به آغوش که پناه ببرم دردم را به که بگویم


آنقدر دوست داشتم که در کنارم بودی
ومن بغض چندین ساله ام را در آغوش تو باز میکردم
وتو به من میگفتی تمام شد منو نگاه کن آن کابوس های شبانه تمام شد
ومن اشکهایم را باتو قسمت میکردم و چه آرزوی محالیست . خدایا میبینی

من ، تو ، او


من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت


معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت


من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید


سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده


من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت


روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!


چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند


زندگی ادامه دارد ...

هیچ وقت پایان نمی گیرد ...


من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!


من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم


اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!


                                  دختر : ﮐﯽ ﺑﻬﺖ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ!؟؟
ﭘﺴﺮ : ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻪ !!
ﺩﺧﺘﺮ: ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻪ؟!
ﭘﺴﺮ: ﻫﯿﭽﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﯽ ﻣﺎﺳﺖ بخر ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺪﻩ ﺑﺒﯿﻨﻢ ....
ﭘﺴﺮ : ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﯼ !?!؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﯼ!
ﭘﺴﺮ : ﻧﻪ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ !!
ﻣﯿﮕﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻪ !!
ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ

ﭘﺴﺮ : ﺍﻩ ﺍﻩ ﺯﺷﺘﻪ ﻧﺨﻮﻥ ﺯﺷﺘﻪ !!
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻮﺷﺘﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺟﯿﮕﻤﻠﯽ!


ﭘﺮﯾﺴﺎ!!!!!!!
ﭘﺮﯾﺴﺎ ﮐﯿﻪ !!!!
ﭘﺴﺮ : ﺧﺐ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ
ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﯽ ﻣﺎﺳﺖ بخرم|:...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺟﯿﮕﻤﻠﯽ !؟؟!
ﭘﺴﺮ : ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﺻﺪﺍﻡ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﯿﺲ ﯾﮑﯽ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻢ!
ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﻌﺪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼﯿﮏ
ﺳﯿﻮ ﮐﺮﺩﯼ !؟
ﭘﺴﺮ : ﺍﺯ ﺑﺲ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺭﺍﺣﺘﻢ!!!
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ !!!!
ﭘﺴﺮ : ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ ، ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﯾﺎ !!
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻣﺎ !!
ﺩﺧﺘﺮ : ﺍﻟﻮ ﺟﺎﻧﻢ ...؟؟
ﭘﺮﯾﺴﺎ : ﺷﻤﺎ !!؟؟!
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻦ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ مهدی هستم ...
ﺍﻻﻧﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭘﯿﻢ ...
ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﻘﺪ ﺍﺣﻤﻘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻢ
ﺗﻮ ﻣﺎﻣﺎﻧﺸﯽ!
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻗﻮﻝ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺍﺩﻩ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ
ﺳﺮ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﻫﺴﺖ
ﭘﺮﯾﺴﺎ : ﮐﺜﺎﻓﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﻢ ﻗﻮﻝ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺍﺩﻩ!!!
ﭘﺴﺮ : ﺑﯿﭽﺎﺭﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻧﮕﯿﻦ !!!!!
ﺩﺧﺘﺮ : ﮔﻮﺷﯽ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻦ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﺩﯾﮕﻪ ... ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻬﺖ مهدی ! ﺑﺎﯼ
ﭘﺮﯾﺴﺎ : مهدی ﺍﯾﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻫﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ
ﺍﺍﺍﺍﺍ !؟
ﭘﺴﺮ : ﻫﯿﭽﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﻣﻪ ﺳﺮ ﻟﺞ ﻭ ﻟﺞ
ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﻡ
ﻓﮑﺮ ﺑﺪ ﮐﻨﯽ، ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺧﻄﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ
ﺩﯾﺪﯼ !؟
ﭘﺮﯾﺴﺎ : ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺑﻮﺩ !؟
ﭘﺴﺮ: ﺁﺭﻩ ﺑﺨﺪﺍ ....
ﭘﺮﯾﺴﺎ : ﺟﺪﯼ ؟
ﭘﺴﺮ: ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺻﻦ ﺑﻪ ﺟﻮﻥ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ...
ﭘﺮﯾﺴﺎ: ﻋﺰﯾﺰﻡ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ
ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ
ﭘﺴﺮ : ﺍﻟﻬﯽ ﻓﺪﺍﺕ ﺑﺸﻢ، ﻣﻦ ﺑﺠﺰ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻓﮏ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ..


مرد کشاورزی که خیلی شاد بود و از هیچ ناملایمت زندگی شکایتی نداشت در دیار شیوانا زندگی می‌کرد. همیشه بر لب‌هایش خنده بود و در حرکاتش شادی و نشاط موج می‌زد. این مرد همسایه‌ای داشت که دامپروری می‌کرد. او برعکس مرد کشاورز همیشه شاد نبود و شبانه‌روز کار می‌کرد تا بتواند پول و سرمایه بیشتری به دست آورد. روزی مرد دامدار شیوانا را در بازار دید و صحبت را به همسایه شادش کشاند و گفت: "این مرد کشاورز اعصاب مرا به هم ریخته است. وضع زندگی‌اش زیاد هم جالب نیست و فقط بخور و نمیری به دست می‌آورد، اما حتی یک لحظه هم نشده که خنده و استراحت و تفریح از یادش برود. غروب‌ها زن و بچه‌هایش را می‌آورد به مزرعه و تا پاسی از شب به بازی و خوشی می‌پردازد. هر کس هم که به او می‌رسد یا باید مانند او شاد و بانشاط شود و یا این‌که از او فاصله بگیرد. خلاصه این همسایه به جای این‌که بیشتر کار کند و سرمایه بیشتری به دست آورد سال‌های جوانی را به خوشی و شادی بی‌فایده سپری می‌کند."

شیوانا از مرد دامدار پرسید: "تو چرا این همه کار می‌کنی؟"
دامدار پاسخ داد: "معلوم است. من به فکر آینده خودم و زن و بچه‌ام هستم. می‌خواهم تا می‌توانم پول و ثروت جمع کنم. بعد دام‌های بیشتری بخرم و برای تغذیه این دام‌ها مزارع بیشتری هم فراهم کنم. بعد می‌خواهم به روستاها و دهکده‌های دیگر دام بفروشم و از این راه در آن روستاها هم برای خودم مزرعه و دامداری بسازم."

شیوانا گفت: "آخر این همه تلاش قرار است چه بشود؟"
دامدار گفت: "خوب آخر این مسیر وقتی پیر شدم کم‌کم کارهایم را سبک‌تر می‌کنم تا بیشتر با بچه‌ها و همسرم باشم. البته قبول دارم که تا آن موقع بچه‌هایم بزرگ شده‌اند و سر زندگی خودشان رفته‌اند و همسرم پیر و از کارافتاده شده، اما به هر حال ایام پیری سعی می‌کنم بیشتر کنار خانواده‌ام باشم. قصد دارم یک مزرعه خصوصی برای خودم مهیا کنم که از وسط آن نهری زیبا روان باشد و غروب‌ها با همسر و فرزندان و نوه‌هایم کنار نهر بنشینیم و خاطره خوب تعریف کنیم و از زندگی لذت ببریم و خلاصه انتهای زندگی از آن استفاده کنیم و شاد باشیم."

شیوانا با لبخند گفت: "چیزی که تو در انتهای زندگی با قربانی کردن جوانی همسرت و بدون پدر بزرگ شدن فرزندانت و به زحمت انداختن و سخت‌گیری بیش از حد خود در ایام جوانی و میان‌سالی می‌خواهی به آن برسی، این همسایه مزرعه‌دار تو همین الان که همسرش جوان است و بچه‌هایش نیاز به حضور پدر دارند و خودش نیازمند استراحت و آرامش است دارد تجربه می‌کند. چیزی که تو آخر سر می‌خواهی به آن برسی او همین الان رسیده و در حال استفاده است. آخرین منزل امید تو اقامتگاه همین الان اوست. پس او سال‌ها از تو جلوتر است و تو باید از این بابت او را تحسین کنی."

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته


عمیق ترین خواب دنیا را داشتم . و صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه


بعد از همه از خواب بر میخواستم .


ای کاش کودک بودم تا هر وقت دلم میگرفت با صدای بلند گریه می کردم


و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند .


ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و هر گونه که


دوست دارم  با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم


ای کاش کودک بودم تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود


ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم ، نه اینکه مجبور باشم همواره


تبسمی تلخ بر لب داشته باشم .


ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو همه چیز را


فراموش می کردم .


ای کاش کودک بودم تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت وشکست را


درک نمی کردم .


ای کاش کودک بودم تا وسوسه کاری به من نداشت واحساس مرا اسیر


خود نمی کرد .


ای کاش کودک بودم تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد .


ای کاش کودک بودم تا هیچ گاه تو را نمی خواستم و دلم برایت تنگ نمیشد



چه ساده بود این دل

یک روز من هم خواهم رفت....

بی خبر و نا گهانی....

شاید آن روز کسی باشد که روزها را

خواهد شمرد تا من بر گردم....

اما....

می روم تا دیگر شاهد کوچه های خاطراتم

نباشم....

تا دیگر دلم رنج نکشد....

تا دیگر از صدای دلنشینی مست نشوم و....

میروم تا دوباره عاشق نشوم....

تا دوباره چشمان زیبایی را نبینم که به

بهانه ی دوری از آنها باز هم آه سوزناکی

بکشم و....

آه....
این دل من چه اسرار و حکایتهای عجیبی را

در خود پنهان کرده....

چه ساده بود این دل...که در نزد

زیبارویی خود را می باخت ،

محبت می نمود ،و باز بی وفایی....

