مانده بودی اگرنازنینم....6
تصمیم گرفتم به سمیه زنگ بزنم مطمئن بشم که همچی ردیفه
بوق....بوق.... بوق.....بوق ....
-الوسلام میترا
-سلام سمیه خوبی
-اره عزیزم چی شد بامامانت صحبت کردی ؟
-اره اون میگه که مشکلی نیست
-خوب خوبه دیگه کی میای
-همین الان
-باشه من منتظرتم
-جایی نری ها
-نه عزیزم نگران نباش من منتظرت میمونم
-راستی سمیه مزاحمت نمیشم
-اره باباتودرکل مزاحمی واقعاکه میترا ... من تواین خونه بزرگ تکوتنها اصلاحرفشم نزن
-باشه پس من تا چندساعت دیگه اونجام
-باشه وقتتوتلف نکنی ها زودبیا خدافظ
-باشه خدافظ
بعداینکه باسمیه حرف زدم رفتم پیش مادرم
-مامان ..
-جانم
-من باسمیه حرف زدم بهتره زودترازاینجابرم
مامانم برگشت طرفم محکم بغلم کرد غمو توچشاش میخوندم ولی منم چاره ای نداشتم ازبغلش اومدم بیرون
–میترا...مراقب خودت باش
-شماهم همین طور
مامان:خوب دیگه بهتره عجله کنی..
********
نمیخواستم باخودم چیززیادی ببرم باکمک مامان چمدوناروگذاشتیم توماشین.
اززبون کامران
همین طوری روی تختم دراز کشیده بودم که یکی دراتاقمو زد
-بیاتو
ولی کسی نیومدیادم افتادکه دراتاقم قفل کردم رفتم ودروبازکردم هومن پشت دربود
هومن بدون اینکه بهم نگا کنه"سوییچ های ماشینم دست توئه میشه بدی؟
باخودم گفتم یعنی من اینقدناراحتش کرده بودم
-حالابیاتوبدم
اومدتورفت روتختم نشست انگارمنتظرهمین بود که من یه اشاره کوچیک بدمواونم همین کاروبکنه
-پس سوییچ های ماشین بهونه بودنه؟
-آره ببین کامران منو توکه همه چی روبه هم میگفتیم الان چی شدوه که نمیتونی بگی یعنی میترا خیلی مهم بود که توبخاطرش بابابا همچین رفتاری کنی ماالان تاچندروزه دیگه میخوایم بریم خوب نیست تواینکاراروبکنی ..
خوب توبهتره به من بگی شایدمن بتونم کمکت کنم
-بی مقدمه حرفتو شروع کردی .....میترا میخوادازاینجابره تو میتونی جلوشوبگیری؟
باگفتن اسم میترا دوباره یادحرفای دیشبش افتادم( میترا:ببین کامران من بی گناهم همیه اینا تقصیربابامه ...) صدای پراز غمش یادم افتاد
-خوب بره ...اون اگه واقعادوست داشت هیچ وقت تنهات نمیذاشت.
-ببین هومن دوست ندارم درموردمیترا این حرفاروبزنی اگه سایه(سایه کجایی سایه خودمونو میگم) هم بوداین حرفارومیزدی؟تو فک میکنی من ازاین که بابابا همچین رفتاری کردم خوش حالم
باگفتن اسم سایه هومن باصدای لرزون گفت:نه..نه
هومن اومدسمتمو منو بغل کرددوباره گریم گرفت
هومن:کامران داداشی میای بیریم بیرون قدم بزنیم ؟باهم حرف میزنیم شاید مشکلت حل شد
سرمو به معنی آره تکون دادم هومن:پس من میرم آماده شم توهم زود آماده شووبیا
منم داشتم آماده میشدم ازاتاقم بیرون اومدم که هومن وصداکنم دیدم منتظرمنه رفتم طرفش داشتیم ازخونه بیرون میرفتیم که باصدای مامان برگشتم طرفش
مامان :کجامیرین؟
هومن؟جای خاصی نمیریم میریم یکم قدم بزنیم
مامان بهم نگاه کرد خیلی نگرانم بود
مامان :کامران صبحونه نمیخوری؟
-نه میل ندارم...
هومن:مامان نگرانش نباشین من مراقبشم
-باشه برین
سوار ماشین شده بودیم
دوست نداشتم هومن شروع کنه به حرف زدن ولی هومن فقط بخاطراین که بامن صحبت کنه ومشکل منو حل کنه اومده بود
هومن:خوب آقاداداش
-خوب..
هومن:به نظرمن بهتره شمااول شروع کنی
-من چی بگم توگفتی میخوای بامن حرف بزنی
هومن:باشه من اول میگم به شرط این که تو آخرشو بیاری.
-باشه
هومن:ببین کامران توچه بخوای ونخوای میترا الان رفته
-فک کنم این حرفوبیشترازصدبارگفتیم نه؟
-خوب گفتیم ولی هیچ اثری نداشته اینطوریه؟
-اهم
-خوب کامران تو بایدبفهمی که میترااگه اینجابود توواون هرگزنمیتونستین باهم باشین
-مثلاچرانمیتونستیم؟
-خوب چون نه بابا اجازه میداد نه عمو حامدچه بهترکه میترارفتو توهم بایدفراموشش کنی
-به همین راحتی....نه؟
-میدونم سخته ولی غیرازاینه؟
یه لحظه تصمیم گرفتم به حرفای هومن گوش کنم اون راست میگفت تنها کاری که باید بکنم اینکه میتراروفراموش کنم همین ولی چه طوری؟
دوباره یادمیترا افتادم یادحرفای دیشبش وای خدای من دلم بدجوری گرفته بود میخواستم تنها باشم ازهومن خواستم ماشینو نگه داره میدونستم الان میفهمه که توچه حالیم بدون اینکه چیزی بگه نگه داشت ازماشین پیاده شدم داشتم میرفتم که هومن خیلی زود شیشه ماشینو داد پایینو صدام کرد
هومن:کامران...
برگشتم طرفش
هومن :به حرفام خوب فک کن دیرنیای خونه مامان نگرانته میبینی که؟
-باشه
میدونستم همه نگرانم هستن مخصوصا هومن هومن خودش رفت ولی فکرش پیشه منه
؟***********************************
تصمیم گرفتم برم به یه پارکی همیشه وقتی میرفتم به اینجورجاها زنگ میزدم میتراهم بیاد ولی دیگه میترایی نیست
میترا:
کاملا آماده آماده بودم که برم فک نمیکردم مشکلی برم پیش بیادسوارماشین شدم مامانم رانندگی میکردومن هم به بیرون نگاه میکردم شایدآخرین باری بودکه من این جاهارونگاه میکردم ازاینکه اینطری از پدرمو خونوادم جداشدم خیلی ناراحت بودم ل وقتی یادم میومد که بااین کارا میتونم باکامران باشم خیالم راحت راحت بود ولی مادرم هرشب وروز باید بخاطرمن باپدرم دعوا میکرد ..
باصدای مامانم به خودم اومدم میترا
-میتراکجایی یه ساعته دارم صدات میکنم
-پیش شما رسیدیم؟
-آره سمیه رودیدم که برام دست تکون میداد با یه دخترکه نمیدونم کی بوداز ماشین پیاده شدم هم دیگه روبغل کردیک
سمیه :خیلی دیوونه ای اگه این پروازلغونمیشد من دیگه نمیتونستم توروببینم
-خوب حالاکه لغوشد
بعدش اون دختره اومدطرفم میخواستم باهاش انگلیسی صحبت کنم که اون زودترازمن به زبون فارسی گفت :سلام
-سلام
-من رویا هستم ازآشنایی باهاتون خیلی خوش حالم
-من هم همینطور
-شمابایدمیتراباشین درست گفتم ؟
بله ولی شمامنو ازکجا میشناسین؟
-سمیه خیلی ازشماتعریف میکنه که آخرش امروز گفت میان پیشم؟
خندیدم وبرگشتم طرف سمیه که داشات باماماتنم صحتبت میکرد:
-نه خاله شما اصلانگران نباشین .... من مراقبشم
-مرسی عزیزم
-خوب خاله شمانمیاین بالا
-نه سمیه جان بهتره من برم
بعدش برگشت طرف من –مراقب میترا باش
-خاله اصلانگران نباشین
مادرم بغلم کرد منم همین طور جداشدن ازش خیلی برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم ازهم جداشدیم
مامانم:میترا....
