برای برگشتنت هر شب درارو باز گذاشتم در مایه های دیدی که رسوا شد دلم یا هم دردی و هم درمانی...

یک وقت ها می گویم در به دنیا نیامدن من سود بیشتری بود تا بودنم. از ابتدا عقب مانده و ناقص به این دنیا آمدم, کتک هایی که خوردم, توهین هایی که شنیدم, دردهایی که کشیدم و می کشم و حالا داستان دوست داشته نشدن ها. تمام چیزی که از گلویمان پایین رفت زهر مار بود. زهر مار. این دو سال آخرش اما زهر تر از همیشه. محکوم به سکوت بودن آن هنگام که جانت دارد ذوب می شود. جلوی چشم من قربان صدقه ش رفتی و دوستش داشتی, یاد گرفتم با تمام حال بدی که داشتم دوست بدارمش. کار هر کسی نیست خوب ماندن و سکوت. می خواستم سرت داد بزنم. بگویم تو روزگاری آمدی بی هیچ نشان کلید به چاه انداختی و خیره شدی به من که در را باز کن. با چه باز می کردم؟ دست هایم بیش از آن تهی بودند که بتوانند کاری جز گرفتن دست های تو انجام دهند. بلد نبودند. اما بزرگ بودم, بیش از آنچه باید باشم. پای عقل را کشیدم وسط و کار دستم داد. نمی دانستم پایش که بیفتد عقل خودش در دوست داشتن از دل پیشی خواهد گرفت. از آن دیگری شدی و من سوختم, بسیار. دانستم که به آن میزان رنج خواهم دید که کتابی بنویسم از آنچه بر من خواهد گذشت. و همینطور هم شد. در کنار هم بودیم و می دیدم محبتی که متوجه من بود جهتش را به سوی رقیب نشانه می گیرد. پیش از تو من هرگز نمی دانستم که می شود مرا دوست داشت. (نویسنده اشک می ریزد) نمی دانستم مهر بی اندازه ت را کجای دل کوچکم جا بدهم. نمی دانستم مهر را چگونه می شود ورزید و همه این نادانی ها مرا دریغ کرد از تو و به دور دست ترین نقطه به فاصله ی گرمای خورشید تا سردی یخ های قطبی برد. در این میان بودن هایت, تا دم رفتن بسیار رفتی و بازگشتی. صد بار و هزار بار. و در آن نشانه هاییست, نیست؟ نخند, زن اگر دنبال نشانه نباشد دل آرام ندارد از فکر و خیال. اگر برای خودم دلیل نمی چیدم که دوست داشتنیِ من, برایم به اندازه ی ارزنی جا گذاشته پیشتر از این ها سر به دارالمجانین گذاشته بودم. می ترسم. از گفتن حرف ها و دلمشغولی ها می ترسم. که تو مهربانم, نهایت جفاکاری را بر من روا می داری و باک نداری که یک روزی این قلب ناخوش خواهد ایستاد, به سادگی یک اخم. به سادگی یک نبودن. و من از خون خود نخواهم گذشت بس که در جوش تو خروشید و راه نفس را بر من بست. اما بسیار بر من نهیب زدند که خاموش نباش و بگو. نهیب آنکه دوست داشتن ترس نمی شناسد. دلیل گفتن من اما چیز دیگریست. رنجور شده ام. ناتوان از تحمل بی وفایی هایت. تو از روح من به من آمیخته تری و من هیچ تو ام. حتی این حس را هم می شناسی. میدانی چه زخم بزرگ و بازیست که نمک به وفور رویش پاشیده شده. زخمیست که رسیده به استخوان. اینکه من با تو چنین نزدیک و تو من را در دنیای دیگر می بینی. چه بزرگ است غمی که نهان دارم. حقیقت را می گویی که چشم مرا روشن سازی اما روحم به قعر تاریکی میفتد. انصافت کجاست مرد؟ شهد می دهی و زهر؟ بودنت دلیل حیات و جفایت می شود خواهش من برای مرگ. قول بسیار داده م که دم نزنم اما این بار به صراحت می گویم که هیچ از درون من نمی دانی. و نمی دانی من برای بقا هیچ راهی در چنته ام ندارم. زندگیم سراسر رنج بود. رنج های ریز و درشت. رنج های تحمل ناکردنی. اما رنج تو چه سهمگین است که صدایم را درآورده, نیمه شب را پر اشک چشم می کند. رنج تو مرا عرفان می بخشد. این تن بیمار و دردمند من اگر این روزها بمیرد من برای خدا داستانها دارم که از تو بازگویم. روحم به عروج رسیده اما درد امانم نمی دهد. حال خوشی ندارم که تلی از حرف های خاک خورده ام را بگویم و دلم چه انبار باروتیست. تو به این رنجور زخم بزن که هیچ ندارم و خالی ام از دنیا با انصاف...

89

اتفاقا رفتنت خوب است..
نویسنده می شوم
کتابی از تو می نویسم
و آن هنگام که بلند گو را به من دادند که از کتابم حرف بزنم
آن هنگام که فرصت به من داده شود
خواهم گفت که چه دیوانه وار و زیاد دوستت داشتم
خواهم گفت این کتاب تقدیمی توست. همه ی حرفهای ما درونش نهفته است
و تو میشنوی، کتاب را میخوانی و دیگر نخواهی توانست صدایم را ساکت کنی.
آن گاه که بدانی چه چیزها نگفته ام،
باز خواهی گشت. حتم دارم...

88

یه روزم اومد و با یه لبخند غمگین رو لبش گفت امان از تو که دردی و درمان نیز هم. منم دیدم چشاش قرمز شده. بعد گفت شت. رو متکاییمو تازه شسته بودم باز سیاه شد. یه دستمال مرطوب گرفتم سمتش گفتم اینو برای تو اختراع کردنا. گفت تو قبیله ی ما رسمه که هرکی عاشق میشه بعدا متکاشو نگاه میکنن ببینن چند دفعه لکه سیاه افتاده روش. بیا ببین مال منو. دیدم همش سیاه سیاه لکه افتاده. ناراحت شدم پرسیدم درد داری؟ گفت درد اگر جفای یار نبود درد نبود شکر بود. قند و نبات بود. شکلات بود. گفتم بپا حل نشی توش. گفت هورت و هورت سر میکشه از ما و حالیش نیست. بهش میگم دردی و درمان و حالیش نیست. میگم داغم زبونت میسوزه حالیش نیست. انقدر قورتمون میده که فقط تفاله هامون بمونه. میگم خب بگو بهش نره بالا همه تو. پوزخند میزنه میگه هه تفاله ی چای یار شدنم آرزوست. میگم خب تموم شدی چی؟ میگه تموم شده ش هستیم. بذا بره بالا. بذا بچسبه بهش تو اون خراب شده همش بارون میاد سرده. میگه من که تب کردم. تو تب نکردی؟ بعد میبینم ابروهاش رفت تو هم با صدای به زور در اومده میگه برو دنبال حبیبم. میرم میبینم حبیبش خرو پفش هواست, طبیب میارم. میگه احمق تو کجا درس خوندی؟ طبیبم همون حبیبمه. حبیبم همون طبیبمه. مگه نگفتم دردی و درمان نیز...؟ میگم خب برم بیدارش کنم؟ یه مکثی میکنه میگه نه.. بذا بخوابه. بذا بخوابه..

