تقریبا 5 سال پیش بود یا حتی بیشتر. دختری بودم در میانه نوجوانی. به لطفِ شغل مادرم و درایت خودش از بچگی با کتاب، پیوند خورده بودم. هر تابستان با کیسه ای پر از کتاب، که مادرم از شورای کتاب با خود به خانه می آورد، خودم را سرگرم می کردم و به ندرت از خانه بیرون می رفتم. آموخته بودم که اگر تنها یک دوست و همدم مهربان، که هر شب تا صبح به افکارم در سکوت گوش دهد و هر صبح تا شب گرمای تابستان را متوجه روحم کند داشته باشم، آن دوست حتما کتاب خواهد بود.
کم کم رشد کردم و از خلوت کتابخانه ی خودم به کتابخانه ی مادرم پناه بردم. جایی که انگار سخنان فیلسوفانهء بزرگسالان بیشتر راضیم می کرد. اولین کتاب سنگینی که در اواسط 13 سالگی خواندم "دنیای سوفی" بود. هیچ از محتویاتش جز قسمتهای داستانیش نفهمیدم. مادرم که اشتیاق مرا دید به سمت کتابخانه اش رفت و کتاب کرم رنگی که همیشه آنجا بود و من متوجه اش نشده بودم، بیرون کشید. در حالی که با لذت به آن نگاه میکرد گفت که گونه شیوای ترجمه ی این کتاب، در ترجمه های خودش اثر گذار بوده و حال، آن را به من خواهد داد.
نام کتاب کیمیاگر بود، از انتشارات کاروان به ترجمه آرش حجازی. چنان از دیدن دست خط نویسنده کتاب که در مقدمه گنجانده شده بود و در آن اعلام کرده بود، "آرش حجازی مترجم رسمی و دوست عزیز من است"، متعجب و خوشحال بودم که یادم نمی رود با لحن بچه گانه ای به مادرم گفتم که یک آدم خارجی به یک مترجم ایرانی دست خط داده !!! در دنیای کودکی خود فکر میکردم که "آدمهای خارجی"، اصلا با ایرانی ها ارتباط نمی گیرند و گویی ما از سیاره ای دیگریم. از آن پس آن مترجم نزد من احترام فراوانی یافت و برای پیدا کردن ترجمه های بیشتر از او، تقریبا به دردسر افتادم. یادم است که یک روز به کتابخانه مدرسه رفتم و هرچه کتاب کرم رنگ از انتشارات کاروان یافتم درون کیسه ای ریختم و به دوستم که گه گاهی اداره کتاب خانه برای چند ساعتی به او سپرده میشد، التماس کردم که "قول می دم همه رو دو هفته ای بیارم فقط بذار همشو ببرم..." و آن بنده خدا هم که کاره ای نبود در دفتر نوشت و کتابها را به من داد. نتیجه این شد که روز بعد، هردو به دفتر کتابخانه فراخوانده شدیم و پس از شماتت های بسیار مجبور شدم بدون آنکه خوانده باشم شان، آنها را برگردانم. تنها کتابی که توانستم از کتابخانه بگیرم، "عطیه برتر" بود. از رنگ طلایی صفحه هاتش خوشم می آمد و حدس زدم که باید کتاب ارزشمندی باشد و واقعا هم بود. روایتی عاشقانه و داستانی متفاوت از سفرهای مسیح که من هرگز از آن نشنیده بودم. چنان عشق و محبتی در لا به لای خطوط جریان داشت که وادارم کرد، دوبار آن را بخوانم.
بعد از رفتار کتابدار محترم مدرسه، تصمیم گرفتم کمتر کتاب به امانت بگیرم و بیشتر کتاب بخرم. انگار که جلد خراب و خط خطی های درونش و همینطور مهلت کم و عجله ای کتابها، مرا راضی نمی کرد. خصوصا که دوست داشتم هر کتاب را حداقل دوبار بخوانم. در محله ی خودمان کتاب فروشی دنج و راحتی را یافتم با صاحبی پیر و مهربان، که اگر ساعتها در جای کوچک مغازه می ایستادم و به کتابها نگاه می کردم، هیچ نمی گفت و در انتخاب به من کمک می کرد. سعی می کردم از کتابهای بازاری، با سبک داستانی کلیشه ای دوری کنم. مدام نصیحت برادرم در ذهنم می چرخید که می گفت نگذار سلیقه ات در خواندن، با این کتابها پایین بیاید.
میان کتابها شاید ساعتها می گشتم تا آنکه چشمم به اسم بسیار زیبایی خورد "شاهدخت سرزمین ابدیت ". بی آنکه به نویسنده نگاه کنم نظر صاحب کتاب فروشی را پرسیدم و گفت که واقعا کتاب خوبی است و ارزش چند بار خواندن را دارد. بی درنگ حساب کردم، قهوه ای از مغازه رو به رو خریدم، در آرامش به دیوار تکیه دادم و شروع به خواندن مقدمه کتاب کردم. کنجکاو بودم ببینم یک مترجم چگونه داستانی می نویسد، که ارزش چند بار خواندن را دارد؟حس آشنای محبت و عشق قدیمی که میان خطوط "عطیه برتر" بود را، در این کتاب دو چندان یافتم و با خود گفتم که نویسنده کتاب حتما عاشق است. کتاب را بر خلاف دیگر کتابها زود تمام نکردم و چند هفته ای طول کشید. با خودم به مدرسه می بردم و چند صفحه ای حتی سر کلاس و زیر میز می خواندم. هر بار چشمم به عکس آن دستان ظریف روی جلد می افتاد، مصمم می شدم که بیشتر بخوانم. قبلا چند باری دست به قلم شده بودم. نوشته های کودکانه ای را بر کاغذ آورده بودم و حتی چند بار، سعی کردم شعر بنویسم که نتیجه اش مطمئنا افتضاح بود، اما آن موقع نمی دانستم که با خواندن عشق های عرفانی شاهدخت، نوشتار من نیز رشد می کند..
