پست ثابت

سلام دوستان عزيز...

به وبلاگ مادرانه خوش اومديد...

قابل توجه دوستان عزيز، تمام پستها دلنوشته هاي خودم هستند...

يعني از جايي كپي پست نمي كنم...

البته پيام تبريكها مشمول اين قاعده نيستند...

اگرم كسي دلنوشته اي يا مطلبي چيزي داشت كه به قلم خودش و با موضوع مادر باشه، ميتونه كامنت بذاره تا به اسم خودش تو وبلاگ ثبت كنم...


حالا اول جهت شادي روح مادرم يك صلوات بفرستيد


الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

اولين سالگرد وفات مادرم...

تو رفتي ترك كردي مادر اين دنياي فاني را... برايم تيره كردي زندگي و زندگاني را...

هميشه شادمان بودم كه چون تو مادري دارم... كجا ديگر توانم ديد روي شادماني را...


پنج شنبه.. هفدهم بهمن... سالگرد مادرمه...

هرچي فك كردمو به مغزم فشار آوردم نتونستم چيزي بنويسم...

هيچ مطلب خاصي به ذهنم نيومد تا بخوام براي سالگرد مادرم پستي بذارم...

اصلا انگار مخم پوكيده... كار نميكنه...

نميدونم چرا... ولي انگار يه چيزي تو مغزم سنگيني ميكنه...

انگار همه چي زوريه... زندگي.. نفس كشيدن.. حرف زدن...

يادش بخير... پارسال اين روزا... مادرم داشت نفس ميكشيد...

نفس ميكشيد.. نگاه ميكرد.. حرف ميزد...

ولي از هفده بهمن به بعد...

از هفده بهمن امسال به بعد... ديگه همه روزا ميشن تكراري...

تكرار روزهاي هفده بهمن 91 تا 92....

تكرار روزهاي بي مادري...


مادر... ترو به كربلايي كه رفتي... ترو به خدايي كه ميپرستي... ترو به چادري كه سرت ميكردي... ترو به قبله اي كه نماز ميخوندي... مادر... ترو به همه باورها و اعتقادات... پيش خدا سفارش اين پسر زبون نفهمتو بكن... كه اگه نكني... به خداي احد و واحد يه بلايي سر خودم ميارم.. مادر به خدايي كه ميپرستيش بگو.. بگو پسرم دلش برام تنگ شده.. بگو دلش برام يه ذره شده.. بگو دلش ميخواد بياد پيش مادرش.. مادر تو بگو.. من قول ميدم ديگه اذيتت نكنم.. قول ميدم ديگه پسر خوبي برات باشم.. قول ميدم به حرفات گوش بدم.. قول ميدم ديگه هيچوقت باهات كل كل نكنم... به شرافتم قسم سر قولام ميمونم مادر... تو فقط به خدا بگو.. بگو كه منو بطلبه.. بگو جواز پروازمو صادر كنه... بعدش اگه سر قولام نموندم.. خود خدا هر بلايي خواست سرم بياره... منتظرم مادر.. منتظرم نذار...


مادر... دوستت دارم... به اميد ديدار...

قرار نبود...

مادر... ميدونم صدامو ميشنوي...

پس ميگم تا بشنوي...

مادر... ما يه قرارايي با هم داشتيم...

قرارايي كه قرار نبود ناتموم بمونند...

قرارايي كه قرار نبود تنهايي تمومشون كنم...

يادشان بخير، مرحوم قرارهايمان:

قرار بود فارغ التحصيل كه شدم، تو برام مهموني بگيري...

قرار بود موقع سربازي رفتنم، تو برام آش پشت پا بپزي...

قرار بود دست و بالم كه كمي بازتر شد، ترو بفرستم كربلا، سوريه، مكه...

قرار بود كارت عروسي منو، تو پخش كني مادر...

خيلي قرارا با هم داشتيم...

ولي قرار نبود موقع فارغ التحصيليم، تو توي جشنم نباشي...

قرار نبود موقع سربازي رفتنم... توجمعي كه ميان بدرقم، تو كم باشي...

قرار نبود وقتي دست و بالم بازتر شد.. برات خيرات و نذري بدم...

قرار نبود شب عروسيم.. جات كنارم خالي باشه مادر...

قرار نبود من كارت دعوت مراسم سالگرد ترو پخش كنم مادر...

همچين قرارايي اصلا يادم نميان مادر...

چرا اينجوري شد مادر... چرااااااااا..؟؟؟؟


خداياااااااا... من مادرمو از تو ميخوااااااااام...

مرخصي...

مي گويند خودكشي حرام است....

گناه كبيره است...

و جاي مرتكب جهنم...

ميخواهم.. خودم را خلاص كنم...

به جهنم كه جهنمي ميشوم...

در عوض از خدا خواهشي ميكنم...

از خدا خواهش ميكنم...

هفته اي يكبار.. يا حداقل ماهي يكبار...

به من مرخصي بدهد...

تا به ديدار مادرم بروم...

و يقين دارم.. كه مي پذيرد...


آخه خدااااااااااااا... مگه جز اينه كه تو أرحم الراحميني... مگه جز اينه كه تو عادلي...

آخه تو اين دنيا بدترين و سختگيرترين قضاتم به مجرما مرخصي ميدن...

تو كه بد نيستي.. تو كه واسه بندت سخت نميگيري...

خدا بيام.....؟؟؟؟؟ آره خداااااا.....؟؟؟؟؟؟

د آخه مادر تو يه چيزي بگو...

ديگه نميتونم مادر... ديگه نميتونم...

گاهي براي مردن...

گاهي براي مردن...

نيازي به افتادن از ارتفاع نيست...

نيازي به سكته قلبي و مغزي نيست...

نيازي به تصادف شديد با يك ماشين نيست...

اصلا گاهي اوقات مرگ هيچ ربطي به توقف علايم حياتي بدن ندارد...

گاهي اوقات نفس ميكشي...

نبضت ميزند...

حرف ميزني...

راه ميروي...

ميخندي...

گريه ميكني...

همه كار ميكني...

ولي خوش نميگذرد...

انگار چيزي را گم كرده اي...

يا.. كسي كه بايد باشد.. نيست...

كسي مثل مادر...


مادرجان... بي تو مرده اي متحرك بيش نيستم...

خيلي احساس بدي دارد...

تمام وجودم به لرزه مي افتد...

عرق سردي بر تمام بدنم مي نشيند...

و زبانم بند مي آيد...

خلاصه خيلي احساس بدي دارد...

آن لحظه اي كه...

پس از مدتهاي مديدي با يكي از آشنايان قديمي برخورد مي كنم...

و او پس از سلام و احوالپرسي...

يكباره مي پرسد...

«مادرتون چيكار مي كنند...؟»

خيلي سخت است...

آخر چگونه بگويم.. مادرم ديگر نيست...

چگونه بگويم.. براي هميشه تركمان كرده است...

چگونه بگويم.. زير خروارها خاك و تكه سنگي سياه خوابيده است...

چگونه بگويم مادرم مــرده است...

چگونه بگويم خدايا... چگونه بگويم...؟؟؟


مادرجااااان... مرا درياب... مرا درياب مادرم...

اطلاعیه...

وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

شاید یک روز...

شاید ده روز...

شاید صد روز...

شاید هم......

فعلا برای گذاشتن این اطلاعیه اومدم کافی نت...

لذا از دوستان جهت عدم تایید نظرات بخاطر ضیق وقت عذر خواهی میکنم...

ولی مطمئنا در صورت برگشت در اولین فرصت تایید کرده و پاسخ خواهم داد...

البته اگر برگشتی هم درکار نباشه...

پسوورد وبلاگو دادم به یکی از دوستان نزدیکم...

تا درصورت لزوم از طرف من از همه دوستان عذرخواهی کرده و توضیح بده...

جهت احتیاط از همه دوستان هم طلب حلالیت دارم...

التماس دعا...

..........................

سلام دوستان...

امروز شنبه هفتم ديماه 1392

نخواستم براي برگشتنم يه پست جديد بذارم...

مشكلي كه برام پيش اومده بود شكر خدا حل شد و از امروز مجددا در خدمت دوستان هستم...

البته ناگفته نماند اول به لطف خدا و بعدشم در سايه دعاهاي خير شما دوستان عزيز...

از همينجا از همه دوستاني كه باعث نگرانيشون شده بودم شخصا عذرخواهي ميكنم و عاجزانه خواهشمندم تا قصور و كوتاهي بنده رو به بزرگي خودشون ببخشند...

انشاءا... كه ديگه همچين مواردي پيش نمياد...

ارادتمند تمام دوستان...

[گل][گل][گل]

بعضی عبارات...

