هر چه بود گذشت

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت


به گریه گفتمش اری ولی چه زود گذشت


بهار بود و تو بودی و عشق بودو امید


بهار بود و تو رفتی و هر چه بود گذشت


شبی به عمر "گرم خوش گذشت انشب بود


که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

این مردهای غمگین نازنین

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد .هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید


هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمی کند .هیچ انجمنی با پسوند ""مردان ""خاص نمیشود .مردها نمادی


مثل رنگ صورتی ندارند .این روزها همه یک بلندگو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان


می گویند .در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردهاست .یکی از همین مردهای که


دوستمان دارند .وقتی می خواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند .حتی همان مرد هایی که دوستمان


داشتند ولی رفتند ....یکی از همن مردهای همیشه خسته .از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را


شروع می کنند و مدام باید عقب باشند مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند .سربازی .کار .درامد


تحصیل ....همه از مردها توقعی دارند باید تحصیل کرده باشند .پولدار .خوش تیپ .قد بلند .خوش اخلاق


.قوی ....و خدا نکند یکی از اینها نباشند....ما هم برای خودمان خوشیم


مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در امد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که


عشقشان باشیم به قولی سگ دو میزند توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند واز


مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات  رادیاتور


باشد .توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند .زندگی مان را تامین کنند صبور باشند و دلداریمان


بدهند خوب کار بکنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه ما را


با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی های که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست


داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ .توی جمع قربان صدقه مان


بروند و هیچ زن زیباتری اصلا نبینند و حتی یک نخ سیگار نکشند .. مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند


بیایید قبول کنیم مردها صبرشان از ما بیشتر است .وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی


خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس


شب بخیر را نمیدهند وقتهایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها


خسته اند و کمی غمگین .. وما موجودات کوچک شگفت انگیز غر غروی بی طاقت را دوست دارند .دوستمان


دارند وما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای زیبایی ام می خواهد .نکند من را برای شب هایش می


خواهد ؟نکند من را برای چال لپم می خواهد ؟در حالی که دوستمان دارند .ساده و منطقی ...مردها همه


دنیایشان همین طوری است ساده و منطقی ...درست بر عکس دنیای ما ...


بیایید بس کنیم بیایید میکروفن ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم .مردها احتمالا دلشان زنی 


می خواهد که کنارش ارامش داشته باشند فقط و فقط ارامش در ازای همه فشارها و استرس هایی


که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند کمی ارامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم ....


بر خلاف زندگی پر دغدعه ای که دارند تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده هست


خیلی اوقات ما مردها تنها ترین های روی زمینیم زن نهایتش میزنه زیر گریه و از اون بر مامانش یا


دوستاش دست میندازن دور گردنش بهش میگن :عزیزم چرا گریه میکنی ؟ولی اگه مرد باشی چی ؟


جلو بابات می خوای گریه کنی ؟روت نمیشه جلو دوستات ؟کوچیک میشی تو تنهاییات ؟دلت بیشتر


میگیره بغضت بزرگ تر میشه .بله مردها خیلی تنهان هیچ کسو ندارن .یه وقتایی که به زنا ظلم میشه


میگن ای  کاش مرد بودیم و بعد توی رویای مردنگیشون ارامش میگیرن . ولی یه مرد دلش هم بخواد نمیتونه


بگه کاش یه زن بودم تا ...ولی ارزوی مردن میتونه بکنه تو تنهاییش و اشک چکه کردا روی بالشت و سیگار


خاموش توی دستش که سرمای تنهاییش نمیزاره سیگارش روشن شه .



ناامیدی

من بخاطر شکست هایم سقوط  نکرده ام تا مرثیه پرداز لحظه های گذشته باشم در تنگ ترین زندانهای زندگی

روزنه و پنجره ای بوده است تا آفتاب را ببینم .تا پرواز کبوتران را بنگرم امروز تو امده ای تا مرا به باغ پر شکوه زیستن

دعوت کنی . نا امیدی مرگ است .هیچ چیز و هیچکس در دنیا لایق ان نیست که انسان بخاطرش کرنش کند و تن را

به حقارت بسپارد .

گوشه نشینی انزوا نیست .من به دیگران پشت نکرده ام گوشه ای نشستم .تا گردو غبار عظیم بی شخصیتهایی

دیگران فرو نشیند

تو ماندگار باش ما دوباره اغاز خواهیم کرد ما دوباره گندم ها را درو خواهیم کرد و خرمن جا از بوفه های گندم نوبر

ابستن خواهد شد مادوباره به گندم های طلایی خواهیم رسید .ما دوباره بوی عطر نان را در دهکده هایمان

پراکنده خواهیم کرد

دلگیر مباش هر انتظاری را پایانی است

سال نو مبارک .

ساعت مدت هاست که از نیمه شب زندگی گذشته است و ارقامی که سالها ی عمر را نشان می دهند در 

تجربه سر اشیبی سفر بازگشتند .می گویند تو از اولش هم خیال امدن نداشتی اما من به ساعت زمان چشم 

می دوزم "تو قدری دیر کرده ای همین .اما من تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست 

بی وفایی به تو نمی اید در چهره تو یک خبر است ان هم به من رسیدن فقط کمی دیر کرده ای .همه دیگر از 

امدنت قطع امید کرده اند و جز شمع چشمان من .اینجا هیچ چیزی روشن نیست اما من می دانم می ایی 

سلام پاییز قشنگ من خیلی وقت است که از شب و حتی بامداد زندگی گذشته است اما تو فقط قدری 

دیر کرده ای همین 

کاش اسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد .کاش دلها 

انقدر خاص بودند که دعاها قبل پایین امدن دستها مستجاب می شدند .کاش مهتاب با کوچه های 

تاریک شب اشناتر بود کاش بهار انقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد .کاش در قاموس 

غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید 


کاش کاش کاش 

من ماندم و خاطری پریشان  بی تو     

چشمی که گرفته است باران بی تو

از دایره ی حوصله ام بیرون است 

وقتی به لبم رسبده این جان بی تو 

پایی نمانده تا به خیابان بیاورم

دستی زدرد تا به گریبان بیاورم

از کوچه باغ خاطره ها در عبور باد

یک مشت خاطرات پریشان بیاورم

درسوت و کور خلوت تردید باغچه

پاییز را برای تو مهمان بیاورم

در قحط سال عاطفه حتی کسی نگفت

بر سفره های خالیتان نان بیاورم

آیینه ای و اه که دیگر نمانده است

یک ذره عشق تا به تو ایمان بیاورم

در انتهای کوچه ای شعرم نیامدی

تا این غزل به نام تو پایان بیاورم

 

دلتنگی

دلتنگی

بی تو پاییز خمیازه می کشد

هوا سرد است و بارانی

بی تو شب صورت روز را می پوشاند

و دلتنگی مهمان من است

خانه ی دلم انقدر کوچک است

که جای دلتنگی ندارد

چه کنم اندوه سر زده می اید

بی تو چه کنم

نمیدونم میای به وبم و این مطلبو می  خونی یا نه اما دلم واست خیلی تنگ شده

نمیدونم چه شده که یه دفعه رفتی ......ابجی

مانا

مانا دلم گرفته است دلم هوای از خود رمیدن دارد .از خود رمیدن و به تو رسیدن .

به تو و به عطر بافه های گندم به کودکی و بازیهای کودکانه در کوچه ها و دشتهای

باز و بازیهای شبانه و صدای ریزش ملایم ابها بر سنگ فرش ها ٬به جوانه ها ی کاج

و سپیدار به ازدحام صدای گنجشکهان به گاه غروب در میان انبوه سدرها .

به غروب های بندر و ساحل ساکت و ارام به تو رسیدن ودر کنار تو ارامش یافتن

مانا بیا برویم خانه ای می سازیم .خانه ای کوچک میان جنگلهای انبوه میان

دشتهای شقایق پوش .خانه ای چوبین می سازیم و در گوشه ای عاشقانه خواهیم

زیست