87

برای این لحظه های کوچک خوشحالی با تمام درد و دوری ها باید کلاه از سر برداشت. و باید آن را با قدرت تمام به هوا پرتاب کرد. باید لبخند زد. با اشک شوق در چشم. و دیگر مهم نیست. زیرا که من چشمانم را می بندم و میبینم درد نیست. درد جرئت ندارد وارد این اتاق شود وقتی تو قول داده ای از فرسنگ ها دور تر اما روی صندلی ام بنشینی و نگذاری درد پریشانم کند. و من میفهمم که با وجود درد هنوز میتوانم بهترین باشم. فردا به بازار خواهم رفت و کلاهی خواهم خرید. تنها برای آنکه به آسمان پرتابش کنم. و یک نفر بفهمد که شبی را شاد خوابیدم. 

86

گفتی بنویس. می نویسم. از آن روز که گفتی "باز هم از مامان برای سالاد ماکارونیشون تشکر کن" از آن روز که گفتم "خواهش میکنم". اصلا از قبل ترش می نویسم. برای اولین بار بود که می دیدمت. روبه رو یم درون گروه نشسته بودی با تی شرت سبز رنگ. بحث میکردیم. نگاهم با نگاهت تلاقی کرد. دلم ریخت. دلم لرزید. سریع جهت نگاهم را تغییر دادم. از این مرد غریبه که ر هایش میزد و من بس برایم دوست داشتنی بود خوشم میامد. تمام حرکاتت یادم است. با اقای عظیمی به لهجه اصفهانی شوخی کردنت, ذوق چهره ات که یک سینی بزرگ سالاد ماکارونی دیده بودی, نوشته و دست خطت درون دفتر یادبود, لعنت که حتی یادم است اولین جمله هایی که خطاب به من گفتی. آمدی کنارم و گفتی این دست خط شماست؟ و گفتم بله. و گفتی این انگلیسی هارو هم شما نوشتید و با لبخند بزرگی گفتم بله. و گفتی دست خط جالبی دارید. و من ذوق کردم. با شرم و خجالت ذوق کردم.  از همان لحظه اول می نویسم که آخ تو هیچ نمی دانی چند بار تمام این هارا مرور کردم. بگذار بشود صد صفحه. برای تو صد صفحه چرت و پرت و برای من صد صفحه از شروع زندگیم و مرگی که حال برای آمدنش ملتمسانه اشک می ریزم. آن سه روز تمام شد و من آمدم خانه. آمدم میان تنهایی هایم و دردی که هر شب می کشیدم غرق شوم. آمدم خانه و ارواح غم و تنهایی مرا در بر گرفت. تو در زندگیم را زدی. پرسیدم کیست گفتی مهر. و من شتابزده در را باز کردم. منی که پیش از تو هرشب آرزویم داشتن آدمی در زندگیم بود که حرفم را بفهمد. دردم را بفهمد. منی که تولدم بود و فکر کردم هدیه ی خدا به من برای آغاز 19 سالگی و این عدد مقدس فرصت شرکت در آن جلسه سه روزه بود اما حال میفهمم هدیه من تو بودی. تو قدم به زندگیم گذاشتی و خانه جهنمیم شد بهشت. روزهای سختم شد آسان. فکرهای خودکشی ام شد آرزو ها و امید برای آینده. من بی تو هیچ بودم فربدم. قبل از تو وجود نداشتم. هلیایی نبود. تنها تکه ای گوشت و استخوان که هر روز به زوال نزدیک تر میشد. آمدی بی آنکه بشناسمت خواستی که دوستت داشته باشم اما من رسم عاشقی را بهتر از تو بلد بودم. تمام این جملات قصار بی نهایت مسخره که عشق دلیل نمیشناسد, عشق یعنی یک نگاه همه اینها برایم حرفهای کودکانه ای بود که باور نداشتم. من بلد بودم که برای دوست داشتن باید شناخت برای دوست داشتن باید دید و هفته ها و گاهی چند ماه شنید. برای آنکه بخواهمت زود بود. برایت نگران بودم. بسیار. که می دانستم بی مهری یک زن چطور دل مردانه ی به ظاهر قوی هر مردی را نابود میکند. نمیخواستم خاکستر کنم باقیمانده ی هیزمی که از قلبت مانده بود. که بشوی اینی که حال هستی. شیره حیات از وجودت کشیده و چنین خالی از حس. نمیخواستم کمترین دخالتی در شکستن دلت داشته باشم. وقتی که مطمئن نیستی, نباید چیزی را شروع کنی که سرانجامی ندارد. البته که خوشم امده بود اما این دلیل کافیست برای همیشه عاشق بودن؟ دو هفته شد و گفتی از تو خوشم میاید. من هنوز درگیر این بودم که این فرد تازه در زندگیم چه کاره است. نمیخواس

82

دلم برای مهربونیت، اون روزا که سر خوش و سر حال بودی، اون روزا که می شدی بهترین مرد روی زمین که من حسرت می خوردم از نداشتنت تنگ شده. دلم برای بودنت تنگ شده. هنوز 24 ساعت نگذشته. دلم انقدر برات تنگه که چشام به زور این خطارو می بینه. نه که این حالتو دوست نداشته باشم، نه. تو این حالتم هنوز برام بهترینی. اما دلم میخواد خودت خوب باشی، حالت خوب باشه. دلت شکسته نباشه انقدر.. دلم نمیخواست دلت بشکنه، هیچ وقت. برای همین که نمیخواستم اینطوری ببینمت. نمیخواستم یه لحظه فکر کنم من عامل این حالت باشم. می گن زنا قوی ترن. با خودم گفتم تحمل می کنم. نمی دونه چقدر هر بار بی اعتناییش زخم به دلم می زنه اما تحمل می کنم. چون از اولم نیتم برام روشن بود. که حتی نخواستم جای یه زخم کوچک رو دلت از من باشه. از اول میخواستم فقط حال خوبتو ببینم. آدم وقتی کنارته احساس می کنه خوشبخت ترین موجود روی زمینه. کنار مهربونیت. شاید اشتباه کردم که خوب نبودم. باید تمام اون لحظه هارو قدر می دونستم ولی نمی دونی ته دلم چقدر از از دست دادنت می ترسم. به خاطر حسم، به خاطر درد، به خاطر همه چی.. هیچ نمی دونم اینارو میخونی یا نه. می دونم بدت میاد کسی به فکرت باشه. ولی من دست خودم نیست. تقصیر خودمم نیست. انقدر بهم نزدیکی که نمیتونم دوستت نداشته باشم، نمی تونم دلیل نداشته باشم. شاید باورت نمیشه که واقعا یکی پیدا شده انقدر دوستت داره. نمی دونم که. اینا همش حدسای منه. ولی چیزی که می دونم اینکه همش واقعیه. میرم تو خیالاتم. میگم رفتیم این رستوران ایرانیه پایین خونه ما. دوغ گاز دارو بدون اینکه حواسم باشه باز میکنم و میپاچه سرو صورت هر دومون. و خنده ی بعدش که میاد جلوی چشم و انقدر فک میکنم تصویر بودنت قویه که بی اختیار می خندم. با یه دنیا غم میگم اشکال نداره که دوستم نداری. با یه دنیا بغض می گم. هیچ اشکال نداره. ولی من نمی تونم دوستت نداشته باشم. حتی تو همین حال ناخوشت. حتی تو همین نبودنای گاه به گاهت. خدا منو دوست داره. تورو چند بار بهم دادو برگردوند. خدا خوب میدونه این دل من چی میگه. این.. این گریه ها... اینا به خاطر دل تنگی من نیست.. اینا.. به.. اینا به خاطر اینکه نمی خوام.. اینجوری غصه بخوری هیچ.. هیچ وقت. نمی خوام ناراحتیتو ببینم.. نمیخوام.. تو برو و منم بلدم چی کار کنم. بلدم شبانه روز برای خوب شدن حالت دعا بخونم. خوب بلدم...

از رنجى كه مى بريم..

 

آب زلال چشمه رو به روم خودنمايى مى كرد. حس ترس از سردى آب وجودمو مى گرفت. بايد رفت اما. پاهامو آروم توى آب گذاشتم. بچه ها از تو آب داد مى زدن "زودتر بيا تو. خيلى خوبه". اما هنوز مى ترسيدم. سرد بود. با يه جهش كوچيك از لبه ى زمين پريدم. آب تا زير سينه ام اومد. نفسم از فكر سردى تنگ مى شد. اما بايد مى رفتم. خودمو غافلگير كردمو سريع تو آب نشستم. يه لحظه ى شوك زدگى وجودمو گرفت. همين بود. همين شوك كوچيك رو مى خواستم. كم كم سرماى آب و باد خنكى كه مى وزيد، به تنم رسوخ مى كرد. جرئت زير آب بردن سرم رو نداشتم. زير آب هم مى لرزيدم. فكرم پر از تصوير بود. چى مى خواستم؟! از زندگيم چى مى خواستم؟ يعنى ما هرچه قدر قسم بخوريم و تلاش كنيم مثل پدر و مادرهامون نباشيم باز هم به نهادمون برمى گرديم؟ مگه اونا هم همين فكرو نداشتن پس چرا شدن مثل قبل از خودشون؟ يه ارتباط ساده.. فكم از لرزش گاهى قفل مى شد. نگاه كردم. كسى متوجه نبود.. ضربان قلب بالا تر مى رفت و حباب كوچيكى از هوا راه گلو رو مى بست. با زحمت نفس مى كشيد. كسى نميديد. فقط آرامش بود. تنها راهش.. با يه حركت ناگهانى  غرق آب شدم و سرمو زير آب بردم. حالت بى وزنى، تعليق و سكوت وجودم رو فرا گرفت. نمى تونستم به چيزى فكر كنم. اما مطمئن بودم. مطمئن از اينكه نمى دونم چى مى خوام، مطمئن از رنجى كه مى برم. 

 

پ.ن: حرف مادر:مشتركات، زندگى رو نجات مى دن.

 

 

*داستان کتابها (ادامه)..

زمانه چرخید و کتاب خوانی من نیز کم شد. کم کم حس دلتنگی و تنهایی مرا می گرفت. به ندرت کتابی میخواندم و حوصله به خرج میدادم. تنها می نوشتم. ازعشقی که هرگز تجربه نکرده بودم، از دوستی که جایش در زندگیم خالی بود. تمام سرگرمی ام نوشتن بود و حتی تمام دوستانم را از خود راندم، تا در انزوا راحت تر بنویسم. برادرم برای ادامه تحصیل کشور را ترک گفته بود و من تنها درون خانه ای بودم، که ذهنش هر شب از دوری و دلتنگی، فریاد می کشید. برایم سخت بود و عذاب آور اما تاثیر آن دوره که من اسمش را "انزوای عاشقانه" می گذارم بر نوشته هایم عمیق تر از آنچه تصور می کردم بود. انگار که انسان برای تکامل باید درد بکشد، که اگر نکشد فهم عشق چیزی مثل فامیلی دور است، که اگر بمیرد نه خوشحال میشوی نه ناراحت. باید یک دوره در زندگی داشته باشی که هیچ کس حرفت را نفهمد و فقط خودت باشی و ورق و خودکاری، تا به ابدیت برسی. در این میان بود که اندوه ماه را درک کردم. کتابی در قطع جیبی، کوچکتر آن که به چشم بیاید و بزرگتر از آن که به فهم. روی پیشخوان بود و من بی درنگ هرچه در جیب داشتم پرداختم که حتی 200 تومن هم کم آوردم و به پیرمرد قول دادم دفعه بعد می پردازم، فقط کتاب را الان می خواهم. 

با داستان همزاد پنداری عجیبی داشتم. از اینکه داستان ساده ای نبود و مرا به فکر کردن به مفهومش وا می داشت، لذت می بردم. آموخته بودم که اگرهنگام خواندن حواس آدم پرت شود، آن کتاب حتما کتاب مناسبی نیست. اما هرگز هنگام خواندن قلم ِ آرش حجازی، پرت نبودم. در رویایم تصور می کردم که این قهرمان نویسنده من چه شکلیست. احتمالا پیرمردیست 65 ساله، با موی سفید و سبیلهایی بلند و فر خورده. برایش حتی اسم هم گذاشتم؛ آرش قلم گیر.

 از خیالات من که بگذریم اندوه ماه مرا در بر خودش گرفت و جای خالی دوست را، در زندگیم پر کرد. عشق گذشته را به روزگارم برگرداند و نوشته هایم را صیقل داد. نمی دانم که منظورِ نظر نویسنده از معشوق، در نوشته هایش دقیقا که بود اما من معشوق ِ نوشته های او را، کسی جز خدا نیافتم. کم کم عشق را در زندگی تجربه کردم. یک عشق عرفانی که قهرمان داستانهایم به من آموخته بود. کتابها شده بودند چون کتب مقدس، وحی های الهی، که معشوقم از آسمان می انداخت درون ذهن نویسنده ها تا برای من چاپش کنند.