بعضی عبارات را گفتن...

دل میخواهد...

و البته شاید هم.. سنگدلی...

دست خودت نیست...

هر چه تلاش میکنی...

زبان در دهانت نمی چرخد...

مثل گفتن...

مرحوم مادرم...

مرحوم....؟؟؟!!!


مادرجان... هنوز رفتنت برایم افسانه ای بیش نیست...

تسليت...

روزگاراني بود... جنگ بود... و دروازه هاي شهادت باز...

اين روزها با اينكه ديگر جنگ نيست... ولي شهادت، هنوز هست...

ولو، نه به شكل دروازه هاي بزرگ... به شكل معبرهايي تنگ...

و به مانند دُر گرانبهايي... كه به هركسي نمي دهند...

بلكه، هديه ايست از طرف خداوند... براي كساني كه لايق هستند...


1392/09/24 سالگرد شهادت مظلومانه بانو نازدانه (فاطمه صغري) سعدي را در عمليات تروريستي انتهاري سامرا (عراق)، محضر خانواده داغدار و عزادار اين بانوي بزرگوار تسليت عرض نموده و برايشان از خداوند منان صبرجميل و اجر جزيل خواستاريم... همچنين از پروردگار متعال براي شهيده، علو درجات را مسئلت داريم...


لطفا جهت شادي روح شهيده فاتحه اي قرائت فرماييد

فقط ميسوزم...

نام مرا... در كتاب ركوردهاي گينس ثبت كنيد...

بعنوان پيرترين جوان عصرم...

امروز...

سيصد و شش ساله شدم...

تعجب نكنيد...

روزهاي بي مادري...

هر روزشان.. يكسال مي گذرند...


مادر جانم... با غم نبودنت... فقط ميسوزم...

ساختني در كار نيست.. فقط ميسوزم...

شايد اگر من هم...

ارمني... آشوري... مسيحي...

لات... شرابخوار... هوسباز... چاقوكش...

و الي آخر...

كاش من هم از اين دارودسته بودم...

دقت كرده اي همه معجزه ها براي اين دست افراد رخ مي دهد...

شايد اگر من هم اينگونه بودم...

شايد اگر از اين دست آدمها بودم...

خدا نظري ميكرد...

ائمه عنايتي ميكردند...

و جواب آنهمه نذر و نيازي را كه براي مادرم كردم ميدادند...

شايد مادرم را شفا ميدادند...

افسوس...

شايد تنها جرم من...

و تمام علت اجابت نشدن دعاها و نذر و نيازهايم...

سادگي ام بود...

پاكي ام بود...

صداقتم بود...

چرا خداااا.... چرااااا....؟؟؟!!!


مادر كجايي... بي تو دارم تمام زندگي ام را ميبازم مادر...

هرچه بود سرتاسر زيبايي بود...

دريايي از مهر و محبت بود...

آسماني از سخاوت و بخشندگي بود...

نمادي از عشق و وفا بود...

هرچه بود... سرتاسر زيبايي بود و ... زيبايي بود و ... زيبايي...

افسوس... و هزاران دريغ... كه ديگر نيست...

خدايا... مادرم را به تو ميسپارم...

مراقب مادرم باش...


مادر... دلم هواتو كرده... مادر... مادر... مادر...؟؟؟!!!!

فقط مادرم را مي خواهم...

بچه را ديده اي...

آن زماني كه در بازار...

چادر مادر را مي كشد...

خودش را به زمين مي كوبد...

گريه مي كند...

و فرياد مي زند...

من فلان چيز را ميخوام...

كاري ندارد... و نمي فهمد... كه شايد... مادر پول ندارد...

فقط مي خواهد...

حال اين روزهاي من...

شبيه آن بچه است...

خدايا...

من نمي دانم... نمي فهمم...

و كاري هم ندارم كه مي شود يا نمي شود...

من از تمام دنيايي كه آفريده اي...

فقط مادرم را مي خواهم...

همين...

فراموش كردن...

چه غمبار و وحشتناك است...

داستان فراموش كردن...

هر چه بيشتر تلاش ميكني...

بيشتر دلتنگ مي شوي...

مادرجان...

دلتنگ تو هستم... بيشتر از هر زماني...


مادرم...

يادت هميشه در قلب من است...

نذر امسال من...

اسكناس صدهزار ريالي را از كيف پولم بيرون آوردم...

دادم به مداح دسته عزاداري...

گفتم...

بيشتر از نه ماه است...

كه از مادرم جدا افتاده ام...

دلم برايش تنگ شده...

برايم دعا كن...

تا كارهايم هرچه سريعتر روبراه شوند...

و بتوانم بروم پيش مادرم...

بيچاره مداح...

به خيال اينكه مادرم به مسافرت رفته باشد...

دعايم كرد...

و صداي آمين و ياحسين و ياابالفضل عزاداران كه برخاست...

دلم لرزيد و بغضم شكست...

خدايا...

به حق اين ايام عزاداري قسمت ميدهم...

ترا به احترام آخرين اذان ظهر عاشورا...

ترا به احترام دستهاي بريده علمدار...

ترا به احترام تن بي سر جگرگوشه زهرا...

ترا به هنگامه پاره شدن گلوي شش ماهه...

ترا به وقت غارت شدن گوشواره سه ساله...

قسمت ميدهم خدايا...

من مادرم را ميخواهم...

مرا ببر پيش مادرم...

خدااااااااااااااااااااااااااااا..............


مــــــــــــــادددددددددددددددددر...

چرا صدايم را جوابي نمي دهي.......

چرا پسرت را نمي طلبي...

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ماددددددددددددددددددددر...................؟؟؟؟؟؟؟

تسليت فرارسيدن محرم

باز محرم شدو دلها شکست...

از غم زينب دل زهرا شکست...

باز محرم شد و لب تشنه شد...

از عطش خاک کمرها شکست...

آب در اين تشنگي از خود گذشت...

دجله به خون شد دل صحرا شکست...

قاسم و ليلا همه در خون شدند...

اين چه غمي بود که دنيا شکست...

محرم ماه غم نيست ماه عشق است...

محرم مَحرم درد حسين است...


دانی که چرا کعبه ی حق گشته سیه پوش.....

يعنی که خدا هم، عزادار حسین است.....


“فرا رسیدن ماه محرم، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه و ایام عزاداری سید و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بر تمام شیعیان و دلسوختگان و عاشقان حضرتش تسلیت باد.


به احترام ورود به ايام سوگواري آقا ابا عبدالله الحسين(ع)، اين وبلاگ تا پايان ايام عزاداري تعطيل مي باشد


التماس دعا

روزها چه بي رحمانه مي گذرند...

روزها چه بي رحمانه مي گذرند...

مادري از دست مي رود...

دو روز بعد...

دخترش هم...

طاقت نمي آوردو... او هم مي رود...

به انتخاب خودش هم مي رود...

با تكه طنابي دومتري...

و كمي آنسوتر...

جواني تصادف مي كند...

16 روز در كما....

بعد 16 روز...

او هم مي رود...

آري...

اين روزها... خيلي بي رحمانه مي گذرند...


براي شادي روحشان صلوات...

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

اشتباه بچگانه...

سخت است...

صدايش كني...

ولي... جوابي نشنوي...

دوباره صدايش كني...

بازهم جوابي نگيري...

سرت را برگرداني....

و آنگاه... با نگاههايي روبرو شوي...

كه از شدت ترحم...

اشك دورشان حلقه زده...

و تازه بفهمي... چه اشتباه بچگانه اي كرده اي...

تازه يادت بيفتد... كه او... ماهها پيش... رفته است...

پر كشيده است... به سوي آسمان... به سوي خدا... به سوي بهشت...


مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادددددددددددر...

چرااااااااا جوابم را نمي دهــــــــــــي...

بعضي حسرتها...

بعضي حسرتها...

مانند گدازه هاي سرخ آتشفشاني...

جسم و جان و روحت را به آتش مي كشند...

و با هيچ آبي هم خاموش نمي شوند...

بعضي حسرتها...

تا ابد بر دلت مي مانند...

و حتي بعد از مرگ هم...

رهايت نمي كنند...

بعضي حسرتها...

حتي بهشت را هم... زهرمارت مي كنند...

مانند آرزوهاي مادري براي فرزندش...

و برنامه هاي فرزندي براي مادرش...

چه زيبا نوشت... هر كه نوشت:

«به بهشت نمي روم... اگر مادرم... آنجا نباشد...»


خدايا... بهشتت ارزاني خودت... من مادرم را ميخواهم...

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

تبريك عيد قربان

این روزها چه روزهای باعظمتی است...

موسی به طور می رود...

فاطمه(س) به خانه علی(ع)...

ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه...

محمد(ص) با علی(ع) به غدیر...

و حســــــــــــین(ع) با تمام هستی اش به کربلا...


در سکوتی که دلت دست دعا باز نمود

یاد ما باش که محتاج دعاییم هنوز


عيد قربان، روز به مسلخ كشيدن نفس و به معراج بردن عشق بر تمام شيعيان مباركباد...

چگونه بگويم...

تقويم را برمي دارم...

ورق ميزنم...

به دوم ارديبهشت كه ميرسم...

مي ايستم... مكث كوتاهي ميكنم...

به احترام سالروز شكفته شدن گلي بنام مادر...

مادر جانم... تولدت مبارك...

آهي مي كشم و دوباره شروع مي كنم...

ورق مي زنم...

به يازدهم ارديبهشت كه مي رسم...

باز هم مي ايستم...

اينبار كمي طولاني تر...

به احترام آخرين روز مادري كه گذشت...

و تو كنارم نبودي...

مادرجان... روزت مبارك...

براي بار سوم شروع ميكنم به ورق زدن...

بهار... تابستان... پاييز را رد مي شوم...

زمستان...

به هفدهم بهمن ماه كه ميرسم...

ديگر بغض امانم را مي برد...

ديگر نمي توانم ادامه دهم...

سخت است...

آخر چگونه بگويم... مادرجان... اروجت به آسمان مباركباد...

چگونه بگويم... مگر مي شود...

مگر مي شود جدايي را تبريك گفت...

مگر مي شود بي مادري را جشن گرفت...


مادر كجايي... بريده ام مادر چرا به دادم نمي رسي...

مــــــــــــــــــــــــــــــادددددرررررر....

سالروز ازدواج حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه(س)

ازدواجي ساده...

با ساز و برگي اندك...

اما صفا و صميميتي بسيار صورت گرفت...

كه تحسين همگان را برانگيخت و اسوه اي براي آيندگان شد...

آن پيوند ساده و بي ريا جز پيوند دو معصوم و برگزيده...

علي (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) نبود...


سالروز اين پيوند آسماني مبارك باد...

بي تو وجودم بي فروغ است...

حتما شنيده ايد...

كه مي گويند...

«هرچه بگندد نمكش مي زنند...

واي به روزي كه بگندد نمك...»

اين را هم از من بشنويد...

آغوش پر مهر مادري...

تنها آرام بخش طبيعي تمام دردهاست....

واي از آن روزي كه...

تمام دردمان...

نبود همين آغوش پرمهر مادري باشد...

كدام مسكني...

قادر خواهد بود...

اين درد را... تسكين بخشد...

كدام مسكن...

كدام آرام بخش...

كدام دارو...


مادرجانم... بي تو وجودم بي فروغ است...

شده ام روزشمار روزهاي روزگار...

چه زود ميگذرند...

زود... ولي بي معني... نامفهوم... گنگ...

و خيلي سخت...

ســــــخت... و نفس گير...

روزها را ميگويم...

روزهاي تعطيلي خنده و شادي را...

روزهاي تاريك غم و غصه را...

روزهاي بي مادري را...


مادرجان...

امروز شد... 241 روز... كه رفته اي...

كه پركشيده اي... به سوي آسمان...

به سوي خدا...

به سوي بهشت...

و من شده ام روزشمار روزهاي روزگار...

بي تاب و بيقرار...

چشم انتظار موعد ديدار...

شايد امروز...

شايد فردا...

شايد پس فردا...

باشد... وعده ديدار ما...


مادرم... دلتنگتم... هر روز بيشتر از ديروز...

كاش ميشد...

امروز... يه جايي... يه مطلبي ديدم...

نوشته بود:

«كاش ميشد به جاي ساعتها...

فصلها را عقب بكشيم...»

آري... واقعا كاش ميشد...

ماهها... فصلها... و حتي سالها را... عقب بكشيم...

تا باز گردند... روزهاي ناب مادر داشتن...


مادر جان... چرا درنمي يابي...؟؟؟ فرزند كم تحملت را....

من حقم را ميخواهم...

ثانيه ها... دقيقه ها... ساعتها... مي گذرند....

هفته ها مي گذرند...

و همينطور... ماهها...

ميترسم... سالها هم همينطور بگذرند...

ميترسم سالها هم همينطور بگذرند و ...

