هر که هستی

هر قدرمهم باشی ،

هر قدر لباست نشان دهنده مهم بودنت باشد،

نشان دهنده شخصیتت ،

وقتی از خیابان عبور می کنی ، فقط یک عابر پیاده ای!

وقتی به منزل می رسی ، یکی از اعضای خانواده ای!

وقتی به محل تحصیل می روی تو را به عنوان دانش جو می شناسند

اگر به مسجد بروی ، نماز گذار!

وقتی به بازار می روی ، مشتری!

وقتی گذرت به ادارات می افتد ، ارباب رجوع!

وقتی به دادگاه احضار می شوی ، متهم!

و وقتی به قبرستان ، میت!

.

.

روز حشر

 حتی همین ها  هم نیستیم !

فقط

بنده ایم!

بنده ای که یا عاصی است

یا صالح!

.

.

القصه !

این لباس های موقت

نگه داشتنی

وماندنی 

 نیست !

فقط دارم مینویسم تا خودمو خالی کنم دارم کم  میارم. خدا جون کمکم کن. میدونم که فقط تو میتونی همه چی رو درست کنی.  خدایا آرامش زندگی مارو حفظ کن. خدایاااا...غریبی هامو ببین. دست نیازمو ببین .  دوشنبه  بعد از ۴ سال دارم میام جایی که زندگیم عوض شد.  جایی که افکارم تغییر کرد.  خودت کمک کن تا به آرامش قبلیم برسه. خدااااا جوووون ...

ادامه نوشته

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد

عرفان نظرآهاری


به بهانه عرفه

دیگر زمین هیچ وقت چنین مجلس ذکری به خود نخواهد دید و آسمان هیچ وقت چنین مناجاتی نخواهد شنید حتی وقتی که آقا بیاید... تو دعا بخوانی و زینب گریه کند دو امام معصوم‌، عباس، علی اکبر؛ قاسم، عبدالله... با تو زمزمه کنند رباب، دخترش را کنار دست نشانده باشد و شیرخواره اش را در آغوش کشیده باشد و هم نوای تو اشک بریزد.... دیگر هیچ وقت هیچ وقت تکرار نمی شود... گفتی الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع خدایا! من با پای خودم آمده ام که ذبح عظیم تو باشم نکند بلاهای کربلا را از من دفع کنی...

می‌دانستی همه ی دارو ندار خدا تویی می دانستی محبوب نازک دل تو دل این را ندارد که این بار به تیغ اجازه ی بریدن بدهد گفتی اشکو الیک غربتی و بُعد داری دلم برایت تنگ شده . به تنهائی ام رحم کن شاید همان لحظه ها بود که مسلم را از پله های دارالاماره بالا می بردند....

گفتی أسألک بنور وجهک الذی أشرقت له الارض و السموات أن لا تمیتنی علی غضبک و لا تنزل بی سخطک... به صورت خون گرفته‌ی خودم قسمت می دهم حسین چه جوری برایت بمیرد تو راضی تر می شوی؟ لک العتبی لک العتبی حتی ترضی... کمر حسین شکسته باشد از او راضی می شوی؟ پیشانی اش شکافته باشد چه؟ بگذار تیر به قلبش بنشیند عیبی ندارد. سنگبارانش کنند اصلا شمر بیاید روی سینه اش بنشیند فقط تو راضی باش فقط تو راضی باش

گفتی خدایا تو قبلا هم رفیق و دوست و خلیل و کلیم داشته‌ای اما حساب حسین با همه‌ی اینها فرق می‌کند یا مقیّض الرّکب لیوسف فی البلد القفر و مخرجه من الجُبّ و جاعله بعد العبودیّة ملکا یا رادّه علی یعقوب بعد أن ابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم

یک وقت مرا از گودی قتلگاه بیرون نیاوری بگذار گرگ های آل ابوسفیان ... و شاید این ها را می گفتی که زینب هم بشنود : یا رادّه علی یعقوب... یا کاشف الضر و البلوی عن ایّوب و ممسک یدی ابراهیم عن ذبح اسماعیل بَعد کبر سنّه ...

عاطفه ی تو که از ابراهیم کمتر نیست حسین! از تو هم سنی گذشته جوان تو کمتر از اسماعیل دلبری نمی داند حتی طفل شیر خواره ات ... شاید این ها را گفتی که علی اکبر هم بشنود که رباب هم...

یا من فلق البحر لبنی اسرائیل فأنجاهم... و توی دلت می گفتی عباسم این بار قرار نیست دریایی شکافته شود و کسی راه باز کند ... گفتی یا من دعَوتُه مریضا فشفانی و عریانا فکسانی و جائعا فأشبعنی و عطشانا فأروانی خدایا! تو زیاد به حسینت مهربانی کرده ای زیاد گرسنگی و تشنگی اش را رفع کرده ای این یک بار تشنگی حسینت را طاقت بیاور حسین تو کسی نیست که کسی از پیش او دست خالی برگردد بگذار این بار پیراهنش را هم...


گفتی فبأیّ شیء أستقبلک یا مولای أ بسمعی؟ أم ببصری؟ ام بلسانی؟ أم بیدی؟ أم برجلی؟ ألیس کلها نعمک عندی و بکلّها عصیتک ؟ خدایا ! زبان حسین خشکیده باشد چشم هایش سیاهی برود همه جایش قطعه قطعه شده باشد حسین را می بخشی؟

گفتی اللهم إنّک یجیب المضطر و تکشف السّوء و تغیث الکروب و تشفی السقیم و تغنی الفقیر و تجبر الکسیر و ترحم الصغیر و تعین الکبیر و لیس دونک ظهیر و أنت العلی الکبیر المطلق المکبل الاسیر یا رازق الطفل الصغیر یا عصمة الخائف المستجیر خدایا فقط یک چیز هست که حسین هم طاقت دیدنش را ندارد... به بچه های کوچک حسین وقتی از وحشت بین آتش ها می دوند خودت رحم کن زینب را خودت یاری کن آخر آنها کسی را جز تو ندارند ...

گفتی یا اجود الاجودین و اکرم الاکرمین الیک اقبلنا موقنین و لبیتک الحرام ءامّین قاصدی فاعنّا علی مناسکنا و اکمل لنا حجّنا... خدایا هنوز حج حسین تمام نشده هنوز حسین قربانی هایش را نداده... کمکش کن که...

راوی می گوید حسین به اینجا که رسید از چشم های زیبایش مثل دو مشک ، اشک سرازیر بود:

یا اسمع السامعین هرچقدر دوست داری مناجات حسینت را گوش کن یا ابصر الناظرین سیر حسینت را تماشا کن! یا رب یا رب یارب... راوی می گوید حالا دیگر صدای گریه ی اهل بیت هم به آسمان بلند شده بود

فکر کن با هرکدام از این صداهای گریه باید یک بار جدا عرفه خواند...


با صدای گریه ی عباس...

صدای گریه ی زینب ...

صدای گریه ی رباب

صدای گریه ی قاسم ...

صدای گریه ی عبدالله...

حتی صدای گریه ی علی اصغر...

راستی !

چقدر جای حر خالی بود...

برگرفته از وبلاگ "حتی بیشتر"

هرکس به طریقی دل ما میشکند...بیگانه جدا، دوست جدا میشکند

نامی نداشت، نامش تنها انسان بود ؛ و تنها دارایی اش تنهایی...

گفت:تنهایی ام را به بهای عشق میفروشم.کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟ هیچ کس پاسخ نداد.

گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است؛ رمزهایی از بهشت،رازهایی از خدا. با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم؛ هیچ کس با او گفت و گو نکرد.

و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. میدانست آنجا همیشه کسی هست؛کسی که تنهایی میخرد و عشق میبخشد.

او به غارش رفت و ما فراموش کردیم و نمیدانیم که چه مدت آنجا بود؛ سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمیدانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید.اما از غار که بیرون آمد، آن قدر بیدار بود که خواب آلودگی ما برملا شد.چشم هایش دو خورشید بود؛ تابناک و روشن که ظلمت ما را میدرید.

از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما نمیدانم سنگینی اش را از کجا آورده بود که زمین تاب وقارش را نمی آورد.

باشکوه شده بود،شگفت و دشوار و دوست داشتنی. اما دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند. انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

این بار ما بودیم که به دنبالش میدویدیم برای جرعه ای نور. برای قطره ای حیرت. و او بی آنکه چیزی بگوید میبخشید؛ بی انکه چیزی بخواهد.

او نامی نداشت؛نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی...

"پیامبری از کنار خانه ما رد شد"

وقتی هزار و یک پیچک آرزو در دل جوانه می‌زنه با هر هزار و یک اسمی که تو را می‌خوانه.. 

وقتی ناله الغوث‌ش بلند می‌شه، ناله خستگی‌اش از آتش این همه گناه ...

وقتی خلاصی از آتش را می‌خواهد، آتش این گناه‌ها و نافرمانی‌هایی که به دست خودش افروخته ،خلّصنا من النّار...

وقتی قرآن را باز می‌کنم و جلوی چشم‌هایم می‌گذارم و ترنّم خواهش و تمنّا  به حقّ این کتابت، به حقّانیّت همین آیه‌ها:

 اللهمّ انّی اسئلک بکتابک المنزل...

 و به حقیقتِ همه آن‌چه در آن است ، رها کن بنده‌ات را از آتش این همه گناه

قرآن را روی سرم بگیرم و تک تک آن اسامی اعظم چهارده‌گانه ...

 حالت عمیق‌تر از این سراغ ندارم، انگار به آخر دنیا رسیده کسی که قرآن

 را روی سرش گذاشته و تو را به همه اسم‌های مقدّسی که می‌شناسد سوگند

می‌دهد..... بحقّ هذا القرآن...

 

یا نور النّور،یا منوّر النّور،یا خالق النّور، یا مدبّر  النّور،یا مقدّر النّور،یا نور کلّ نور،یا نوراً قبل کلّ نور،یا  نوراً بعد کلّ نور،یا نوراً فوق کلّ نور،یا نوراً لیس کمثله نور..

سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّ...

 

خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

              

امشب، شب غنيمت شمردن فرصت‌هاست كه از اين «من» زميني تا آن «آنِ» الهي، راهي نيست. امشب بايد لحظه‌ها را غنيمت شمرد و چون گوهري ناب قدر دانست كه امشب مي‌توان كوله‌بار پر از گناهم را با مدد اين اشك‌ها، سبك كنم؛ كه اين اشك‌ها، امشب خاموش كنندة شعله‌هاي خشمي‌ست كه قرار است تنمان را به آتش بكشند ...؛ كه امشب از تمام بندهاي «جوشن»م بايد تمنا ببارد...

امشب بايد زير سايه كلمات كتاب مقدس نشست ... بِكَ يا الله؛ بِكَ يا الله ... و خدا را به نام خواند ... يا مَن لَهُ الأسماءُ الحُسنَي ... و از شعله‌هاي عذابش بيم‌ناك بود ... يامَن إلَيهِ يَهرَبُ الخَائِفُون ... تا بنده شرمسارش را بپذيرد ... يا مَن إلَيه يَفزَعُ المُدينُون ... كه سرمايه‌ام،‌ محبتي‌ست كه به عالم نخواهم داد ... يا مَن بِه يَفتَخِرُ المُحِبُّون ... كه شكوه‌هاي دلم را مي‌داند... و آب توبه، چشم‌هايم را صيقل مي‌دهد... 