هربار که به کتاب فروشی می رفتم خبری از رمانی جدید می گرفتم اما هیچ نبود. تا آنکه یک روز در کتاب فروشی، پیرمرد خبر خوشحال کننده که منتظرش بودم را داد. کِی خسرو. با شوق تمام خواستم که کتاب را بخرم اما خارج از عهده ی جیبِ یک بچه ی اول دبیرستانی بود که روزانه پول مدرسه اش را می گرفت. گذشت و سفر برای من امکان خرید کِی خسرو را نداد. بعد که برگشتم، گفتند که تیراژش تمام شده و تا چاپ بعدی باید صبر کنم و من ناراحت به خانه بازگشتم. آنقدر گذشت تا اواسط زمستان رسید. من که همیشه، پولی که برای کتاب جمع کرده بودم در جیب داشتم، دوباره سراغ کتاب را گرفتم که نگاه متعجب پیرمرد مرا نگران کرد. گفت " مگه خبر نداری که چی شده؟ "  گفتم "نه چی شده؟" گفت "انتشارات کاروان رو دولت بسته. خیلی وقته که بسته." من که جریان سردی درونم روانه شده بود با تعجب علتش پرسیدم. پیرمرد همانطور که از ندانستن من متعجب بود گفت "چطور نمی دونی؟ ندا رو می شناسی؟ همون دختره که بعد از انتخابات کشته شد. آرش حجازی اون موقع بالا سرش بوده و سعی داشته نجاتش بده اما نشد. دولت هم او رو متهم به مرگ ندا کرده." من که شُک میخکوبم کرده بود پرسیدم "یعنی چی؟ الان گرفتنش؟" گفت "نه رفته انگلیس.خلاصه کتابی که میخواهی دیگر چاپ نمیشه." و من سرخورده و عصبانی از بی اطلاعیم، بازگشتم. نگران بودم. مطمئن بودم که قهرمان نویسنده ی من چنین کاری نکرده. بیهوده شروع به یاد آوردن فیلمی که از ماهواره دیده بودم کردم. یعنی کدامشان بود؟ آن مرد پیر با موهای سفید؟ ندا را میشناخته که داد می زده "ندا بمون" ؟ از خودم ناراحت بودم که حتی یه بارهم سعی نکردم، قهرمانم را بشناسم. تمام این سالها سعی کردم کتابهایش را بخوانم اما یک کلمه از خودش نمی دانم. حتی نمی دانم آرش حجازی اسم خودش است یا اسم هنری اش.

 وقتی آن اتفاقات ناگوار افتاد را خوب یادم است که من و مادر و پدرم بعد از تلاشهای بسیار برای دور زدن پارازیتهای ماهواره، می توانستیم یکی دو صحنه را به زور ببینیم. و خبرها از برادرم می رسید که آنجا همه چیز را می دید. که حتی درون خانه ی خودمان را هم غم گرفته بود. که اشک ریختیم برای همه. که مادرم هم، غم این پزشک ناشناس نویسنده را خورد که الان معلوم نیست کجاست و چه بر روزگارش می گذرد و چطور این درد سنگین را با خود حمل می کند.

تمام این جریانات گذشت و من از ناراحتی نقشه ی بر آب شده ام برای کِی خسرو، می گذشتم تا عید رسید و من تمام عیدی هایم را جمع کردم برای خرید کتاب. که دلم میخواست یکهو بریزم سر مغازه دار و 10 تا کتاب با پول نه چندان زیادم بخرم. نرسیده به مغازه برق کتابی قرمز به چشمم خورد که پشت ویترین بود. باورم نمیشد. با هیجان وارد مغازه شدم و پرسیدم "کِی خسرو رو دارید؟ از کجا؟ انتشارات دوباره باز شده؟" پیرمرد با خنده گفت "چند روز پیش انبار رو خالی کردن و چندتا نسخه اش مونده بود، من هم چندتاشو خریدم." گفتم "پشت ویترین گذاشتین خطرناک نیست؟" گفت " چرا ولی دلم میخواد اونایی که می خوان بخرنش بتونن بفهمن که دارم." و من با تحسین به شجاعت پیرمرد، کتاب را خریدم و با بال و پری از خوشحالی گشوده، بیرون آمدم. کتاب را مدرسه می بردم و پز می دادم که این کتاب توقیف شده است اما من دارمش. و با لذت تمام داستانی که حتی بیش از پیش برایم مهم و ارزشمند بود را خواندم. انقدر برایم واقعی می نمود که به داستانی بودنش شک کردم. از معلم ادبیاتم پرسیدم "که داستانهای شاهنامه واقعیه؟ کِی خسرو واقعا هست؟" و او تنها خندید و گفت بهتراست به جای فکر کردن به این چیزها، شعرم حفظ کنم.

کتابهای او را با قلبی آکنده از درد در ایران گذاشتم پیش مادربزرگم، تا ازشان مراقبت کند تا شاید روزی برگشتم و با خودم هرجا که رفتم ببرم. امروز که یادش افتادم گشتم و دیدم نه، آرش حجازی واقعی خیلی بهتر از آنیست که من در ذهنم خلق کرده بودم. و فهمیدم که شجاعت، هم در ذهن آن پیرمرد کتاب فروش نشسته، هم در ذهن این جوان کتاب نویس.


