الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت 5

در روز های اخیر جاذبه ای عجیب منو وادار کرده که اخبار رو دنبال کنم ...

روزها روزهای خاطره انگیز انقلاب است ....

شبکه خبر تقریبا اخبار لحظه به لحظه انقلاب مردمی مصر را نشان می دهد ...

شبکه ۳ مستند بازگشت امام را نشان می داد ...

شبکه خبر : شور و حال عجیب مردم مصر را

امروز سه شنبه بود روز تاریخی و سرنوشت ساز مردم مصر ...

امروز سه شنبه بود سه شنبه یعنی ۱۲ بهمن

ارتش مصر در بیانه ای اعلام کرد که جلو مردم انقلابی را نمی گیرد ..

با خودم هی دارم به ارتباط این اتفاقات فکر می کنم

... ؟؟؟؟ .....؟؟؟؟؟؟؟

امروز سه شنبه است روز ۱۲ بهمن ۸۹ َ مصر ِ تونس و ..

این یعنی صدور انقلاب

این یعنی تفکیک جبهه حق از باطل

این یعنی آماده شدن زمینه ظهور ...

نمی دونم آمادگیشو دارم یا نه ...

اللهم عجل لولیک الفرج

 

الگوي اسلامي ايراني پيشرفت 4

 


بسم الله الرحمن الرحیم


در معنای‌ توسعه‌


«توسعه» در فرهنگ امروزی ما شاید از نظر لفظ تازه باشد اما از نظر معنا تازه نیست. این معنا اگر نخستین سوغات غرب برای ما نباشد، از اولین ره‌آوردهای غرب‌گرایی و غرب‌زدگی در کشور ماست.


لفظ «ترقی»(١) از اولین کلماتی است که فرنگ‌رفته‌های ما از نخستین روزهای آشنایی با غرب برای توصیف آن دیار به کار برده‌اند. «ممالک راقیه» ـ که به معنای کشورهای مترقی و پیشرفته است ـ با آنکه سال‌هاست از زبان و فرهنگ عام ما حذف شده، اما هنوز هم در اذهان ما چندان غریب و نامأنوس نیست.(٢)


برای دریافت معنای توسعه باید مفهوم این کلمه (ترقی) را دریافت، چرا که‌ اصولاً همین اندیشه‌ی ترقی اجتناب‌ناپذیر بشر است که مبنای توسعه‌ی تمدن کنونی بشر در ابعاد مادی و حیوانی وجود او قرار گرفته است.


پیش از آنکه به مفهوم کلمه‌ی ترقی در تفکر غربی بپردازیم، از آنجا که بسیاری از برادران ساده‌دل مسلمان ما لفظ توسعه(3) یا ترقی را با معنای رشد و تعالی در قرآن مرادف می‌گیرند و بر مبنای همین برداشت ساده‌لوحانه درباره‌ی اندیشه‌ی ترقی و توسعه در اسلام نظر می‌دهند، باید به تحقیق در معنای «رشد» و «تکامل و تعالی» در قرآن بپردازیم.


لفظ «رشد» و ترکیبات مختلف آن مجموعاً نوزده بار در قرآن مجید آمده است و آیه‌ی مبارکه‌ای که بیشتر از دیگران مورد استناد قرار گرفته آیه‌ی ٢٥٦ از سوره‌ی «بقره» است که «رشد» را صراحتاً در مقابل «غی» قرار داده است: لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی(4). راه رشد (سبیل الرشاد)(5) راهی است که انسان را به سوی علت غایی وجود خویش و آن هدف خاصی که از آفرینش بشر مقصود پروردگار متعال بوده است هدایت می‌کند و آن را «راه صلاح» ترجمه کرده‌اند. با این ترتیب، این کلمه هرگز به معنای توسعه یا ترقی نیست، هر چند از وجهی که بیان خواهد شد به تعالی و تکامل تاریخی بشر نیز اشاره دارد؛ اما عجالتاً از این لفظ و مشتقات آن در قرآن مجید معنایی که دلالت بر ترقی و توسعه ـ به مفهوم فرنگی آن ـ داشته باشد مقصود نشده است.


خود لفظ توسعه نیز مصدر ثلاثی از ریشه‌ی «وس‌ع» و به معنای ایجاد وسع و فراخی است و با صرف نظر از اینکه این کلمه در قرآن وجود داشته باشد یا نه، خود این لفظ ترجمه‌ای است از یک کلمه‌ی فرنگی (development) و جست و جوی آن در قرآن هیچ مناسبتی ندارد. باید به سراغ معنای آن رفت و تحقیق کرد که آیا قرآن مجید این معنا را تأیید می‌فرماید یا نه، و آیا در این جهت ما را راهنمایی فرموده است یا خیر پیش از ادامه‌ی مطلب باید این تذکر عنوان شود که قرآن مجید نازله‌ی مقام علمی پروردگار و عصاره‌ی عالم وجود است و اینچنین، بدون تردید مطلبی نیست که در آن قابل جست و جو و تحقیق نباشد؛ منتها برداشت از قرآن نیاز به مقدمات و شرایطی دارد که بدون این شرایط و مقدمات هرگز نمی‌توان در آن دریای بی‌کرانه قدم گذاشت.


منظور از «توسعه» در جهان امروز، صرفاً توسعه‌ی اقتصادی با معیارها و موازینی خاص است و اگر گاهی سخن از «توسعه‌ی فرهنگی» هم به میان بیاید مقصود آن فرهنگی است که در خدمت «توسعه‌ی اقتصادی» قرار دارد.

چنان‌که وقتی سخن از آموزش نیز گفته می‌شود هرگز آن آموزش عام که ما از این کلمه ادراک می‌کنیم مورد نظر نیست بلکه منظور آموزش متد و ابزار توسعه (در همان وجه خاص) است نه چیز دیگر.


درباره‌ی اینکه میزان این توسعه‌ی اقتصادی چیست و چگونه است که جهان بر اساس این میزان خاص به جوامع «توسعه یافته» و «توسعه نیافته» تقسیم می‌شود،

در غرب همواره برای تفهیم ضرورت توسعه، دو تصویر برای انسان می‌سازند و او را وا می‌دارند که این دو تصویر را با یکدیگر قیاس کند: تصویر اول جامعه‌ای انسانی را نمایش می‌دهد که در محیط‌های روستایی کثیف، بدون بهداشت و لوازم اولیه‌ی زندگی، در جنگ با عوامل ناسازگار طبیعی مثل سیل و قحطی و فرسایش خاک و اسیر امراضی مثل مالاریا، سل، تراخم و سیاه زخم، همراه با فقر غذایی و بی‌سوادی و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملی که علل آنها را نمی‌شناسد و بر سبیل خرافه‌پرستی ریشه‌ی آنها را در مبادی غیبی جست و جو می‌کند، به سر می‌برد. تصویر دوم جامعه‌ی انسانی دیگری را نشان می‌دهد که در شهری صنعتی یا نیمه‌صنعتی، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردی و جمعی ـ که از غلبه‌ی او بر طبیعت و تسخیر آن حکایت دارد ـ در وضعیتی مطلوب که بر طبق بیان آمارهای رسمی مرگ و میر در آن به حداقل رسیده و دیگر نشانی از مالاریا، سل، تراخم، سیاه زخم و فقر ویتامین و پروتئین بر جای نمانده، هوشیار و آگاه، بهره‌مند از همه‌ی امکانات آموزشی، بدون ترس و خوف، مطمئن و متکی به نفس در جهانی که همه‌ی قوانین آن را و علل حوادث آن را می‌شناسد، زندگی می‌کند.(6)


خوب؛ حالا این دو تصویر را با هم مقایسه کنید! (هر کس بهتر مقایسه کرد جایزه دارد و جایزه‌ی آن هم یک تور یک‌ماهه به سواحل مدیترانه است!) معلوم است و جای هیچ تردیدی هم در آن نیست که دومی بهتر است. اگر ـ العیاذ بالله ـ خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان در قرآن گفته بود که اولی بهتر است، کسی قبول نمی‌کرد چرا که دومی به مذاق هلوع و حریص انسان خوش‌تر می‌نشیند. اما به‌راستی، صرف نظر از آنچه که بر سبیل مطایبه (با روش تبلیغی خود غربی‌ها) گفته شد، کدام‌یک از این دو تصویر زیباتر است؟ باز هم دومی؟

ادامه مطلب...

الگوی اسلامی ایرانی یشرفت 3

بسم الله ...

سلام قبل از اینکه به سوالات اولی برسیم فکر می کنم بهتره بریم سراغ سوال آخری یعنی اول بدونیم مفهوم و معنای واژه هایی که در این آرمان چیده شده یعنی چی ؟؟؟؟

سال اول دانشگاه بودم که کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب شهید آوینی رو خوندم صادقانه بگم بار اولی که خوندمش یه کمی برام سنگین بود ولی بار دوم

انچنان لذت بخش بود که دوست داشتم بارها و بارها اونو بخونم برای اینکه فرق معنای توسعه و پیشرفت رو بدونیم به قسمت هایی از این کتاب مراجعه می کنیم

که موضوع اصلي اين كتاب  تحقيق در معناي حقيقي توسعه است كه اين امر مبتني بر مباني معرفتي و تاريخي تمدن غرب مورد توجه قرار گرفته است. دغدغه مكتبي و اسلامي شهيد آويني و همچنين توجه جدي و فهم متعالي ايشان از آرمان هاي انقلاب اسلامي در كنار درك عميق و همه جانبه ايشان از تمدن غربي و اهداف و مقاصد و تاريخ معرفتي آن باعث شده است كه اين كتاب مجموعه اي كم نظير از نظريات بديع و جالب توجه ايشان و همفكرانشان را در بر داشته باشد. مهمترين ويژگي محتوايي مطالب اين كتاب آن است كه خواننده با دقت در تعابير و همراهي با سير كلي مباحث ارائه شده به نگاهي نو و ديدگاهي جديد نسبت به مسائل پيرامون خود از جمله توسعه و مباحث مختلف غرب شناسي رهنمون مي گردد. كه در كمتر آثاري اين چنين جامع و همراه با نگاه مكتبي و اسلامي مي توان چنين مطالبي را يافت. فصل هاي مختلف اين كتاب با عناويني چون: در معناي توسعه، توسعه يافتگي اوتوپياي قرن حاضر، بهشت زميني، ميمون برهنه، توسعه براي تمتع، تمدن اسراف و تبذير، عمق فاجعه، از ديكتاتوري پول تا اقتصاد صلواتي - و ما ادراك ما البانك؟ - سود پرستي، بنياد اقتصاد آزاد، نظام آموزش و آرمان توسعه يافتگي، نظام آموزش غربي، محصول جدايي علم از دين، انسان از نسل ميمون خرافه اي جاهلانه، تاملي بيشتر در خلقت انسان نخستين، نوح نبي و تاريخ تمدن، نگاهي نقادانه به مفهوم توسعه از طرفي و مباني تمدن غرب از طرف ديگر دارد.

