...
ای ساربان اهسته ران کارام جانم میرود وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم درد درون پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کا از آنم میرود
در دفتر جان از بدن گویند هر گونه سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
داشتم اشتباهاتمو پاک میکردم که یادشون آزارم نده
کاش میشد...!
میدونم بزرگیت محوشون میکنه!مثل عدد در برابر بینهایت
نا گفته زیاد دارم تو که خودت میدونی پس بازم به گفته های کهنم گوش کن...