.:.ساعت 25.:.

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

:: شنبه ۱۴۰۵/۰۶/۲۸
- .
| |
.......................................................................................................................................

روزایی که دارم تجربه میکنم برام جدیده

یه سبکی از زندگی مشترک که هم توش احساس امنیت دارم هم گیجم

هم نیاز به کمک دارم هم باید کمک کنم

هم حس نیاز به تنهایی دارم هم حس بودن کنار کسی که دوسش دارم

هم حس دوست داشته شدن دارم، هم حس موجودی که هست، فقط هست

بشدت حس میکنم زندگی انسان و مغز انسان پیچیده است

و بشدت با مامانم احساس هم دردی میکنم الان

هم احساس ضعف دارم هم حس قدرت

پ ن:: بعنوان کسی که میتونه انگلیسی با پارتنرش دعوا کنه و غر بزنه حس خوبتری دارم :دی ولی خب خسته شدم یه کم

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۲۳
- .
| |
.......................................................................................................................................

امروز زندگیم قشنگ بود

تو مسیر کنار رودخونه هامبورگ با پارتنرم قدم میزدیم و بستنی میخوردیم و چیک و چیک عکس میگرفتیم و از توی اون لحظه بودن لذت میبردیم

حال خوب

کنار یار خوب

با یه هوای خوب و افتابی

غروب اومدیم تو بالکن خونه برا اولین بار نشستیم و کیک گردویی که از کنار رودخونه گرفته بودیم رو خوردیم با چایی ایرونی که من دَم کرده بودم

ریسه هایی که از امازون خریده بودم و سولاری شارژ میشد رو دیشب نصب کرده بود رو دیواره ی بالکنی و امشب نور ملایم خوبی میداد :)

امروز عصر بلیط برگشتم رو به مونیخ گرفتم، برای 21 سپتِمبِر

وقتی که من برسم خونه جشن های Dult منطقه ما تموم شده ولی خب من خاطرات خوش هامبورگ رو ساختم

و اخر سپتمبر هم امتحان دارم و هنوز هیچی اماده نیستم :|

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
- .
| |
.......................................................................................................................................

بعد از چندین روز بدو بدو و استرس و جابجایی و تو قطار بودن و خونه و خرید رفتن، دیروز تونستم بشینم و استراحت کنم و بگم آآآخیش

اومدیم هامبورگ، چند روزی میشه، اول یه air bnb گرفتیم تا خونه ی آقای S رو تحویل بدن، یک سپتامبر اومدیم خونه گوگولی خوشگلش، و این چند روز حس دخترای تازه عروس داشتم که خرید خونه میکنن شام میپزن تا شب آقای همسر از سر کار خسته باید خونه :)))))

حس مسخره ای بود، و البته تجربه ای جدید

و خوشبختانه شنبه و یکشنبه ها قرار نیست من اشپزی کنم:)))

و داستان اینجاس که غذاهای ایرونی رو هم دوس داره مخصوصا عدس پلو، ولی این سری میگفت بیا عدس پلو رو به روش کشور من درست کن؛

من :|

عدس پلو :O

بعد غذا رو که برد سر کار توش با سس نمیدونم چی چی کوکونات قاطیش کرد خورد، آخه مرد، حیف اون ته دیگ بود که روش سس کوکوناتی ریختی روش

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۶/۱۳
- .
| |
.......................................................................................................................................

یهو تو بحث هام با پارتنر غیر ایرانیم به یه جاهایی میرسم که یه ابعادی از وجودم و اخلاقیاتم ب چالش کشیده میشه که تا حالا از این زاویه بهش نگاه نمیکردم

بعد 4 روز صحبت کردیم باز، در صلح و ارامش بود و من در اضطراب و تنش

:: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱
- .
| |
.......................................................................................................................................

مدتیه بزرگترین فوبیاهای زندگیم زده بالا

و اینجا همه ترس‌ها چند برابر بزرگتره

و من دیشب وقتی که داشتم موهامو سشوار میکشیدم و به جنازه هاشون نگاه میکردم، عر میزدم

و امروز بخاطر اینکه اتاقم بوی سم میداد، کلا رفتم دانشگاه و وقتی شب اومدم دیدم جنازه هاشون شده بالای صدتا

چندش آورترین صحنه ی روزهای اخیر عمرم بود

متنفرم ازتون

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۳۰
- .
| |
.......................................................................................................................................

