دنیا دارد حرف میزند

مثلا اینکه دوست  دارم کار یدی کنم آقدر که ذهنم کار کند ،یا اینکه دوست دارم روستا بودم که فقط صدای جیرجیرک بشنوم یا اینکه دوست دارم مثل قدیم ها کمتر خرید میکردم، یا اینکه دوست دارم آنقدر بنوبسم که دستم درد بگیرد ،دلم را یک جوری میکند؛ یک جور چه جور بگویم بد...

اینکه من بعد از مدت ها سرم خلوت شده اما دلم کار یدی میخواهد !

اینکه خانه ی مان در یک محله ی پرسکوتی واقع شده  اما دلم صدای جیرجیرک میخواهد!

یا اینکه قدرت خریدم بالا رفته اما دلم کمتر خرید کردن میخواهد !

یا اینکه تازه افتادم رو دور نوشتن اما دنبال اون روزهای پرنوشتن هستم ؛

این ها یعنی در شیرینی های دنیا هم حسرت هست ...

چقدر دنیا دارد جلب توجه میکند دنیا دارد حرف میزند اما من فقط همین را از آن فهمیدم...

همه و تو

کاش همه نبودند ...

کاش من حواسم فقط به تو بود ...

وقتی همه هستند فقط جوش میخورم !

وقتی تو هستی گریم میگیرد که قدرت را چطور باید بدانم؟!!

همیشه وقتی میخواستم بروم یک جای زیارتی وقتی میگفتند قدر آنجایی را که میروی را بدان گیج میشدم  که یعنی چطور؟الان هم که پیش تو هستم همان حس را دارم...

میترسم از همه ای که همیشه هستند ولی تو اگر هستی انقدر مقدسی که من فقط گیجم...

شکرگذاری از خدا برای ...

خدارا برای چه چیزهایی که باید شکر کرد...

خداراشکر میکنم برای بودن افراد دین داری که در اطرافم هرچند کم و محدود بودند ،اما نمیتوانم به راحتی بگویم این مذهبی ها سروته یه کرباسند؛ که اگر نبودند شاید دیگر نمیتوانستم فقط با ارجاعات دینی حس خوبی به دین داشته باشم ...

خداراشکر میکنم هنوز آنقدر دنیا بهم نریحته که دین داران به ظار دیندار تمام عالم را بگیرند و گوش فلک را کر کنند برای این فتح.

خداراشکر میکنم هنوز همه ی ایراد کارهای این دینداران به ظاهر دین دار رو نشده است تا مردم شروع کنند انگ زدن به همه ی مذهبی ها...

خداراشکر میکنم هنوز فرصت کار کردن به این دینداران به ظاهر دین دار داده نشده و نخواهد شد که شود خدا میداند چه برسر جامعه خواهد آمد...

خدارا زیاد باید شکر کرد در این دوره از زمان ...

پناه میبرم به خدا از شر این مذهبی های قلابی.

بعد

آدم باید گاهی فکر کند برای چه از بودن و یا نبودن ،آمدن یا رفتن کسی یا چیزی خوشحال میشودیا ناراحت؟!!!

گاهی دلم فقط میخواهد بداند چرا ناراحتی از تمام شدن ماه رمضان را انقدر درونم سرکوب میکنم،دائم به خودم میگویم ناراحتیت را موکول کن به شب عید فطر!

از کارهای نکرده،از حرف های نگفته،ناراحتم یا از انس گرقتن یا ...؟!!

خدا میداند آدم وقتی ناراحتیش را موکول میکند به "بعد" چقدر "بعد"ترسناک میشود ،اصلا" بعد" دثیقا میشود شب عید فطر؛ یعنی شروعش زماتی است که در روایات آمده سرور مومنین است این عید...

نه اینکه فکر کنید آدم از خوب بودنش است که ناراحت است از تمام شدن ماه رمضان ها !اصلا ناراحتیم را دارم موشکافی میکنم ببینم چرا تفاوت است بین ناراحتی بزرگان و ناراحتی سرکوب گرایانه ی من...

جنس ناراحتیم از چیست کم کاری یا انس؟؟؟

سوال هایم را پرسیدم حرف هایم را زدم اما واقعا  ناراحت "بعد"م ؛"بعد"ی که در آن حال و هوای ماه رمضان تمام شده است ،بی حالی و بی رمقی آدم بی اجر است،حرف های آدم با خدا که تمام میشود برای مخلوقات پرحرف میشود چه بی عزت میشود آدم وقتی پرحرف میشود..

چقدر از فردای اتمام ماه رمضان همه چیز یکهو تغییر میکند !

دلم برای "بعد"میسوزد...

حاجت گرفته ام...

امسال بیشتر از آنکه خودم را بی سعادت بدانم که نرفتم اعتکاف، سرزنش می‌کردم.

واقعا یک امر مستحبی هم فشار دارد که دیگران با آدم اینطور می‌کنند؟ کار به جایی رسید که از فرط سرزنش داشتم به افسردگی مبتلا می شدم. حرف مردم:

-        پس فردا بچه‌دار می‌شوی میفهمی دیگر این موقعیتها به این راحتی بدست نمی‌آید؛

-        حاجت گرفتی دیگر گفتی خدا حاجی حاجی مکه؛

-        کار و بار همیشه هست. روزهای رجب پیدا نمی‌شود!

نشسته‌ام فکر کرده‌ام پارسال و پیارسال اگر رفتم، بهانه‌هایم چه بود؟ من پارسال و پیارسال برای حاجت رفتم؟ امسال حاجتهایم ته کشیده که نرفتم؟ اگر این همه آدم رفتند پیاده روی اربعین کربلا، و بعدش من از رفتارهایشان داشتم به مرز دیوانگی می‌رسیدم چی؟ آنها که پیشِ پیش خودش رفتند!

فشار، آدم را بی دین می‌کند. حیف که جامعه شناسی خوانده‌ام وگرنه می‌گفتم جامعه خودش یعنی دین. کار و بار و حاجت و سعادت و بچه داری را گذاشتم کنار. دارم فکر می‌کنم به این که چند وقت است نماز صبحم را خوابالو خوانده ام؟؟؟!

مریم آن سر دنیاست و من دارم فکر می کنم به حرفهایش. دوسال پیش. ماه رمضان 92... برو به واجبت برس. خیلی زود مستحبات یادمان دادند. واجبات فراموشمان شد!

 

نذر نویسندگی

دستم خشک شده از ننوشتن...

انگار باید نذر کنم ؛نذرهای بزرگ !

میگویند میشود نذر را قبل از اجابت ادا کرد...

 شروع میکنم:

لله الیه...

 اللهم صل علی محمد و علی محمد و عجل فرجهم؛میخواهم که بنویسم ،قوت بده به دست هایم ،به خیالم،به روحم؛اللهم صل علی محمد و علی محمد و عجل فرجهم.

آمین

شرح حال این روزها

تند تند دارد میگذرد روزهای خانه ی پدری ...

مثل چندهفته ی قبل بغض و شادی ندارم حتی اونقدرها هم گیج نیستم ؛از وقتی خانه ام حاضر شده اینگونه شده ام...

همینطور به خانه ی رنگی رنگی ام فکر میکنم بعد فکر میکنم همه ی این ها از نویی در می اید، تازه اصلا دل بستن هم ندارد هنوز نشسته دنبال خانه ی دیگری هستیم... حالا دنیا دنیا ادم بیایند بگویند عجب خانه ی دل بازی داری!

با این اوصاف گنگ بودنم کمتر شده ،میدانم که هنوز هم دنیای ناشناخته ای پیش رویم هست اما هرچه بیشتر به خانه ی مان سرمیزنم بیشتر با این دنیا اشنا میشوم ...

حالا که نگاه میکنم شادبودن و بغض داشتن و گنگ بودن هم احساسات فانی هستند سریع یکی بر دیگری غالب میشود یا اصلا یک گزینه ی جدید احساسی روی میز می اید ؛)

دارم باور میکنم نباید دل ببندم حتی به همین احساسی که همین حالا موقع نوشتن دارم...

سخنرانی برای خودم

مثل کنه افتادم روی گذشته ام...

از همان ابتدای کتابخوان شدنم ،علاقه ی زیادی به کتاب های روانشناسی داشتم و انقدر خواندم که حال خودم را بهم زدم و الان حفظم هرانچه که روزها و شب ها از روان ادم ها خواندم...

حالا میخواهم بگویم که میدانم در همه ی آنچه که خواندم کندن از گذشته و نبودن در اینده ،رمز موفقیت انسان های بزرگ است ....

اما ازهمان ابتدا یک خیال پرداز بلقوه بودم برای ساختن یک آینده ی ایده ال ؛و وقتی آن ایده ال ساخته میشد یقین پیدا میکردم کارم درست است و میتوانم به همین قوت خیال کنم البته با تجارب مختلف خیالم را با واقعیت نزدیک میکردم و فکر میکردم روانشناس ها چه تعمیم بزرگی دادند و این برای همه مصداق ندارد!

اما نمیدانستم یک روزی بیوفتم عین کنه روی خاطرات خوب گذشته ام و لذت ببرم و از این لذت در حال زندگی کردن را فراموش کنم و و از اینده ای که به خوبی گذشته نباشد بترسم!و با این حال میدانم  لذتش هم هرچقدر زیاد باشد  به درد حالت نمیخورد.

 هزاربار برای خودم سخنرانی کردم مرور کردم همه ی  کتاب های روانشناسی را ...

حالا آفتش این است انقدر یک جاهایی از گذشته را دوست دارم و نمیتوانم گذر کنم؛ مینشینم مرورش میکنم با اهنگ هایش با نوشته هایش با عطر و بویش!

سخنرانی ها هیچ فایده ای ندارند تا من انقدر لذت میبرم از خاطرات خوب گذشته ام....

زمزمه کن

چیزی به اسم زمزمه چیزیست که فراموش شده ی ادم های این روزهای شلوغ است!

روزهایی که حتی ادم میتواند فکر کند عشق یعنی چی ؟؟؟عشق همان است که دیدیم در فیلم ها و خواندیم در کتاب ها؟؟؟

زمزمه ادم را بیدار میکند ،قیل و داد است که ادم دوست دارد دست هایش را بگذارد روی گویش هایش و چشم هایش را ببندد نبیند این فریادهای عاشقانه را که اگر بشود گفت عاشقانه ...

زمزمه است که نوازش گوش های ادم است و چشم را به عمق باز میکند ...

چه دوست دارم این عاشقانه های ارام را که میشنوم وفاصله میگیرم از کلیشه ها ؛همان کلیشه هایی که هرروز در اتوبوس و مترو خیابان و تلویزیون و مهمانی ها میبینم...

چقدر دوست دارم وقتی نادر ابراهیمی ازعشق میگوید  :"عاشق زمزمه میکند ،فریاد نمیکشد".

پ ن:امیدوارم قیل و قال عاشقی به راه نینداختم باشم با این پست.

هنوز

همینکه هنوز بین دو صلوات دوستانم را دعا میکنم !

،همینکه دائم فکر میکنم به مژگان و اتنا و خانم فردوسی،ندا،فاطمه ها،یاسمن ،الهه و کوثر وهرشب خوابشان را میبینم !

،همینکه هنوز عذاب وجدان میگیرم از خریدهایم!

همینکه هنوز میترسم از نگاه هایم که در ان همز نباشد !

پس هنوز زنده ام...

وسط زندگی

در این بخش از زندگی من ،وسط بودن چیز بدیست ...

وسط بودن را در این برهه کلا عقب گرد میدانم ؛اسمش وسط است اما یک عقب گرد بزرگی است...

این روزها به قماربازها زیاد فکر میکنم ،به اینکه ادم یکهو همه چیزش را بگذارد وسط ،این وسط گذاشتن به این معنا است که یا اول میشوی یا میبازی همه ی هست و نیستت را اما تکلیفت معلوم میشود؛)

ادم های قمارباز بسیاری را این روزها میبینم که دارند خوب جایی هزینه میکنند؛ اصلا همینکه یقین دارند برایم عجیبست ،اینکه اعتماد میکنند به یک واقعیت و تا ته ماجرا میروند هم عجیبست و از آن مهمتر بالاخره زندگیشان سرو تهش معلوم میشود ؛یا میبازند و از اول شروع میکنند یا میبرند و به راه ادامه میدهند...

میخواهم از وسط بودن بیایم کنار؛ دل شیر میخواهد که ...

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

هجرت از ...

وقتی در بهشت زهرا قطعه ی موردنظر را گم میکنم،به تنها چیزی که فکر میکنم این است که چقدر ادم های زیادی تجربه ی مرگ را داشتند آدم هایی مثل من پر از رویا و ارزو پر از حس زندگی کردن ...

حس میکنم تاهل خیلی ادم را یاد مرگ می اندازد ؛یک هجرت است از یک دوران به دوران دیگر ...

تجربه ی مرگ را فقط کسانی دارند که دستشان از این دنیا کوتاه شده اما تجربه ی ازدواج را خیلی ها دارند اما انقدر تجربه های ادم ها از این پروسه (ازدواج)متفاوت است که بازهم شبیه کسی می شوی که تجربه ی مرگ دارد!

هرجای ازدواج را نگاه میکنم ،میبینم پر از شباهت با مرگ است !شاید اگر حواسمان بیشتر باشد و از مرگ عبور کنیم به اخرت میرسیم هجرت از یک دنیای بزرگ به یک دنیای وسیع تر ...

چقدر خوب است که ازدواج هایمان هجرت از مرگ تا اخرت را داشته باشد، نه از جنینی و تازه به دنیا آمدن که بازهم خوب است اگرادم ها به دنیا بیایند و سقط نشوند ؛این وسط چقدر سقط ازدواج ها آدم را متذکر میکند ،حواس جمع تر میکند، چقدر باید حواسمان باشد از قبل ازدواج تا وقتی ازدواج کردیم و هرقدر جلوتر میرویم چشممان بیشتر باز باشد گاهی اوقات بیشتر تنگ، گوش هایمان خوب تر بشنود گاهی اصلا نشنود ،دریچه ی قلبمان برای شنیده ها و نشنیده ها باز باشد...

ازدواج یک هجرت است یک هجرت بزرگ حتی برای کسانیکه ازدواج نکردند اما خودشان را در مسیرش قرار میدهند...

چقدر این روزها دوست دارم هجرت ادم های بزرگ را بشنوم ،ببینم ،بخوانم !

این روزها ادم ها گذر میکنند از یک مقطعی به مقطع دیگر نه هجرت ...

هجرت ؛کندن میخواهد و اعتماد کردن به لمس شیرینیه وصلی که آدم را از کندن پشیمان نمیکند ...

دلمان هجرت میخواهد نه گذر ...اعتماد میخواهد... آسان شدن کندن میخواهد !!!

                               این روزها دلمان بزرگ شدن میخواهد ...

دلتنگ یک زن ...

دلم خیلی تنگ شده بود برای نشان دادن یک زنی که اسیر محدودیت هایش نمیشود...

دلم تنگ شده بود برای زنی که هزامسئله برایش پیش بیاید، نفس عمیق میکشد و شروع میکند مدیریت کردن...

دلم تنگ شده بود برای زنی که دینش را با چنگ و دندان حفظ میکند...

دلم تنگ شده بود برای زنی که خودخواهانه زندگی نمیکند...

دلم تنگ شده بود برای زنی که با همه ی قدرتش ،قدرت مردش را زیرپایش له نمیکند...

دلم تنگ شده بود برای زن چادری که این ویژگی هایش جوری نشان داده نشد که آدم از هرچه چادر بدش بیاید...

دلم باز شد دقیقا ساعت 10:30 ...

پ. ن:به تمام ضعف های فیلم آگاهم

مترجم دردها

"مترجم دردها" کتاب عجیبی بود ؛اصلا فیلم ها و کتاب ها بعد از دوران مجردی یک جور دیگر میشوند، انگار میگردی تا پیدا کنی دغدغه های جدیدی که درونت دارد بارور میشود ،کتاب هایی از جنس خانواده ؛حتی اگر نتوان تم خانوادگی را برایش نام گذاری کرد اما تا حدی احساس متفاوتت را اقناع میکند.

مترجم دردها جنسش دردهای اجتماعی بود ،دردهای تکی نبود که فقط بشود همزادپنداری کرد ،دردهایی داشت که دردهای خاص خانواده هایی هست که دیگران ارزویش را دارند!

تصویرپردازی های عالی "لاهیری" آدم را شگفت زده میکرد؛چیزهایی را دیده بود که همه ی ما دیده ایم ،چیزهایی را شنیده بود که ما هم شنیده ایم،چیزهایی را چشیده بود که ما هم چشیده ایم اما فقط توجه کرده بود و ما ازآن غفلت کرده ایم ...

این کتاب نهایتا این نکته ی اخلاقی را برایم داشت ،نگاه به هر جزئیاتی آدم را نکته سنج نمیکند انگار باید یک نگاه دیگری قرض کرد برا ندیده ها و نشنیده ها و نچشیده ها ....

پ ن:مترجم دردها،جومپا لاهیری>انتشارات ماهی

اسباب کشی

از اینجا اسباب کشی کردم البته فعلا!

از اشنایان خاموشی که نمیدونم و میان و نظراشون تو دلشون و هزارتا پیش فرض دارن دربارم عذاب میکشم این یکی از مهمترین دلایل رفتنم ازین خونست.

ببینم اگر خونه ی جدیدم که هنوز توش جا نیوفتادم خوب باشه اونجا مستقر میشم.

خدانگهدار همه ی روشن ها و خاموش ها.

7

یادم است بعد از برنامه ی 777 رادیو 7 به 7 های زندگیم خیلی فکر کردم؛نسبت به 7های قبلی زندگیم که حس خاصی ندارم اما به 7های بعدی زندگیم حس کنم حس های زیادی دارم.

 27

فکر نمیکنم وضعیت روحی انچنان متفاوتی را خواهم داشت اما فکری و اجتماعی شرایط متفاوت و دوست داشتنی را حس میکنم تجربه میکنم .این سن نزدیک است به 30 برسم و مطمئنن اضطراب دارم .برای من 30 ترسناک است انگار میخواهم وارد یک دنیایی یشوم ناشناخته ،قواعدی دارد که باید خودم را برایش اماده کنم ،این حس را وقتی میخواستم وارد 20شوم نداشتم اما وقتی در دنیایش شروع به بازی کردم حسرت میخوردم چرا قواعدش را قبلا یاد نگرفته بودم .

37

فکر میکنم به کلی شرایط متفاوتی دارم ؛اصلا دنیایم دیگر یک دنیای خاصی است ،نمیدانم ان موقع چقدر رضایت دارم اما مهمترین حسی که دوست دارم در این سن داشته باشم ارامش باشد ارامشی که حاکی از یک رضایت درونی باشد نمیدانم از 40 سالگی میترسم یا نه ...

اما 47

سن ترسناکی است سن اینکه بارت را بستی یا نه؟؟؟ اگر نبسته باشی هزار موقعیت انچنانی هم داشته باشی باز هم کافی نیست دیگر انگار تمام شده است انگار با یک کوله بارخالی زندگی خیلی طاقت فرساست با اینکه زندگی بسیاری از بزرگان  از 60 تازه شروع میشود .

اصلا 47 سالگی به بعد برایم غیرقابل تصور است چه طور استادگرامی تا 100 سالگیت را برنامه ریخته ای؟؟؟

برنامه ریزی و اجل معلوم کردن برای فعالیت هایم سخت تین کار ممکن شده است و حالا فکر کنید به

70

وقتی دربارش فکر میکنم 47 سال زودتر خسته میشوم و به نظرم برای این روزها خیلی زود است!!!


بغل دستی

بغل دستی ها در مدرسه مهم هستند.                                                

یادم است قبل از شروع مدارس اضطراب این را داشتم که در گروهبندی ها بغل دستی من را چه کسی انتخاب میکنند؟؟؟اگربغل دستی همان کسی بود که دوست داشتم به نظرم سیستم اموزشی هیچ مشکلی نداشت اما اگرباب میل نبود همه چیز زیرسوال میرفت و از اینکه باید تن به اجبار این سیستم بدهمتمام سال احساس نارضایتی داشتم چون فکرمیکردم که من تا اخرسال چطور میتوانم ۶ساعت کنار کسی که دوست ندارم بنشینم و فکرمیکردم زندگی بدون مدرسه و بغل دستی حتما گلستان میشد.

اما الان هرچقدر که میگذرد بیشتر میفهمم حکمت بغل دستی های اجباری را!!!

هزارباربعداز مدرسه بغل دستی های اجباری کنارم گذاشته شدتازه کاملا نامحسوس و دیگر نمیدانستم از دست چی ناراحت باشم٬دیگر این سیستم اه و ناله نداشت باید با کمال لذت کناربغل دستی اجباریت بنشینی٬غذابخوری حتی مسافرت بروی اما به روی مبارکت نیاوری که سیستم نامحسوس یک بغل دستی اجباری برایت گذاشته.

انگار امدی این دنیادبا بغل دستی هایی که دوس نداری بسازی و حتی سعی کنی کنارش لذت هم ببری و بعد کم کم رشد کنی٬ 

و

بفهمی دنیا پر از بغل دستی های اجباریست.

فضیلت های ناچیز

درباره دنیای نویسندگی زنان چیزهایی نوشته بودم، اما حالا که باز کتابی بسیارعجیب و جالب و مناسب با این لحظات زندگیم که به طور اتفاقی استاد به بنده دادن و تاکیدشان بر اینکه حتما بخوانم چیزهای بیشتری را فهمیدم؛اینکه دنیای نویسندگی زنان برخلاف بقیه ی فضاها کاملا توسط بقیه هویت ها قابل لمس است.اما شگفت انگیزی ان این است که مجال نویسندگی در زنان فقط چیزی است که خودشان به دست اورده اند انگار انقدر دیده نشده اند تا اینکه خودشان دست به کار شده اند و برای استعدادهایشان کاری کردند.

اصلا بحث٬بحث های فمینیستی نیست به هیچ عنوان!فرصت دیده نشدن هویت ها در همه جای دنیا دیده میشود.اما روزگاری که من دارم سپری میکنم این هویت برایم برجسته تر است.دنیای نویسندگی زنی مثل ناتالیاگینزبورگ به حدی جالبست که دوست داری کتاب را جرعه جرعه بنوشی.           وقتی میروی سطر بعدی دلت برای سطرقبلی تنگ میشود.

دلت میگیرد که نکند فصل های بعدی به اندازه ی این فصل شوق برانگیز نباشد٬درصورتیکه چنان فصل بعدی روحت را اشباع میکند که قبلی ها به فراموشی سپرده میشود.

دنیای شگفت انگیز  زنی که با تمام احساسش و عقلانیتی که فقط محصول تفکر فوق الاده بالای اوست نشات میگیرد؛تفکری که در تک تک لحظات اش نهفته است٬حتی در روزمره ترین کارهایش نمایان است.

نویسندگی عمق تفکر اوست و در واقع چیزی که خواننده ان را به طور کامل در سطرسطرکتاب مشاهده میکند.ا

اما شخصیت او در تربیت فرزندانش چیزی که در فصل اخر کتاب درباره چگونگی تربیت تحت عنوان فضیلت های ناچیز بیان میکند گواه ان است که زنان با احساساتی که معقولانه جهت دارش میکنند میتوانند دنیارا تکان دهند فقط باید بخواهند که از احساسشان به گونه ای خاص استفاده کنن.

اثری که هرچه دربارش بگویم از ارج و قربش کم میکند.همه ی دوستان را به خواندن این کتاب توصیه وترغیب میکنم.

قسمتی از کتاب:

ایا در ان خانه ی شهر،در آن نقطه ی زمین،شخص مناسب مان زندگی میکند؛در همه چیز شبیه ما؛آماده برای پاسخ دادن به سوال ما؛تا بی نهایت آماده ی گوش دادن به ما؛بدون خسته شدن ؛خندیدن به معایب ما ؛تمام عمر زندگی کردن با چهره ی ما؟؟؟چه حرف هایی باید بزنیم تا بین هزاران نفر ما را بشناسد؟چطور باید لباس بپوشیم در آن مکان هایی که باید برویم تا با او برخورد کنیم؟اافکاری مغشوش،در حضور آدم های جنس مخالف مان از شرمی بی حد رنج میبریم و میترسیم از اینکه یکی از آنها آن شخص مناسب مان باشد و ممکن است با یک کلمه از دستش بدهیم.مدتی مدید به تمام کلمات،قبل از بیان شان فکر میکنیم و با عجله و صدایی خفه بیان شان مکینیم.ترس به ما نگاهی تیز و حرکت های کوچک خشکی میدهد.متوجه این موضوع میشویم.اما به خود میگوییم شخصی که برایمان مناسب است باید ما را بشناسد.حتی آن حرکت های خشک و آن صدای خفه را.اگر نشان ندهد که متوجه ماست،به این خاطر است که آن شخص مناسب نیست.شخص مناسب ،ما را خواهد شناخت و بین هزاران نفر انتخاب مان خواهد کرد.منتظر آن شخص مناسب می مانیم.


پ ن:کتاب فضیلت های ناچیز اثر ناتالیا گینزبورگ.

اجلش رسید


هفته ی پیش داشتم به دوستان میگفتم :خب خیلی کم مانده به محرم کمتر از یک ماه همه با تعجب نگاهم کردن که نه عزیزم یک هفته!امروز با تعجب وقتی بچه ها را میبردیم راهپیمایی و شاد میخواندند یکهو یکی از بچه داد زد امشب شب اول محرم است من با تعجب نگاه کردم امشب؟؟؟!!!

آدم ها سال به سال دریغ از پارسال میشوند اینجاست!!!بعضی از آدم ها دریغ هایشان زیاد میشود ادم باید برایشان زیاد گریه کند ؛)

یادم است کم سن و سال تر بوندم فکر میکردم خدایا کاش نگذاری محرم برای غیر حسین گریه ام بگیرد خودت غیرها را رفع و رجوع کن  از آن سال به بعد هروقت محرم میشد نگاه میکردم ببینم قبلش چه مشکلی داشتم حل شده یا نه بعد به نتیجه میرسیدم این اشک ها برای خودش است یا نیست!

حالا رسیده ام به یک سالی که فکر کنم حتی اگر برای خودش هم گریه کنم خالصانه نیست ناخالصی گرفتاری هایم را دارد چون دیر یادم افتاده است که محرم شده من باید به خدا میگفتم .

تازه این در سطح خوداگاهست ناخوداگاه را که ...

نمیدانم امسال خیلی دیر بارانی شدم چون همه را خرج کرده بودم اما باز هم کرمشان را شامل حالمان کردند چنان در همین ساعات اولیه بارانی شده ام که دارد تبدیل به سیل میشود!

شاید فقط شاید بشوید این همه ...


پ ن:این پست برای دیشب بود به خاطر اختلالات بلاگفا امشب گذاشته شد.

عادت میکنیم

  وقتی غرق خواندن رمان هستم و مجبورم بلند شوم و بروم کاری انجام دهم و بیایم سراغش، در این حین حس میکنم ماجرا دارد برای خودش میرود و من الان عقب می افتم !دائم دنبال کنترلی چیزی میگردم تا متوقف کنم داستان را.  

عمق داستان خواندن همیشه برایم همینقدر بوده .

اول کتاب ها را دوست ندارم و چون ادم را عمیقا واردش نمیکند و اخر داستان هم دارد گره ها باز میشود و حس کنترل به دست گرفتن را ندارم .  

اولین باری که شنیدم هر کتابی جویده ی ذهن آن نویسنده است، فکر میکردم چقدر حاضرم جویده ی ذهن دیگران را بخورم ؟؟؟ مثلا مادر جویده ی بچه ی خودش را میخورد اما بچه ی دیگری را نه !به خاطر نزدیکی رابطه .اما نزدیکی فکری جویده ی یک نویسنده چقدر این رغبت را بیشتر میکند! برای من هنوز هم جای تامل دارد.

 رمان "عادت میکنیم"را دستم گرفتم و تا 100 صفحه اول به خودم میگفتم برای چه درست و حسابی تحقیق نکردم و نشستم و دارم برای این کتاب وقت میگذارم اما قدرت نویسندگی خانوم ها برایم به قدری جذاب است که هرچه فکر میکردم که بگذرم و با همه ی شهرت نویسنده اش بگذارم کنار نشد.  


با خواندن این کتاب به این نتیجه رسیدم قدرت زن ها برای به توصیف کردن یک اتفاق کوچک اما بزرگ نشان دادنش به حدی بالا است که میتواند تمام کتاب را تحت شعاع قرار دهد .  

کتاب دو سوم اولش هیچ کششی نداشت اما واگویه ها ی زنانه باعث میشد ضعف ها را ندید چرا که هویت زنانه اش بالا بود تا حدی که میشد که فکر کرد شاید ارزش خواندن یک سوم دیگر را دارد . همیشه ادم هایی که هویت هایشان را به رسمیت میشناسند برایم جالب بوده و هست به خصوص هویت های زنانه ای که این روزها گم شده و نویسنده با مهارتش این قسمت داستان را خوب نگه داشته هرچند اصلا ضعف های دیگر داستان را نباید نادیده گرفت.

 رمان های زنانه به نظرم شگفتی های خاص خودش را دارد و اصلا دنیای خاصی را به روی مخاطب باز میکند دنیای عجیبی که فقط کافیست فرصت دیده شدن به نویسنده ای زن داده شود چنان میتازد که تصورش غیرقابل انکار است.پ ن:عادت میکنیم نوشته زویا پیرزاد نشرمرکز

خش خش

انقدر در بهار اضطراب نداشته باش!  

 لذت ببر سبز من٬لذت ببر و تنفس کن !اکسیژن های توست که زنده ام نگه داشته.

ااااااااخ میدانم پاییز میرسد زرد میشوی سبز من٬تنفس روزهای زنده ی زندگی من

و بعد ما ...

دلم نمی اید !حرف زدنش هم عرق شرم بر پیشانیم مینشاند .ما ادم ها بی انصافیم فقط کافیست زرد شوی و رنگت بپرد پاهایمان را میگذاریم روی اش و بعد لذت میبریم از خرد شدنش؛این تنهاسرنوشت تو نیست برگ سبز و زرد روزهای تنفس زندگی من!!!

 ما ادم ها بی انصافیم خرد میکنیم و از صدای خش خش اش لذت میبریم!!!

زلزله ای مهیب


حالا که دچار زلزله ای مهیب شده ام؛ تنها دل خوشیم برای ابادانی دست هایی هست برای بلند شدن که دیگر دست های پارسال و  پیارسال و سال های قبل نیست که خودشان اوار شوند روی سرم.

دست های قدرتمندی است که مرا میکشد بالا لباس هایم را میتکاند دلم را قرص میکند که هستند و باهم خانه ی مان را دوباره میسازیم.

اخ که چقدر این روزها به چنین دست هایی نیاز داشتم این روزهای پر زلزله این روزهای ویراکننده .

من بلند میشوم اما دیگر نه با دست های پارسال و پیارسال و سالهای قبل!!!

اذا زلزلت الارض زلزالها ..............................................

صبوری

آه ِبه جهنم!

پیراهن پشمین صبر بر زخم های خاطره ام میپوشم و دیگر هیچگاه به دریوزگی عشق های وازده بر دروازه های کوتاه قلب های گذشته حلقه نمیزنم!!!

شاملو

 

تغییر ماهیت

نمی خواهم بگویم نشان دادن زوج های موفق در تلویزیون کار اشتباهیست، اما به نظرم باید با توضیحات وافی و کافی مجریانی که این زوج هارا معرفی میکنند همراه باشد.

به طور مثال وقتی فرزاد حسنی و همسرشان خانوم نامداری که جز زوج جوان و پر حاشیه تلویزیون، در یک برنامه زنده شرکت میکنند، امدنشان باید کاملا با احتیاط صورت بگیرد اگر بخواهیم اثرگذاری مهمی از موفقیت زوجین داشته باشیم.

چند درصد دختران ایرانی شبیه ازاده نامداری  حرف های عارفانه میزنند که پسران ایرانی بمانند در حسرت اینکه یک دختری حداقل این حرف ها را بلد باشد و چند درصد پسرهای ایرانی  بلدند برای همسرشان به قول خود فرزاد حسنی ترانه ی اجتماعی –عاشقانه بخوانند .

حسرت ایجاد کردن هیچ رشدی به مخاطب جوان نمیدهد ،مگر اینکه این فضای بسیار کمال گرایانه توسط مجری هدایت شود که فضای گل و بلبل ایجاد نشود و مخاطب از تجریبات و از بلوغ زوج چیزی یاد بگیردکه عموما نه تنها این فضا ایجاد نمیشود بلکه مجریان خود همراهی شگفت انگیزی با این فضای غیر منطقی میکنندو اصلا کیفیت برنامه های این شکلی تغییر میکند ،چون ماهیت چنین برنامه هایی و نشان دادن چنین زوج هایی به گفته ی خود برنامه سازان ترغیب جوانان به مسئله ی مهمی چون ازدواج است اما برعکس با چنین فضای ارمانگرایانه ای توقع مخاطب جوان نه تنها بالا میرود که حاضرند سالیان سال صبر کنند تا دختر موردعلاقه شان از هدف های بزرگ حرف بزند و فضای عرفانی داشته باشد و پسر مورد علاقه شان از اسمان بیاید و انطور نگاهش را نثار همسرش کند و برایش ترانه بخواند .

من حس میکنم نشان دادن زوج های موفق مانند دیگر مسائل ازدواج باید بسیار ظریف و دقیق صورت بگیرد و گرنه مثال معروف تغییر ماهیت برنج به شله زرد مصداق پیدا میکند، کاری که سالهاست تلویزیون دارد با مخاطب جوانش میکند.

 

جهانبینی در فیلم



دوست داشتم مفصل تمام نقدهایم به هیس را بنویسم ،اما دیدم نقد برای فیلم احساسی مثل هیس ،در واقع این است که برای خودم و دیگران بزرگترش کردم و چیزی که بزرگ نیست بهتر است همان اندازه ی خودش باقی بماند.

فقط بعد از دهلیز متوجه شدم چقدر جهانبینی ها بر اثرگذار کردن یک فیلم برای یک جامعه ای مثل ایران مهم است.

دو موضوع مختلف اما با قالب قصاص با جهان بینی های مختلف ادم را وادار میکند که باید چقدر دید نقادانه ی مردم را بالا برد .

هیس!دخترها فریاد نمیزنند؛اثر اخیر درخشنده  میخواهد واقعیتی را بگوید اما تمام فیلم تحت شعاع بحث قصاص است با کلی مشکل حقوقی با کلی سیاه دیدن و یا سیاه نشان دادن .چرا؟ چون زمین را به زمان بیاورید درخشنده فیلم هایش همین است تا حدی که وقتی در جشنواره دوستان حقوقدان فارغ از هرگونه مشکل فنی از فیلم ان را بررسی حقوقی  کردن و به کارگردان نظراتشان را اعلام کردند ،پوران درخشنده در جواب همه ی این مشکلات فقط گفت واقعیت را بیان کردم و واقعیت ها در نگاه هر کارگردان بسته به جهان بینی چه تاثیر متفاوتی را بر مخاطب میگذارد وگرنه هیچ کسی منکر واقعیت مهمی مانند تجاوز جنسی به کودکان نیست.

اما دهلیز ؛اثر بهروز شعیبی اگرچه مشکلات فنی داشت که البته برای کار اول اقای شعیبی در واقع هیچ بود اما واقعیت مهم را چنان ظریف و با دقت بیان کرده بود که میشد هزاربار اینجور واقعیت را در زندگی روزمره ی خودمان مشاهده کنیم بدون انکه حس کنیم احساستی شدیم وقتی این واقعیت را شنیدیم.


پ ن:حس بنده از فیلم این بود و دوست نداشتم نقد علمی یا فنی بکنم

پ ن:برایم نوشتن بسیار ترسناک شده تا حدی که همین الان که داشتم مینوشتم حس کردم چه کار سختی  دارم انجام میدهم.


برای همه ی دوستانم

روزی با دوستش وارد برکه ی ابی شد که درختانی در ان روییده بودند. دو شاخه برید، یکی راست و دیگری کج. چوب صاف را به دوستش داد و چوب کج را خود گرفت.مرد گفت:تو به این چوب صاف سزاوارتری ،ای فرستاده ی خدا.فرمود:

هرگز!هیچ گاه دین باوری با دوستش دوستی نمیکند ،جز انکه روز رستاخیز از او درباره ی رعایت اداب این دوستی میپرسند ،گرچه زمان این همنشینی ساعتی بیش نبوده باشد.

پیامبراکرم صلی الله علیه واله

باید دوباره بسازم

تو زاده رویاهایم نیستی

من رویا زاد توام.

در بستر این روزها

که غلتان غلتان چون حباب

همراه آب و علف دور می شویم

از درخشش آفتابی که عمق مان را روشن کرده بود

به فتنه زندگی پی بردیم.

من زاده رویای توام

به تو اندیشیدم

و آفریده شدم

...


پ ن: شمس لنگرودی  "از من تنها تو مانده ای"

دنياي خوانده شده ها

-شاه بيشين

همه ي جذابيتش به نگاه متفاوت نويسنده به يك شخصيت خاص تاريخي است، كاري كه از دست هر كسي بر نمي ايد.و وقتي توصيفات انقدر قوي است كه انگار دوست نداريم از كنار شاه ايران و زندگيش به اين راحتي ها دست بكشيم اما به قول اساتيد وقتي ميخواهيم برنج درست كنيم و يكهو ميشود شله زرد يعني ماهيت يك كار تغيير ميكند هرچقدر هم نويسنده قدرت نويسندگي داشته باشد ضعف بزرگ و غيرقابل جبراني است براي ان كتاب. كتابي كه در سوره مهر به چاپ ميرسد انتظار مخاطب را تغيير ميدهد اما وقتي در تمام كتاب حس همزاد پنداري با با شاه ايران ميكنيم و حتي وقتي در اخر ديگر از رفتار مردم براي انقلاب ايران كفرت در ميايد يعني برنجمان حسابي شله زرد شده است يعني سوره ي مهر بايد اين نقص را به نويسنده گوشزد ميكرد كه غرض از كتاب چه بوده است اما ...

ـمرد داستان فروش

مثل تمام كتاب هاي يوستين گردر موضوع بكري را مطرح ميكند كه نداشتن اطلاعات از ان موضوع، خواننده را وادار به خواندن كتاب ميكند اما كتاب خارجي كه بعد از يك كتاب ايراني به دستم رسيد اين نكته را برايم روشن كرد كه كتاب هاي ايراني هرچقدر هم وارد ناگفته ها و خط قرمزها شوند اما از خط قرمز خارجي ها بيشتر نيست و انگار كه خيلي بايد با حواس جمع و با تحليلي واقعي روي كتاب هاي خارجي دست گذاشت.

-بازي اخر بانو

كتاب در موقعيت عجيبي به دستم رسيد نميدانم ميشود برايش اسم قسمت يا حكمت را گذاشت يانه،شيفت نويسنده در زاويه ديد ادم را اذيت ميكرد اما همين عامل ميشد با حواس بيشتر كتاب را خواند شايد حسنش به همين بود.انتخاب سوژه كاريست بسيار سخت كه به نظرم ما در نويسندگان ايراني  اين نگاه پويا و ساده در عين حال جذاب را داريم كه اين خود موهبتيست براي ترجمه ي ان به زبان هاي ديگر. 


فكر كنم زيادي كتاب هاي خوب خواندم در اين مدت ،كه هم حسن داشت هم عيب .

حسن اش اين بود كه: با زبان هاي انسان هايي كه روزي برند نويسندگي بودند اشنا شديم ويك سري هنوز نشده اند و جايشگاهشان را بسيار بالا ميبيني و اشنايي با اين دو دسته از نويسنده ها سرمايه هاي فرهنگي نداشته ات را ميتواني پركني كه كاري بس مهم است و البته جالب و هيجان انگيز.

 اما عيبش اين است كه: زبان فاخر ادم را از واقعيت جدا ميكند مياندازد در دنياي نويسنده و حالا معلوم نيس اين دنيا را دوست داري يا نه !اما ريسك ميكني و وارد دنياي ناشناخته ها ميشوي.

ترک

بدن درد عجيبي دارم فقط اميد است كه سم از بدن  خارج شود اما كي خدا داند...


پ ن :عجیب تر انکه نمیدانم سم است یا ...

پ ن :دعا دعا دعا

هورامه

 

هورامه

 

گاهي فقط يك لذت ساده از خواندن كتاب باقي نمي ماند و خوشحالي در اين لذت نهفته است كه استمرار يك جريان و اتفاق مهم است.

هورامه همين كه در عصر داستان به ظهور رسيده است كاري بزرگ است و خوشحالي مان را استمرار ميبخشد.

بعد از مدت ها كتابي با موضوع جنگ به حدي برايم لذت بخش بود كه حاضر نشدم بعد از ان هر كتابي را دست بگيرم تا مزه اش از زير زبانم برود.

نويسنده ي كتاب از نسل دوم انقلاب است و همين عامل تحسين همراه با تعجب خواننده را با سطر سطر كتاب بيشتر ميكند.

اولین کتاب از یک نویسنده ی جوان از لحاظ فرمي قوي است حتي جلد صفحه و انتخاب ابعاد كتاب بسيار دقيق و به جا است.

اما محتوا :

كتاب بدون تظاهر ،اما ريشه دار و پر عمق با مخاطب حرف ميزند و با طنزي لطيف و واگويه هاي ساده اما دلنشين ،ما را وادار ميكند كه با نويسنده يا در واقع اول شخص همراه شويم و تا اخر همزاد پنداري كنيم .

در واقع كتاب در همان حين كه لبخند بر لبان خواننده  ميگذارد اما با شيفتي عجيب اشك در چشمان خواننده را موجب ميشود.

توضيح بيشتر بنده از ارج كتاب ميكاهد و به همين اندازه بسنده ميكنم.


نميدانم با كدام زبان ميشود از نویسنده ی کتاب تشكر كرد اما تشكر صميمانه ي مارا پذيرا باشيد اقاي يسنا.