الهي ...
اي كه مي‌خواهي خانه دلم فقط از آن تو باشد و هيچ‌گاه، حتي به لحظه‌اي گذرا، غير تو در آن پاي ننهد...
الهي ...
اي كه غبار از آيينه قلب دوستانت مي‌زدايي تا دل به كمند محبت هيچ محبوبي غير تو ندهند و به حريم هيچ كس جز تو روي ننهند...
الهي ...
هر كلمه كه بكارم، محكوم است به پژمردگي و فقط كلام توست كه تمام ريشه‌هاي روشني را به باغچه دلتنگي‌هايم مي‌آورد و من با كلمات تو تجربه مي‌كنم لحظه به لحظه روئيدن را؛ باليدن را و زيباتر، با تو بودن را.
الهي ...
لغزش‌هايم لباس خواري بر تنم كرده و فراق و دوري از تو، جامة بيچارگي بر قامتم ... بخوان مرا به خودت تا شوره‌زار دلم با باران رحمت تو آباد گردد.
الهي ...
مي‌خواهم در قريه قرب تو قدم بگذارم و چند نفس قدسي، ميهمان تو باشم و همنشين مهرباني سرشار از شيريني تو ... مي‌خواهم با تو باشم تا از هرزگي كه لحظه‌هايم را بر باد مي‌دهد؛ رها شوم؛ از بيهودگي كه خستگي را برايم به ارمغان آورده ‌است و درماندگي و واماندگي ....
الهي ...
قلبم، هراسناك از چهارديواري ضلالت و گمراهي، تو را مي‌خواند تا به آرامش برسد كه جز هدايت تو نور روشن ديگري برايش نيست؛ قدم‌هاي ناتوانم كه در كوچه پس كوچه‌هاي گناه چرخيده‌اند و قدم زده‌اند، تو را مي‌جويند تا به آرامش رسند كه صراط مستقيمي جز راه تو نيست.
الهي ...
خسته‌ام از اين زخم‌هاي چركين روح، مبتلا به تيرهاي زهرآلود گناه كه فقط با مرهم احسان و رحمت تو درمان مي‌شوند ...
الهي ...
فرداي رستاخيز كه قامت خميده از گناه، به پيشگاه مقدست حاضر مي‌شوم؛ فردا كه در محشر قيامت در صور دميده مي‌شود و سر از خاك گور بر مي‌دارم؛ فرداي حسابرسي، هيچ دادرسي جز تو ندارم كه شفيع باشي مرا به مناجات و استغاثة اين شب‌ها ...!
الهي ...
اگر از گناهانم بپرسي، از بخشايش و لطف و كرمت مي‌پرسم و اگر از ذلت و خواري‌ام بپرسي، از كرم و بزرگواري‌ات مي‌پرسم.

سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ  ...

يَا مَنْ هُوَ فِي عَهْدِهِ وَفِيٌّ يَا مَنْ هُوَ فِي وَفَائِهِ قَوِيٌّ يَا مَنْ هُوَ فِي قُوَّتِهِ عَلِيٌّ يَا مَنْ هُوَ فِي عُلُوِّهِ قَرِيبٌ يَا مَنْ هُوَ فِي قُرْبِهِ لَطِيفٌ يَا مَنْ هُوَ فِي لُطْفِهِ شَرِيفٌ يَا مَنْ هُوَ فِي شَرَفِهِ عَزِيزٌ يَا مَنْ هُوَ فِي عِزِّهِ عَظِيمٌ يَا مَنْ هُوَ فِي عَظَمَتِهِ مَجِيدٌ يَا مَنْ هُوَ فِي مَجْدِهِ حَمِيدٌ

 اى که در پیمانش وفادار و اى که در وفا کردن به پیمانش نیرومند است اى که در نیرومندیش بلند مرتبه است اى که در عین بلند مرتبه اى نزدیک است اى که در عین نزدیکى دقیق است اى که در عین دقت بزرگوار است اى که در عین بزرگوارى با عزت است اى که در عین عزت با عظمت است اى که در عین عظمتش برجسته است اى که در عین برجستگى ستوده است.