امروز 385 روزه که صدات رو نشنیدم و سکوت کردی

سکوت کردی و من رو تو قعر یه چاه یه تونل، تو تاریکی تنها گذاشتی

تو که فکر میکردم همدم همیشگیمی دیگه فقط یه خاطره ی بی تکراری که گاهی ازش متنفر میشم، گاهی دلم براش تنگ میشه، گاهی میخام زنگش بزنم و بگم که چی شد اون 13 سال و اندی ، بپرسم چطور تونستی دووم بیاری، بگم پس چی شد قرارمون سال 2030 ساعت 20.30، گاهی میگم اگه زنگت بزنم ارامشت خراب میشه، سکوت میکنم، گریه میکنم، و میام اینجا گاهی برات مینویسم بلکه دلم آروم بشه ...

الان

نمیدونم هنوز عاشقتم یا نه

ولی تو کنج این غربت تلخ

دلم هواتو کرده

میدونی غم انگیز ترین بخشش چیه، من تا آبان باز امیدوار بودم که باز بسازیم باز درستش کنیم

ولی نیومدی و فهمیدم که تموم شدی

رها کردم

ولی الان

حتی تو رابطه جدیدم، نمیتونم راحت ببخشم، نمیتونم امیدوار باشم، اینقدر تو رابطه با تو صبور بودم که الان دیگه نمیتونم صبور باشم ...

تمام آرزوم اینه، یه روزی من رو فراموش کنی و هیچوقت دلت برام تنگ نشه، حتی وقتی بعد از سالها، مثل رهگذر از کنارت رد شدم، یادت نیاد من کی هستم و چی بودم و چی شد

واست بهترین ها رو میخام عزیز چشم عسلیم

بوس بهت

:: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۹
- .
| |
.......................................................................................................................................

"نویسنده: kli.

حالا فهمیدم یه بچه ای که داری خیالبافی میکنی بی خیال
,اتفاقا از خانواده بسته هم بودی که همچین تصوراتی درباره پسرا داری و تو خانوادت نزاشتن با پسرا رو به رو بشی تا بفهمی هورمون ها ربطی به جداسازی مدرسه نداره .احتمالا نزدیک ۱۴ سالت هم باشه "

----

خب این دوستمون چون احتمالا من رو تازه شناخته نمیدونه که نظرم نسبت به پسرا چیه و چقدر پسر لاشی هم دیدم تو زندگیم و همینجا تو اروپا چند نفر ایرانی لاشی هم میبینم :دی و حتی نمیدونه که از مرداد 86 اینجا دارم مینویسم Ö پشمااااام میشه 19 ساله که فقط این وبلاگ مینویسم!! من دو تا قبل اینجا هم وبلاگ داشتم :)))

ولی خب این دوستمون اینقدر هم جسارت نداره کامنتش رو عمومی بذاره و هی خصوصی کامنت میذاره! احتمالا چون از خانواده ی فرابازی هست یا دچار فراگسستگی ویژه ایه !

اینجا، یعنی جایی که الان زندگی میکنم، در این رابطه به خیلی ها راجع به جداسازی مدرسه و اسیب هاش حرف زدم و این موضوع فقط مختص به ایران نیست خیلی کشورها هم این رو دارن ولی نه بصورت اجباری، و خب آسیب های یکسان بود! پسری که لندن بزرگ شد و به اصرار پدر به مدرسه پسرونه رفت که تا بعدش بره مدرسه نظامی همونقدر آسیب دیده که پسرا و دخترای نسل من با این جداسازی آسیب دیدن، موضوع فقط هورمن نیست ...

الان که این موضوع خیلی حل شده است تو بالای 60 درصد جامعه، استخرها، پارتی های خانوادگی مختلط، و حتی جیم و کلاس و ...

بعدا نوشت:: راستی امروز با همون اکیپ رفتیم کنار دریاچه تو اتریش و حتی دو تاشون آبجو هم خوردن، ولی همچنان بهشون میتونم بگم رفیق امن :دی

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۶
- .
| |
.......................................................................................................................................

"نویسنده: kli.

