من اومدم
ببخشید که نبودم یه مدتی دوستون دارم
ببخشید که نبودم یه مدتی دوستون دارم
میدونم خیلی بدم که حتی تو این چند روز بهتون سر نزدم اما نمیتونستم خیلی برام مشکله که بتونم با این غصه کنار بیام نمیخوام خالی ببندم یا دروغ بگم اما یه روزی به حرفام میرسید که کل دنیا به هم دروغ میگن نمیدونم چرا چرا
چشماتونو باز کنید ببینید اونیکه میگه دوست دارم میتونه بهت دروغ نگه نه نه نه نمیتونه چون باید دروغ بگه که باورش کنی
کسی که میگفت عاشقتم دوست دارم تو سختی تنهات میزاره بعد میخوای بگی که اون بهترین عشق دنیاست نه جانم اون موقع متوجه میشی که چی میگم اون موقعست که حالمو میفهمی آه خیل یسخته همدم تنهایت گریت باشه فکرای خراب باشه بابا مگه چ اشتباهی کردم بی انصاف من که صادقانه کنارت بودم من که از همه چیم گذشتم واسه خاطر تو ...........
دمت گرم خیلی خوب عشقو نشونم دادی تورو ازاد گذاشتم که بری با هرکی اما قلبمو حبثش میکنم که دیگه عاشق هیچ چیزی نشه وابسته ادمای سنگ دل نشه اره همه ادما سنگدلن همشون دروغگو هستن میتونم ثابت کنم که همه دروغ گو هستن
خیلی واسم سخته تحمل کنم کمرم واقعا خم شد از این همه غم خدا بیا منو بکش انگاری نمیتونم خودمو بکشم
خدا بیا منو از این همه غم رها کن خدااااااااااااا تورو اون صداهایی که پیشت حرمت داره بیا دیگه از این همه غم خسته شدم
خدا خدا خدا دیگه نمیکشم هرکاری میکنم نمیتونم فراموشش کنم خدااااااااااااااااااااااااا ای خدااااااااا
عشقش داره دیونم میکنه ازم یه روانی ساخته ای خدا خلاصم کن اگر این کارو نمیکنی بهم جرات بده خودمو بکشم خدا خدا خدا
اسون نیست گفتن این کلمت اسون نبود رگ زدن اسون نبود............
کاش میشد یه لحظه حتی واسه ۱ ثانیه چهره اوی که میگفت عاشقمه از جلوی چشمام میرفت کنار.اما هرکاری میکردم نمیشد .خیلی بده به کسی انقدر وابسته بشی اما اون تورو پشمشم حساب نکنه اره بخند چون این حرفارو به شوخی میگیری اگر جای من بودی میفهمیدی همون بهتر که نفهمی چون همه ادما مثل همن ه۹یچ ادم خوبی روی کره زمین نیست که دلش واسه کسی بسوزه غم خوار کسی باشه
گشتم نبود نگرد پیرمیشی.....................................
هرکی به طریقی امد توزندگیم بعد به بهونه ای از پیشم رفت .ای داد اینم از بخت منه بازم میگم خدا بزرگه
اما تا کی میتونم اینو بگم......................
تاکی زنده میمونم که اینو هی بگم.................
خوش باشید
حتما فکرمیکنید شمارو سرکار گذاشتم اما کاش اینجوری بود.
خلاصه شرمنده همه شما شدم فقط دعام کنید.
سلام از اینکه چند وقت نبودم از همه شما پوزش میتلبم
یه مشکل بدی واسم پیش اومده بود نمیتونستم
بیام ولی به همتون قول میدم به همتون سربزنم
بازم ببخشید
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیش دلم بعد مدتها اروم گرفت
خیلی لذت بخشه ![]()
صدام کن این دم اخر
اخه فردا دیگه دیره
اخه فردا دیگه نیستم
کسی جامو......
خدا حافظ که دلگیرم
سراغتو نه! نمیگیرم
گفتم خداحافظ......
یه کاری کن دارم میرم.

شاید هیچ کس باورش نشه که عشق واقعی
توکتاباست. اما من بهش رسیدم من خیلی خوردم
از این همه دوستی های الکی دوستیهای بدونه پایه واثاث
شاید فکر کنید که دارم شعار میدم اما هیچ کس از دل یه عاشق خبر
نداره عاشقی که همه زندگیشو به پای دوستش ریخت
اما در عوض چی نصیبش شد جز گریه های شبونه
الانم هیچ کدوم از شما متوجه نمیشید که تو دل
من چی میگذره از دلی که هر کس به نحوی اومد
بیشتر داغونش کرد. عاشقای واقعی تو کتابان٬
توداستانان ٬تورومانان.اما بیرون از کتاب همه جز ۲رنگی
بی مهری چیزی گیرشون نمیاد.خوشا به حال لیلی ومجنون
شیرین و فرهادو......
این یک هزارومه دردمه.
دل شکستن خیلی اسونه اما دل به دست اوردن خیلی سخته
دل هیچ کسیو نشکنید تاخدا هم دل رحم بشه واسه تو ودوستت....

اما ...
اما عزیز خسته و داغدار من...
با همه اشتیاقم...
بگذار در سودای با تو بودن بمانم
بگذار هیچ جلوه ای از زمین در تصویر عاشقانه و خدایی خیال من نباشد
بگذار در اشتیاق دیدار تو بمانم...
بگذار نفسهایم در آرزوی دیدار تو به شماره افتد...
بگذار همه آن چیزهایی که خدا بی حضور مادی تو
بر من بخشیده است...دست نخورده بماند
بگذار لطافت انتظار را در سینه پر اندوه خود
به تمامی لمس کنم.....
بگذار افقهای خیالم را برای دیدار تو
به نظاره بنشینم....
بگذار خلوتگاه درونم با هاله ای از نور خدایگونه روحت پوشانده شود...
بگذار در حسرت دیدار تو بمانم...
بگذار سوز و گداز سینه ام....پر جوش بماند...
بگذار پر التهاب بمانم....
بگذار همیشه و برای ابد....
دلتنگ تو بمانم...

عاشقی که هیچ گاه به عشقش نرسید
عاشقی که حسرت آخرین دیدار
حسرت بوسه اخر تا اخر عمر عذابش میدهد
حسرت نبودن عشق حسرت نداشتنش
حسرت در کنارهم بودن
حسرت نگاه های عاشقانه
نصیب چشمانش فقط اشک وغصه

بیچاره من که بعد تو اواره میشم
روزا میگشتم به دمبالت اما تورفتی
اومدم تو نبودی. اره این نبود رسم عاشقی
میمیرم .اره من میمیرم چون هنوز جای خالیت
تواتاقم حس میکنم جای دستات روی شونه هام
نیستی از تاریکیه شبها میترسم .
توبگو نشونتو از کی بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قرار نبود منو تنها میان مردم بگذاری
قرار نبود انتظاردیدنت انقدر طول بکشد
قرار نبود بری و برنگردی
قرار نبود ازاولش بری
اه ه ه ه ه ه ه ه ه خدا پیرشدم اما اونیامد

حرف دل مردویا مرد میدونه
یا....
.
.
.
.

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست
خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند.
با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند.
این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست.
همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم
پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام
عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش،
تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده :
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی
جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست.
هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی
دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و
خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم
آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید.
آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست.
اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست
هر روز بیش از پیش...
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه.
حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه.
یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در
دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال.
می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی
و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.
تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو
میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رومی بره. تا میای خودت رو جمع
و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو
بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری
دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس
عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای
دیگه بگیری.نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش
رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی
و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته.
یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت رو گرفتار
می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه.
شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغازآوارگی.
حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.
هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی
که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده.
انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید
اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو،
دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و
تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.
دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری
اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو
صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر
میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر
می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.روزها و شبها می گذرن انگار که توی
زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت
خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی.
چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال
انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد
که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره
ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی.
میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و
قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت
ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای
خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا
رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت
پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره.
نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.
اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.
اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.
جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که
بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو
نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.
اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.
نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت
رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که
چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه
بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی
که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که
عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی.
دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه
حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب
میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی.
خونابه خوردن و ساکت بودن.
دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات
خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست.
دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش
دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی
که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه
خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش
برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که
هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش
و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی
از بوی تنش رو داره.
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی،
لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.
بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.
برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره
بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.
باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی
دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی
این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

میگن دلتنگی قشنگترین هدیه عشقه
حالا من با این هدیه قشنگ تو چیکار کنم؟
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی
برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو عاشقم
