خیانت..
سلام ای یار بازیگر، کجایی؟
خوشی با او ، شنیدم ، خوش به حالت
رها ، تنها ، نخواهد کرد اما
مرا یک دم به حال خود ، خیالت
بچها برین ادامه مطب از این خیانتها خیلی دنیا پر از نامردی
سلام ای یار بازیگر، کجایی؟
خوشی با او ، شنیدم ، خوش به حالت
رها ، تنها ، نخواهد کرد اما
مرا یک دم به حال خود ، خیالت
بچها برین ادامه مطب از این خیانتها خیلی دنیا پر از نامردی

انکه از من دلربایی کرد
امد اما بی وفایی کرد
او که قصد دل شکستن داشت
از چه اول دلربایی کرد
از جنون افتاده ای بودم
او مرا از نو هوایی کرد
با فسون ایینه دارم شد
وز برایم خودنمایی کرد
چون بتی از وی تراشیدم
ناگهان بهرم خدایی کرد
کاش می دانست میدانم
عشق را نتوان گدایی کرد
ایــــــن شعــــــــر ها بروند بــــــه جـــهنم
مــــن مجـــــنون آن لحظـــــه ام کـــه
قلبـــــــت زیـــــــر ســــرم دســــتو پا بــــزند

عشقتـــ رآ پنهآ?? می?نـے ?ـہ مر?آنگیتـــ ??ـ?شـہ ?ـار نَشـو? !
اَ??ـمـ می?نـے ?ــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآ?? ?نے !
مَـرآ " شُمــآ " ??ـَطآبـــ می?ُنے ?ِـہ هَوآیے نشَومـ !
اَمـآ نمــیـ?انـے !
نمـیــ?انے ?ـــہ چقَـ?ر ایــ?? هـآ بـہ تـو مـے آینـ? !
و مـَـ?? ?یــوانـہ تـَر میشوَمـ
من هیچ نمی خواهم ... تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد
عزیــزم چه زیبـا اجـــرا میکنـی ... خط به خط تمام گفتــــه هایم را... خواســـته هایم را... امــــــــــا... امـــــا ... برای دیگری
براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
تا تب لبهای تو میگیرد ازمن ،اختیار
میشوم تسلیمِ آشوبِ دلِ بی بندوبار
خیره ات میمانم ازبس،پینه میبندد نگاه
گاه هم میبویمت ، میبوسمت دیوانه وار
شوق لمست ،بی امان، تکثیر دارد میشود
وقتِ تکرارِ تو، درآئینه های بیقرار
دستپاچه میشوم، ازشیوه ی چشمان تو
میزنم بر خشت خشتِ عشق، مُهر اعتبار
آرزوها در حریمِ باورم گل میکنند
چشم بندی نیست ، پیوندِ کویرو جویبار
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮏ !
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﺣﺮﻓﺖ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻫﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻣﯿﺪﻫﺪ…
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل
تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی