توضیحات وب

 

این وب هر لحظه در معرض تغییر است پس امکان اینکه بعد از ورود شما تغییری به وجود بیاید نیز هست به همین دلیل به شما باز دید کننده گرامی توصیه می کنم پس از خروج کلی صفحه را ریسیت (باز گردانی)کنید.

عزیزان می توانند برای ارسال دیدگاه های سازنده شان به ایمیل آدرسwww.mostafaganjavia@yahoo.comنیز مراجعه فرمایند

                                                                      با تشکر مدیر وبلاگ

صدای پای آب

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

 

و خدایی که در این نزدیکی ست

ادامه نوشته

روشنی من گل آب

ابری نیست 
 بادی نیست 
می نشینم لب حوض 
گردش ماهی ها روشنی من گل آب 
پکی خوشه زیست 
 مادرم ریحان می چیند 
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر 
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد 
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد 
 پشت لبخندی پنهان هر چیز 
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست 
چیزهایی هست که نمی دانم 
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد 
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم 
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم 
 من پر از نورم و شن 
و پر از دار و درخت 
 پرم از راه از پل از رود از موج 
 پرم از سایه برگی در آب 
 چه درونم تنهاست 

 

سهراب سپهری

قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت 

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد ازین خاک غریب 

که درآن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند

نه به آبیها دل خواهم بست

نه به دریا_پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد،دور

مرد آن شهر ،اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

هیچ آیینه ی تالاری،سرخوشیهارا تکرار نکرد

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریاها شهریست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بامها جای کبوتر هاییست، که به فواره هوش بشری مینگرند

دست هر کودک ده ساله شهر،شاخه معرفتی ست

مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند

که به یک شعله،به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مران اساطیر می آید در باد

 

پشت دریا شهریست

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند  

 

پشت دریا ها شهریست!

قایقی باید ساخت

 

سهراب سپهری

 

 

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنادارد؟

 

خواهر کوچکم این را پرسید!

 

من به او خندیدم

 

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

 

روی دیوار و درختان دیدم

 

بازهم خندیدم!

 

گفت دیروز خودم دیدم

 

پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

 

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

 

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

 

بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

بی گمان می فهمی

 

پنج وارونه چه معنا دارد

 

 

 

سهراب سپهری

آی آدمها


" آی آدمها "


آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانی

یک نفردر آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدمها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-" آی آدمها "...


و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-" آی آدمها "...


نی نامه

بشنو این نی چون حکایت می‌کند   از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند   از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش   باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم   جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من   از درون من نجست اسرار من
سرّ من از نالهٔ من دور نیست   لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست   لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش‌است این بانگ نای و نیست باد   هر که این آتش ندارد، نیست باد
آتش عشق‌است کاندر نی فتاد   جوشش عشق‌است کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید   پرده‌هایش پرده‌های ما درید
هم‌چو نی زهری و تریاقی کی دید   همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند   قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بی‌هوش نیست   مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد   روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست   تو بمان ای آن‌که چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد   هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام   پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر   چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای   چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد   تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد   او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما   ای طبیب جمله علت‌های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما   ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد   کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا   طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی   همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی
هر که او از هم‌زبانی شد جدا   بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا
چون‌که گل رفت و گلستان درگذشت   نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوق‌است و عاشق پرده‌ای   زنده معشوق‌است و عاشق مرده‌ای
چون نباشد عشق را پروای او   او چو مرغی ماند بی‌پر، وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس   چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد که‌این سخن بیرون بود   آینه غماز نبود چون بود
آینه‌ات دانی چرا غماز نیست   زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
رو تو زنگار از رخ او پاک کن   بعد از آن، آن نور را ادراک کن

 

دلسرد

قصه‌ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس‌های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.


خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟


خشت می‌افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.


باد نمناک زمان می‌گذرد،

رنگ می‌ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما.


گاه می‌لرزد باروی سکوت:

غول‌ها سر به زمین می‌سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم‌ها در ره شب می‌پایند!


تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس‌های شبم پیوندی است:

قصه‌ام دیگر زنگار گرفت.

 

سهراب سپهری

سفر

در تاریکی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم: اتاقی بی‌روزن تهی نگاهم را پر کرد.

سایه‌ای در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.

پس من کجا بودم؟

شاید زندگی‌ام در جای گمشده‌ای نوسان داشت

و من انعکاسی بودم

که بیخودانه همه خلوت‌ها را بهم می‌زد

در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می‌رفت.


من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده‌ام.

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی‌ام صدایی بی پاسخ نبود؟


در اتاق بی‌روزن انعکاسی سرگردان بود

و من در تاریکی خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پیدا کردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟


در تاریکی بی آغاز و پایان

فکری در پس در تنها مانده بودم.

پس من کجا بودم؟

حس کردم جایی به بیداری می‌رسم.

همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:

آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟


در اتاق بی روزن

انعکاسی نوسان داشت.

پس من کجا بودم؟

در تاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بودم.

گلچین اشعار مولانا


ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

گلچین اشعار مولانا


آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

گلچین اشعار مولانا

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من


هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من


تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم