این روزهــــ ــــــا من

خدای ســـــ ــــکوت شده ام

خفقــــــــان گرفته ام تا

آرامـ ــــــــش اهالـــ ـ ـ ـــــی دنیــــا

خط خطـــــــــ ـ ـ ـی نشود...

اینجا زمیـــــــــن است

اینجا زمیــــ ـــن است رسم آدمهــ ـــایش عجیــب است

اینجا گــــ ــم که میشـــــوی

بجای ایــــــنکه دنبـــــالــــــــت بگردند

فراموشــــ ــــــت میــکنند

یادمان باشد:

وقتی کسی رابه خودمان وابسته کردیم

دربرابرش مسئولیم....

دربرابراشکهایش...

شکستن غرورش...

لحظه های شکستنش

درتنهایی ولحظه های بی قراریش

واگریادمان برود درجایی دیگر

سرنوشت یادمان خواهداورد

واین بارخودمان فراموش خواهیم شد

هنوز برایت مینویسم 


درست شبیه کودکی نابینا 


که هر روز برای ماهی ِ قرمز ِ مُرده اش غذا میریزد 

این روزهــــ ــــــا من

خدای ســـــ ــــکوت شده ام

خفقــــــــان گرفته ام تا

آرامـ ــــــــش اهالـــ ـ ـ ـــــی دنیــــا

خط خطـــــــــ ـ ـ ـی نشود...

اینجا زمیـــــــــن است

اینجا زمیــــ ـــن است رسم آدمهــ ـــایش عجیــب است

اینجا گــــ ــم که میشـــــوی

بجای ایــــــنکه دنبـــــالــــــــت بگردند

فراموشــــ ــــــت میــکنند

خوش ب حالت آدم........خودت بودی و حوایت....کسی نبود

که حوایت را هوایی کند....

قانعم!!


او قسمت من نبود!!


مال مردم بود!!


قربان دلم


كه مال مردم خور نيست...

دنـیـای مـجـازی

شـلـوغ تـریـن سـرزمـیـن تـنـهـایـی اسـت

بـا هـمـه کـس هـسـتـی و

بـا هـیـچ کـس نـیـسـتـی . . .

آهاے همیشگے ترینم!

تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..

چہ در گذر باشے

چہ نباشے

براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے

خواهے بود..

من هر لحظه تو را صرف مے کنم!

آבمهاﮮ احساساتیـ ــ را بایـב کشت ...

 می בانی راست می گویم،

 آבمهاﮮ احساساتیــ ـ ، 

 به בرב این زنـבگــــی آهنی امروز نمی خورنـב!!


شیشه پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ،

می‎پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران،باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشی‎هاست

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشی‎هاست

من شکوفایی گل‎های امیدم را در رویاها می‎بینم،

و ندایی که به من می‎گوید:

گرچه شب تاریک است

دل قوی‎دار،سحر نزدیک است...