من... همچنان... در حسرت ديدار...

بسوزمو... ذره ذره آب شوم...

خدايا...

من كه ايوب نيستم...

من كه يعقوب نيستم...

من كه ابراهيم نيستم...

پس عمر نوحت را هم نمي خواهم...

خدايااااااااااا.......

كاش ميشد... عزرائيلت هم...

مانند معلم ها مي گفت:

هر كي داوطلبه بياد جلو...

افسوس... كه نمي پرسد...

خدايااااااا.....

من مادرم را ميخواهم...

مگر چيز زياديست...؟؟؟!!!

من حقم را مي خواهم...

من هم حق دارم... مثل تمام انسانها... مادر داشته باشم...

اگر امكان برگشتش نيست...

امكان رفتنم كه هست....


مادرجااااااااان... كجايي... كه بي تو جهانم جهنم است...

اي كاش ميشد...

اي كاش ميشد...

من هم... مثل علاءالدين...

چراغ جادويي داشتم...

يا مثل آن پسر نجار...

انگشتر سحرآميزي...

آنگاه... تنها يك آرزو داشتم...

و آنهم...

داشتن هميشگي مادرم بود...


مادرجان... بي تو روزگارم درهم است...

خيلي سخت است...

خيلي سخت است...

به جاي آنكه با دسته گلي از گلهاي رنگين....

همراه و همگام با مادرت...

بروي خواستگاري...

با دسته گلي سفيد....

بروي سر مزارش...

و آنگاه با دلي تنگ و جاني خسته...

بنشيني كنار سنگ مزارش...

بخواهي تمام بغض هاي پنهانت را بشكني...

بخواهي با صداي بلند گريه كني و اشك بريزي...

اما... شلوغي نگاه هاي سنگين اطرافت...

وادارت كنند بغضت را... بازهم... مثل هميشه... در گلو خفه كني...

و فرياد بي صدايت را... در سينه خاموش...

لعنت بر اين نگاههاي سنگين...

لعنت بر اين غرور بي حساب...

لعنت بر اين روزگار نامرد...

لعنت.....


مادرجان... خاك پايت را ببخش... حلالش كن...

مشكي...

هميشه مشكي مي پوشيدم...

رنگ مشكي را دوست داشتم...

به قول رضا صادقي «مشكي رنگ عشقه»...

مي گفتم مشكي آدمي را سنگينتر نشان ميدهد...

خلاصه عشق مشكي اي بودم كه مپرس...

كت و شلوار... پيراهن... كفش... حتي جورابهايم مشكي بودند...

يك روز مادرم صدايم كرد...

با لحني مهربان ولي ناراحت گفت...

«محمدجان... اگه لباس مشكياتو در نياري ديگه ملاقات من نيا»...

مادرم بيمار بود...

ترسيدم در روحيه اش تأثير منفي داشته باشد...

رفتم بازار... پيراهن رنگ روشني خريدم...

قهوه اي روشن...

با يك شال راه راه سفيد و سياه...

آخر زمستان بود...

دهم بهمن ماه سال گذشته بود...

مادرم وقتي ديد خيلي خوشحال شد...

انگار دنيا مال او شده بود...

اولين بار بود پسرش را در يك لباس رنگ روشن ميديد...

انگار به بزرگترين آرزوي عمرش دست يافته بود...

ولي...

لعنت بر تو فلك... كه كمرم را شكستي...

درست هفت روز بعد...

هفت روز بعد...

مادرم... پر زدو رفت...

و من... دوباره... مشكي پوش شدم...

باز هم... من ماندمو... مشكي...

باز هم... من ماندمو... رضا صادقي...

من ماندمو... كوله باري سرشار و سنگين از غم هجران مادرم...

من ماندمو... روزهاي بي مادري...

باز هم... من ماندمو... مشكي...


مادرجان... تو كه از مشكي بدت ميومد... پس چرا رفتي و... دلمو تا ابد مشكي پوش كردي... چرا مادر.... چراااااااااا.........؟؟؟؟؟؟

ميلاد امام رضا (عليه السلام)

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی...؟

بی پناهم، خسته ام، تنها به دادم میرسی...؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام...

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی...؟

از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند...

گنبدو گلدسته هایت را به دادم میرسی...؟

من دخیل التماس را به چشمت بسته ام...

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی...؟


ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (عليه السلام) را بر عموم شيعيان جهان، تبریک عرض میکنيم...