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت 2

سلام

انشاالله اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر می خوام یه خونه تکونی اساسی کنم

چند بار هی اراده کردیم و نشد ولی

اینبار فرقش اینه که از همه دوستان می خوام مدد بگیرم ......

قراره این بار تخصصی رو مبحث الگوی اسلامی ایران پیشرفت کار کنیم البته با کمک هم

یه تحقیق مدون و علمی

برای شروع اصلا می خواستیم بدونم

آیا تحقق و اجرایی کردن یه همچین الگویی امکان پذیر هست یا نه ؟؟؟؟/

اصلا چرا بعد از ۳۰ سال الان حرفش به میون اومده ؟؟؟؟؟؟

چرا همون موقع که دانشگاه ها انقلاب فرهنگی کردن حرفی از این الگو نبود ؟؟

یا اگه بوده چرا اقدام جدی صورت نگرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت یعنی چی ؟؟؟؟؟؟

چه فرقی با توسعه داره ؟؟؟؟؟؟؟

پیشاپیش از مشارکت همه دوستان کمال تشکر را دارم

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت

 

سرگردان به دنبال یک برنامه خوب کانال های تلوزیون را عوض میکنم ....

شبکه ۳ فوتبال

شبکه ۲ تبلیغات ..

شبکه ۱ .......

اول سر در نمی یارم کمی که میگذرد در زیر نویس برنامه نوشته شده :

اولین نشست الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت با حضور رهبر عزیزمان و جمعی از اندیشمندان ....

نمی دانم چرا ولی عمیق جذب صحبت های رهبری می شوم

میگوید ما چرا نگفتیم توسعه ؟؟؟

گفتیم پیشرفت ؟؟؟؟؟؟؟

به این خاطر که مفهوم توسعه ملزوماتی به همراه دارد که ما همه ملزومات آن را نمی خواهیم

ما موافق پیشرفتیم نه توسعه ..

و...

یکهو ذهنم میرود به صحبت های پیشین رهبری چقدر تاکید داشتند به کار کردن در

حوزه علوم انسانی و بازخوانی مفاهیم

 ولی انگار در جلسات پیشین هم فقط اندیشمندان آمدند و شنیدند و رفتند ...

ولی الان با گذشته خیلی فرق می کند چرا که رهبری هوشمندانه کلمه به کلمه را خودش

دارد باز می کند و روشنگری هر چی گفتند هشدار دادند انگار نه انگار پس خودشان

وارد میدان عمل شده اند ...

برنامه تمام شده پنجره را باز میکنم و به افق خیره می شوم رو پشت بام خانه ها پر از

دیش های ماهواره است باز هم نگران می شوم

ولی کمی ته دلم قرص است چرا که نگرانی به تنهایی سودی ندارد باید وارد عمل شد

باید یاد گرفت از آن رهبر  فرزانه ....

 

دلتنگ امام رضا

این روزا خیلی دلتنگم

 

دل تنگ اینجا

 

 

یادم میاد به پارسال که هی آقا کرم میکرد و ما فرت وفرت خودمون رو تو حرم میدیم

فکر کنم کلا ۳-۴ باری شد

اما حالا

از همون لحظه سال تحویل سعی کردیم بازم دلمون رو گره بزنیم به ضریحش

ولی ...

اصلا نمی دونم چه سر خودم و دلم آوردم که اینجوری شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا امام رضا آخه چرا؟؟؟؟؟؟

میدونم عیب از منه

ولی.....

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،
از روز الست با رضا گفتم چشم

من آمده ام تا به  ولایت برسم،
گفتی انا من شروطها گفتم چشم

 

رشته ای بر گردنم افکنده دوست

 

       اینو می بینید          

                              این دل منه

میدونید کجا به این روز افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا

حالا من موندم و این دل

حالا من موندم و یه دنیا علامت سوال

هرچند احساسم لبریز شده از شعور

اما هنوز هم عقلم مانده و سوال های بی انتها

اصلا عقلم نمی تونه هضم کنه

هرچند هیچوقت نتونسته بفهمه

تنها عشقه که این موقع ها به فریاد دل میرسه

هرچند عقل نمی تونه بفهمه عشقو

ولی اینجا عقل قربانی عشق می شه

البته اینجا عقل عین عشق است

وعشق عین عقل

آخرش نفهمیدم چی گفتم ولی هر چی هست

از وقتی پام رسید به اون جا همون جایی که بالا عکسش زدم اینجا

این بلا سر دلم اومده

 کاش دلم شمعی بود که تا دنیا بود و زمان و زمین و من

همچنان می سوخت و ..

السلام  علیک یا ابا عبدالله

 

 

بانوی بی نشان

 

بانوی بی نشان

امروز انگار سراسر شهر فقط یه تابلو بود که توجهم رو به خودش جلب کرده بود

بیلبرد های بزرگ تبلیغاتی بانوی بی نشان ...

طرحش خیلی خیلی به دل می نشست ُ تصویر بقیع بود از پشت دیوارها که بزرگ روش نوشته بودند بانوی بی نشان ولی ...

ولی عنوان این بیلبرد بدجور توجهم رو به خودش جلب کرده بود

انگار این وسط یه تناقض وجود داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه چرا بی نشان ؟؟؟؟؟؟؟

مگر نه این است که همه ذرات ملک و ملکوت عطر چادر یاسی او را گرفته....

مگر نه این است که می گویند : علیت این جهان اوست

مگر نه این است که اولین روحی که در عرش دمیده شد به اذن معبود بی همتا او بود

و مگر نه این است که آنها همه چهارده نورند و در عین حال کل نورُ واحد ...