تو فقط ساده ای کخ احساس امنیت میکنی "

این کامنت رو بعد از نوشته قبلی گرفتم

موضوع اینه، تو ایران که مدرسه ها جداس همیشه، و پسرا همش تو کف دختران که بدستش بیارن دختر و پسرا خیلی هَول تر بار میان!! انگار که جنس مخالف عجب چیز غریبیه، حالا تو نسل من این داستان پیچیده تر هم بوده ... و اینو تو خانواده های بسته تر بیشتر میشه حس کرد، البته که قبول دارم هر دو جنسیت تو دوران بلوغ حساس تر میشن، ولی ادم میتونه دوست جنس مخالف داشته باشه که امینش باشه و حتی باهاش راجع به پارنترش باهاش حرف بزنه :)

اگه شما که فک میکنی من سادم و این رو تجربه نکردی، پس از نظر من همیشه بودن کنار جنس مخالف حال غریبی بهت میداده که نمیتونستی ذهنت رو کنترل کنی، انگار که خواهرت کنارت باشه و تو بخوای دستمالیش کنی !!! همینقدر این نوشته برام عجیب بود

:: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۵
- .
| |
.......................................................................................................................................

اینکه ادم تو مهاجرت یه سری رفیق امن پیدا کنه سخته، من اینجا یه سری رفیق پسر دارم که اگه باهاشون 5تایی نصف شب بریم بام شهرمون و زیرانداز بندازیم و شهاب بارون رو تماشا کنیم و فقط من توشون دختر باشم، بازم احساس امنیت میکنم

و این برام قشنگترین حس دیشب بود

پ ن: بهترین شهاب بارون عمرم رو دیدم، شهاب هایی پر رنگ توی اسمون پر ستاره، شهاب هایی طولانی و سفید

و از شدت هیجان اینقدر جیغ و داد کردم و خندیدیم که گلوم درد میکنه هنوز :دی

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۲۳
- .
| |
.......................................................................................................................................

هفته پیش ازم خواست که باهاش برم هامبورگ، و پیش اون زندگی کنم، هزینه هاش نصف میشد حتی هزینه زندگی‌منم کمتر میشه

بهش گفتم که هنوز نمیدونم امادگی اینو دارم با کسی به مدت طولانی زیر یه سقف زندگی کنم یا نه

از روی پل های هامبورگ رد میشدیم، پل هایی که هزاران عاشق قفل زده بودن بهش. بهم گفت میخوای ما هم سری بعد قفل بیاریم بزنیم؟ پوسخند زدم که چه کاریه حالا

تولد گرفتم براش، کیک و کادو و ... تولد خصوصی دو نفره، عکسارو که گرفتی گفت فکر کنم‌وقتشه عکسا رو بفرستم‌مامانم چون میدونم خوشحال میشه، گفتم ولی من‌نمیتونم بفرستم مامانم چون مطمئن نیستم خوشحال میشه یا نه، گفت چرا، گفتم چون پسرای قبلی غمگینم‌میکردن... شب شد، و من به کل این دیالوگ رو فراموش کردم، موقع خواب تو گوشم زمزمه کرد، از بودن باهام خوشحالی؟ تا حالا شده غمگینت کنم؟

:: شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................

خب بعد از چند روز احساس خوشبختی و سفر به هانوفر و هامبورگ با آقای سین، و جشن گرفتن تولدش و کادو و کیک گرفتن و با هم بودن، حالا نوبت pmsبود که سر برسه بگه هیچ لحظه ای و هیچ خوشی پایدار نیست 😑

:: شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................

امروز داشتم فکر میکردم چقدر از دو سال پیش تا الان زندگیم تغییر کرد

عشقی که فک میکردم تا اخر عمر دارمش رو از دست دادم، ولی هنوز تو دلم خونه داره

کاری که باهاش ده سال زندگی کردم و ترک کردم

خانوادم رو ترک کرد

با دخترخاله هام قطع ارتباط کردم

مهاجرت کردم

خانواده جدید ساختم با دوستام

کار جنرال پیدا کردم تو بزرگترین چاپخونه شهر

پارنتر خارجی منو پیدا کرد

عاشق شدیم یواش یواش

کارمند هوش مصنوعی فولکس واگن بود

منم تلاش کردم کارمند موقت آی تی فولکس واگن بشم

و الان داریم سعی میکنیم بیشتر همو بشناسیم و بسازیم، چکش کاری میکنیم

و الان

دوباره

دوباره برای 5 دقیقه احساس خوشبختی کردم

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۹
- .
| |
.......................................................................................................................................

دارم عاشق کارم میشم

امروز و دیروز که اخر هفته بود، همش داشتم کاراش رو انجام میدادم و کیف میکردم

خیلی داره بهم خوش میگذره با اوتومیشن لعنتی :)

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۹
- .
| |
.......................................................................................................................................

احساس میکنم اینقدر صبر کردم که دیگه طاقت صبر کردن ندارم جدید ا بهم میگت چقدر عجولی

:: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۱
- .
| |
.......................................................................................................................................