ادامه دارد..
"مِه زده"
کم کم رشد کردم و از خلوت کتابخانه ی خودم به کتابخانه ی مادرم پناه بردم. جایی که انگار سخنان فیلسوفانهء بزرگسالان بیشتر راضیم می کرد. اولین کتاب سنگینی که در اواسط 13 سالگی خواندم "دنیای سوفی" بود. هیچ از محتویاتش جز قسمتهای داستانیش نفهمیدم. مادرم که اشتیاق مرا دید به سمت کتابخانه اش رفت و کتاب کرم رنگی که همیشه آنجا بود و من متوجه اش نشده بودم، بیرون کشید. در حالی که با لذت به آن نگاه میکرد گفت که گونه شیوای ترجمه ی این کتاب، در ترجمه های خودش اثر گذار بوده و حال، آن را به من خواهد داد.
نام کتاب کیمیاگر بود، از انتشارات کاروان به ترجمه آرش حجازی. چنان از دیدن دست خط نویسنده کتاب که در مقدمه گنجانده شده بود و در آن اعلام کرده بود، "آرش حجازی مترجم رسمی و دوست عزیز من است"، متعجب و خوشحال بودم که یادم نمی رود با لحن بچه گانه ای به مادرم گفتم که یک آدم خارجی به یک مترجم ایرانی دست خط داده !!! در دنیای کودکی خود فکر میکردم که "آدمهای خارجی"، اصلا با ایرانی ها ارتباط نمی گیرند و گویی ما از سیاره ای دیگریم. از آن پس آن مترجم نزد من احترام فراوانی یافت و برای پیدا کردن ترجمه های بیشتر از او، تقریبا به دردسر افتادم. یادم است که یک روز به کتابخانه مدرسه رفتم و هرچه کتاب کرم رنگ از انتشارات کاروان یافتم درون کیسه ای ریختم و به دوستم که گه گاهی اداره کتاب خانه برای چند ساعتی به او سپرده میشد، التماس کردم که "قول می دم همه رو دو هفته ای بیارم فقط بذار همشو ببرم..." و آن بنده خدا هم که کاره ای نبود در دفتر نوشت و کتابها را به من داد. نتیجه این شد که روز بعد، هردو به دفتر کتابخانه فراخوانده شدیم و پس از شماتت های بسیار مجبور شدم بدون آنکه خوانده باشم شان، آنها را برگردانم. تنها کتابی که توانستم از کتابخانه بگیرم، "عطیه برتر" بود. از رنگ طلایی صفحه هاتش خوشم می آمد و حدس زدم که باید کتاب ارزشمندی باشد و واقعا هم بود. روایتی عاشقانه و داستانی متفاوت از سفرهای مسیح که من هرگز از آن نشنیده بودم. چنان عشق و محبتی در لا به لای خطوط جریان داشت که وادارم کرد، دوبار آن را بخوانم.
بعد از رفتار کتابدار محترم مدرسه، تصمیم گرفتم کمتر کتاب به امانت بگیرم و بیشتر کتاب بخرم. انگار که جلد خراب و خط خطی های درونش و همینطور مهلت کم و عجله ای کتابها، مرا راضی نمی کرد. خصوصا که دوست داشتم هر کتاب را حداقل دوبار بخوانم. در محله ی خودمان کتاب فروشی دنج و راحتی را یافتم با صاحبی پیر و مهربان، که اگر ساعتها در جای کوچک مغازه می ایستادم و به کتابها نگاه می کردم، هیچ نمی گفت و در انتخاب به من کمک می کرد. سعی می کردم از کتابهای بازاری، با سبک داستانی کلیشه ای دوری کنم. مدام نصیحت برادرم در ذهنم می چرخید که می گفت نگذار سلیقه ات در خواندن، با این کتابها پایین بیاید.
میان کتابها شاید ساعتها می گشتم تا آنکه چشمم به اسم بسیار زیبایی خورد "شاهدخت سرزمین ابدیت ". بی آنکه به نویسنده نگاه کنم نظر صاحب کتاب فروشی را پرسیدم و گفت که واقعا کتاب خوبی است و ارزش چند بار خواندن را دارد. بی درنگ حساب کردم، قهوه ای از مغازه رو به رو خریدم، در آرامش به دیوار تکیه دادم و شروع به خواندن مقدمه کتاب کردم. کنجکاو بودم ببینم یک مترجم چگونه داستانی می نویسد، که ارزش چند بار خواندن را دارد؟حس آشنای محبت و عشق قدیمی که میان خطوط "عطیه برتر" بود را، در این کتاب دو چندان یافتم و با خود گفتم که نویسنده کتاب حتما عاشق است. کتاب را بر خلاف دیگر کتابها زود تمام نکردم و چند هفته ای طول کشید. با خودم به مدرسه می بردم و چند صفحه ای حتی سر کلاس و زیر میز می خواندم. هر بار چشمم به عکس آن دستان ظریف روی جلد می افتاد، مصمم می شدم که بیشتر بخوانم. قبلا چند باری دست به قلم شده بودم. نوشته های کودکانه ای را بر کاغذ آورده بودم و حتی چند بار، سعی کردم شعر بنویسم که نتیجه اش مطمئنا افتضاح بود، اما آن موقع نمی دانستم که با خواندن عشق های عرفانی شاهدخت، نوشتار من نیز رشد می کند..
ادامه دارد..