می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

به نام او که آفرید مرا تا دوست بدارم تورا بی آنکه بدانم چرا...؟

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیباییست؟!  رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .

 

آهنگ وبمو خیلی دوست دارم.{باتشکرازتران جون}

یکی ازبهترین دوستامو تونت برای مدتی ازدست دادم.

جواب نظارتتونوتوقسمت نظرات میدم.

داستان اززبون ۲نفره.

چندساعت بعداینکه آب کردم خبرمیکنم اونایی که زودترمیان ازدستم ناراحت نشن.

باتشکرازشما:

[تــرانـ ه] بح ـنآز Ahora & Atousa N!KA roya  نینا ملیکا  مبینا ناری نازنین یاســی(فدایی کامـران و هومـن) دنیا دریا دخـے مجـہـول♥•.¸¸.☆♡ مائده bahar مهتاج றᗩRYᗩற ساناز
دختر سما SaMiRa

 

 

 داستان اگرمانده بودی

ادامه مطلب.


ادامه نوشته

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیباییست؟!  رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .

 

آهنگ وبمو خیلی دوست دارم.{باتشکرازتران جون}

یکی ازبهترین دوستامو تونت برای مدتی ازدست دادم.

جواب نظارتتونوتوقسمت نظرات میدم.

داستان اززبون ۲نفره.

چندساعت بعداینکه آب کردم خبرمیکنم اونایی که زودترمیان ازدستم ناراحت نشن.

باتشکرازشما:

[تــرانـ ه] بح ـنآز Ahora & Atousa N!KA roya  نینا ملیکا  مبینا ناری نازنین یاســی(فدایی کامـران و هومـن) دنیا دریا دخـے مجـہـول♥•.¸¸.☆♡ مائده bahar مهتاج றᗩRYᗩற ساناز
دختر سما SaMiRa

 

 

 داستان اگرمانده بودی

ادامه مطلب.

ادامه نوشته

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیباییست؟!  رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس
  

 

آهنگ وبمو خیلی دوست دارم.(باتشکرازتران جون)

داستان اززبون دونفره.

 من چندساعت بعدآب همه روخبرمیکنم اونایی که زودترمیان ازدستم ناراحت نباشن.

متاسفانه یکی ازبهترین دوستامو برای مدتی ازدست دادم.

اگه نتونم داستانو تا آخرتابستون تموم کنم خلاصشو میذارم.

 

باتشکرازشما:

[تــرانـ ه] بح ـنآز دریا نینا roya SaMiRa مهتاج سما Ahora & Atousa دختر ساناز றᗩRYᗩற مبینا ملیکا N!KA ناری  نازنین یاســی(فدایی کامـران و هومـن) دنیا دخـے مجـہـول♥•.¸¸.☆♡   مائده bahar دورتر از همه نزدیک تر از خدا ×مریم

داستان اگرمانده بودی...

درادامه مطلب.

ادامه نوشته

می گذرد لحظه ها به قدر سالیان ...

سلامی دوباره بعدروزهاوهفته ها...

بعدازچندهفته تونستم بیام پیشتون این مدت واقعادلم براتون تنگ شده بود بیشترازاون چیزی که فکرشوبکنین آخه درسام واقعازیادبودن اصلانمی تونستم بیام نت دوست داشتم بیامو روزتولدم آپ کنم ولی نشد...

خوب اگه خدابخوادکه حال همتون خوبه تواین مدتی که من نبودم چی کاراکردین؟

.

.

.

عوضش بایدبگم امروزمن پارت 1تموم کردم باکلی خلاصه آخه داستان خیلی خسته کننده شده بودتصمیم گرفتم بقیشوتویه پارت دیگه بذارم ...

از خود نمی پرسی چرا این خسته را آزردمش؟
با خود نمی گویی چرا ،
این مرغک پر بسته را
در دام غم افسردمش...
اما چرا،
عشق تو را،
من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز دردآلود را ،
در دل نهفتم - آه- تا جان داشتم!

 

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

 

 

 

 

.

.

. دلتنگم ... دلتنگ او ...
می گذرد لحظه ها به قدر سالیان بی او ...
می گذرد سالیان به قدر لحظه ای با او ...

بی او ...
یک ثانیه یک دم ...
سکوت

 

اگرمانده بودی...

درادامه مطلب

جاداره ازتموم کسایی که نظردادن تکرکنم...

دریا

تینا

سما

شهرزاد

مریم

بهناز

نسیم

مائده

ترانه

حق

نیلوفر

و...

بازم اگه کسی موندبابزرگی خودش ببخشه آخه یادم نیست

ادامه نوشته

باتواین قلب یخی جون میگیره!

سلام...

دوباره اومم پیش خواهرای گل کامران هومنیم!

حالتون چه طوره؟انشاالله دردوبلاهاازتون دورباشن حالو هوای این روزاخیلی قشنگه هم تولدکتی والبته ازیه طرف هم تولدخودم...

تولدکتی روبهش تبریک میگم...به بهترین خواهر دنیا

تولدت مبارک

آجیاببخشیدمن امروزداسی نذاشتم یعنی نتونستم ولی سعی می کنم توآپ بعدی حتما بذارم...

مهم نیست که کی مقصر است
باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است
در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را   در چند ثانیه بگوییم...

 

 

 

 

 

 

 

دیروز واسه من روزمقدسی بود دیروز روزی بودکه فهمیدم عاشق شدم  من سه ساله که این روزوجشن می گیرم که امسال هم به خواست خداپیش شماجشن گرفتم 87.11.24فهمیدم که عاشقم عاشق یه فرشته "کامران"

 

آرزوی بهترین هاروبراش دارم.

من سه ساله که 24بهمن ماه واسه عشقم جشن می گیرم تنهای تنها ولی یکی همیشه پیشم هست "خدا"می دونم شاهده مه اشک هاووگریه هامه.

عاشقتم کامران تاابد

 

 

 

زندگی ادامه داره حتی وقتی تونباشی
اگه آشنابمونی،یامثل غریبه هاشی

زندگی ادامه داره،به جلوقصه تکرار
حتی وقتی نبض ساعت،بخوابه رودست دیوار
حتی وقتی شعله عشق تونگاهی بی رمق شه
یااگه دفترشادی،روزی خالی ازورق شه
زندگی ادامه داره،خوب وبد،سفیدومشکی
تازمونی که یه لبخندمیشکفه،می چکه اشکی
کسی پله های عمروبه عقب برنمی گرده
ولی می تونه ببینه که گذشته هاچه کرده
زندگی ادامه داره،بامن وتو،بی من وتو
این دوروززندگی روبیاهمراه دلم شو ...

وخدایی که دراین نزدیکی است

 

 

دوستتون دارم

بازم تولدکتی روبهش تبریک میگم

بهترین هارابرایت آرزومی کنم.

مراقب خودتون باشین

ازهمه کسایی که نظردادن ممنون

بای تا آپ بعد

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

 

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

 

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

 

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

 

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

 

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

 

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

 

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

 

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

 

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

 

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته...

 

اگرمی دانستی...

بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها

چرا كه هیچ چیز در كنار من

از تو عظیم تر نبوده است

كه قلبت

چون پروانه ای ظریف و كوچك و عاشق است

سلام...

خوبین؟اگه خدابخوادکه همه خوبن دردوبلا ها ازتون دورباشه منم این روزانمی دونم چرا هروقتی ازپنجره اتاقم بیرونونگاه میکنم یه حالی بهم دس میده...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد


همه اندیشه ام اندیشه فرداست


وجودم از تمنای تو سرشار است


زمان در بستر شب خواب و بیدار است

آجیا من ازاین به بعدسعی میکنم هردوهفته یه بارپنج شنبه ها آپ کنم یاشایدبیفته جمعه یاچهرشنبه هاواسه خاطریه سری مشکلات نمی تونم کسی روخبرکنم سعی میکنم همه روخبرکم ولی اگه نشدبابزرگی خودتون ببخشید!

اگرمانده بودی...

قسمت8و9

 

قسمت8

ازپنجره بیرونونگاه کردم هوا کاملاتاریک شده بودهمه خواب بودن به جزمن, کتی هم که خونه نبودمثل همیشه پیش پرهام بود همیشه وقتی بااون بودشبادیرمیومدبه خونه ولی الان خیلی دیربود چراپس نیومده؟دلم شورمیزدنکنه اتفاقی براش افتاده!پرهام کسی نیست که همیشه پیش کتی باشه اصلاآدم قابل اعتمادی نیست پرهام دوست دانشگاه کتیه واظهارمیکنه که دیوونه وارکتی رودوست داره ولی من به عشق پرهام نسبت به کتی شک دارم...

اززبون میترا

روی مبل نشسته بودم وبه یه نقطه خیره شده بودم بی هدف فکرمیکردم اصلاخودم هم نمی دونستم به چی فک میکنم

-میترا...

-بله!

-شام چی میخوری؟

رویابودکه ازم پرسیدچی میخورم ازپنجره بیرونونگاکردم هواتاریک شده بودومن نفهمیده بودم میل به هیچی نداشتم

-خوب چی هست تویخچال؟

-همه چی نمی دونم چی دوست داری!آهان قرمه سبزی دوست داری؟

-چی...قرمه سبزی...آره

-پس همینوگرم میکنم!سمیه که دوست داره؟

-آره بابا...