پایان 


مِه زده

*داستان کتاب ها

 
  • تقریبا 5 سال پیش بود یا حتی بیشتر. دختری بودم در میانه نوجوانی. به لطفِ شغل مادرم و درایت خودش از بچگی با کتاب، پیوند خورده بودم. هر تابستان با کیسه ای پر از کتاب، که مادرم از شورای کتاب با خود به خانه می آورد، خودم را سرگرم می کردم و به ندرت از خانه بیرون می رفتم. آموخته بودم که اگر تنها یک دوست و همدم مهربان، که هر شب تا صبح به افکارم در سکوت گوش دهد و هر صبح تا شب گرمای تابستان را متوجه روحم کند داشته باشم، آن دوست حتما کتاب خواهد بود.
    کم کم رشد کردم و از خلوت کتابخانه ی خودم به کتابخانه ی مادرم پناه بردم. جایی که انگار سخنان فیلسوفانهء بزرگسالان بیشتر راضیم می کرد. اولین کتاب سنگینی که در اواسط 13 سالگی خواندم "دنیای سوفی" بود. هیچ از محتویاتش جز قسمتهای داستانیش نفهمیدم. مادرم که اشتیاق مرا دید به سمت کتابخانه اش رفت و کتاب کرم رنگی که همیشه آنجا بود و من متوجه اش نشده بودم، بیرون کشید. در حالی که با لذت به آن نگاه میکرد گفت که گونه شیوای ترجمه ی این کتاب، در ترجمه های خودش اثر گذار بوده و حال، آن را به من خواهد داد. 
    نام کتاب کیمیاگر بود، از انتشارات کاروان به ترجمه آرش حجازی. چنان از دیدن دست خط نویسنده کتاب که در مقدمه گنجانده شده بود و در آن اعلام کرده بود، "آرش حجازی مترجم رسمی و دوست عزیز من است"، متعجب و خوشحال بودم که یادم نمی رود با لحن بچه گانه ای به مادرم گفتم که یک آدم خارجی به یک مترجم ایرانی دست خط داده !!! در دنیای کودکی خود فکر میکردم که "آدمهای خارجی"، اصلا با ایرانی ها ارتباط نمی گیرند و گویی ما از سیاره ای دیگریم. از آن پس آن مترجم نزد من احترام فراوانی یافت و برای پیدا کردن ترجمه های بیشتر از او، تقریبا به دردسر افتادم. یادم است که یک روز به کتابخانه مدرسه رفتم و هرچه کتاب کرم رنگ از انتشارات کاروان یافتم درون کیسه ای ریختم و به دوستم که گه گاهی اداره کتاب خانه برای چند ساعتی به او سپرده میشد، التماس کردم که "قول می دم همه رو دو هفته ای بیارم فقط بذار همشو ببرم..." و آن بنده خدا هم که کاره ای نبود در دفتر نوشت و کتابها را به من داد. نتیجه این شد که روز بعد، هردو به دفتر کتابخانه فراخوانده شدیم و پس از شماتت های بسیار مجبور شدم بدون آنکه خوانده باشم شان، آنها را برگردانم. تنها کتابی که توانستم از کتابخانه بگیرم، "عطیه برتر" بود. از رنگ طلایی صفحه هاتش خوشم می آمد و حدس زدم که باید کتاب ارزشمندی باشد و واقعا هم بود. روایتی عاشقانه و داستانی متفاوت از سفرهای مسیح که من هرگز از آن نشنیده بودم. چنان عشق و محبتی در لا به لای خطوط جریان داشت که وادارم کرد، دوبار آن را بخوانم. 
    بعد از رفتار کتابدار محترم مدرسه، تصمیم گرفتم کمتر کتاب به امانت بگیرم و بیشتر کتاب بخرم. انگار که جلد خراب و خط خطی های درونش و همینطور مهلت کم و عجله ای کتابها، مرا راضی نمی کرد. خصوصا که دوست داشتم هر کتاب را حداقل دوبار بخوانم. در محله ی خودمان کتاب فروشی دنج و راحتی را یافتم با صاحبی پیر و مهربان، که اگر ساعتها در جای کوچک مغازه می ایستادم و به کتابها نگاه می کردم، هیچ نمی گفت و در انتخاب به من کمک می کرد. سعی می کردم از کتابهای بازاری، با سبک داستانی کلیشه ای دوری کنم. مدام نصیحت برادرم در ذهنم می چرخید که می گفت نگذار سلیقه ات در خواندن، با این کتابها پایین بیاید.
    میان کتابها شاید ساعتها می گشتم تا آنکه چشمم به اسم بسیار زیبایی خورد "شاهدخت سرزمین ابدیت ". بی آنکه به نویسنده نگاه کنم نظر صاحب کتاب فروشی را پرسیدم و گفت که واقعا کتاب خوبی است و ارزش چند بار خواندن را دارد. بی درنگ حساب کردم، قهوه ای از مغازه رو به رو خریدم، در آرامش به دیوار تکیه دادم و شروع به خواندن مقدمه کتاب کردم. کنجکاو بودم ببینم یک مترجم چگونه داستانی می نویسد، که ارزش چند بار خواندن را دارد؟حس آشنای محبت و عشق قدیمی که میان خطوط "عطیه برتر" بود را، در این کتاب دو چندان یافتم و با خود گفتم که نویسنده کتاب حتما عاشق است. کتاب را بر خلاف دیگر کتابها زود تمام نکردم و چند هفته ای طول کشید. با خودم به مدرسه می بردم و چند صفحه ای حتی سر کلاس و زیر میز می خواندم. هر بار چشمم به عکس آن دستان ظریف روی جلد می افتاد، مصمم می شدم که بیشتر بخوانم. قبلا چند باری دست به قلم شده بودم. نوشته های کودکانه ای را بر کاغذ آورده بودم و حتی چند بار، سعی کردم شعر بنویسم که نتیجه اش مطمئنا افتضاح بود، اما آن موقع نمی دانستم که با خواندن عشق های عرفانی شاهدخت، نوشتار من نیز رشد می کند..

    ادامه دارد..

    "مِه زده"

چند لحظه ى قبل از حضور اين شعر..

و من چه بى صدا تنهايم 
دقيقا چند لحظه ى قبل از حضور اين شعر 
قبل از تولد وجودم.
و چقدر دلم مى خواهد به فروغ نسبت بدهم اين نوشتجات پريشان را.
و بگويم كه از من نيست 
تمام خالى هاى اطراف. 
نمى شود 
او سرخ تر از من زيست
و رد من اما با طلوع تابستان آب مى شود هر روز. 
چه سخت كه شاعرى سرد باشد و زنجير شود درون گرماى كلماتش. 
شاعرى كه شعر نمى داند مشاعره اش را. 
و شامگاهانش از سيماى ديارى دور دست لبريز است. 
و خاطره اى در كنار. 
كه وا مى داردش به نقش زدن حال گيتى اش ديگر بار.
پودش پر از آبى هاى روان
و تارش نگاه ِ بى گاه زمان
ديگر هيچ 
كه ذوب مى شوند كلمات 
از آتش درون..

"مِه زده"

باز نشر

*سالگرد وبلاگ ِ عزیز تر از جانم بی صدا گذشت و من به گذشته که نگاه می کنم رشد می بینم. برای آرش حجازی که یکی از قهرمانان زندگی ام بوده و می ماند به همراه مقادیر بسیار زیادی جوگیری ِ آن دوران ها..


- در روز 28 خرداد سال 1388 بود که تصمیم گرفتم وبلاگی باز کنم. آن موقع فکر نمی کردم که این روز مصادف شود با یکی از بزرگترین تراژدی های تاریخ ایران. آن موقع 13 سالم بود. دلم می خواست که اولین 13 ساله ای باشم که با وبلاگ نویسی، اعتراضم را ابراز کنم. اما عهد بسته بودم که بازیچه دست ِ کثیف ِ سیاست نشوم که در کشور من؛ مفهوم اعتراض، درخواستی برای حقوق مدنی نیست بلکه هر کس سعی می کند آنرا به جناحی یا دسته ای مربوط سازد.

روزی که ندا در خیابان کشته شد خبر نداشتم که نویسنده ی محبوبم نیز آنجا بوده و سعی در نجات او داشت. حتی بعدها که اتهام قتل به او زدند هرگز باور نکردم، زیرا می دانستم کسی که در داستانهایش از تاریخ ایران زمین و هویت مردمش چون میراثی عظیم سخن می گوید، هرگز به فرزند سرزمین آبا و اجدادی اش چنین خیانت وقیحانه ای نخواهد کرد.آن زمان آنقدر دسترسی به اخبار معتبر مشکل بود که نتوانستم حقیقت را از پشت اخبار ضد و نقیض تشخیص دهم، اما هرگز امیدم را به انسانیت او از دست ندادم. امروز که از سرزمینم؛ به خاطر اعتقادم رانده شدم، حقایق را روشن تر از هر تاریکی مشاهده می کنم و می بینم که احساس من راجع به این قهرمان ِ بزرگ ِ نویسنده؛ که تمام کودکی ام در دنیای عجاب انگیز کتابهایش خلاصه می شود، اشتباه نکرده بود.

آرش حجازی واقعا قهرمان شجاعی است که از این ورطه سخت و هولناک نهراسید و حقیقت را آشکار کرد.

