هميشه مشكي مي پوشيدم...
رنگ مشكي را دوست داشتم...
به قول رضا صادقي «مشكي رنگ عشقه»...
مي گفتم مشكي آدمي را سنگينتر نشان ميدهد...
خلاصه عشق مشكي اي بودم كه مپرس...
كت و شلوار... پيراهن... كفش... حتي جورابهايم مشكي بودند...
يك روز مادرم صدايم كرد...
با لحني مهربان ولي ناراحت گفت...
«محمدجان... اگه لباس مشكياتو در نياري ديگه ملاقات من نيا»...
مادرم بيمار بود...
ترسيدم در روحيه اش تأثير منفي داشته باشد...
رفتم بازار... پيراهن رنگ روشني خريدم...
قهوه اي روشن...
با يك شال راه راه سفيد و سياه...
آخر زمستان بود...
دهم بهمن ماه سال گذشته بود...
مادرم وقتي ديد خيلي خوشحال شد...
انگار دنيا مال او شده بود...
اولين بار بود پسرش را در يك لباس رنگ روشن ميديد...
انگار به بزرگترين آرزوي عمرش دست يافته بود...
ولي...
لعنت بر تو فلك... كه كمرم را شكستي...
درست هفت روز بعد...
هفت روز بعد...
مادرم... پر زدو رفت...
و من... دوباره... مشكي پوش شدم...
باز هم... من ماندمو... مشكي...
باز هم... من ماندمو... رضا صادقي...
من ماندمو... كوله باري سرشار و سنگين از غم هجران مادرم...
من ماندمو... روزهاي بي مادري...
باز هم... من ماندمو... مشكي...
مادرجان... تو كه از مشكي بدت ميومد... پس چرا رفتي و... دلمو تا ابد مشكي پوش كردي... چرا مادر.... چراااااااااا.........؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۷ ساعت 22:24 توسط محمد
|