باگفتن قرمه سبزی یادکامران افتادم کاشکی الان اینجابود چه قدردلم براش تنگ شده چه قدرجای خالیش احساس می کنم وقتی بودقدرونمی دونستم ولی حالا...تصمیم گرفتم برم حیاط کمی حالوهوام عوض شه رفتم حیاط وشروع کردم به قدم زدن گوشیموبرداشتم که به یه آهنگ گوش کنم ولی شارژنداشت به سمیه فک میکردم کیاتواین دنیا بودن که دیوونه کامران بودن حاضربودن تمام روزاشونو بدن به روزکامرانوازنزدیک ببینن ولی منی که همیشه پیشش بودم باهاش اینطوری رفتارمی کردم دلش وشکوندم ...

 همین طوری توحیاط قدم میزدم یه حیاط نسبتا کوچیک بایه باغچه کوچیک که گل رزتوش بودرفتم کنارباغچه بوی گلا...چه قدرقشنگ بودن خواستم یکیشونوبکنم ولی دلم نیومدسرم وبردم نزدیک تابوشونوبهترحس کنم که صدای یکی روشنیدم:به به خانمو داری چی کارمی کنی؟

برگشتم صدای آرام بخش سمیه

-چی کاربایدبکنم داشتم به گلات نگامیکردم بوشون خیلی قشنگه

-آره خیلی...

-حالت چه طوره هنوزم تب داری؟

-نه ...الان بهترم

بینمون سکوت بودکه بعدیه مدتی سمیه اون سکوتوشکست:باهاشون حرف نمی زدی؟

-مگه توباهاشون حرف میزنی

-آره ...

-درموردچی؟درمورد"کامران"

این سوالوازش پرسیدم ولی جوابی نشنیدم به سمیه نگاکردم داشت گریه میکردتحمل گریه هاشونداشتم زودبغلش کردم گریش شدید ترشد من ازخودم متنفرشده بودم

-بهم نگاه کن

اشکاش وپاک کرد

-میری؟

-نه...من تحمل اینوندارم بهش نگاکنم چه طورانتظارداری برم؟چه طوربهش نگاکنم؟

خیلی خوب درکش میکردم

-توپارکی به اسم پارک عاشقاشنیدی؟

-نه

-پس بایدپیداش کنی وبری اونجا!

-چی؟

-آره...شایداونجانیمه گم شدتوهم پیداکنی

-"نیمه گم شدم؟"

-آره نمیه گم شدت!

صدای رویاروشنیدم که میگفت شام آمادست

-خوب پاشو بریم شام آمادس آخ جون خودشم قرمیه سبزیه...

سمیه هنوز مات مبهوت منونگامیکرد-چیه بیادیگه!

سمیه:من نمیفهمم چی میگی میترا خواهش میکنم

-بیابریم

-میترا...

دتشوگرفتم وباخودم بردم رویامیزوهم چینیده بود همه کاراگردن اون افتهاده بودحالاخودشم مهمون بودسمیزشام من ورویا میگفتیم ومیخندیدیم ولی اون هم خنده هاش بی رنگ بود هیچی درموردش نمیدونستم یعنی تاحالافرصت مناسبی پیش نیومده بودکه باهاش حرف بزنم دوست داشتم درموردش خیلی چیزابدونم .تاین وسطسمیه هم که فقط باغذاش بازی میکردفکرش یه جای دیگه بودبلاخره شام هم تموم شد...

اززبون کامران

بدجورنگران کتی بودم کجا میتونست باشه تصمیم گرفتم اگه تانیم ساعت دیگه هم نیومد بهش زنگ بزنم آره همین کارومیکنم...

**

یه ساعتی بودتوخونه ازاین وربه اونورمیرفتم منتظر کتی بودم خیلی دیرکرده بود بیشترازاین نمیتونستم صبرکنم گوشی روبرداشتمو بهش زنگ زدن گوشیش خاموش بود وای خدابیشترازقبل نگرانش شدم چندلحظه بعد صدای بازشدن ودروشنیدم کتی بود ولی نگاه کردن بهش واسم سخت بودسروعضش که هیچی نمی تونستم بگم یعنی چی شده بود؟ نکنه پرهام این بلارو سرش آورده باشه ... .

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت 9

اصلانمی تونستم تواون حالووضع به کتی نگاه کنم لباساش خونی بود صورتش کبودشده بود نمی تونست سرپاوایسه شک داشتم این کتی باشه آره کتی خواهرخودم همونی که صبح دیدمش یه لحظه داشت میافتادکه گرفتمش

-کتی...کتی ...به من نگاکن ...خوبی؟

ناله میکرد حالش اصلاخوب نبودچشاشوبسته بودوگریه می کردخیلی آروم

-کتی...

اصلاحالش خوب نبود نمی تونست حرف بزنه کی این بلاروسرش آورده بودهیچ شکی نداشتم که کارپرهامه اون تواین کارادس داشت

کتی همین طوری ناله میکرد آروم گذاشتمش زمینو رفتم دراتاقشوبازکردم تختشودرست کردم بعدش برگشتم پیش کتی کتی روبغل کردم هرطورکه شده بودبردم اتاقش معلوم بودترسیده هرکاری میکردم دستمو ول نمی کرد...

کتی:ک...کا...کامران

-جونم

نفس نفس میزد:خواهش میکنم...خواهش میکنم ازپیشم نرو

-باشه ...باشه همین جامی مونم

خیلی ترسیده بودمیلرزیدمنم تصمیم گرفتم چیزی ازش نپرسم تاوقتی که یکم حالش خوب شه .

-کامران

-وایساکتی جامیری

-کامران

-کتیییییییی

ازخواب پریدم دست کتی هنوزتودستم بود خوابیده بود یه نفس عمیق کشیدم خیلی آروم دستشوول کردم بلندشدمویه نگاهی بهش انداختم هنوزلباسای خونی شوعوض نکرده بوددلم نیومدبیدارش کنم یه پتوروش کشیدم ازاتاق اومدم بیرون درشوکامل نستم که اگه بیدارشد صدام کردصداشوبشنوم داشتم ازپله هاپایین میومدم که نتونستم نشستم روی یکی ازپله ها بغض کرده بودم آخه چرا...واقعااین کارتقصیرپرهام بود بعددوسال معنی این کارش چی بود مگه کتی چه گناهی کرده بودکه اون این کاروباهاش کرد هیچ شکی وجودنداشت که کارپرهام نباشه کتی پرهاموخیلی دوست داشت ولی پرهام فقط ازارای کتی سوء استفاده می کرد ازاولشم ازش خوشم نمیومد وفقط بخاطرکتی احترامشوپیش همه نگه میداشتم ...

صدای جیغ کتی روشنیدم دویدم به طرف اتاقش باصدای بلندگریه میکرد

کتی:نهه نه پرهام .....

خیلی زودبغلش کردم

-کتی ...کتی تموم شداین یه خواب بود کتیی...

-کتی:نه نه خواب نبود پرهام کتکم میزد...ببین ببین لباسام خونیه

به صورتش اشاره کرد

-ببین باهام چی کرکرده ...ببیییین

تقریباداشت دادمیزد باصدای بلندگریه میکرد که یهو دیدم چراغ روشن شد برگشتم مامان وباباوهومن هردوجلودربودن مامان داشت گریه میکرد می شدگفت که حالش بدترازکتیه

بابا:بلاخره کارخودشو کرد...

مامان اومد طرف کتی من رفتم کنارمامان کتی روبغل کردکتی همچنان گریه میکرد باباازاتاق رفت بیرون می دونستم خیلی ازدست کتی ناراحته چون اون چندباری به کتی سفارش کرده بود که بهرهام نمیتونه باهاش باشه منم رفتم به طرف هومن ازش خواستم بریم بیرون دراتاق کتی روهم بستم اون بامامان راحت تره اگه یکم باهاش حرف بزنه ممکنه سبک شه

هومن:چی شده کامران چراکتی...

نذاشتم حرفشوادامه بده

-هیچی نمی دونم هومن توهم چیزی نپرس!

-باشه چیزی نمی پرسم.پس بیابریم پایین

ازپله هامیومدیم پایین هومن:توکه اصلانخوابدی بهتره بری بخوابی

-آره خیلی خستم توبیداری؟

-آره نزدیکای صبحه نمی تونم بخوابم توبروبخواب

-پس من گوشیموخاموش می کنم به پدرام بگی نمی تونم بیام

-باشه نگران نباش...

داشتم میرفتم که وباره یادکتی افتادم برگشتم طرف هومن –هومن...

هومن بهم نگاه کرد:می دونم چی میخوای بگی نگران نباش

-باباخیلی ازدست کتی ناراحته

-می دونم ولی من پیششونم توبرو...

رفتم طرف اتاقم درش بازبود اتام برعکس روزای قبل خیلی تمیزبود یادم افتادکتی صبح اتاقموتمیزکرده ولی الان چی؟نشستم روتختم یه نفس عمیق کشیدم تایه حدودی ازاین اتفاق خوش حال بودم تایه حدودی هم ناراحت ازاین خوش حال بودم که کتی برای همیشه رابطشو باپرهام قط می کنه چون فهمیده پرهام چه جورجونوریه ولی ناراحت ازاین که حال کتی تایه مدتی بدمیشه حقم داره کسی که دوسال تموم بایه کسی باشه بعدش اون باهاش اونطوری رفتارکنه خیلی بده مثل میتراکه منوتنهاگذاشت ...

اززبون میترا

صبح زودازخواب بیدارشدم برعکس همیشه حالم زیادخوب نبود یه چیزی بهم می گفت که قراره یه اتفاقی بیفته ولی چه اتفاقی دلم شورمیزد!اَه اول صبحی این چه حسی که دارم ساعت ونگکردم ساعت9بود زیادم زودنبود ...

لباساموعوض کردم دوست داشتم موهاموازبالاببندم ولی موهام زیادهم بلندنبودن همین طوری ازپشت بستم رفتم به طرف در داشتم دروبازمی کردم که صدای سمیه روشنیدم

-سلام آقای جعفری!...نه...نه..نیستن...دروغ چیه؟

ولی آقای جعفری میتراینجانیست ...الو...