خواندم که گفته اند، دوست دارند به نسل آینده معنی واقعی شرافت را بیاموزند. جناب حجازی، نسل من نسلی است كه از بدو تولد آزادی نداشت، تنها دروغ شنيد و وعده های واهی. نه اميد دارد نه آرزو. نه حتی می داند به كجا می رود. نسلی كه داستانش را هيچ كس نمی داند و كمتر كسی از آن حرف می زند. نسل ِ فرزندانی كه پدرانشان در جوانی، به يادشان نبودند. شما نه تنها به نسل من، که به تمام نسلهای جهان آموختید شرافت یعنی ایستادگی و مقاومت بر سر راستی؛ حتی اگر به قیمت هستی مان تمام شود. آموختید که تنها راستی است که می ماند و تمام دروغگویی ها، تهمت ها و قضاوتها، روز به روز چهره ای رسوا تر از گذشته پیدا می کنند طوری که حتی تاریخ نیز از ثبت آن شرم می کند. این قهرمانانی چون شما هستند که خاطرات مردم را به تسخیر خود در می آوردند. گرچه اگر این پلیدی ها نبود، نیکویی ها نیز رنگ می باختند و ما هر چه بر سر راستی می پردازیم؛ خون، خانواده، ترک وطن یا حیات، همه راه را برای تکامل ما به سوی "انسانی والا" هموار می کند. این ما انسانها هستیم که باید لیاقت رسیدن به این "والاترین" را با راستی و شرافت به دست آوریم. 

جناب حجازی، شما در این راه از همه جلوترید زیرا که این موانع ِ بر سر راه ماست، که مارا می آزمایند و چون فولاد، آبدیده می کنند و شما این سدها را کنار زدید و گذشتید. براستی که چون نامتان؛ آرشی شدید که تیر شهامت و صداقتش، سینه ی پلیدی ها را درید. آرش حجازی قبل از سال ٨٨ با کتابهایش قهرمان من بود و بعد از آن قهرمان جهان. كسی که زندگيش را بر پای گفتن حقيقت ريخت. با اينكه هرگز نديدمش و او نيز كلمه ای از من نمی داند، به من ياد داد که چطور بنويسم. امروز نيز به ياد داد كه شرافت تنها در "حقيقت" يافت می شود. امروز كه سالگرد تولد وبلاگم و سالگرد تولد ندای جديد ، آرشی جديد و ايرانی جديد است با افتخار، وبلاگ ناچيزم را به آرش حجازی تقديم می كنم.


با احترام

عنوان ندارد..

مى ترسم 
كه وقتى نيستى و تب مى كنم
نگاهت چون آب بر آتش چشمانم سرازير نشود
و من بمانم و نديدنهاى بيشمار 
مى ترسم 
كه دستان ِ چون نسيم خنكت، بر پيشانى گداخته ام آرام نيابند
و تمام خاطراتمان خاكستر شوند
مى ترسم من بمانم و لرزهاى سرد و بهانه گير
و تويى كه در آتش جانم ذوب مى شوى

مِه زده

در همين حوالى ارديبهشت بود.

در همين حوالى ارديبهشت بود.

همين گوشه كنار ِ هواهاى لطيف.

نزديك و دور نمى دانم اما، 

شبهايم غرق ِ مرور ِ پر ِ پرواز ِ پرنده

يا غم ِ در قفس ماندنِ من بود.

همين هواىِ لطيف كه تنهاييت دو چندان مى شود با هر نفس ِ پر طراوتِ ساكت كه فرو مى دهى.

كه ميانه راه مى گيرى از صدا.

تلاقى هاى دورادور و حرف هاى در خفا.

مادرم گفت: صداىِ سازت را يافتن، يك "عمر ِ با همراه" را بيمه مى كند.

نمى داند كه اصوات، هم درداند و نه همدل.

كه صداى ناله هاى سكونت را تنها از گلوگاهِ اين جسم ظريف خواهى شنيد.

آرى، در همين حوالى بود كه انگار از سالها "اِنكار" بريدم. 

و پر پر شدنم، آغازيدن گرفت.

قدم مى زنم خيالم را در خواب. 

و مُهر مى زنم لبانم را در وقت بيدارى، تا به ابد. 

كه چون جام ِ زهر ِ خفته در گنجينه قلب،

گرَش بنوشى، رهايى و رسوا و اَر نه، بى تاب و خمود در سايه و تنها.

بيچاره ارديبهشت!

كه چون خزان، بر باد و باران "سرگشتهْ دل" است و كس ندانست، تا به ازل، جز من بى جانِ خراب. 


كه اين روى سبز، پنهان كند اسرار درون..


مِه زده

ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد..

بنشينم ميان صندليان خالى و نوبت رفتنم شود اما نروم. براى چند لحظه ى بهارى بيشتر بمانم و دلتنگ همايونى شوم كه رفت و كمانش را برد براى ملائك دور بزند و همايونى را نيوشا شوم كه بانگ مى زند: ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد.

كه 

اين روانم در قفس، اين جهانم خود قفس.. 
مرغكان آزاد و دل من بى چاره بس
خواند كه دگر رفت اين نفس.. 

مِه زده

..

قلمم باهام قهره.. 


+ وقتی حالت خوب نباشه نمی تونی بنویسی

زاد روزت مبارک "بوف کور"

با 2 روز تاخیر..


زاد روزت مبارک "بوف کور". 

تمام "علویه خانم"ها با تو به خواب رفتند و هیچ "داش آکلی" بعد از تو به دنیا نیامد. "عنتر ها بی لوتی" شدند و من هنوز همان "آبجی خانم" "آتش پرستی" هستم که به "عروسک پشت پرده" می خندد و زن آن "اسیر فرانسوی" شده است. "داوود گوژپشت" هنوز در "بن بست" گیر کرده، "حاجی مراد" "زنده به گور" شد، "زنی که مردش گم شد" را در "تاریک خانه" پیدا کردند وقتی که داشت "طلب آمرزش" می کرد، "تخت ابونصر" در "تجلی" "شبهای ورامین" شکست و اینجا همه "صورتکها" ی "سگ ولگرد" را می زنند. "پدران آدم" خون ریختند. تنها "سه قطره خون". و همه ی "مردانمان نفسشان را کشتند"، ربابه باز هم با "چنگال" غذا را هم می زند. 

و "لاله"

"لاله" هنوز هم آن گردنبند "مرواری" ات را می اندازد. دیگر "مرده خورها" به جانمان افتادند. کجایی که رنگ مرواری ات را هر روز کم رنگ تر می کنند.


مِه زده

حس پر پیچ و خم این دالان زخمی پر برگ..

خسته ام..

خسته

به سان تمام این برگهای تلف شده به زیر پا..!

و چون تمام رهگذران ناگذر از دالان زندگی

من نه سبزم و نه سرخ..

هنگامه افتادن برگم..

به بی معنایی زرد شدنم در وانفسای بهار

من نه زیر پایت افتاده ام نه پیوسته ام به هرچه حیاتش گویند!

گسستهً رهایم از هستی نامی

من و آینه آرزو در کنارم

و دردهای کهنه خندان

زمانی بود که شیرینی یک "خند" را می شد با یک قهوه تلخ سر کرد!

