سلام...

سلام  به همه ی کسایی که به وبم سر زدن 

  و تو این مدت که نبودم با نظراتشون خوشحالم کردن  

راستی برای دیدن مطالب قدیمی تربه آرشیو وبلاگ که سمت چپ قرارداره حتمابرید 

دردریاری که...

در دیاری که در اون نیست کسی یار کسی

کاش یا رب

که نیُفتد به کسی کار کسی...

زندگی ات را منوط به بودن و نبودن آدمها نکن ..

زندگی ات را منوط به بودن و نبودن آدمها نکن ... 

روی پاهای خودت بایست تا تنهایی ات را بیهوده نیابی 

و هیچکس را بهترین زندگی ات خطاب نکن... 

یادت باشد،آدمها بهترین که خطاب شوند خیالاتی می شوند... 

هوابرشان میدارد و تو را به هرجهت که بخواهند میبرند... 

زندگی ات را مشروط به دیگران کنی  

جایی برای کشف خودت باقی نمی گذاری... 

آدمها که مهم تلقی شوند تغییرت می دهند... 

آن وقت تو میمانی و یک دوگانگی شخصیت... 

یادت باشد کسی بهترین زندگی ات میشود که خودش بخواهد... 

مبادا عروسک خیمه شب بازی آلت دست دیگران شوی 

مگذار زندگی ات محتاج تایید گرفتن از دیگران باشد... 

بادهن کجی به تنهایی درونی ات ، حفظ ظاهر کن 

از ترس بی کسی به آغوش های پیش پا افتاده پناه نبر 

هرتازه واردی ، رنج تازه است... 

یادت باشد تازه وارد ها هم از ترس تنهایی به آغوش تو پناه می آورند... 

دست تنهایی ات را به سمت هیچ کس دراز نکن 

تا منت هیچ خاطره ای اشتباهی بر سر بی کسی ات نباشد... 

جهان از چشم تو نخواهدافتاد 

مادامی که از چشم های خودت نیفتاده باشی.

استادی از شاگردان خود پرسید:

استادی از شاگردان خود پرسید: 
 
به نظرشما چه چیز انسان را زیبا می کند؟

 

یکی گفت:چشمانی درشت

 

دومی گفت:قدی بلند

 

دیگری گفت:پوستی شفاف و سفید!

 

دراین هنگام استاد دو لیوان از کیفش بیرون آورد

 

یکی از لیوان ها بسیار گران بها و زیبا بود

 

و دیگری سفالی و ساده

 

سپس درهریک از لیوان ها چیزی ریخت

 

رو به شاگردان کرد و گفت :

 

در لیوان رنگین و زیبا زهر ریختم و در لیوان سفالی

 

آبی گوارا!

 

شما کدامیک را انتخاب می کنید؟

 

همگی به اتفاق گفتند لیوان سفالی را!

 

استاد گفت :می بینید؟ زمانی که حقیقت 

 

درون لیوان ها را شناختید ظاهر

 

برایتان بی اهمیت شد!

 

حیف که درون انسان ها دیر رو می شود...

 

از ﺭﻭﺯﮔــﺎﺭ...

 از ﺭﻭﺯﮔــﺎﺭ ﭘﺮﺳیدﻡ :ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎیی ﮐﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔـــﯽ

و ﺍﺣﺴﺎﺳـــﺎﺗﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐـــﺮﺩﻥ

ﭼـــﻪ ﮐﻨﻢ ؟؟؟ ﮔﻔـﺖ :
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣـــﻦ ﻭﺍﮔــﺬﺍﺭ ﮐﻦ

ﭼــــــــــــﺮﺥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺑـــــــﺎلا ﻭ پاییــن ﺩﺍﺭ.... 

❤  

میخندم... 

ساده میگیرم... 

ساده میگذرم... 

بلند میخندم و با هر سازی میرقصم... 

نه اینکه دلخوشم!نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد

مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا... 

برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام... 

روحم بزرگ نیست... 

دردم عمیق است... 


میخندم که جای زخمها را نبینید

یک دقیقه سکوت :

چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت... 

اگر هر کسی 

تنها به اندازه ی صداقتش 

سخن می گفت...!!  

 

یک دقیقه سکوت ...! 

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر ماندند... 

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم... 

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد... 

به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند ...!!

یک دقیقه سکوت ...

به احترام کسانی که شادی خود را ، 

با ناراحت کردنمان به دست آوردند... 

به خاطر صداقتی که این روزها فراموش شده است...  

به خاطر بی کسی ها و سکوت ها ... 

و به خاطر حرف هایی که هیچ وقت گفته نشد...!!

خدایا...

چه زخم هایی بر دلم خورد 

تا یاد گرفتم ؛ 

هیچ نوازشی بی درد نیست

❤  

خدایا... 

همین که تو می دانی دوستت دارم برایم کافی است 

بگذار خودش را خفه کند دنیا... 

❤    

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند...  

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است...

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است... 

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است... 

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است... 

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم... (دکتر علی شریعتی)

آدم هایی هستند که:

آدم‌هایی هستند که شاید کم بگویند "دوستت دارم"
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را!

بهشان خرده نگیرید این آدم‌ها فهمیده اند:

دوستت دارم حرمت دارد، مسئولیت دارد
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی دوست داشتن واقعی را می‌فهمی می‌فهمی که همه کار می‌کند تا تو بخندی، تا تو شاد باشی آزارت نمی‌دهد، دلت را نمی شکند .

من این دوست داشتن را می ستایم.

❤ 

خدایا خوشبحالت

در آن بالا نشسته ای نه عزیزی از دست داده ای

و نه منتظر آمدن کسی هستی

و نه غم از دست دادن کسی دلت را پر آشوب میکند

چه زیبا گفت شریعتی:

«خدایا تو را چه کسی در آغوش میگیرد که اینگونه آرامی»

چه زیبا گفت دکتر شریعتی :

چه زیبا گفت دکتر شریعتی : 

در دنیایی که روزی  روح خودم مرا ترک می کند.... 

انتظار از دیگران نباید داشت....

از مرگ نمی ترسم ...

از مرگ نمی ترسم ... 

از رفیق نامرد می ترسم 

آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض می کنند... 

از آدم های یک ساعت دیگر می ترسم ...! 

چون درگیر هزار ثانیه اند ... 

ثانیه هایی که در هر کدام... 

رنگی دگر به خود می گیرند....!!!