زوددرواتاقوبازکردم دویدم طرف سمیه گوشی روازش گرفتم

-الو....الو...

اَه قط شده بود گوشی روانداختم زمین

-بابام چی گفت؟

سمیه هیچی نگفت اینبارسرش دادزدم

-باباممم چی گفت؟هان ..باتوام

سمیه:اون...اون...گفت بایدبرگردی پیشش وگرنه...

-وگرنه چی؟

-اون خودش میاد

حرفی نزدم حرفی واسه زدن نداشتم بغض به گلوم چنگ میزد لبامومحکم به هم فشارمی دادم

-سمیه...

برگشت طرفم

-چیه؟می خوای چی کارکنی؟

-من میرم !میرم پیشش

-پیش کی؟بابات؟

-آره

-دیوونه ای...

-فک میکنی کاردیگه ای میتون بکنم!

-اگه میخوای چندروزی بروپیش رویا

خونه رویا فکربدی نبود ولی من نمی خواستم برم من فقط بخاطرکامران فرارکرده بودم ولی الان تواین دنیاخیلیامثل سمیه هستن که عاشق کامرانن ولی من لیاقت کامرانوندارم

-سمیه ...من برمیگردم پیش بابام چاره ای جزاون ندارم!من میرم ایران بایدبرم بااین که برام گرون تموم میشه ولی..

نذاشت حرفموبزنم

-چرانمی پیش رویا؟

-نمی تونم اصلا دوست ندارم بمونم

-هرطورراحتی

**

اونروزهم باکلی گریه وخاطره گفتن وازگذشته حرف زدن تموم شدتصمیم به رفتن گرفته بودم موندنم هیچ فایده ای نداشت  بایدمیرفتم...

خسته نباشین

 

 

گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید کودکانه شاید بی غرور

اما هر وقت گونه هایم خیس می شود

می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم

بای تا آپ بعدی امیدوارم خوشتون  اومده باشه !!

نظریادتون نره. 

ایــ کاشـــ

سلام...

ازهمتون معذرت میخوام من اصلاحالم خوب نیست فقط داسی رومیذارم  اگه کسی رودیرخبرکردم ببخشه یاخبرنکردم

ممنون ازهمتون که اومدین داسی روهمین جامیذارم

مانده بودی اگرنازنینم...

قسمت۸

 

اززبون کامران

امروزهم مثل همه روزا رفتم به اون پارک ولی هیچی نبودفرداهم میرم شایدفرداباشه..ایرونیابه اونجامیگن پارک عاشقاآره اونجا پارک عاشقاست وقتی آدم میره اونجا هیچ کی روغیرازخودش وعشقش نمیبینه یه پارک کوچیک اما پرازعشق وصمیمیت ولی من...من کسی روندارم که باهاش برم به اون پارک...

***

ازپنجره بیرونونگاه کردم هوا کاملاتاریک شده بودهمه خواب بودن به جزمن, کتی هم که خونه نبودمثل همیشه پیش پرهام بود همیشه وقتی بااون بودشبادیرمیومدبه خونه ولی الان خیلی دیربود چراپس نیومده؟دلم شورمیزدنکنه اتفاقی براش افتاده!پرهام کسی نیست که همیشه پیش کتی باشه اصلاآدم قابل اعتمادی نیست پرهام دوست دانشگاه کتیه واظهارمیکنه که دیوونه وارکتی رودوست داره ولی من به عشق پرهام نسبت به کتی شک دارم...

اززبون میترا

روی مبل نشسته بودم وبه یه نقطه خیره شده بودم بی هدف فکرمیکردم اصلاخودم هم نمی دونستم به چی فک میکنم

-میترا...

-بله!

-شام چی میخوری؟

رویابودکه ازم پرسیدچی میخورم ازپنجره بیرونونگاکردم هواتاریک شده بودومن نفهمیده بودم میل به هیچی نداشتم

-خوب چی هست تویخچال؟

-همه چی نمی دونم چی دوست داری!آهان قرمه سبزی دوست داری؟

-چی...قرمه سبزی...آره

-پس همینوگرم میکنم!سمیه که دوست داره؟

-آره بابا...

باگفتن قرمه سبزی یادکامران افتادم کاشکی الان اینجابود چه قدردلم براش تنگ شده چه قدرجای خالیش احساس می کنم وقتی بودقدرونمی دونستم ولی حالا...تصمیم گرفتم برم حیاط کمی حالوهوام عوض شه رفتم حیاط وشروع کردم به قدم زدن گوشیموبرداشتم که به یه آهنگ گوش کنم ولی شارژنداشت به سمیه فک میکردم کیاتواین دنیا بودن که دیوونه کامران بودن حاضربودن تمام روزاشونو بدن به روزکامرانوازنزدیک ببینن ولی منی که همیشه پیشش بودم باهاش اینطوری رفتارمی کردم دلش وشکوندم ...

 همین طوری توحیاط قدم میزدم یه حیاط نسبتا کوچیک بایه باغچه کوچیک که گل رزتوش بودرفتم کنارباغچه بوی گلا...چه قدرقشنگ بودن خواستم یکیشونوبکنم ولی دلم نیومدسرم وبردم نزدیک تابوشونوبهترحس کنم که صدای یکی روشنیدم:به به خانمو داری چی کارمی کنی؟

برگشتم صدای آرام بخش سمیه

-چی کاربایدبکنم داشتم به گلات نگامیکردم بوشون خیلی قشنگه

-آره خیلی...

-حالت چه طوره هنوزم تب داری؟

-نه ...الان بهترم

بینمون سکوت بودکه بعدیه مدتی سمیه اون سکوتوشکست:باهاشون حرف نمی زدی؟

-مگه توباهاشون حرف میزنی

-آره ...

-درموردچی؟درمورد"کامران"

این سوالوازش پرسیدم ولی جوابی نشنیدم به سمیه نگاکردم داشت گریه میکردتحمل گریه هاشونداشتم زودبغلش کردم گریش شدید ترشد من ازخودم متنفرشده بودم

-بهم نگاه کن

اشکاش وپاک کرد

-میری؟

-نه...من تحمل اینوندارم بهش نگاکنم چه طورانتظارداری برم؟چه طوربهش نگاکنم؟

خیلی خوب درکش میکردم

-توپارکی به اسم پارک عاشقاشنیدی؟

-نه

-پس بایدپیداش کنی وبری اونجا!

-چی؟

-آره...شایداونجانیمه گم شدتوهم پیداکنی

-"نیمه گم شدم؟"

-آره نمیه گم شدت!

صدای رویاروشنیدم که میگفت شام آمادست

-خوب پاشو بریم شام آمادس آخ جون خودشم قرمیه سبزیه...

سمیه هنوز مات مبهوت منونگامیکرد-چیه بیادیگه!

سمیه:من نمیفهمم چی میگی میترا خواهش میکنم

-بیابریم

-میترا...

دتشوگرفتم وباخودم بردم رویامیزوهم چینیده بود همه کاراگردن اون افتهاده بودحالاخودشم مهمون بودسمیزشام من ورویا میگفتیم ومیخندیدیم ولی اون هم خنده هاش بی رنگ بود هیچی درموردش نمیدونستم یعنی تاحالافرصت مناسبی پیش نیومده بودکه باهاش حرف بزنم دوست داشتم درموردش خیلی چیزابدونم .تاین وسطسمیه هم که فقط باغذاش بازی میکردفکرش یه جای دیگه بودبلاخره شام هم تموم شد...

اززبون کامران

بدجورنگران کتی بودم کجا میتونست باشه تصمیم گرفتم اگه تانیم ساعت دیگه هم نیومد بهش زنگ بزنم آره همین کارومیکنم...

**

یه ساعتی بودتوخونه ازاین وربه اونورمیرفتم منتظر کتی بودم خیلی دیرکرده بود بیشترازاین نمیتونستم صبرکنم گوشی روبرداشتمو بهش زنگ زدن گوشیش خاموش بود وای خدابیشترازقبل نگرانش شدم چندلحظه بعد صدای بازشدن ودروشنیدم کتی بود ولی نگاه کردن بهش واسم سخت بودسروعضش که هیچی نمی تونستم بگم یعنی چی شده بود؟ نکنه پرهام این بلارو سرش آورده باشه ... .

اگه دوست داشتین درمورد قالب وبم نظربدین

پشت صحنه فرشته نجات تکرارنداره؟

ممنون ازهمه کسایی که نظرداده بودم وقت ندارم اسمشونوبنویسم ولی ازشون تشکرمیکنم

هـــیــــ خـــــــــدا

 بای

آدمای قصه های گذشته     به کسی مثل تومیگن فرشته

 

سلامییییی دوباره به آجیای خودم خوبین؟چی کارامیکنین؟من که سرم گرمه باامتحانات نمیدونم کی هست کی نیست اصلانمیدونم کدوم امتحانو میدم هرکدوم میاداونوولی خداروشکرخیلی خوب دادم تاالان! ولی امتحانات تموم شدکه هیچ تایه ماه که کارنامه هامونوبدن چه بلاهایی سرمون میاد؟

بهتره دیگه ازامتحانات حرف نزنم خیلی خستم کردن.

 

 

ایـــ ــن روزهـــ ــا بـــرایـــ ــم هــیـــچــ نــنـوشـتـی
ولـــ ــی مــ ـــن خـــوانـــدمــتــ و ســـرودمتــــــ
در همـــــ ــه یــــ تــــ ــنـ ــهـائـیـ ـهـایــمــ
اکــــ ـــنــــونـــ دریـــافتـــمــــ ـــــــ 
که مرا از احـــساسم گـــریزی
نــ ـــیـسـتـــ
که هزاران سال اســـ ـــتـــ
تـ ـو را می جـویــ ــمـــ
نمی یـــابم...

