حالا تو مرد نبردی ....

ترانه سروده شده توسط امید مهدی‌نژاد:

قصه‌ها پر از سکوتن، پرِ دردن، پرِ رنجن
قصه‌ها می‌گن تو دنیا آدما دنبال گنجن...
قصه دو روی سکه قصه شیشه و سنگه
مایه حیات دنیا یه بهونه واسه جنگه
میون شعله و دوده آدمی که بی‌گناهه
تو خودش داره می‌سوزه طلایی که روسیاهه
تو نگاه تیر و ترکش دلشو گذاشت و خون داد
تا به نامردای عالم معنی مردو نشون داد
رگِ پاره زمینو گره زد با چنگ و دندون
دل به دریا زد و گم شد تو بساط آتیش و خون
حالا خیلی وقته دریا ساکته، امن و امونه
رو لبش خنده موجه دلش اما پر خونه
پا شو از کنار ساحل بسه هرچی گریه کردی
دوباره بیا تو میدون حالا تو مرد نبردی

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم


تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم


من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم


می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

هر چی بُته به خاطرت کوبوندم و شکوندم


خودمو تو چشم مست تو آتش زدم، سوزوندم

به عشق دیدن گل روی تو اینجا موندم


بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم

خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم


اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی

بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی


یه کاسه گندم می ریزم تا کفترارو سیر کنم

واست می میرم انقدر تا دلتو اسیر کنم


به پات می شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم


بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم


من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم

می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

معلم با وفا

چند ترمی در کنار این عزیزان بوده ام

همدم و همراز و همبازی ایشان بوده ام

لیک اصلاحی چنین، واجب، بجاست

گر به تأخیرش بیندازم خطاست

چند ترمی این عزیزان در کنارم بوده اند

همدم و همراز و همبازی با من بوده اند

در کنار من، ولی در جان من؛ در کلاس من، ولی در روح من

همره و پیروتر از یاران دیرین بوده اند

این همه مهر و محبت، پاکی و آزادگی

حق ایشان است، چون با رب دانا بوده اند

یک نفر از دردهایش ناله داشت

آن یکی از شادمانی قصه داشت

شاید این ذهن خطاکار مخاطب کج شود!

گوید این رفتار یاران از برای نمره ای حاصل شود

نمره مشروطی و پایین و بالا داده ایم

هرچه فکرش را کنم بسیار پایین داده ایم!

لیکن این یاران نه ناراحت شدند

نز برای نمره ای شادان شدند

هرگز این ارقام معیاری نشد

هر چه دیدم، سنجشی حاصل نشد

این مرام و خلق و خوی بی بدیل

نامده از سوی ایشان بی دلیل

من تشکر دارم از یاران خویش

آن خود دانم همه یاران خویش

تشنه کویر

سفر دوست

در ره که تو می روی سبکتر شده ای

تمثال کبوتران عاشق شده ای

اهل سفر دیار باقی شده ای؟

یا در دل خود پی شکاری شده ای؟

عاشق ز همه عشق خودت چون شده ای؟

آری همه پیداست که سرمست شدی

مستان به بهشت ایزدی دل بستند؟

نه نه، همه شان ز عشق یاران رستند

یاران ز دیارشان کجاها رفتند؟

رفتند ولی دل به معما بستند

آری همه جان معما اینجاست

آن ها زچه و برای چه وارستند

حالی شده ای ز خود برون آ ای دوست

اینجا سفر اهل معماست ای دوست

هر کس به خود و خدای خود می بالد

جایی که همه اشک به چشمان ماند

از فکه و از خط مقدم که گذشتی

از تربت پاک شهدا چون که گذشتی

از منطقه بدر و فراتر که گذشتی

انگار ز این فرش بر آن عرش گذشتی

آن جا که همه نام گمان است

آن جا که همه عشق نهان است

آن جا که فراز تپه مقداد است

آنجاست که مدفن یاران است

دیدی که همه خاطره ها زود گذشت

دیدی که فداکاری یاران چه گذشت

دیدی که چنان بیامد و رفت آن روز

آن روز بیاید و رویم ما آن روز

تو از سفر نور چه می دانی دوست

آری سفر نور چه دورست ای دوست

دوری، نه به دوری فلان جا و مکان

دوری ز همه عشق، فراتر ز مکان

ای هاتفی ار چند گزافی بنوشتی

از دیده کوچک خودت بنوشتی

اما به همه پاکی خون شهدا

این قصه ز جان و دل بنوشتی

تشنه کویر

يك نقد ساده !!!

شده یک بار هم آواز و غزل خوان دل او باشی!

شده یک بار زنی بوسه به آن صورت ناز!

شده یک بار به دندان بفشاری بدنش!

شده یک بار به حمام کنی پاک، تنش!

شده یک بار خوراکش بکنی جوجه و باز!

شده خرجش کنی و راه بریش در بر خویش!

شده یک بار زنی شانه جان بر سر او!

شده یک بار بری همره او حوله خیس!

شده یک بار ز او دل بکنی!

شده یک بار ز تو دل بکند!

شده یک بار که عادت بکند خود برود،

پی ترفیع قضای حاجت!

شده یک بار که از عمق تنش پارس کند!

شده یک بار کسی از ته جان گوید باز

ز برای سگ آن دختر بالا ده، شعر!

که سحر تا به شبش پای سگی می گذرد

و سگی پشمالو!

و چرا در بدن هیچ کسی مغزی نیست؟

و سپارد در یاد:

که کفتر با کبوتر، باز با باز

تشنه کویر

گرد و غبار

چند روزیست که در گرد و غبار

در همین گرد و غبار تهران

اندکی رنج تنفس دارم

و زمانی که گلو تر کردم

باز انگار کمی گل خوردم

مشکلی نیست، همه مردم ما

غرق در گرد و گلند

و چرا می گویم که تنفس سختست!

پیش از این تا که همین گرد رسد بر تهران

مردم پایین دست گل خالی خوردند

و چه بسیار که بر تخت همی می مردند

و من و تو همانند نژاد برتر باز هم بی تفاوت بودیم

و همان گاه که احساس بدی پیدا شد

و در این بالادست ذره ای از همین گرد به بالاها رفت

همه مان ترسیدیم

وه چه وحشتناکست!

و چه بر سرمان می آید!

ریه هامان داغان!

زندگیمان تعطیل!

و سفرهای خوش آب و هوایی در راه!

و در آن گوشه شهر

بر دل دیواری

تو نوشتی که: همه مردم این ایرانند (تهرانند)!

تشنه کویر

تقدیم به پدربزرگ ها...

قشنگ ترین شعراما واسه ی تو سرودم

خوب می دونی که قدر خوبی هاتو می دونم

عینک طبی تو، کلاه نیمدار تو، پر از کلام زیباست

خاطره ی زندگی، پیام سرزندگی، عصای زیبای توست

عبای چین دار تو، بخاری وجودم

هر کی بگه، خوبیتو، قدرشو من میدونم

تشنه کویر

گفت: این رنگ خداست

هر چه گفتم که: خدایا ببر از یاد مرا

گفت: دیگر به همین سادگی از من نبرد

هر چه گفتم که: گذاری پی یاری بروم؟

یا در این جایگه پست بمیرم با غم؟

گفت: دیگر به کدامین بشری دل بندی

هر چه گفتم که: دگر راه ندارم از پس

گفت: بنگر که همه راه تو باز است از پیش

هر چه گفتم: به کدامین عملم بخشیدی؟

و چرا در کرمت پای فشاری کردی؟

گفت: بنگر که چه کردی با دل!

هر چه گفتم: دل من در نظرت کوچک نیست؟

دل من درد رسیدن دارد

دل من کهنه دلی بیش نباشد یارا

گفت: بنگر که چه کردی با دل!

مگر این دل چه معماست که او

هر چه گفتم به دلم داد نشان؟

نظری کردم و در یاد دلم بردم خواب

وه چه رویاست، دلم کاسه خونی شده است

همه اش غم، همه اش ناله و سوز ازلیست

این همه خون، به چه رنگی پیداست؟

قرمز و صورتی و رنگ اناری؟ تو بگو؟

گفت: این رنگ خداست

تشنه کویر

شب جمعه چه شبی خوش باشد ...

در نگاهش جستم، شب جمعه چه شبی خوش باشد

منتظر بود ولی، باز هم نغمه غم دار خودش را می خواند

من تعجب کردم. آخر هر شب چه تفاوت دارد؟

و به سان پر مرغان سر کوچه مان

اشک هایش می ریخت،

 ناله ها سر می داد،

 تا به اوج ملکوتی برسد، اما من ...

باز هم دقت خود را کاستم

یک تأمل به درونم زدم و باز به آن پرداختم

چه معما که در این لحظه ناب علوی می باشد

شب جمعه چه شبی خوش باشد

شب جمعه شب تنهایی ماست

شب جمعه شب سنگین دعاست

شب جمعه شبی با رحم خداست

شب جمعه اعتراف به گناست

شب جمعه چه شبی خوش باشد...

تشنه کویر

سخت در فکر نگاهم بودم

سخت در فکر نگاهم بودم

سخت در فکر همان کودک مست

که شبانگاه تمام در و دیوار دلم را می برد

و من از کوچکی دست همو رنجیدم

و چه بسیار آهی که برایش گفتم

زده بودم سیلی بر همین گونه سرخ بی روح

و چه بسیار تأسف خوردم.

سخت در فکر نگاهم بودم 

سخت در چاره درد بدنم من بودم

چه شدست این دل تنهای مرا

که به یادم افتاد::::: مادر پیر مرا... ؟؟؟؟؟ از یادم رفت!!!!

باز هم جمله معروف ز خاطر پر زد.

تشنه کویر