-جان....
-مراقب خودت باش گلم..
-شماهم همین طور
مامانم سوارماشین شد باخودم میگفتم الان خدامیدونه توش چی میگذره براش دست تکون دادم اونم یه لبخندزد حرکت کرد باچشمم تعقیبش میکردم که ازم دورشد خیلی نگرانش بودم خدامیدونست بابام باهاش چی کارمیکنه
سمیه:میترا...باتوام ....میتراخانمی
-هان .....چیه ...چی میگی ؟
-فک کنم مامانت رفته ها بهتره بریم بالا هواسرده خانمی
-بریم
باکمک رویا وسمیه وسایلامو بردم بالا وقتی واردخونه سمیه شدم یه جوردیگه بود دکراسیون خونشو عوض کرده بودو کلی وسایل تازه ونو خریده بود
سمیه:خوب میترا خانم من اون اتاقو واسه شما خالی کردم برو ببین خوشت میاد؟
رفتم بالاتوهمون اتاقی که سمیه گفت یه اتاق کوچیک که واسعه من کافی بود به دیوارنگاه کردم کلی پوسترچسبونده بود اونم عکسای کی؟پس دلیل اینکه سمیه هیچ وقت اجازه نمیداد کسی به ان اتاق بیاداینا بودن دلیل گریه هاش .... دلیل ناراحتیش دلیل کم حرف زدناش .......دلیل اینکه هیچ وقت رازدلشو به کسی نمیگفت و دفتر خاطرشو ازهمه مخفی میکرد وای خدای من باورم نمیشه ......آخه چرا سمیه چرا....؟
خوب این هم ازداستان این آپ چه طوربود بگین ؟
-دوست دارم درموردداستان نظربدین مثلابگین ازشخصیت میترا خوشتون میادیا رویا یاسمیه دوست دارین کدومش باکامران باشه یاهومن؟
-من قالب وبااینکه تازه عوض نکردم ولی نظرتونو بدین؟
-کسی ازشهرزادخبری نداره یاهستو من نمیدونم ؟
-لطفا نظربدین هم درمورد داستان
-هم درمورد وبلاگ
-و....
راستی آجیا(همتون)اگه مصاحبه وچیز دیگه ای بودخبرمون کنید سرم گرمه به درسو مدرسه از هیچی خبرندارم
گفتم مدرسه دیروز تومدرسه سرکامران هومن باکل کلاس دعوام شد اونم چه دعوایی کاری جز گریه کردن نتونستم بکنم نگین سرم ازدردداشت مترکید زنگ بعدشم امتحان داشتیم ازاون میترسیدم که خوب ندم ازشانس من گفت امتحان نمیگیره میپرسه ازمن هم پرسید نمرکم هم کم نیومد
خوب ....خوب ..بهتره آپو تموم کنیم نوچ نمیکنیم مگه آپ فقط داستان چندتا حرفه چشاتونو ببندین یه سوپرایز دارم
بچه های نت:چیییییییییییییییییییییییییی؟
یثنا:چه خبرتونه ساکت
پیشا پیش تولد کامران هومن مبارک
البته با یه هفته تاخیر
ولی اینجارونگاکنین
من دیگه چیزی نمیگم برین نگا کنین و ببینین چیه؟
.
.
.
دریا جان قضیه مردن من یه چیز دیگه بود میگم برات من واقعا مرده بودم تونمیدونی چی شده بوددددددددددد
.
.
.
کامران پاییزی من....
نظر یادتون نره گلامیبوسمتون تا اپ بعدی بای هرکی هم دوست داره داسی ر زودآپ کنم بهم بگه من این کارو میکنم.