پس چرا بی نشان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روحی که همه ذرات عالم از تسبیحات او جان می گیرند و مگر می شود ذرات با او نا آشنا باشند

پس چرا بی نشان ؟؟؟؟

امروز اومده بودم دانشگاه بعد از فارغ التحصیلی کمتر گذارمان به اینجا می افتد .. یکدفعه همسرم گفت امشب دعوت شدیم برا دیدن نمایش بانوی بی نشان

خیلی خوشحال شدم و در عین حال غم مرموزی همه وجودم را گرفت

که چرا بی نشان ؟؟؟

کاش زودتر شب می شد و ما این نمایش را می دیدیم شاید ...

 

 

 

باران که می آید تو می آیی ..... 

 

 

رد پای بهار

سلام ...

می دونم خیلی وقته نیومدم

ولی ....

انشاالله با اومدن بهار زندگی همه دوستان بهاری بشه

پیشاپیش عید همتون مبارک

اینم عیدی من

             

دل از من برد و روی از من نهان کرد

سلام

(( وقتي خيلي دور ميشي وقتي فاصله بيداد ميكنه

شايد يه سلام

راه نزديكي باشه ولي اگه سلام سلام واقعي باشه نه سطحي و زود گذر ))

 

دخترك آروم و قرار نداشت

نه ميتونست بشينه نه بخوابه نه...

كلافه شده بود يه هو يه نگاه انداخت به دوروبرش هيچي نمي ديد                                           

ولي تا چشم كار ميكرد كاغذ هاي مچاله شده بود .

انگار تو مسير دل و مغز و دستش يه اتفاقي افتاده بود يه اختلاف

با خودش فكر كرد شايد هم ميسرو اشتباهي رفته شايدهم بايد از مغز شروع بشه

 بعد بره به سمت دل و بعد دست و كاغذ

ولي ... چطوري ميتونست اين مسيرو پيدا كنه

دخترك چند صباحي بود كه اينطوري  شده بود هي مي رفت جلو آيينه و زير لب زمزمه مي كرد  

دلگيرم از خودم

دورم از خودم

بيگانه شدم با خودم

ديگه وقتي ميرفت جلو آيينه خودشو نمي شناخت

از همه مهمتر چشماش بود چقدر غريب شده بود با آسمون

چشمايي كه انگار آيينه ي تمام نماي آسمان بود روزگاري

چشمايي كه تا خاطره آسمون جلو چشمش زنده ميشد عطر قطرات باران بود كه ازش مي تراويد

اما الان هر چي بيشتر بهشون زل مي زد بيشتر كدر بودنش زمخت شدنش تو ذوق مي زد

با خودش فكر كرد شايد هم اختلال مسير دست و دلش بر ميگرده به چشماش

تو انحصار اندوه بي پاياني داشت دست و پا مي زد

يه هويي انگار از طاقچه اتاقش يه نسيم يه ترنم اونو به طرف خودش كشيد

خوب كه دقيق شد حافظ بود

مثل هميشه ....

با عجله برداشتش بازش كرد

 

دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد

شب تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطف هاي بيكران كرد

........................

 

 

موج نو

 

داشتم فکر می کردم  این اتفاقات جدید ،  این آشوب ها چقدر برا کشورمون بد تموم میشه

 تا این حادثه اخیر تو روزی مثل عاشورا که ترک و لر و ارمنی و مسیحی میرزن تو خیابون

 برا سوگواری ابا عبدالله ولی ..

با اون اتفاق انگار همه بهت زده شدند

هیچکس باورش نمی شد تو روز عاشورا که تمام ذرات عالم ماتم زده است یه عده بخوان ..

مردم دیگه دست خودشون نبود انگار همه یکی شده بودند و عین رودی پیوسته و متلاطم به خروش آمدند

بعد از روز های پر تلاطم انقلاب دیگه کوچه و پس کوچه های این دیار کمتر این موج خروشان و دیده بود

 تا اون روز ...

یعنی عاشورای 88 ...

روزی که کفر و نفاق با دندون های خون آلودش نهایت زشتی و چهره واقعی خودشو به مردم نشون داد ..

 روزی که ..

حا لا که فکر میکنم

میبینم زیاد هم بد نشده .. بد که چه ؟؟؟ شاید مردم شاید کوچه پس کوچه های تاریخ باز هم

به یه همچین تلنگری نیاز داشت ..

 

باز هم این پرچم سرخ حسین بود که بر فراز قله های عزت بر  افراشته شد

باران

 

ادامه داستان  پست قبلي ....

  

رعد و برق

و سايه اي سياه و هولناك

سقف آسمان را تسخير كرد

زمين از ترس داشت لب و لوچه ترك خورده اش را جمع و جور مي كرد .

و دخترك هنوز رو به آسمان ايستاده بود

در همين موقع قطره اي بلور از گوشه چشم آسمان چكيد و دخترك هاي هاي گريست

هيچكس باورش نمي شد

اما چشمان دخترك نويد اقيانوس را مي داد

سال ها بود كه منتظر نشسته بود

هلهله اي همه جا را فرا گرفت

الان ديگر فقط صداي غرش آسمان نبود

زمين تار و تنبور برداشته بود

 و باد با آغوش باز درختان آهنگ موزون طبيعت را مي نواخت

انگار تمام جلوه هاي آفرينش

تمام ذرات هستي

و تك تك سلول هاي آن دشت نا اميد و خشك به جوشش آمده بود

بعد از آن

قصه ي دخترك همه جا پيچيد

بعد از آن ديگر لب هاي زمين نخشكيد

و درختان به نشانه اعتراض ريشه هايشان را از خاك بيرون نياوردند آخر همه ياد گرفته بودند كه بايد

با چشماني كه برق آسمان دارد

دستانشان رو به آسمان باشد

 

چند روزی بود دخترک دستان کوچکش را مدام رو به آسمان گرفته بود

لب های ترک برداشته زمین به سخره اش گرفت

باد دیگر اخبار کرانه های دوردست را به او نمی رساند

دریا هم دیگر از تلاطم افتاده بود

خشکسالی شور و شعف را از همه گرفته بود

انگار جهان در قبضه این دیو خاکستری نمی توانست نفس بکشد

اما ...

چشمان دخترک هر بار که به بالا خیره میشد

برق خاصی داشت

انگار همه طروات و زیبایی در چشمان دخترک جمع شده بود

انگار دخترک با چشمانش می خواست همه دنیا را نقاشی کند .

روزها  و ماها و ُ سال ها گذشتند

اما دستان دخترک هنوز رو به آسمان شد .

عصری غبار آلود و غم گرفته بود

ناگهان از گوشه چادر آسمان برقی ... و غرشی مهیب

همه از ترس اینکه آسمان هم به دخترک نهیب می زند در گوشه ای پنهان شدند و ..

ببخشید بعدا ادامشو مینویسم  

 

 

حس تازگی

 

رنگ زندگی

روزها همينطور دارن تند و تند ميگذرن

اما هر چي داريم به اون روز نزديكتر ميشيم

انگار همه چي داره رنگي ميشه

انگار حس تازگي همه عالم رو فرا گرفته

انگار همه ذرات در حال ذكرند

انگار خدا ملموس تر ه

ولي خوش به حال اونايي كه

تو اون روز عازم سفرند

سفري كه هر كسي قادر به درك عظمتش نيست

مسافران شهر عشق

مسافران روز اول ذي الحجه

چقدر همه چيز بوي طراوت و تازگي مي ده

كاش يه لحظه شو

كاش يه ثانيه شو

بتونيم درك كنيم

ترقیات عالم رو به بالاست

 

تغییر جزء ذات بلامنازعه جهان و اشیاست.

سلول های آفرینش دائم در حال تغییر و تحول از شکلی به شکل دیگرند

سلول های آفرینش در حال تکاپویی بی وقفه برای رسیدن به مقصد و مقصود نهایی عالمند .

اصلا اگر تغییری در کار نبود و جهان در ثباتی ابدی به سر می برد

نه کنشی بود و نه واکنشی ؟؟؟

حرکت مفهوم خود را از دست می داد و تلاش برای رسیدن پوچ و واهی می شد ؟؟؟

همه در حال تغییرند جز ذات یگانه او

که بهترین و ایدآل ترین شکل تغییر رسیدن به کمال نهایی و غایت نهایی آفرینش است .

در این بین خیلی ها سیر تحولیشان رو به بالاست و تند و تند پله ها را دو تا یکی می کنند

و پشت سر می گذارند . و خوش به سعادت اینان

اما عده ای هم به جای صعود در نزولند . گروهی هم ارتفاع سقوطشان وحشتناک است .

چند روز پیش داشتم یکی از دفتر های یادداشتم را مرور می کردم .

 از چیزی که میدیدم خودم هم باورم نمی شد .

یک سراشیبی رو به پایین و پر از فراز و نشیب اما آهسته و مرموز

گاه گاهی هم یکی از پله های بازگشته را دوباره بالا می رفتم ولی بلافاصله ..

چقدر راه سخت و دشوار به نظر می رسد ..

از چند روز پیش همینطور ذهنم درگیر است ....

چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ چاره ای باید اندیشید ؟؟؟؟؟؟؟؟

بسا که عقب ماندن از قافله همان و نرسیدن همان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ترقیات عالم رو به بالاست      من از بالا به پایین ترقیدم .

 

پابوس

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم عجیب گرفته ُ

تلوزیون داره مدام حرم نشون می ده ُ

 انگار همه عالم تو این چند تا صحن جا شدن ُ

یعنی اون جا امشب چه حسی داره ؟؟؟؟

خوش به حالشون ُ اونایی که الان دارن اون جا نفس می کشن ُ

دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم فقط با افسوس چشمم رو دوختم به صفحه تلوزیون

چقدر دلم تنگه امشب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا امام رضا

   

 

یا نور .... 

بانو! قسم به پنجره های ضریح تو ....

 این آستان توست که باب الرضای ماست 

تقدیم به همه دختران ایران زمین

 

 

همیشه این سوال ذهنم  رو به خودش خیلی مشغول می کنه اینکه این بارگاه چی داره که قبله این همه دل بی قرار ُ این همه بزرگ و عارف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

شبى گشتم مقيم گلشن قم
بلى چون گل شود با گل مقابل
چه گلزارى كه مى روبد نسيمش
چه بانويى كه در اوصاف ذاتش
يگانه دختر باب الحوائج
مپوش از آستان فاطمه چشم
بر اين در هر كه سايد روى اخلاص
زهى معصومه كاندر زهد و عصمت
نگهبانند كشور را دو گوهر
از آن مردم ز قم جويند حاجت
«رسا» در وصف گلهاى نبوّت
بخاك آستانش دادخواهان
يكى تابان چو خورشيد از خراسان

 

سحر چون گل شكفتم با تبسّم
در او لطف و صفا يابد تجسّم
غبار محنت و رنج و تألُّم
زبان را نيست ياراى تكلُّم
گرامى خواهر سلطان ِ هشتم
اگر دارى از او چشم ترحّم
بفردوسش بود حقِّ تقدّم
كند مريم در اين مكتب تعلّم
فروزان تر ز مهر و ماه و انجم
كه قم شد كعبه حاجات مردم
كند طبع خدا دادش تَرنُّم
نهاده رخ پى عرض ِ تظلّم
دگر رخشان چو ماه از وادى قم

