لیــــــــــــــنک ثابـــــــــــــــــــــــــــــــت

   

 

من حسرت دیدار تو دارم به که گویم


 

  از بهر تو من ابر بهارم به که گویم

 


 
 غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم

 


 

 از نرگس چشم تو خمارم به که گویم 

 

 

عشق . . .

 

 

عشق، به وجود آورنده اعمال زیباست.

 

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگیست.

 

 

 

 

 

آرزو . . .

 

دوتا رو داشتن اعدام می کردن، به اولی میگن آخرین آرزوتو بگو

 

میگه می خوام خانوادمو ببینم

 

به دومی میگن تو بگو، میگه نزارین خانوادشو ببینه !

 

معرفی . . .

 

ابی میگه:

 

رویای من اینه، دنیای بی کینه

 

دنیای بی کینه، رویای من اینه

 

تابلوئه داره این ۲ تا رو بهم معرفی میکنه !

 

توصیه . . .

 

توصیه حیف نون به فرزندش:

 

 

اگر به یکدیگر احترام بگذاری ،

 

 یکدیگر نیز به تو احترام خواهند گذاشت !

 

 

پول کلان . . .

 

 

دل ما پول کلان خواهد و پیداست که نیست

 

در جهان نیز همان باب دل ماست که نیست

 

محنت و رنج نمی خواهم و پیداست که هست

 

ثروت و گنج دلم خواهد و پیداست که نیست !

 

خانه سالمندان . . .

 
حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .
 
هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد.
 
پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان
 
 و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد.
 
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.
 
بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ،
 
وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود
 
 ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند
 
حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟
 
باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو
 
دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:
 
بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
 
حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب
 
 یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی.
 
دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید .
 
از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو
 
 اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار
 
 بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ،
 
اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.
 
 

عمو زنجیر باف ...

 

با سلام خدمت عمو زنجیر باف


یه گله ازت داشتم، شما که زحمت کشیدی و زنجیر منو بافتی


آخه مرض داشتی اونو پشت کوه انداختی !؟

 

حیف نون . . .

 

 

دانشمندان شهر حیف نون اینا کشف کردند :

 



“انسان هایی که بیشتر عمر می کنند دیرتر می میرند” !

 

 

زن . . .

 

سه تا مرد میمیرن: خدا گفت: اولی بره بهشت.

 

دومی بره جهنم سومی بره طویله.

 

پرسیدن چرا؟ خدا گفت: اولی زن داشت دنیا براش جهنم بود.

 

دومی مجرد بود دنیا براش بهشت بود.

 

 

سومی زنش مرد خاک بر سر رفت یه زن دیگه گرفت

 

عروس . . .

 

توي تيمارستان نوار نوحه ميزارن همه پا ميشن ميرقصن

 

 به جز غضنفر،مي گن اين حتماً سالمه !

 

ازش ميپرسن تو چرا نمي رقصي؟

 

 ميگه: آخه من عروسم!!

 

 

حیف نون . . .

 

 

توی رستوران، لیوان رو بر عکس گذاشته بودند روی میز


حیف نون می ره می نشینه سر میز، می گه:


“این چه لیوانیه که سر نداره؟!”


بر عکسش می کنه، می گه:


 


“چه جالب! ته هم نداره!”

اشتباهات . . .

 

 

اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند،

 

 

سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه...

 

 

طلبکار . . .

 

یارو تو اتوبوس كبریت میخواسته به بغلی میگه

 

اسمت چیه ؟

 

-یوسف.

 

به به،

 

شغلت چیه؟

 

... -زنبوردار

 

به به،

 

كجا میری؟

 

-ااهواز

 

عجب جایی

 

كبریت داری؟

 

-نه…..

 

نه و نكمه، با اون اسمت, یو فس، پدرسگ پشه باز،

 

تو این گرما سگ میره اهواز كه تو میرى

 

 

جغد . . .

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد.

 

 رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون،

 

 به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند،

 

ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.

 

 او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را

 

لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا

 

 و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها،

 

 با این آواز کمی بلرزد.

 

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت:

 

بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند.

 

 غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند

 

 بد یمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

 

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

 

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

 

 آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟

 

 دل آسمانم گرفته است.

 

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

 

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

 

 دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای!

 

و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.

 

 دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.

 

 اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

 

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و

 

آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست

 

امتحان . . .

 

یادم آید روز دیرین



خوب وشیرین


اول ترم



وقت بسیار درس اندک …



حال اینک روز آخر


روز تلخ امتحانات



آخر ترم



وقت اندک



درس بسیار ، درس بسیار ، درس بسیار !

 

گردن . . .

 

 

حیف نون می ره عیادت مادرزنش. می پرسه “بهتری؟”

 



مادرزنش می گه: “تبم قطع شده ولی گردنم هنوز درد می کنه…”

 



حیف نون می گه: “انشاالله اون هم قطع می شه!”

 

مهربانی . . .

 

 

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن،

 

چون وقتی که داری سقوط میکنی

 

از کنار همین آدمها رد میشی

 

 

امید . . .

 

 

هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،

 

 

شاید امید تنها دارایی او باشد

 

 

 

 

تنهایی . . .

 

تنهایی خود را مقدس بدار

 

تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای

 

در تنهایی خود بمان . . .