قایق کاغذی
قایق کاغذی
دیدم پسر بچه ای در کنار جویی ابی نشسته بود و داشت کتاب هایش را پاره پاره میکرد از او پرسیدم پسر جان چه میکنی گفت مگر نمیبینی کتاب هایم را ورق به ورق پاره میکنم تا از انها قایقی هایی بسازم . میدانی چرا این کار رو میکنم . به دلیلی که حرفهای گفته این کتاب انقدر زیاد است که من به تنهایی قادر به فهم ان نیستم من نیز میدانم کسانی در کنار این جویی بار نشسته است شاید قایق کاغذی را که میفرستم انها بخوانند.


دلم تنگ دلم تنگ دل ادم همیشه از سنگ