حال به چه مانده ای در این سکوت؟!

رو، تا فرود ام سالها باقیست


مِه زده

ای سرو روان..

تو اى چنار من.. 

اى چنار زيباى من.. 

در ميان آبى ها..

در ميان غبار گرفتهْ آبى ها..

در ميان اين ابرهاى غريو.. 

كوه و دشت هاى بى فريب.. 

در تمام اين سرماى عاشق كُش.. 

تو ماندى راسخانه بر پايت..

سر به افلاك گذارده داغت..

داغ گلى پشت ديوارها.. 

و دستهاى بشكسته ى بيمار ها..

كه بچيدند تك اميدت را

داغ دلت داغم مي زند بارها

اين دستها تا به ازل به آسمان

و اين پاى مرده، ريشه دوانده بى نشان..

اى سرو روان ..

چه بى برگانه در خاك خفته اى 

چه بى شرمانه دلها برده اى

دل من برده اى با درد بى درمان خود.. 

طبيبم رفته و يادم گذشت

خون مى دهم در پاى تو جانا، خون..

گردم به دورت هر زمان

چشم خورشيد بسته به آغاز تو

سرپناه رفتگان

تو، تو بمان..


مِه زده

زمین متزلزل "شهرش" و از هم گسیختگی های بی پایان..

اینجا سرزمین جدایی هاست. اینجا که باشی یاد می گیری که "همه چیز" هم می تواند تمام شود.

ما همه از زیر همین ریل های قطار بیرون آمدیم.

هر کدام با صورتی زخمی و غمی رها شده در کنج قلبمان.

نقطه ی تولد ما دقیقا رو به روی همان ساختمان زرد لعنتی است.

ما حتی جیغ کشیدیم و گریه کردیم.

حالا اما این چشمه خشک شده.

حس بی خانمانی است که نه وطن دارد، نه موطن.

تنها رویای آسمانی آرام و آبی و شاید کمی عشق بی پرواز.

می خندم و می دانم که روزی خواهی رفت.

زمین متزلزل "شهرش" و از هم گسیختگی های بی پایان.

و جایی که مال من نیست!

و هرگز نخواهد بود..

یک مهاجر که باشی تنها دلت یک لحظه ی پایدار می خواهد

و اندکی صدا...


مِه زده

و این گذشته ی بی صاحاب..

- اتفاقا "حالم" خوبِ. اين گذشته ى بى صاحاب..

روبرويم نشست. 

- احمقانه است. خودت مى گى گذشت..

- نميفهمى. بعضى چيزها تاريخ مصرف نداره. مى شينه تو گوشه هاى تاريك مغز به خوردن.

با همون حالت بى قيدش پاهايش را در بغلش جمع مى كند. سر انارش را مى برد. سرخى اش جارى مى شود. 

- هه.. امروز خنده دار بود. خودمو كشتم كاغذ باطله پيدا كنم نشد. آخر روى يكى از اين نوشته هاى خط خطيم نوشتم. 

- نوشته هاى خودتو باطله كر.. 

نگذاشت حرفم تمام شود و در مقابل ابروهاى بالا رفته ام، همانطور كه سرخى بيشتر از انارش مى ريخت بى هوا گفت: 

- همينه كه مى گم نمى فهمى. اتفاقا نوشته ها راحت باطله مى شن. 


مِه زده

تو فرود آی، برف تازه، سلام!

پريشانم، چون رنگ سرخ گونه رزهاى صحرا. پر پر شده ام از حضور پاييز. تو مى افتى از شاخه هاى نگاهم و من زرد مى شود رويم. روزى سپيد خواهم شد. اى عشق، تو به ميانه قاضى باش.


مِه زده

چتری شکسته و منی که حرفهای دلم ته کشیده!

هوای بارانی ِ پاییزی رو به زوال، چتری شکسته و منی که حرفهای دلم ته کشیده!

طعم ناگهان نارنگی های ترش ِ کِش رفته، صورتم را جمع کرد. دلپذیر تر از این نمی شد. که دستهایت یخ زده باشد و در خیابان های ناشناس شهری دور با خودت عاشقانه قدم بزنی. این آهنگ لعنتی هم اصلا آدم را خسته نمی کرد. چقدر غمهای دنیا به نظرم خنده دار می آمد. انگار هیچ چیز نیست که این لحظه ی "حال" را از من بگیرد. دلم اما کمی برای گنجشک ها می سوخت. نمی دانم لباسشان به اندازه ی کافی گرم هست یا نه. دیگر این لبخند ها برایم غریبه نبودند. دلم واقعا از خنده "غش" کرده بود. این کوچه های نمناک حس غریبی دارند. نمی فهمی. نمی شود درک کرد. حتی من که می بینم هم نمی فهمم! حس بچه ایست انگار که به هوا پرتش می کنند. تلفیقی از اطمینان و کمی ترس. بچه که نمی فهمد آن پایین که می رسد، آن دستها چقدر مهمند. فقط فکر می کند ای کاش باز هم بالا بپرد. آن دستها این کوچه ها هستند. همین کوچه های مِه گرفته که منتظر گرفتن من اند. منی که لحظه اوج، جیغ بنفش می کشم. برای شغل شریف عاشق بودن، تنها به یک "خودآ" نیازمندیم. 

پ.ن: ببخشید از همه دوستان بابت تاخیرم. اینترنتمون 2 هفته ای قطع بود بعدشم حرفی برای گفتن نداشتم.. نمی دونستم چی بنویسم.. ممنون که به فکرم بودین.. دلم برای همتون تنگ شده..  

پ.ن 2 : حرفهای ته کشیده و رازهای سنگین..

+ آهنگ Empty از Ray Lamontagne رو باید شنید و فیلم Detachment رو هم باید دید

راز پنهان "تو".. تنها "تو"

چقدر دلم برای تمام این آبی های نقش بسته و ماندگار تنگ شده بود. دیگر انگار مریض می شوم. انگار سرطانی گرفته باشم و هر روز که بیدار می شوم می بینم، یک تار موی بلندم بیشتر ریخته است، اگر ننویسم . روح نوشتن است، همین که پیچ و تاب قلم را ببینی انگار رقص چشمانی اشک آلود با آهنگی موزون. وقتی نیست، وقتی کلمات خانه شان را گم می کنند خمودی انسان شروع می شود که هر روز فرو تر می روی. مثل کسی که در خانه زنجیر شده، نظارگر است که عشق را به حراج گذاشته اند. عروس نویسنده، همیشه قلم بوده. تمام مخاطبهای مرموز این سالها همه همین کلماتند. من عاشق "تو" هستم، که تشکیل می شود از "ت" ، "و"  و یک دنیای نهفته ی درون. من عاشق "ت و" هستم



مِه زده

تو از من غریبی

تو از من غریبی

عمیق غریبی، که به من می رسی

در بی نهایت لبهایت

کلامی خفته چون راز

که گشایشش نام من است

نام هر مجنون بیگانه "من" است

رقص، بی تو گناهیست ذلیل

که تویی جان، تو نوایی

نی نوایی گمشده

خواب، تویی

اشک پیچک، منم

که پیچیده درونم، زلف تو

سرخی گونه ی عشق چیست؟

بداند انار

خنجریست بر تن زارم

هر نگاهت که توانم نیست

هر کلامت

این منم که رفته ام از یاد تو

بس که دیدم می رود جانم ز خود

در کنارت بودنی مردی بخواهد از تنم 

من که خاک، خاکسترم از نام تو

سوختن از بهر تو خوشتر بُوَد

بس که رقص شعله ها دل می برد

 

مِه زده

ماه و مِه

مِه گرفته چشمانت را

دست دراز می کنم

و جایی میان زمین و هوا

ناگاه خودم را می گیرم

ندیدنت است که می سوزاند مرا هر دم

که سرت را به زیر گرفته می روی

راه تو را بی هوا قدم می زنم

دیدنت سخت است

در اشکهای من نمی گنجد

سراسر مِه گرفته چشمانت را

و من فقط ماه می بینم


مِه زده

عاشقانه ای با جای خالی یک مخاطب...

عزیز تر از جانم،

حال که به استقبال پائیز می رویم و تابستان نفسهای گرمش را فدای "شدن" خاطرات ما می کند، بگذار برایت بگویم که چه شد. که این طوفانِ بی صدا چطور ما را چرخاند و رفت. که دستهای من دیگر دست نیستند بس که این قلم خُفته را بیدار کردند. که چشمانم حال تنها رنگ می بینند و بوی رفتنمان گرفته تمام لباسهای من. که خورشید را نگاه که می کنی پرواز صدایت می زند و من شده ام نقشِ قالیِ کهنه ای که زیر پایِ مهر لگد مال می شود. این مهر توست که مرا به زیر کشانده. و اینها همه از توست که موهای پریشان، برایم جلوه گر زُلف های عاشقِ مجنون شده، که همه پریشانی از توست. که شبنم که می بینم حُلولِ تو در من را حس می کنم. خوابهای من همه تَسخیر قَدم های تو اَند. ناتمام من، تمام نا تمام تو شد. من نا تمامم...به تمامیت همین نامه، ناتمام تو ام...من...


پ.ن: رگبار که گرفت، رفتم روی بالکن. تا کمر از روی نرده ها خم شدم تا دستم به قطره های بارون برسه. می ترسیدم بیفتم. زیر گوشم آهنگی که دوست داشتم و نگه داشته بودم. وسطاش چند تا رعد و برق هم زد. پیرزن همسایه هم از پنجره بهم نگاه می کرد. برام مهم نبود که فک کنه دیوونه ام. من نمرده به بهشت رسیده بودم. همون روز بود که تنها آدمی شدم روی زمین که هنوز نمرده به بهشت رسیده بود. من نمرده بودم...


مِه زده

تو بگو...

قلب که گرفت،

زمانه تمام می شود بر من

که تو...

گرفته که باشی

جان می گیرد گُر...

 

می گیرد رهایی ِ عمیقی، که در اوج مرا بسته به زندان هراس...

که رهایی از تو، درد از من

نفس ِ عشق از تو، پای رفتن از من

دلِ بیچاره ز ِ تو، "بودن"ِ من از من...

تو بگیر

که تمامیتِ من را دلِ من باز کند...

یا "درونم گفتن" از من، من آغاز کند

تو بگو

که همه گفت و شنود همه عالم ز  ِ توست

 و همه غرقه "درونت شدن" ازآن من است 

تو بگو...

 

مِه زده

رفتی که بمانم...

رفتی که بمانم

این نبودنت است که حیات می بخشد

که دوری

که آتش گرم می کند اما از درون هم خود می سوزد هم می سوزاند وجود نا وجود مرا

 دلتنگی است برایم، که معنا می بخشد به ردپای هر روزه ات

که این نگاههای "به راه" می برد مرا به اوج تو

بال و پریست خسته بی رمق اما گشوده به سوی فکر تو

که خش خش پائیز می خواند حضور تو را، که همین مرا بس است

همین زیبایی من است که جان می گیرم از نیستی

که هرچه کمتری، بیشترم

دورتری، نزدیکترم

خسته تری، شاد ترم

هرچه نیستی، هستم

خدای من

این نبودنت است که حیات می بخشد وجود نا وجود مرا


مِه زده


رنج نامه...

دیدگانم بسوخت از این غم

                       دل گشت پر از آه و فغان عالم

به کدام ره ببرم درد دلم را؟

                         پی عدل را بگیرم یا غم؟

 

دل پر کشیدِ به تمام آن کوچه ها که مظهر عشق عالم را به زیر خلواری از تنفر سنگسار کردند. گشت پر از درد هوای یزد که رهانید شرف را به دست هوس ! آن صبح خونین که به فتوایی حرام شد بر همه لبخند کودکانه. آن روز که کودک بی پدر گشت و پدر در پی کودک نیمه جان ِ خویش. آن روز که عقل همسایه خفته بود، میان ساطور تیز کرده اش که بِکِشد بر فرق سر تمام عشق. که همه قلاده ها یک سر بر گردن خوی سگی مردمان و سر دیگر در دست خوی کثیف آن کسان که نامشان  لرزه بر تن شرافت می اندازد، خاتمه می یافت. آن روز که همه طلب خون نریخته پدرشان را از خٌرد ترین کودک شهر می خواستند. مجازات مردمان بی گناه چیست؟ که اینگونه مسیح وار مصلوب شدند. هزاران جان پرپر شدند بی مادری که فریاد کند، بلند کند به هوا عظمت جان عزیز رفته را.

چه مٌهر سکوتی گرفته است لبان ما... که اگر سخنی بگوید قلب فشرده یزد، به لرزه نشیند همه عالم و سوگواری آن را یارای مقابله نیست. شرمیست نهفته میان نگاه مردان غیرت نما. و چه سکوتی نشسته است در کلام ما...

 

به یاد شهدای بی گناه یزد که نه از دوست خیری دیدند نه از دشمن...

 

 

پ.ن: برای اطلاعات بیشتر : http://new2.negah9.info/articles/2009-10-26-13-21-11


 پ.ن: قلب راستم درد می کند...همان که نباید باشد و هست...حالم این روزها خوب که نه...خراب است...شده ام عین جنگ زده های شیمیایی...هوایم کم و نفسم می رود بی منی که حالم این روزها خوب که نه...خراب است...


مِه زده

شهر خاموش من...

من ريخته گری ام در كوچه ی شهری خاموش...

قامتم خميده، مويم سپيد

در پی هرچه تنهاييست می گردم

خاطراتم، همه را دوره گردی خريد

كه از آن نان و نشانی يابد

مهمانم جلاد شهر است

خدا می داند چند عشق گردن زده 

من اگر هنوز زنده ام از توست

آخر ريخته گری ام در كوچه شهرم

كه ريخته ام همه عشقم 

چند قطره ای نيز برای جلاد...

مِه زده