 


تمام مشكل عــــالم در اين گــــره بــــاشد       چـــو دل گشــاده شــود مشكلي نمي‌ماند


 http://bepayan.blogfa.com/

التماس دعا


لَیلَةِ القَدرِ

گفتند شب قدر است

گفتند بیدار باش و دعا بخوان،گفتند درهای رحمت خدا باز است و میتوانی بار گناهانت را سبک کنی.

راست میگفتند؛بیدار ماندم و دعا خواندم و حس کردم که سبک شده ام. نزدیک صبح بود، شب قدرم  داشت به آخر میرسید و من هنوز میخواستم.

نزدیک سپیده بود، به فکر فرو رفتم؛لبریز از سوال بودم.به این فکر میکردم که تا پیش از این، قدر کدام شب را دانسته ام،که اینقدر افسوس شب قدر را میخورم!؟

مگر نه اینکه همه این شب ها شب خداست؟!

کدام شب را با یاد او بیدار نشسته ام و کدام ناله را به یاد او سر داده ام؟! دست کدام بنده را گرفته ام؟! کدام راه راست را پیدا کرده ام که امشب به دنبال شبی برتر از هزار ماه میگردم؟!

من که هنوز جام شب های عادی ام خالی است، چرا چشم انتظار لبریز شدن سبوی شب قدرم؟!

شاید حکمت اینکه هنوز معلوم نیست که این شبِ برتر از هزار ماه کدام شب است هم همین باشد؛شاید این جهل باید تلنگری باشد به روح غبار گرفته من و"من" هایی که همیشه به دنبال یک شبه رفتن راه های صد ساله هستند.

شاید شب قدر هرکدام از این شب های فرورفته در غفلت و بی خبری من باشد و شاید هرشب خدا،شب قدر باشد اگر راه بندگی را دانسته باشم.

                  

دستم را به سراسر شب کشیدم/زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید/خوشه فضا را فشردم/قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید...

سهراب سپهری

حضور رمضان

سپاس خدا را که دینش را به ما عنایت فرمود و ما را به آیین خود اختصاص داد و در راه های احسان خود روان ساخت، تا در آن ها به فضل و لطفش به سوی رضوان او حرکت کنیم. چنان حمدی که از ما بپذیرد و به سبب آن از ما خشنود شود و سپاس خدای را که از جمله آن راه ها، ماه خود، ماه رمضان را قرار داد.

امام زین العابدین(ع)

                                      

می روم         برمیگردم        

وبرای لحظه ای تو را از دست میدهم

به سمت گناه که می روم، از تو غافل می شوم

و هربار بیشتر و بیشتر از تو دور می مانم

حضور تو همیشگی است

اما من...

گاهی هستم و گاهی نیستم

آسمان را آبی نگهدار

تا من از سراب غفلت به روزگار آب و آیینه برگردم و به حضوری دائمی آسمانی شوم

امانت

امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان میگذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.

خداوند پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد، قول نخستین و بیعت اولین را...

پیامبر گفت:ای آدمیان، این امانت از آنِ شماست.بر دوشش کشید. این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.

پس به یاد بیاورید انسان و دشواری اش را.

اما . . . کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت: عشق است،عشق است؛ عشق است که بر زمین مانده است. مجال،اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی میگذرد،اما کسی به عشق نیاندیشید.

پیامبر گفت: آنچه نامش زندگیست،نه خیال است و نه بازی. امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی، زیستن است،زیستن.

...کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت...

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت؛ زیرا پیمانش را با خدا به یاد میاورد.

آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه میدهیم.

"پیامبری از کنار خانه ما رد شد"