 

اینم ازداسی توآپ قبل فصل هفتوکامل نذاشتم اینبارکامل !

مانده بودی اگرنازنینم...

توادامه مطلبه

ادامه نوشته

وقتی رسیدی که شکسته بودم...

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...
 
 
 

 

سلام به تموم آجی های گلم این آپ وبه بهانه ویدیوجدید بود یعنی اگه ویدیو بیرون نمیومد ازآپ هم خبری نبود میدونم همتون دیدین من که زبونم بنداومده بودوقتی واسه اولین بارمیدیدم دودقیه بیش تربودمن بیهوش میشدم چیزی درموردش نمیگم چون هرچی بگم کم گفتم عاشق همتونم داسی روهم گذاشتم قسمت جالبیه هرکی دوست داشت بخونه.مااولین امتحانمون دینی رودادیم خوب بود کاشکی بقیه هم اینطوری باشه.

 

 

 

 

 

به همون اتاقی که سروین گفت رفتم وقتی وارداتاق شدم عکسای کسی رودیدم که باورم نمیشد...

قسمت7

تصمیم گرفتم دوباره وبادقت به اون عکسا نگاکنم تامطمئن شم که خودشه ولی انگارواقعا خودش بود شوکه شدم آخه ...آخه ... سمیه تو...

یهوسمیه اومد تواتاق زودخودمو جم وجورکردم خودش هم اون عکسارودید ازتعجب دهنش بازمونده بود

سمیه:اااا...می..ترا...ببخش توروخدا من یادم رفت ایناروبردارم یه آبمیوه گذاشتم رومیز تاتواونو بخوری من همشون وبرداشتم...توبروپایین

-نه...سمیه...خواهش میکنم بذاراینااینجاباشن خواهش میکنم...

-نه بابازده به سرت توبروپایین ...

-خواهش میکنم

-توچی داری میگی من یه شب بدون این عکسانمیتونم...

-تو...تو...چی گفتی ...چراحرف نمیزنی

بهش نگاه کردم معلوم بودبغض کرده نمیتونست حرف بزنه یهوبغضش شکست وشروع کردبه گریه کردن

-سمیه توچته؟خوبی؟

-نه میترا...خواهش میکنم بروپایین راحتم بذار... خواهش میکنم

-ولی سمیه توحال..

-گفتم بروپایین ...

ازکارایی که میکردتعجب میکردم یعنی چی تصمیم گرفتم تنهاش بذارم کاری باهاش نداشته باشم.

رفتم پایین نشستم رومبل وآبمیوه روبرداشتم یه کمی ازش خوردم گرفتم تودستام رفتارسمیه خیلی برام عجیب بودکاراش ...حرفاش ...اون عکسا...یعنی چی؟

+++++

همون طوری نشسته بودم وباخودم فک میکردم به کارای سمیه به خودم به کامران یهودیدم سمیه داره ازپله هامیادپایین چشاش قرمزشده بودمعلوم بودکلی گریه کرده تصمیم گرفتم چیزی ازش نپرسم

سمیه:توچراآبمیوتونخوردی؟دوست نداری؟

-هان..ااا...چرا؟خیلی خوش مزه ست

-خوب اگه بخوای میتونی بری بالا

زودآب میومو خوردم ورفتم بالا اینبارتصمیم گرفتم بایه چشم دیگه به اون اتاق نگا کنم انگارکه اولین بارمه اون اتاقومیدیدم وارداتاقشدم اتاق کوچیکی بودولی درعین حال قشنگ یه پنجره داشت که به طرف یه پارک بود که خیلی آروم بود باکلی درخت" مدتی همین طوری به پارک خیره شدم ازطرف پنجره اومدم کنارتصمیم گرفتم جاهای دیگه اتاقونگاه کنم یه کمددیواری بوددرش وباز کردم به جزدوتاپتوچیزدگه ای توش نبودیهویکی دراتاقوزد

-بیاتو

سمیه بود

-سمیه وای میتراببخش توش خالیه من میدونمم تومشکل پسندی بخاطرهمین بی خودتوکمدوپرنکردم بالباس که برات مشکل ایجادکنن

بهش نگاکردم فکرش یه جای دیگه بودانگارهمین چنددقیقه پیش نبودکه گریه میکرد اون هیچ وقت رازدلش وبه کسی نمیگفت وقتی هم ازش میپرسیدی میگفت من هیچ وقت بخاطرخودم کسی روناراحت نمیکنم همیشه مثل کامران حرف میزد قیافش و کاراش مثل کامران بود مهربون وخیلی بااحساس کم حرف بااین که سال هابودکه دورازخونوادش تنهازنگی میکردوخونوادش خیلی اذیتش کرده بودن ولی همیشه میگفت هیچ وقت ازدستشون ناراحت نیست . خونوادش اونو سپرده بودن به پسرعموش وبه خیال این که آرش مراقبشه رفته بودن ایران آرش یه آدم معتادوخطرناک که جزکتک زدن سمیه کاردیگه ا نداشت ولی سمیه همیشه میگفت من اینارو بخاطرعشقم تحمل میکنم ولی عشق اون کی میتونست باشه؟کی...؟سمیه اون قدتوزندگیش مشکل داشت اون قدرزجرمیکشید ولی هیچ وقت کسی رو بخاطرخودش اذیت نمیکرد تواین مدت یه بار به خونوادش درمورد آرش چیزی نگفته بود ...

سمیه:یوهو...کجایی تو

-هان...هین جا پیش تو راستی من گفتم چندروز بیش تراینجانمیمونم تو چه طورشده این اتقو واسه من خالی کردی؟

-بروباباتوهم..یعنی چی من بعدچندروزمیرم حالاتووایساآباازآسیاب بیفته بابات آتیشش خاوش شه بعدا...

-راس میگی ها

-نه ...خوابی میتراخانم خواب

یهورویاصدامون کرد

سمیه:اومدیم رویاجان ...بیابابااون طفلی رواونجا تنهاگذاشتیم بیابریم زودباش

-اومدم باباتوبرو

دوتایی رفتیم پایین

دیدم رویاآماده شده بود وداشت میرفت

سمیه:به به...کجا؟

رویا:قربونت برم ...ببخشی ...مامانم بودزنگ زدگفت بابام امشب قراره بیاد بهتره مامنمو تنهانذارم ...خوب میتراجان توکاری نداری گلم؟

سمیه :چی ..چی روکارنداره خوب میتراهم بود...

-نه دیگه بهتره برم.

اومدطرف منو بغلم کردوبوسم کرد

-خوب دیگه میتراجون خدافظ...

برگشت طرف سمیه –کاری نداری؟

-نه..

-پس خدافظ ...خدافظ میتراجان

-خدافظ

بهش لبخندزدم سمیه تادرهمراهیش کرد من رفتم به طرف مبل ونشستم روش یه نفس عمیق کشیدم بعدچنددقیقه سمیه اومدنشت کنارم تی وی روروشن کرد من فکرم یه جای دیگه بود

سمیه:خوش به حالشون....هیییییی

-هان...خوش به حال کی؟

-خوب کسایی که میرن به کنسرت

تازه به خودم اومدم کنسرت کامران هومنو میگفت

یه لحظه یاداون عکسا افتادم یادعکسای "کامران" سمیه داشت بهم نگا میکردواسه اینکه متوجه چیزی نشه خودمو به حالت عادی نشون دادم

-خوب کنسرت که یه جایی تواین نزدیکیه اگه بخوای من میبرمت

خنده ای کردو

-بچه شدی؟پولش وبایدازکجابیاریم من همچین شانسی ندارم بایدهمین طوری حسرت بخورم

دوباره بغض کرده بود واسه اینکه من متوجه چیزی نشم زودازرومبل بلدشدو رفت بخاطرآشپزخونه

-خوب پولش بامن تونگران پولش نباش...میری؟

-چی؟پولش باتو؟

-آره پولش بامن حالامیری؟

-من...من...نمیدونم ...تومطمئنی؟

-سمیه !میری یانه همین.

-توداری شوخی میکنی نه؟

-نه...کاملاجدی حرف میزنم این فرصت وازدست بدی ...دیگه تموم شدمیری؟

-من نمیدونم بایدفک کنم

-باشه فک کن ولی تاصبح بهم خبربدی

-با...ب..باشه

دوباره برگشتو رفت طرف آشپزخونه منم نشستم رومبل تصمیم گرفتم به چیزی فک نکنم ولی نمیشد هی قیافه کامران میومدجلوچشام انگار من هم مثل سمیه اولین بارمه که میبینمش خوب اگه میدیدمش چی بایدبهش میگفتم آخه اون خحرفاموباور میکرد؟

صدای سمیه روشنیدم

-خوب شام چی میخوری؟

بهش نگاکردم محو تماشاش شده بودم

-میترا...میگم شام چی میخوری؟

-آهان ...هرچی داریم اونوبیاردیگه

-همه چی داریم توبگو چی میخوای

-چیزی به ذهنم نمیرسه تویه لیست غذاواسم بیارمن انتخاب کنم

-باشه خوب گوش کن1.سوپ2.سالادالویه3.پیتزا4.سالادماکارونی 5...

-کافیه بابا...

-سالدماکارونی روبیار

-اوکی ولی من نمیارم توخودت بایدبیای

-باشه من میام

-هی هی اولم بایددستاتو بشوری مامانت نگفنه

-آخ چرا...