 

وداع

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکـــر او سـیـــرندیدیم و برفت

گویی ازصحبت ما نیک به تنگ امده بود

بار بربست وبه گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

 

آخر ماه رمضونی عجیب دلم گرفته

 هر چی می گردم هر چی دلم رو زیرو بالا می کنم نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟

اما یه جایی یه چیزی رو خوندم که خیلی به دلم نشست دوست داشتم برا شما هم بنویسم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

باديه نشينى را گفتند: فرداى قيامت پروردگار، به حسابت رسيدگى مى كند. گفت : اى فلان ! مرا شاد كردى . زيرا چون كريم به حساب رسيدگى كند، بخشندگى كند.

 

ماه نور

 

چقدر همه چیز زلال و شفافه

چقدر شور و شعف همه جا رو فرا گرفته

خدایا کاش همیشه رمضان بود

 

فرا رسیدن ماه نور بر همگان مبارک باد

غیرتی به رنگ دین

 

سر شب بود و مثل همیشه برا چک کردن تردد بچه ها باید سری به نگهبانی خوابگاه می زدم .شیفت اون شب با آقای اسماعیلی بود پیرمرد ی با قد متوسط و لبخند همیشگی بر لب که همه بچه ها دوستش داشتند یه جورایی پدر بزرگ خوابگاه بود . بعد از احوالپرسی همیشگی یکدفعه در مورد یکی از بچه هایی که بدون مجوز اومده بود و ظاهر مناسبی هم نداشت سر صحبت باز شد . آقای اسماعیلی می گفت  این مسولیت خیلی سنگینه دخترم من الان ۱۸ ساله که نگهبان خوابگاهم . با گفتن این حرف انگارپیرمرد رفت به خیلی سال پیش. ..

و بعد از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد : ۱۸ ساله که مسئول خوابگاهم تو این سالها با آدم های زیادی سرو کار داشتم چه اوایل انقلاب چه الان . اوایل انقلاب که بود مردم انگار یه جور دیگه بودن من خودم ۵ سال چه پشت خط چه جلو سعی می کردم با توکل به خدا فقط هدفم خدمت باشه الان هم همین طور تو اون ۵ سال هم با آدم های زیادی رو دیدم  ولی اونا خیلی فرق داشتند یه جور دیگه ُ یه جوری که تا کنارشون نباشی نمی تونی بفهمی چه جوری ؟

اوایل انقلاب که بود کلی تو این منطقه درگیری بود چه شب هایی که تو کوه و کمر دنبال اشرار و منافقین نبودیم و...

به اینجای حرفش که رسید نفس عمیقی کشید و کلی معذرت خواهی کرد که پر حرفی کرده اما من که تازه مشتاق شده بودم بیشتر بشنوم  ازش خواستم بازم بگه آخه اصلا به چهره آروم و خندان پیرمرد این همه شور نمی یومد .

داشتم می گفتم دخترم اون موقع ها مردم بیشتر غیرت دینی داشتند نمی ذاشتن حلال خدا حروم بشه و بالعکس بچه ها از ۸ سالگی با نماز راست می شدن .پوشش که این نبود ؟؟؟ خلاصه اینکه همه چی یه جور دیگه بود . یادمه زمان انتخابات ریاست جمهوری شهید رجایی بود من اون موقع مسئول یکی ز این صندوق ها بودم . ماه رمضون بود . همینطور نشسته بودیم یه دفعه دیدیم معاون پاستگاه منطقه سر ظهر که شد  بساط نهارو پهن کرد من که حسابی غیرتی شده بودم و رگ های گردنم بیرون زده بود سریع رفتم و بساط سفرشو بهم زدم گفتم آقا قباحت داره لا اقل روزه خواری می کنی علنا نکن ؟؟؟

تو خوابگاه هم یه بار ماه رمضون با یکی از این کارفرماها همین  اتفاق تکرار شد اونم همه چیزو گذاشت کف دست رئیس دانشگاه که منو اخراج کنن ولی من که از چیزی نمی ترسیدم همه چیز آدم باید خدا باشه ترس از خدا ُ شادیش برای خدا خلاصه اینکه آدم باید غیرت دینی داشته باشه .

حرف های پیرمرد که تموم شد چقدر دوست داشتم بازم بشنوم ولی دیروقت بود و بچه ها منتظرم بودند . چقدر خوب حرف می زد .

خوب که فکر می کنم به حرف هاش همش درست بود ولی الان چیزی به اسم غیرت ؟؟؟؟؟؟؟

نیست یا لااقل خیلی کمه حتی غیر دینیش ؟؟؟؟؟؟ چه برسه به دینیش ؟؟؟؟؟؟؟

شما چی فکر می کنید ؟؟؟؟؟؟

ترافیک کاری

 

چندی پیش از بزرگی شنیده بودم که همیشه بین کارهای زیادی که برایتان پیش می آید سعی کنید مهمترین آن ها را پیدا کنید و بر اساس آن کارهایتان را الویت بندی کنید . ببینید اصلا مهمترین کارتان چیست .

و حالا من مانده ام و انبوهی از کار ها  ی انجام نداده  اصلا نمی دانم باید بر اساس چه معیاری مهمترینشان را پیدا کنم این وسط کاملا گیچ شده ام .

البته این سردرگمی شاید به خاطر این است که دیر زمانی است به قله چشم ندوخته ام و هدف والا را ( البته به قول جومونگ )  گم کرده ام و آنچنان این پایین دارم دست و پا می زنم که حتی لحظه ای نمی توانم سرم را بالا بگیرم و به قله نگاه کنم . کاش بین این همه ترافیک کاری که مرا اینگونه اسیر خود کرده لحظه ای هم پیدا می شد که بدور از این چرخیدن دوار به دور خود ...

کاش... اما باید کاری کرد

پس یا علی مددی

سلام

 

انگار این وقفه خیلی طولانی شد

معذرت!!!!

مثلا توجیه : بعد از امتحانات ترم جاتون خالی رفتیم اردوی زمین شناسی ایران که کلی خوش گذشت و باصفاتر از همه جاش دماوند بود که اگر فرصتی شد بعدا در موردش می نویسم بعد هم که برگشتیم کلی درگیر پروژه های بعد از سفر و سخت گیری های اساتید بودیم مثلا!!

هرچند می دونم این ها همش بهانه است و اصل اون حس ننوشتن بود  که طولانی شد

بازم معذرت !!!!

بر می گردم

انشاالله

اگر دوستان تو این مدت ما رو فراموش نکرده باشن که البته حق دارند .

انقلابی تازه

 

(( زندگی آرمانی جز با صبر محقق نمی شود پس برادر خوبم برای رسیدن به آرمانها در این منظومه رنج سعی کن صبورترین انسان ها باشی ))                                                   

                                                                                                  شهید آوینی

روزگار عجیبی است تعاریف جایشان عوض شده است

آرمان انسان های مدعی آرمان الان کجا و آرمان مردمان دهه انقلاب کجا؟؟؟؟؟

ارزش ها وارونه شده اند و ضد ارزش ها شده اند ارزش ؟؟؟؟

همیشه شنیده بودم که آدم ها قابل تغییرند اما تصورش را هم نمی کردم تا این حد؟؟؟؟

تازه اگر هم در این آشفته بازار کسی هنوز رگه هایی از نور قلبش را بلرزاند و ارزش های واقعی را فریاد بزند بر دهانش مهر می زنند و دروغگویش می خوانند .

امشب بعد از پخش مستند دوم دکتر احمدی نژاد به وضوح می شد چهره های متاثر بچه ها را از خاطر گذراند انگار شادی مرموزی قلبم را می لرزاند چرا که هنوز بودند کسانی که دریچه قلبشان را به روی واقعیت نبسته بودند .

احساس عجیبی دارم شور و نشاط انتخابات انگار پر شور تر از همیشه همه جا را فرا گرفته است  اما اتفاق عجیبی در حال شکل گیری است اتفاقی کم نظیر حداقل از بعد از انقلاب به این طرف .

احساس می کنم انقلابی در حال شکل گیری است انقلابی که کامل کننده انقلاب عظیم میهنمان است انقلابی که قرار است پوسیدگی ها و زخم های متورم گذشته را بشویید و از بیخ و بن بکند .

امروز که با تاکسی جایی می رفتم همه جا حرف مناظره دیشب بود از پیرزن ۷۰ ساله بگیر تا راننده تاکسی و ...

همه انگار با احساس رضایتی کم نظیر خوشحال بودند که بالاخره کسی توانست فساد های عظیم مالی این بافت های فرسوده را رسوا کند .

مردم انگار باز هم شور و حال انقلاب به سراغشان آمده است.

 

به امید پیروزی صبورترین انسانی که در راه آرمان هایش تا آخرین نفس می جنگد  

 

یا رب مددی

 

امروز دوباره اون احساس آزاردهند اومد سراغم .

حسی که تقریبا بعد از هر امتحانی می یاد سراغم

احساس ندامت!!!!

و صد تا ای کاش که ای کاش بیشتر خونده بودم و

 ای کاش بیشتر وقت گذاشته بودم  و ای کاش ...

اما دیگه گذشته و لحظه های از کف رفته رو نمی شه

به هیچ قیمتی برگردوند .اما یه ای کاش دیگه هم باقی می مونه اونم اینکه :

کاش عبرت بگیرم !!!!!!!!!

نمی دونم چند روز دیگه ؟؟

چند ماه دیگه یا چند سال دیگه قراره به گذشته نگاه کنم و یه تلنگر بشه برا لحظه ی حالم ؟؟؟

اما عمر در گذر است و شتاب لحظه ها بی نهایت و  احساس می کنم تا خودمو به بینهایت نزدیک نکنم هیچوقت نمی تونم لحظه رو دریابم !!!!!!!!!

یا رب مددی

 

واگویه

 

امان از

            هجر بی پایان  

                                    مهدی ....

ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره!  ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای  زبان علی

                            ای اسطوره مهر

سلام بر صورت نیلی

               سلام بر پهلوی شکسته

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

چند شب پیش بچه ها جلو درب نمازخانه خوابگاه تحصن کرده بودند و داد و بیدادی راه انداخته بودند که آن سرش ناپیدا. تعداد زیادی از بچه ها با شال و روسری های رنگارنگ گوشه ای و تعدادی هم با چادر های مشکی کمی آنطرف تر ایستاده بودند و دو جبهه انگار داشتند یار کشی می کردند بچه ها با این کارشون می خواستند مسئول امور فرهنگی رو به خوابگاه بکشونند  بلاخره با کلی تهدید موفق شدند .

با اومدن دکتر صمصام پور تحصن به نماز خانه کشیده شد .قضیه از این قرار بود که بچه ها میخواستند قانون منع پوشیدن شال رو که تقریبا دو ترم بود داشت تو خوابگاه اجرا می شد  بردارند اعتراضات و دادو بیدادها سه ساعتی طول کشید و اونا موفق شدند قانون رو لغو کنند

 اما این وسط نمی دونم چرا دلم حسابی گرفته بود . خیلی دنبال علتش گشتم انگار ذهنم رفت به سال ها پیش سال هایی که بچه های انقلاب همین شور و حال و داشتند و با همین انرژی تو فضای دانشگاهی و کوچه و خیابون تحصن می کردند ولی برا یه چیز دیگه درست عکس این .

یادم افتاد به یه بانوی پهلو شکسته که حتی در مقابل چشمان نابینای یه سائل هم حجاب داشت . یادم افتاد به خاطره ای که از یکی از شهدای کانون آقای انجوی نژاد تعریف می کردند که لحظه های  آخر نفس کشیدن تمام تلاششو می کرد تا حجابش حفظ بشه .

هنوز هم داشتم می گشتم تا رسیدم به نقطه وقتی برگشتم دیدم

وای خدای من ...

 آه بانوی آب و آیینه چقدر دور شدیم ....

کاش ...

 

 

 

به بهانه پرواز مرغ باغ ملکوت آیت الله بهجت

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه اینکار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده انکار بماند

 

لحظه ها بی تاب بودند و چشمان پیرمرد بی تاب تر . با آن حالت بی رمق و ناخوش به نقطه ای خیره شده بود. هیچکس نمی توانست بفهمد که پیرمرد به کجا خیره شده و این برق نگاهش که ملکوت را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت از کجاست .

اکیپ پزشکان همچنان در تلاش بودند و پیرمرد هم، پزشکان برای ماندنش و او برای اوج گرفتن انگار دیگر بیشتر از این تحمل ماندن نبود البته حق هم داشت شاید هر کس دیگری که جای او بود خیلی وقتها پیش با نور یکی شده بود و هم سفر نور اما مصلحت بر ماندن بود و او هر چه بیشتر ماند سینه اش فراختر شد و سیاهی های شهر بیشتر. او هر چه بیشتر تلاش می کرد مرد مان بیشتری به سینه اش خنجر می زدند ولی او سینه اش فراخ بود و اصلا مانده بود تا خنجر بخورد . مانده بود تا خود ضخم ببیند و ضخم های هم سایه را ترمیم کند . اصلا این رسالت پیرمرد بود و خدا اینگونه می خواست .

 در کشاکش لحظه ها و تلاش اطرافیان در اتاقی که از سفید ی برق می زد اتفاق عجیبی در حال وقوع بود همه احساس عجیبی داشتند ناگهان نوری آسمان ها را شکافت و به نقطه ی خاصی از زمین رسید همه خیره شده بودند به دنباله نور که به آن اتاق کوچک سفید پوش رسید و لحظه ای بعد ...

عصر روز دوشنبه بود به تاریخ 28 اردیبهشت ماه 88 در هوای شرجی بندر سوار تاکسی بودم و با کلی عجله می خواستم خودم رو به موقع به جلسه ای که داشتم برسونم . که در همین موقع صدای گوشیم توجهم رو جلب کرد پیام حاوی متن زیر بود:

 (( مرجع عالیقدر جهان اسلام حضرت آیت الله بهجت به دیار باقی شتافت ))

 

 

چند لحظه همینطور زل زده بودم به پیام بعد ... انگار یه غم بزرگ افتاد تو دلم یه غم عجیب ، یه غم متفاوت ، غمی که مثل غصه های دیگه نبود . غم از دست دادن یه بزرگ ، یه نعمت ، یه رحمت ، که خدا به واسطه اون رحمت یه نگاه ویژه به آدم های اون دیار داشت و ما مثل همیشه تازه وقتی اونو از دست دادیم فهمیدیم چه خبره ". اما حالا ...

اون رحمت ، اون نگاه ...

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

الان که اومدم یه سر به وبلاگم بزنم یهو احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده بود شاید هم این دلتنگی تو ضمیر ناخوداگاهم الان منو کشید اینجا .

خیلی وقتا آدما می دونند چی می خوان و بر اساس خواسته قبلی شون اقدام می کنند ولی خیلی وقتا هم نمی دونند و یهو ناخواسته سر از یه جایی در می یارن که تازه بعد از رسیدن می بینند چقدر فضا براشون آشنا و ملموسه انگار سالهاست که با اونجا آـشنا هستند .

خیلی وقتا یه دلتنگی عجیب می یاد سراغ آدم که نمی دونه از چی یا از کجاست ؟؟؟ ولی تازه بعد از رسیدن اتفاقی می بینه که این دلتنگی بر می گرده به یه دلبستگی دلبستگی که خیلی وقته فراموش شده . دلبستگی که آدما اینقدر تو چارچوب زندگی اسیرو درگیر شدن که یادشون می ره دلشون به چی بسته بود یا نبود ؟؟؟

 البته تقصیری هم ندارند

عین آدم هایی که یه گم شده دارند عین وطن و وقتی به اون نا خود آگاه و یهویی بر می گردن تازه می فهمن که اونجا چقدر براشون آشناست . انگا همه ما یه جورایی وطنمونو گم کردیم ، انگار ما  آدما خیلی وقته مسیرو گم کردیم و... هر چی خودمونو به درو دیوار می زنیم مسیرو پیدا نمی کنیم مگر اینکه یه وقتی یه دلتنگی ناشناس بیاد سراغمونو ...

نمی دونم این حس ناخوداگاه دقیقا کی می یاد سراغمون ولی هر چی هست همیشه با ماست نمی دونم از کجاست ولی هر چی هست یه اراده قوی پشتشه که ما قادر به ادراکش نیستیم