171
برای تو که می خواهم بنویسم کلمات فرار می کنند. دود می شوند می روند هوا. سوزن می شوند در انبار کاه. می دانی، بعضی ها را نمی توان نوشت. نمی توان گفت. هرچه این احساس عمق بیشتری می یابد، از توصیف و تفسیر و تعبیر عاجزترم می کند. با خودم می گویم شاید چیزی جا بیفتد. شاید چیزی خوب بیان نشود. در این زمانه ای که هر حرفی را هزارگونه جز آنچه هست می خوانند و می شنوند، و هر کسی را جز آنگونه که هست می بینند و قضاوت می کنند، آنچه هست را فقط باید احساس کرد و احساس کرد و احساس... زادروزت مبارک
اینجا یک فضای خودساخته است. که من در آن اقامت دارم. رفت و آمد آزاد است. می بینید و می گذرید. من می بینم و غرق می شوم. می بینم و فرو می ریزم. روح من انحنا دارد. اینجا مجالی است که به خودم نزدیکتر شوم. و زبونی ام را روی این هستی بهتر بشناسم. من می توانم بسی چیزها را از دست بدهم تا یک "آن" را زندگی کنم. من همیشه در تهی حرف هایم پنهانم. صدای من از آنجا رساتر به گوش می رسد. در تهی ها نگاه از پرواز خود باز نمی ماند. انگار در تهی هنوز چیزها شکل نگرفته اند. هنوز شور آفرینش در گردش است. هر چیز ساخته و پرداخته سردی می آورد. اینجا طبیعت من است. روح من جاری است. مراقب باشید.