چگونه خوش کنم این دل کوچک خود را ؟؟؟؟؟؟؟


خاموش و مسکوت

دیگر کسی مرا صدا نخواهد کرد
بعد از این منم و یک سکوت جاوید
با حسرتی به بلندای یک تجربه تلخ
با سنگینی غصه هایی که به فلک
سرزده وکینه ای که از سرنوشت در
وجودم غوغا نموده ونفرتی که از
زندگی در من به اوج رسیده
دیگر کسی مرا فریاد نخواهد کرد
خاموش و مسکوت همچون گذشته ای
شیرین وبه مسکوت نشسته وآینه ای
تاریک
می روم فراموش کنم که فراموش شده ام
و خسته تر از همیشه به آغازی بی آغاز
رسیده ام
می روم با دستهایی رنگین ازتمنا....
به عشق نابودی
تاهمچون اسیری سرکش و پر ادعا ...
سربه تیغ سپارم و مردن را در زنده بودن
تجربه کنم ...


 

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است،، از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم!چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد دنیای من شدی،با من بمان و بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم

 

روزِ تـولـدت شـد و نـیـسـتـم امـّا کـنـارِ تــو
کـاشـکـی مـیـشـد کـه جـونـمـو هـدیـه بـدم بـرایِ تـــو
درسـتـه مـن نـمـیـتـونـم ایـن روز و پـیـشِ تـــو بـاشــم
امــّا بـهـش تـو رویـام، رنـگِ حـقـیـقـت مـیـپاشـم
مـیـخـوام بـرات تـو رویـاهـام جـشـنِ تـولـد بـگـیـرم
از لـحـظـه لـحـظـه هـایِ جـشـن تـو خـیـالـم عـکـس بـگـیـرم
مـن بـاشـم و تـو بـاشـی و خـــدایِ تـویِ آسـمـون
چـراغـونـی جـشـنـمـون، سـتـاره هـایِ کـهـکـشـون
بـه جـایِ شـمـع مـیـخـوام بـرات غـمـهـارو آتـیـش بـزنـم
هـر چـی غـم و غـصـه داری یـک شـبِ آتـیـش بـزنـم
تـو غـمـهـاتـو فـوت کـنـی مـنـم سـتـاره بـیـارم
اشـکِ چـشـاتـو پـاک کـنـم نـورِ سـتـاره بـکـارم
کـهـکـشـونـو سـتـاره هـاش، دریـا و مـوج و مـاهـیـاش
بـیـابـونـا و بـرکـه هـاش، بـارون و قـطـره قـطـره هـاش
بـا هـفـت تـا آسـمـون پـُر از گـلایِ یـاس ومـیـخـک
بـالِ فـرشـتـه هـا و عـشـق و اشـتـیـاق و پـولـک
عـــاشـقـتـو یـه قـلـبِ بـی قـرار و کـوچـک
فـقـط مـی خـوان بـهـت بـگـن..عزیزم تولدت مبارک

وقتی نیستی

وقتی نیستی دل میگیره بونه


وقتی نیستی قناری هم نمیخونه


وقتی نیستی دنیا برام زندونه


وقتی نیستی اشکهام میریزه روی گونه


وقتی نیستی خاطرهات میمونه


وقتی نیستی بی تو میشم دیونه


وقتی نیستی دل واسه کی بخونه


وقتی نیستی نگام به در خیره میمونه

عشق یعنی زندگی

عشق یعنی زندگی


عشق یعنی ابتدای یک راه بزرگ


عشق یعنی رسوای یک عالم شدن


عشق یعنی دریای پر موجو خروش


عشق یعنی مستی و دیوانگی


عشق یعنی سختی و آوارگی


عشق یعنی دل بریدن از همه


عشق یعنی پایان راه زندگی

خسته ام

خسته ام


از خودم


 از هرکس که دورو برمه


از تنهایی


 از زندگی کردن


از روزهای بدون اون بودن


خسته ام

میخوام زنده بمونم تا دنیا رو ببینم

برم تا آسمونها پیشه ابرا بشینم


ببینم اون کی بود منو فنا کرد

من تو کوچهای غم رها کرد 

  منو تو

شما یادتون نمیاد




شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !

ادامه نوشته

داستان بز زنگوله پا، ورژن جدید                       

   


  توصیه میکنم حتما بخونید خیلی باحاله

ادامه نوشته

دروغ مردان

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود،

که تبرش افتاد تو رودخونه

 

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از
هیزم شکن پرسید:

"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر

 نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". فرشته باز هم به

 زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:

 آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت

 مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم

شکن خوشحال روانه خونه شد. روزی دیگر هیزم

 شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت

 زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت

گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که

چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید:

زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد.

" تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد :

اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی،

 اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز

می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم،

 تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم

 آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته،

من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم،

و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
!!!!!!!!!!!