+++++++++

بعدخوردن شام وشستن ظرفاواینجورکارارفتیم توهال من تی وی میدیدم بعدیه مدتی سمیه گفت حالش خوب نیست میره بخوابه منم به کارم ادامه دادم یه فیلم ترسناک میداد حوصله دیدنشو نداشتم تی وی روخاموش کردم منم تصمیم گرفتم برم بخوابم داشتم ازجلوی اتاق سمیه ردمیشدم که صدای گریه یکی روشنیدم ....

خوب خسته نباشین اگه بد بود ببخشید

برام دعاکنین امتحاناتمون شروع شده بدجوری خودمو گم کردم نمیدونم روزام چه جوری میگذره

خوب بای تاآپ بعدی نظریادتون نره میبوسمتون.

خلاصه داستان مانده بودی اگرنازنینم...

سللللللللللللام

خوبین؟ خوشین سلامتین اگه خدابخوادمیخوام خلاصه 6 قسمت وبذارم آخه میبینم وقت مدرسه ها و این جورچیزا کسی وقت نداره ازاول بخونه خلاصشو گذاشتم.

 

قسمت اول تاقسمت 6

موضوع ازاین قراربودکه کامران عاشق یه دختری بود به اسم میترا ,میتراهم خیلی کامرانو دوست داشت میترا دختر عموی کامران بود ولی اونا به چشم یه فامیل به هم نگاه نمیکردن چون مشکل خونوادگی داشتن پدرکامران زیادجدی نمیگرفت که کامران بامیتراباشه یانه فقط چندباری بهش تذکرداده بود کامران هم اصلاجدی نگرفته بود ولی پدرمیترا به میتراگفته بود که بایدرابطتو برای همیشه باکامران و خونوادش قطع کنی  میتراهم مثل کامران اصلا جدی نگرفته بود پدرش هم چون دید میترا به حرف اون توجه نمیکنه گفت که اگه برای همیشه رابطتو با کامران قطع کنی برای همیشه ازامریکا میرن ولی فایده ای نداشت کامران اونقدرواسه میترااهمیت داشت که به حرفای پدرش اهمیت نمیداد ولی پدرش پای حرفش وایسادو کاری روکه گفته بودعمل کرد میتراهم که میدونست پدرش هرچی بگه بهش عمل میکنه وروحرفش حرف دیگه ای نمیشه زد باکامران قرارگذاشت وبرای همیشع ازش خداحافظی کرد.بعد اون قرارمیترامتوجه چیزی شد که خیلی ناراحتش کرد پدرش میتراروتنها میفرستاد ایران پیش برادرش و خونواده میترا تو امریکامی موندن میترا بابرادرش مشکل داشت و این کارازهمه بیشترناراحتش میکرد.

وقتی که میتراو پدرو مادرش تو فرودگاه بودن پدرش رفت که کارای میتراروانجام بده ولی بعدش اومدوگفت که پروازش لغو شده ناچاربرگشتن به خونه میترا خیلی خوش حال بود که دوباره میتونه کامران و از نزدیک ببینه ولی  یه فکری به نظرش رسیدکه باعث میشد همیشه با کامران بمونه اون دوستی به اسم سمیه داشت که مثل خواهرش بودتصمیم گرفت مدتی بره وپیش اون باشه این موضوع روبدون اینکه خواهرش وپدرش بدونن با مادرش درمیون گذاشت مادرش با کلی نگرانی قبول کردمیترا خیلی خوش حال بود ازدیداردوباره کامران وهمچنین اینکه مادرش رازیه میتراهمه چی رو با سمیه هماهنگ کرد وقتی که توخونه سمیه بود ,سمیه یه اتاقی روبه میترانشون داد که واسه اون خالی کرده بود میترا هم وقتی وارد اون اتاق شد عکسای کسی رو روی دیوار دید که اصلا باورش نمیشد...

خوب این بود خلاصه شش قسمت اگه بدبود ببخشید .

کسی نمیدونه این قالبا چه مرگشونه خودبه خودحذف میشن یعنی چی؟

ازتموم کسایی که نظردادن خیلی ممنون

دریا

هایرین

گیتی

ترانه

نیلوفر

هما

شادی

مائده

النا

نیکا

و...

اگه کسی هم ازقلم افتادببخشه بابرگی خودش ازکسایی هم که اومدنو نظرندادن بازهم ممنون.خوب هرکی هم تواین آپ نظربده تو آپ بعدی به عنوان فن واقعی کامران هومن معرفی میشه.

 

 

دست ها گاهی طوری رفتارمیکنند

که انگار عضوجدایی هستندازبدن آدم!

دست هاعاشق میشوند....

دیوانه میشوند...

دلتنگ میشوند...

دست ها گاهی حتی ازغصه میمیرند....

باییییییی نظریادتون نره.

مانده بودی اگرنازنینم...6

مانده بودی اگرنازنینم....6

تصمیم گرفتم به سمیه زنگ بزنم مطمئن بشم که همچی ردیفه

بوق....بوق.... بوق.....بوق ....

-الوسلام میترا

-سلام سمیه خوبی

-اره عزیزم چی شد بامامانت صحبت کردی ؟

-اره اون میگه که مشکلی نیست

-خوب خوبه دیگه کی میای

-همین الان

-باشه من منتظرتم

-جایی نری ها

-نه عزیزم نگران نباش من منتظرت میمونم

-راستی سمیه مزاحمت نمیشم

-اره باباتودرکل مزاحمی واقعاکه میترا ... من تواین خونه بزرگ تکوتنها اصلاحرفشم نزن

-باشه پس من تا چندساعت دیگه اونجام

-باشه وقتتوتلف نکنی ها زودبیا خدافظ

-باشه خدافظ

بعداینکه باسمیه حرف زدم رفتم پیش مادرم

-مامان ..

-جانم

-من باسمیه حرف زدم بهتره زودترازاینجابرم

مامانم برگشت طرفم محکم بغلم کرد غمو توچشاش میخوندم ولی منم چاره ای نداشتم ازبغلش اومدم بیرون

 –میترا...مراقب خودت باش

-شماهم همین طور

مامان:خوب دیگه بهتره عجله کنی..

********

نمیخواستم باخودم چیززیادی ببرم باکمک مامان چمدوناروگذاشتیم توماشین.

اززبون کامران

همین طوری روی تختم دراز کشیده بودم که یکی دراتاقمو زد

-بیاتو

ولی کسی نیومدیادم افتادکه دراتاقم قفل کردم رفتم ودروبازکردم هومن پشت دربود

هومن بدون اینکه بهم نگا کنه"سوییچ های ماشینم دست توئه میشه بدی؟

باخودم گفتم یعنی من اینقدناراحتش کرده بودم

-حالابیاتوبدم

اومدتورفت روتختم نشست انگارمنتظرهمین بود که من یه اشاره کوچیک بدمواونم همین کاروبکنه  

-پس سوییچ های ماشین بهونه بودنه؟

-آره ببین کامران منو توکه همه چی روبه هم میگفتیم الان چی شدوه که نمیتونی بگی یعنی میترا خیلی مهم بود که توبخاطرش بابابا همچین رفتاری کنی ماالان تاچندروزه دیگه میخوایم بریم خوب نیست تواینکاراروبکنی ..

خوب توبهتره به من بگی شایدمن بتونم کمکت کنم

-بی مقدمه حرفتو شروع کردی .....میترا میخوادازاینجابره تو میتونی جلوشوبگیری؟

باگفتن اسم میترا دوباره یادحرفای دیشبش افتادم( میترا:ببین کامران من بی گناهم همیه اینا تقصیربابامه ...) صدای پراز غمش یادم افتاد

-خوب بره ...اون اگه واقعادوست داشت هیچ وقت تنهات نمیذاشت.

-ببین هومن دوست ندارم درموردمیترا این حرفاروبزنی اگه سایه(سایه کجایی سایه خودمونو میگم) هم بوداین حرفارومیزدی؟تو فک میکنی من ازاین که بابابا همچین رفتاری کردم خوش حالم

باگفتن اسم سایه هومن باصدای لرزون گفت:نه..نه

هومن اومدسمتمو منو بغل کرددوباره گریم گرفت

هومن:کامران داداشی میای بیریم بیرون قدم بزنیم ؟باهم حرف میزنیم شاید مشکلت حل شد

سرمو به معنی آره تکون دادم هومن:پس من میرم آماده شم توهم زود آماده شووبیا

منم داشتم آماده میشدم ازاتاقم بیرون اومدم که هومن وصداکنم دیدم منتظرمنه رفتم طرفش داشتیم ازخونه بیرون میرفتیم که باصدای مامان برگشتم طرفش

مامان :کجامیرین؟

هومن؟جای خاصی نمیریم میریم یکم قدم بزنیم

مامان بهم نگاه کرد خیلی نگرانم بود

مامان :کامران صبحونه نمیخوری؟

-نه میل ندارم...

هومن:مامان نگرانش نباشین من مراقبشم

-باشه برین

سوار ماشین شده بودیم

دوست نداشتم هومن شروع کنه به حرف زدن ولی هومن فقط بخاطراین که بامن صحبت کنه ومشکل منو حل کنه اومده بود

هومن:خوب آقاداداش

-خوب..

هومن:به نظرمن بهتره شمااول شروع کنی

-من چی بگم توگفتی میخوای بامن حرف بزنی

هومن:باشه من اول میگم به شرط این که تو آخرشو بیاری.

