدش در ســر رویــا می پروراند

شب مامن امنیـــست برای دیده بسـتن             شب زمانیســت برای ازین دنیـا برســـتن

و آن جغد که همگان آن را شوم می پندارند هر شب با من هم آواز است.

در سکون شب روح عشق جاریست و در سکوتش فریاد بی صدای دلدادگی.

و ماه تابش با ملایمت مرا نوازش میکند ....... چون من خود تاریکی هستم .

____________________ من شبگردم ____________________________

شاید که دیگری با چنگ بهتری نغمه سر کند

باران

باز باران

با ترانه

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد باران رفته ازیاد

آرزوها رفته برباد....

دورانی که آرزوی گذرش را داشتم!!

 
اولين روز دبستان بازگرد.

شادى آن روزهايم باز گرد.

باز گرد اى خاطرات کودکى.

بر سوار اسبهاى چوبکى.

خاطرات کودکى زيباترند.

يادگاران کهن ماناترند.

درسهاى سال اول ساده بود.

آب را بابا به سارا داده بود.

مانده درگوشم صدايى چون تگرگ.

خش خش جاروى باباروى برگ.

همکلاسي هاى من يادم کنيد.

بازهم درکوچه فريادم کنيد.

کاش هرگززنگ تفريحى نبود.

جمع بودن بودو تفريقى نبود.

اى دبستانى ترين احساس من.

بازگرد اين مشق هاراخط بزن.

---------------------------------------

((صاحب قلم این شعر زیبا رو نمیشناسم ....)).

جواب می خواهم

جواب میخواهم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیا جوانان جز  بازی عشق و شکست هنر دیگری دارند؟

آیا آن پیرزن تنها ی همسایه هم خدایی دارد ؟

چرا پولدار ها روز به روز بالا تر میکشند و دختر تنهای کنار خیابان پایین میکشد؟

جواب میخواهم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیا باز هم دهقان ها از خود فداکاری نشان میدهند ؟

آیا کبرا ها باز هم تصمیم میگیرند ؟

آیا دروغ گو ها باز هم نتیجه دروغ خود را میبینند ؟

آیا توقی ها باز هم گروهی از بند میرویند ؟

جواب میخواهم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا ما ها بد شدیم ؟

                     چرا همگی با هم دشمن شدیم ؟

فرق من و آن دست فروش از چیست ؟

                                               این خانه ها و عمارت های بلند از آن کیست ؟

  این مسیر بسیار طولانیست .

                                                   کشور من در حال ویرانیست .

این سوال ها همگی جواب میخواهند . و علت ها معلول ...........

                                                                        ولی جواب را نمی یابم . (*شبگرد)

سرزمین بردگان

مادران با قلب سرخ خود

                     که غلتان در خون بود

طالع ستارگان را می خواندند               در سرزمین خاکستر ها.

و سرود مادران  و دعاهایی که بر روی دنیای جنبان قصه میخواندند

                                                                                 افسانه شد.

و خورشیدی شکفت

تا که به طلوع افسانه ای اش رسد.

ولی جلادان دیو تک دست و نوکران مرد تک چشم

                             قبل از روز بزرگ اش خاموشش کردند

غنچه پژمرده ای شکفت و به درگاه خداوندی دعا ها  کرد

و خداوند --------- نخستین باران را فرستاد --- و عطش زمین را نوشید .

تا که نهال ها به پا خیزند.

بیگانه گان شروع به تلاوت سرود افسانه ای کردند.

برای ستاره ای که طالع میشود ، در گهواره جنبان سرزمین بردگان -------------------

و این بهتان ـــ تاوان آن توفان بود که درمانش جز باران ، هجران نیست

                      و انسان به دنبال پایان آسان است .  (*شبگرد)

مسافر

بوی بد سیگار و تف و فشنگ

      رژه میروند و فرمانده ایستاده در بنگ

کیفم بر دوش با کوله باری از کاغذ و قلم

از این شهر به شهر دیگری عازم سفرم.

گرچه که پیش میروم اما ادامه این راه بنبست است

                     باز هم شب را به روز و روز را به شب

و مرگ بعد از زجر و زندگی بعد از مرگ.

جل الخالق که به چه کشتاری دست میزنند

حتی جنگل سبز را آتش می زنند.

راننده سیگارش را آتش میکند وبغل دستی

الله اکبر گویان از حادثه عکس برمی دارد

خرج مسیر را میدهم و باز به دور دست خیره میشوم

                                                            که آینده مسیر من است.

تبیعت زرد ----- هزینه ها بالا-----کیف پولم از فرط گشنگی می نالد.

..:: و تنها چاره  رفتن است , رفتن ::...

(این رو توی مینی بوس بین شهری نوشتم و ممنون میشم که اگه نقدم کنید*شبگرد)

سایه هایی که هرگز تکرار نمیشوند

استاد در حال دریدن حنجره خویش

              و من از پنجره بیرون را به نظاره میگیرم

بحث درس ما اخلاق است , و هر مخلوقی خلقتی دارد

و معلم در حال تشریح برای متعلم است.

و صبر معنی ندارد , از کلاس خارج می شوم

به استاد فکر میکنم که فقط در فکر درس خویش است

و میخواهد که همه در بند درس او باشند

ولی نمیداند که ما در بند غربت و اسارت درس های دیگری نیز هستیم

بعد از گزراندن این

به شوق آغوش گرم و هم آواز رفیقان و هم اتاقی هایم

                                             به خانه باز میگردم

ای وای که در این هوای پاییزی , دلم چقدر گرفته است

و این است آن دنیایی که وسعت آن شما را در تنگی خود چون دانه انگوری به سرکه مبدل خواهد کرد

کتری آب به جوش آمد  و سپس یک پیمانه چایی نوش خواهم کرد

و با چشم بر هم نهادن میبینم که روزگاری گزشته است.

واین ها ، به سایه ای کم رنگ تکرار نشدنی مبدل گشته اند

سایه ای که حالا آن را یک عذاب میپندارم

ولی در آینده یک خاطره ی شیرین    (*شبگرد *سیروان)

نیست یاری

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش