بـــــــــــــــــــــــاران


بـــــــــاران …

بهانــــــــــه ای بود …

که زیر چتــــــــــر من ،

تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایــــــــــــی

کـــــــــاش …

نه کــــــــــــــوچه انتهایی داشت …

وَ

نه بــــــــــاران بند می آمــــد…

اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی

اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی

اگه شمع بودی روشن ترین بودی

و تا زمانی که ناناس منی عزیزترینی

ولنتاین مبارک

میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اول نیست

چشمانت را ورق بزن ، شاید در گوشه ای از آن مرا به یادگار کشیده باشی .

خدایــــــــــــــا!!

خـــــــــدایــــــا!!!! خدايا! تو راشکر میکنم که با فقر آشنايم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نيازمندان رادرک کنم خدايا! هدايتم کن زيرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدايا! هدايتم کن که ظلم نکنم زيرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدايا! ارشادم کن که بی انصافی نکنم زيرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد. خدايا! راهنمايم باش تا حق کسی را ضايع نکنم که بی احترامی به يک انسان همانا کيفر خدای بزرگ است. خدايا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيبای تو را مشاهده کنم. خدايا! پستی دنيا و ناپايداری روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق وبرق عالم خاکی مرا از ياد تو دور نکند. خدايا! من کوچکم، ضعيفم، ناچيزم، پر کاهی در مقابل طوفان ها هستم. به من ديده عبرت بين ده تا ناچيزی خود را ببينم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبيح کنم. ای حيات با تو وداع می کنم با همه زيباييهايت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خداي خود می روم و از همه چيز چشم می پوشم. خدايا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ريخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسيم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگيرد. خدايا! تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه ها بسته است و هيچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است می توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پر افتخار به وصل خدايی رسيد.

بهـــــــــــــــــت گفتم اما اشتباه کردم

گه گفتم تنهام نذار ، اگه گفتم تو تنها پناه یار بی پناهم شو ، اگه گفتم تا ته تهش باهام بمون ، این نبود معناش که وابسته ات

شدم ، یا کف اون چشمات و نقش ابروهات شدم ، معناش این بود که من عاشق وجودت شدم ، عاشق احساس قلبی تو

نسبت به خودم شدم ، دوستدار محبت های ساختگیت یا بهتر بگم خام دروغ های قشنگت شدم ، صدام رو به سکوت می

فروشم و دیگه نگو خاطره هام همه پاک میشن ، آخه مگه میشه فراموش کرد اون بوسه هاتو نامرد ؟ یا اون آغوش گرمت رو با کس دیگه هم آغوش کرد...

مــــــن    و    تــــــــــو

به چشـم من نگاه نکن دوباره گـريت مـی گيره

ساده بگم که عشـق مـن بايد تو قلبـت بميره

فاصلــه بين مــن و تـو از اينجا تا آسـموناسـت

خيلـی عزيزی واسه من اما زمونه بـی وفاست

بــرای اين در به دری تو بهتــرين گـواهمــــی

دروغ نگو که می دونم هميشه چشم به راهمی

قســم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبـــود

به هر کی عاشقــه بگو غــم که يکی دوتا نبود

بگـــو تا وقتــی زنده ام نگاه تـو سهـــم منــــه

هر جای دنيا که باشــی دلم واست پر می زنه

عشــــــــــق تو

دست هایم خالی ، قلبم از عشق تو پر

چشمم آغشته به تصویر تو هر شب تا صبح

و من آهسته در آن خلسه ی خوش می خوانم

صبح می آید و من هر شب از عشق تو در خواب

تو را می بینم و در آن بیداری گلی از لعل لبت می چینم

دست هایم خالی ، خانه ی قلب من از مهر تو خوش

و مگر چاره ای جز عشق تو هم می ماند !؟

زندگِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِی مــــــــــــن

من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى! می‌توانى دوستم داشته باشى... من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم چرا که من یک انسانم و این‌ها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى من را خودم از خودم ساخته‌ام تو را دیگرى باید برایت بسازد. و تو هم به یاد داشته باش: منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى! می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم! می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان‌هاست پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد و تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم. قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند! دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم! چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت نه حسودى، نه دشمنى و نه حتی رقیبى. من قابل ستایشم، و تو هم.

عاشق

چنین گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش 

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد

دوست داشتنــــ

پروردگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند، گریه کنم برای

کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به

صورتم ننواختند، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند، عشق بورزم به

کسانی که عاشقم نیستند.


غمناک ترین غم


از انسانها غمی به دل نگیرزیرا خود نیز غمگینند!

زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.

پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!!!!!!!!!!!!

فقیر

کودکی که می داند دستان پینه بسته ی پدرش گریه های مادرش وتن فروشی

خواهرش از بی پولی است چگونه در مدرسه بنویسد...علم بهتر از ثروت است.