-باشه

هومن:ببین کامران توچه بخوای ونخوای میترا الان رفته

-فک کنم این حرفوبیشترازصدبارگفتیم نه؟

-خوب گفتیم ولی هیچ اثری نداشته اینطوریه؟

-اهم

-خوب کامران تو بایدبفهمی که میترااگه اینجابود توواون هرگزنمیتونستین باهم باشین

-مثلاچرانمیتونستیم؟

-خوب چون نه بابا اجازه میداد نه عمو حامدچه بهترکه میترارفتو توهم بایدفراموشش کنی

-به همین راحتی....نه؟

-میدونم سخته ولی غیرازاینه؟

یه لحظه تصمیم گرفتم به حرفای هومن گوش کنم اون راست میگفت تنها کاری که باید بکنم اینکه میتراروفراموش کنم همین ولی چه طوری؟

دوباره یادمیترا افتادم یادحرفای دیشبش وای خدای من دلم بدجوری گرفته بود میخواستم تنها باشم ازهومن خواستم ماشینو نگه داره میدونستم الان میفهمه که توچه حالیم بدون اینکه چیزی بگه نگه داشت ازماشین پیاده شدم داشتم میرفتم که هومن خیلی زود شیشه ماشینو داد پایینو صدام کرد

هومن:کامران...

برگشتم طرفش

هومن :به حرفام خوب فک کن دیرنیای خونه مامان نگرانته میبینی که؟

-باشه

میدونستم همه نگرانم هستن مخصوصا هومن هومن خودش رفت ولی فکرش پیشه منه

؟***********************************

تصمیم گرفتم برم به یه پارکی همیشه وقتی میرفتم به اینجورجاها زنگ میزدم میتراهم بیاد ولی دیگه میترایی نیست

میترا:

کاملا آماده آماده بودم که برم فک نمیکردم مشکلی برم پیش بیادسوارماشین شدم مامانم رانندگی میکردومن هم به بیرون نگاه میکردم شایدآخرین باری بودکه من این جاهارونگاه میکردم ازاینکه اینطری از پدرمو خونوادم جداشدم خیلی ناراحت بودم ل وقتی یادم میومد که بااین کارا میتونم باکامران باشم خیالم راحت راحت بود ولی مادرم هرشب وروز باید بخاطرمن باپدرم دعوا میکرد ..

باصدای مامانم به خودم اومدم میترا

-میتراکجایی یه ساعته دارم صدات میکنم

-پیش شما رسیدیم؟

-آره سمیه رودیدم که برام دست تکون میداد با یه دخترکه نمیدونم کی بوداز ماشین پیاده شدم هم دیگه روبغل کردیک

سمیه :خیلی دیوونه ای اگه این پروازلغونمیشد من دیگه نمیتونستم توروببینم

-خوب حالاکه لغوشد

بعدش اون دختره اومدطرفم میخواستم باهاش انگلیسی صحبت کنم که اون زودترازمن به زبون فارسی گفت :سلام

-سلام

-من رویا هستم ازآشنایی باهاتون خیلی خوش حالم

-من هم همینطور

-شمابایدمیتراباشین درست گفتم ؟

بله ولی شمامنو ازکجا میشناسین؟

-سمیه خیلی ازشماتعریف میکنه که آخرش امروز گفت میان پیشم؟

خندیدم وبرگشتم طرف سمیه که داشات باماماتنم صحتبت میکرد:

-نه خاله شما اصلانگران نباشین .... من مراقبشم

-مرسی عزیزم

-خوب خاله شمانمیاین بالا

-نه سمیه جان بهتره من برم

بعدش برگشت طرف من –مراقب میترا باش

-خاله اصلانگران نباشین

مادرم بغلم کرد منم همین طور جداشدن ازش خیلی برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم ازهم جداشدیم

مامانم:میترا....

-جان....

-مراقب خودت باش گلم..

-شماهم همین طور

مامانم سوارماشین شد باخودم میگفتم الان خدامیدونه توش چی میگذره براش دست تکون دادم اونم یه لبخندزد حرکت کرد باچشمم تعقیبش میکردم که ازم دورشد خیلی نگرانش بودم خدامیدونست بابام باهاش چی کارمیکنه

سمیه:میترا...باتوام ....میتراخانمی

-هان .....چیه ...چی میگی ؟

-فک کنم مامانت رفته ها بهتره بریم بالا هواسرده خانمی

-بریم

باکمک رویا وسمیه وسایلامو بردم بالا وقتی واردخونه سمیه شدم یه جوردیگه بود دکراسیون خونشو عوض کرده بودو کلی وسایل تازه ونو خریده بود

سمیه:خوب میترا خانم من اون اتاقو واسه شما خالی کردم برو ببین خوشت میاد؟

رفتم بالاتوهمون اتاقی که سمیه گفت یه اتاق کوچیک که واسعه من کافی بود به دیوارنگاه کردم کلی پوسترچسبونده بود اونم عکسای کی؟پس دلیل اینکه سمیه هیچ وقت اجازه نمیداد کسی به ان اتاق بیاداینا بودن دلیل گریه هاش .... دلیل ناراحتیش دلیل کم حرف زدناش .......دلیل اینکه هیچ وقت رازدلشو به کسی نمیگفت و دفتر خاطرشو ازهمه مخفی میکرد وای خدای من باورم نمیشه ......آخه چرا سمیه چرا....؟

 

 

خوب این هم ازداستان این آپ چه طوربود بگین ؟

-دوست دارم درموردداستان نظربدین مثلابگین ازشخصیت میترا خوشتون میادیا رویا یاسمیه دوست دارین کدومش باکامران باشه یاهومن؟

-من قالب وبااینکه تازه عوض نکردم ولی نظرتونو بدین؟

-کسی ازشهرزادخبری نداره یاهستو من نمیدونم ؟

-لطفا نظربدین هم درمورد داستان

-هم درمورد وبلاگ

-و....

 

راستی آجیا(همتون)اگه مصاحبه وچیز دیگه ای بودخبرمون کنید سرم گرمه به درسو مدرسه از هیچی خبرندارم

گفتم مدرسه دیروز تومدرسه سرکامران هومن باکل کلاس دعوام شد اونم چه دعوایی کاری جز گریه کردن نتونستم بکنم نگین سرم ازدردداشت مترکید زنگ بعدشم امتحان داشتیم ازاون میترسیدم که خوب ندم ازشانس من گفت امتحان نمیگیره میپرسه ازمن هم پرسید نمرکم هم کم نیومد

خوب ....خوب ..بهتره آپو تموم کنیم نوچ نمیکنیم مگه آپ فقط داستان چندتا حرفه چشاتونو ببندین یه سوپرایز دارم

بچه های نت:چیییییییییییییییییییییییییی؟

یثنا:چه خبرتونه ساکت

پیشا پیش تولد کامران هومن مبارک

البته با یه هفته تاخیر

ولی اینجارونگاکنین

 

من دیگه چیزی نمیگم برین نگا کنین و ببینین چیه؟

.

.

.

دریا جان قضیه مردن من یه چیز دیگه بود میگم برات من واقعا مرده بودم تونمیدونی چی شده بوددددددددددد

.

.

.

کامران پاییزی من....

نظر یادتون نره گلامیبوسمتون تا اپ بعدی بای هرکی هم دوست داره داسی ر زودآپ کنم بهم بگه من این کارو میکنم.

لحظه به تو رسیدن....

واییییییییییی آخرش تونستم بیام خوب اگه تواین ساعت اتفاقی نیفته وخدابخواد قراره آپ کنم یعنی دارم میکنم اخه این درسامگه میزارن مخصوصا آدمی مثل منو یه سوالوبایدصدباربخونم که یادبگیرم دیدین یه درس ساده وآسونه ولی واسه من خیلی سخته تایه درسوهم یاد نگیرم کتابونمیبندم آپ اوندفعه هم مثل بعضی ازآپ هاخیلی سریع شد حالا سعی میکنم اینفعه که میآپم زیادباشه شما هاهم ناراحت نشین باسه خوب

این واسه کامرانه (عاشقتم)

 

لحظه ی به تو رسیدن یه تولد  دوبارس

 شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه

تو رو هر کی داشته باشه میره تا قله خورشید

با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید

زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

 

‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد

 

با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه

 

از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه

 

سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش

 

پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش

 

شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس

 

لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس

 

 با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه

 

آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه

 

 روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی

 

دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

 

میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد

 

تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد

 

 

مانده بودی اگرنازنینم....

 

خودت که میبینی نیازی به توضیح نیست دیگه به حرفاشون توجهی نکردم تلاش های مادرم بیفایده بودچه پدریه پدرم منو میخواد به که بسپاره میثم ازروتختم بلندشدم نمیدونم چرا باانرزی خاصی انگارقراربود یه اتفاقی بیفته دراتاقمو بازکردمو رفتم بیرون یه نگاهی به پدرومادرم انداختم هردوتاشون اماده شده بودن یه نگا به ساعت انداختم دوساعت بیشتر به وقت پروازم نمونده بود .

مادرم یه لبخندزدولی یه صدای شنیدم که باعث جیغ کشیدم من شد دوباره گریم گرفته بود رفتم بالاسمت اتاقم دروبستم ازپنجره اتاقم روبه حیاط نبودروبه یه کوچه بود که یه درختم دیده میشد چه قدر اون درختو دوست داشتم کامران همیشه ماشینشو مناراون درخت پارک میکرد یهو یاددوستم افتادم "سمیه"

خوب اگه میخواین بدونین داستان ازچه قراره به ادامه مطلب برویدوکل داستان رادرآنجابخوانید
ادامه نوشته

دوستت خواهم داشت....

 

دستانم گرمی دستانت را می خواهد ، پس دستانم را به تو می دهم ...

قلبم تپش قلبت را میخواهد ، پس قلبم را به تو می دهم ...

چشمانم نگاه زیبایت را میخواهد ، پس نگاهم ازآن توست ...

عشقم ، تمامی لحظات تو را می خواهند و برای با تو بودن دلتنگی می کنند ...

دل من ، همان آسمان ابری ، از دوری تو ابری است .

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان ، انتظار چشمانت را می کشند .

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگز فراموشت نخواهم کرد ..

عاشقانه دوستت خواهم داشت ...

خدایا کمکم کن که ثابت قدم باشم تو فکرم و راهم که هرگز کاری نکنم دلی را برنجونم که نیاز به طلب بخشش باشد و به جاش شادی بیارم...

خدایا کمکم کن که عزیزترین کسی را که دوست دارم هیچوقت ناراحت نکنم ...

خدایا همیشه مراقبش باش ...

مراقب دل کوچیک و مهربونش باش ...

خدایا هیچوقت تنهاش نزار و کمکم کن هیچوقت تنهاش نزارم .....

خدایا هر چی که خوب میخوای به من بدی به عزیز جونم بده ...

خدایا هر چی که بده و قرار به نفسم بدی به من بده ...

خدایا میدونی طوریش بشد منم دیگه نیستم ..

خدایا خواهشا مراقبش باش.....

کامران پاییزی من.....

 

مانده بودی اگرنازنینم...

مانده بودی اگرنازنینم ....۴

تو ماشین کسی حرف نمیزدمیخواستم آهنگ بازکنم ولی حوصله اونو نداشتم.تودستام هیچ قدرتی نبود نمیتونستم فرمون ماشین وبچرخونم.دوست داشتم یه جایی نگه دارم ولی دیروقت بود.تصمیم گرفتم به چیزی فکرنکنم ولی نمیتونستم خیلی دلم میخوست بدونم میترا الان به چی فکرمیکنه؟نگاهم وبردم طرف میترا سرشو به شیشه چسبونده بودوچشاشم بسته بود انگارخواب بود تصمیم گرفتم سرعتم وکم کنم تا بتونه بخوابه این آخرین باری بود که میتراروسوارماشینم میکردم دیگه برام مهم نبودکه راه دوره وباید زودبرسیم یادیروقته ...

وقتی رسیدیم میترا خواب خواب بود دوست داشتم برم پیش پدرمیتراو بهش بگم که منو میترا هیچ گناهی نکردیم بهش بگم که من ومیترا بیگناهیم که اینجوری بامارفتارمیکنین برگشتم .

میترا سرشو ازشیشه ماشین جداکردو برگشت طرفم میترا "رسیدیم

-اهم

از پنجره بیرونونگاه کردم یه نفس عمیق کشیدممیترا"کامران باورکن من این وسط بیگناهم توکه پدرمومیشناسی میدونی که روحرفش حرف دیگه ای نمیشه زد ...

برگشتم طرفش یه لبخند زدم منظورمو فهمیددرماشینو باز کردو پیاده شد نمیدونم زمان چرا زود میگذشت منم زوددرماشینو باز کردموپیاده شدم داشتیم به هم دیگه نگاه میکردیم سکوتی بینمون بودکه نمیخواستم بشکنمش چون اگه اون سکوتمیشکستمیتراهم میرفتومنم باید میرفتم ولی چیزی که نمیخواستم بشه شدسکوتی که بینومون بودباصدای میتراشکست

میترا:بهتره بری توماشین هواسرده سرما میخوری !

-من که همیشه بهت میگفتم وقتی باتوام هیچوقت سردم نیست

 

-ولی من که تاچنددقیقه دیگه دارم میرم.

سرموانداختم پایین به زمین خیره شدم یهو گرمای یه چیزی رو تودستم احساس کردم سرمو بلندکردم

میترا"من ....من دیگه بایدبرم مواظب خودت باش

*********************************

چیزی نمیتونستم بگم

همین طوری رانندگی میکردم که دیدم دم درخونم

خدا خدامیکردم که همه خواب باشن لابدالان مامان ازنگرانی داره میمیره بابا هم بخاطراون ازدست من خیلی عصبانیه لابدازم میپرسه کجابودم حتی اگه نگم هم یادروغ بگم میفهمه که بامیترابودم دروبازکردم ورفتم توهمچی خیلی زودمیگذشت همه چراغاروشن بودن از شانس خوب من همه بیداربودن حقم داشتن..

بدون اینکه به چیزی فک کنم رفتم تو دیگه برام مهم نبودکه چه اتفاقی میفته

پله هارو یکی یکی میرفتم بالا....

که یهویادم افتادماشین هومن هم دسته منه وای خدا

واردخونه شدم همه نگاها افتادطرف من

-سلام

باباکه معلوم بودبدجوری ازدستم عصبانیه

بابا.سلام و...

-خواهش میکنم شروع نکنین من خیلی خستم بزارین برم بخوابم

-شروع نکنیم تاالان کجا بودی...

بدون معطلی گفتم .خونه یکی ازدوستام..

-پیش دوستت یاپیش میترا مگه بهت نگفتم حق نداری باهاش رابطه داشه باشی تونمیفهمی ..

-آخه چرامابایدبخاطرمشکلای شما ازهم دیگه دورباشیم..

مامان که تااین موقع ساکت بودگفت.بس کنیددیگه کامران بروتواتاقت

بابا.نه بذارحرفشوبزنه بگو...

بدون اینکه به کسی نگاه کنم و باکسی حرف بزنم ازخونه زدم بیرون هواخیلی سردبود سوارماشین شدم حوصله هیچ چیزی رونداشتم ازاینکه باپدرم اونطوری رفتارکرده بودم خیلی ناراحت بودم آخه مشکل خودته کامران چرا بااون اونطوری رفتار میکنی میدونستم مامان الان خیلی دلواپسم لابدکتی وهومن هم دارن دلداریش میدن توهمین فکرا بودم که خوابم برد...

وقتی بیدارشدم خیلی سردم بود سرمو ازروفرمون برداشتم هواروشن شده بودازماشین پیاده شدم که برم خونه یهویادتموم اتفاقای دیشب افتادم یاد میترا که همین جا نشسته بودو من رانندگی میکردم رفتم به طرف درداشتم  باکلیددرو باز میکردم که دیدم یکی ازتوداره باز میکنه هومن بود

هومن.معلومه توکجایی ...

-بروکنار هومن

-برم کنار ازدیشب تا حالا مامان صدبارمردوزنده شد

-حالامیری کنار

ولی اون هم حواسش یه جای دیگه بود منم هلش دادم ورفتم توواردخونه که شدم بدون اینکه به کسی نگاه کنم ازپله ها رفتم بالا یهوچشمم به بابا افتادانگار که نه انگار من اومدم خونه دوباره ازپله هارفتم بالا تواتاقم درومحکم کوبیدم ...

اززبون میترا

وقتی رفتم توخونه کسی نخوابیده بودترسیدم بابا دوبهره بهم گیربده

-س..سلام

مامان.سلام کجابودی عزیزم؟

-بیرون.

بابا.بیابشین میترا

میشاکناربابام نشسته بودمثل بچه های پنج ساله باهاش بازی میکردمنم یه جایی نشستم که دورازاون باشم میشا هی بهم چشمک میزدو میخندید خدا میدونست بازچی شده که ائون اینقدرخوشحاله یه بیلط رومیزدیدم خوب معلوم بود مال فرداست

میشا.چیزی شده؟

این سوالی بودکه میشا ازم پرسید منم خیلی خونسرد که بهش نشون بدم چیزی نشده گفتم.قراره چیزی بشه؟

-نمیدونم؟

دوباره بلیط روی میز توجهموجلب کرد اونچرایکی بود؟برداشتمش روشوخوندم ولی چیزایی که میخوندم وباورنمیکردم ...آخه ..من.....

 

 

گفته بودی فرداپشت این پنجره ها غنچه ای میروید.....

سلامی دوباره به تموم خواهرای گلم چه طورین ؟من که اصلاخوب نیستم این چندروزه که نبودم چه قدردلم براتون تنگ شده بود واقعاخوب نیومدنم هم دلیل داشت دیگه  کامپیوترم خراب بودتموم برنامه هاش پاک شده بود دادمش دکترکه معاینش کنه چندروزپیش حالش خوب شدآوردیمش دیگه تموم برنامه هاموجورکرده بودم که روزچهارشنبه بیام پیشوتون ولی یه اتفاق خیلی بدافتادکه نتونستم بیام خلاصه تومدرسه چشم کورشد واییییییییییییی اونروززنگ آخرامتحان تاریخ داشتیم زنگ قبلشم بیکاری تصمیم گرفتم بشینمو تاریخوقشنگ ازاول تاآخرمرورکنم چند دقیقه ای نگذشته بودکه داشتم نگاه میکردم دیدم دوستم داره بامیله شکسته پرده هی میکوبه به پنجره مثلاکه پنجره روبازکردم که بهش بگم ساکت باش دارم درس میخونم یهومیله روکردتوچشم خلاصه من اونروز نتونستم تاریخونگاه کنم البته نمرم هم کم نیومدازهمه بیشترمن گرفتم اونروزنه تونستم درس نگاه کنم (به درس خیلی حساسم )نه تونستم بیام نت اگه میومدم بایدیه چشمی نگاه میکردم  خوب حالافهمیدین چراخبرتون نکردم؟ازدستم ناراحت نشین لطفا.داسی رم اگه فردابتونم میامو مینویسم اگه هم بتونم امروز

الن هرچی عکس ازکامران وهومن داشتم هیچی همشون پاک شدن

خوب این شعروتقدیم میکنم به هومن (من خیلی هم بدقول نیستم)

گفته بودی فردا‌ ، پشت اين پنجره ها

غنچه اي ميرويد

و

كسي می آيد

روشنی می آرد

ديرگاهيست كه من؛

پشتِ اين پنجره ها منتظرم

ولی

اينجا حتی

ردّ پايی هم نيست!

*

كتي جان بهتره بگم چيزي نبود بهتره زنگ بزني

مشکلات من.......

سلام آجیا چه طورین خوبین ؟وای این مدرسه هانگونپرس پدرمنو درآوردن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

روزقبلش میگن سه تاامتحان داریم کلی جون میکنیم میخونیم که بریم یه نمره درست حسابی بگیریم  اخرشم که رسیدیم میبینیم معلم نیومدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 زنگ بعدی هم میگه کارداره نمیتونه بپرسه به به باباایناروبیخیال یکی بیادکلاس ماروببینه تخته سیاه نداریم رودیوارمینویسیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

معلماهم ازخداشونه میانتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

وای بچه هادبیرانگیلیسیمون عوض شده اینقدردوسش دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 ازقیافش که نمیشه تعریف کردخیلی خوشگله تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 من تاحالا هیچ کدوم ازدبیرامونواینقدردوس نداشتم شایدم علتش اینه که  به انگلیسی خیلی خیلی علاقه دارم  این روزاهم سرکامرانو هومن باهمه دعوام میشه زنگ ریاضی بودشب دیرخوابیده بودمو صبح خیلی زودبیدارشده بودم توزنگ ریاضی این معلممون داشت حرف میزد منم بدجوری خوابم میومد یهوبرگشت طرف من یه جوری پریدم که نگو  این خانمونم میگه اگه حالت بده برو بیرون دیگه نمیدونه خوابم میاد(اشکالی نداره چندروزه دیگه هم که گذشت عادت میکنم)حالادو ازهمکلاسی هام که اصلا ازشون خوشم نمیادتوزنگ تفریح به همه میگن که من بخاطرکامران هومن حالم بده من زیاد درموردکامران هومن تومدرسه باکسی صحبت نمیکنم چون تا شروع کنم سراین موضوع روباز کنم شروع میکنن به بدگفتن ازکامران هومن بخاطرهمین زیادخوشم نمیاد.خوب این آپ همین طوری بود ولی فردایاپس فردا میام ادامه فصل 4 میذارم قربونتون میبوسمتون

اینو بخونین بعدش برین.وتا یادم نرفته ازتموم کسایی که نظردادن تشکرمیکنم مخصوصا ازدریا جونم سرم خیلی شلوغه گلم میام پیشت بوووووووووووووووس

واسه کامران.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

می نویسم تا بدونی,

تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی,

تو رو دوست دارم عزیزم

دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم

که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم

عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی

پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم

نزنین نزنین دفعه بعدواسه هومن ینویسم بووووووووووووسس

بایییییییییییییییتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سوال این اپ دوست دارین من داسی روادامه بدم؟

 

ردپایی درشن...

رد پایی در شن

خوابی دیدم ...

خواب دیدم با خدا در کنار ساحل قدم می زنم

در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم .

در هر قسمت دو رد و پا دیده می شد .

یکی مال من و دیگری رد پای خدا

وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم ,به ردپاهای مانده بر شن نگاه کردم.

متوجه شدم که در بسیاری از لحظات زندگیم فقط یک رد پا وجود دارد. 

همچنین متوجه شدم که این اتفاق در بدترین و سخت ترین روزهای زندگیم رخ داده است .

خیلی ناراحت شدم و برای رفع ابهام از خدا سوال کردم:

خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم , هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت .

اما دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک رد و پا وجود دارد.

نمی دانم چرا در زمانیکه بیشترین نیاز به بودن شما داشتم , مرا تنها گذاشته بودید ؟

خدا پاسخ داد :

فرزند عزیزم!

تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم .

مانده بودی اگرنازنینم ....۴

تو ماشین کسی حرف نمیزدمیخواستم آهنگ بازکنم ولی حوصله اونو نداشتم.تودستام هیچ قدرتی نبود نمیتونستم فرمون ماشین وبچرخونم.دوست داشتم یه جایی نگه دارم ولی دیروقت بود.تصمیم گرفتم به چیزی فکرنکنم ولی نمیتونستم خیلی دلم میخوست بدونم میترا الان به چی فکرمیکنه؟نگاهم وبردم طرف میترا سرشو به شیشه چسبونده بودوچشاشم بسته بود انگارخواب بود تصمیم گرفتم سرعتم وکم کنم تا بتونه بخوابه این آخرین باری بود که میتراروسوارماشینم میکردم دیگه برام مهم نبودکه راه دوره وباید زودبرسیم یادیروقته ...

وقتی رسیدیم میترا خواب خواب بود دوست داشتم برم پیش پدرمیتراو بهش بگم که منو میترا هیچ گناهی نکردیم بهش بگم که من ومیترا بیگناهیم که اینجوری بامارفتارمیکنین برگشتم .

میترا سرشو ازشیشه ماشین جداکردو برگشت طرفم میترا "رسیدیم

-اهم

از پنجره بیرونونگاه کردم یه نفس عمیق کشیدم میترا"کامران باورکن من این وسط بیگناهم توکه پدرمومیشناسی میدونی که روحرفش حرف دیگه ای نمیشه زد ...

برگشتم طرفش یه لبخند زدم منظورمو فهمیددرماشینو باز کردو پیاده شد نمیدونم زمان چرا زود میگذشت منم زوددرماشینو باز کردمو پیاده شدم داشتیم به هم دیگه نگاه میکردیم سکوتی بینمون بودکه نمیخواستم بشکنمش چون اگه اون سکوت میشکست میتراهم میرفت ومنم بای میرفتم ولی چیزی که نمیخواستم بشه شدسکوتی که بینومون بودباصدای میتراشکست

میترا:بهتره بری توماشین هواسرده سرما میخوری !

-من که همیشه بهت میگفتم وقتی باتوام هیچوقت سردم نیست

 

-ولی من که تاچنددقیقه دیگه دارم میرم.

سرموانداختم پایین به زمین خیره شدم یهو گرمای یه چیزی رو تودستم احساس کردم سرمو بلندکردم

میترا"من ....من دیگه بایدبرم مواظب خودت باش

چیزی نمیتونستم بگم

همین طوری رانندگی میکردم که دیدم دم درخونم....

 

ببخشیدکم بودهمین طورم هیجانی نبود ولی من خیلی عجله دارم بازم میام پیشتون باااییی

هرگزنشدبیای پیشم بگیری دستای منو.........

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام به آبجی های کامران هومنیم خوبین با درس ومدرسه چی کارمیکنین من که تونستم کناربیام شماهارونمیدونمحالابگذرییم اول ازتموم کسایی که نظردادن بایدتشکرکنم

النا

دریا

شادی

و...

اینم تقدیم میکنم به کامران.

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو.... بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو

 

 تونبودی بدون ولی اون که برات میمرد منم...... تا زنده ام دوست دارم این کلام اخرم

 

 من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم....... تو سردی خاطره ها بگم که دوست ندارم

 

 دلم می خواد همین یه بار اشکام و پنهون نکنم.... باور کنی تو رو می خوام غربت زندونی کنم

 

 بایم به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات.........دیوونه و فدات بشم بمیرم من واسه چشات 

 

                         اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست .......ترانه سکوت من تو بغض اخرم رهاست

 

   کاش که میشد فقط یه باربیای بگی دوست دارم........تو چشم من نگاه کنی  بگی که عاشقت منم

 

خوب یه سوال از دوستای گلم دارم

۱.نظرتون درموردقالب وبلاگ چیه؟

خوب طبق معمول اینم سوال این آپه که تو ادامه مطلب نذاشتیمش.

ازبین داستان های کامران هومن کودومش به دلتون نشسته و یادتون نرفته.

۱.طوفان

۲.رویای زیبای من

۳.سوگندعشق

۴.برای که آوازبخوانم

من تصمیم گرفتم ادامه داستانم وتواین وبلاگ بذارم چون میدونم خیلی ها موفق نشدن از اول بخونن دوباره ازهمین قسمت اول میذارمش امیدوارم خوشتون بیاد

اسم داستان {مانده بودی اگرنازنینم }هستش. 

حتما بخونین یعنی هرکی نخونه ضررکرده پس مستقیم یه تاکسی بگیرین برین ادامه مطلب

ادامه نوشته

روزدخترمبارک.

سلام... سلام...همگی خوش اومدیدبه وبلاگ جدیدم خوب هستین؟

امیدوارم ازاین وبم خوشتون بیادخوب چند روزیه که مدرسه ها هم شروع شده بااینکه دیراومدم ولی بازم مطمئنم ماه مهر مدرسه هاخیلی خوش میگذره آخه خداروشکردرس ومشقا زیاد نیستن .

خوب هدف اصلی من از آپ امروز اینکه ...اینکه...خووووووب

روزدخترمبارک

خوب حالادس دس دس...

روز دخترو اول ازهمه به کتایون عزیزم خواهرگلم(من خواهرندارم آبجی کتی خواهرمه ااااچراین طوری نگا میکنین خواهرندارم دیگه...)

بعدش به همه دوستای گلم

سماجون

مجنون کامران(تینا)

دریاجون

مهتاج جون

شهرزادگلم

سروین وسپیده

میتراوسحر

واییییییییی زیادین خوب

ودرآخربه

 کامران وهومن

تبریک میگم.

خوب کسی نمیخوادبه من تبریگ بگه

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیباییست؟!  رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس  

خوب این آپ چه طوربود خوب بود؟درموردآپ هم که کی بیام راستشو بخواین نمیدونم من فک میکردم خیلی دیرمیام ولی دیدین به همین زودی اومدم ولی اگه بیام خبرتون میکنم خوب تنهام نذارین هااااحتمالینکم کنین {برای تومی نویسم...}

نظریادتون نره

عاشقتونم

بایییییییییییی