ندارد

بیش تر از هرچیز دارم به مادرشدن فکر میکنم.

به اینکه انگار فقط با مادر بودن ارام میگیرم.

فکر میکنم و می فهمم که انگار بیش تر از مادر برای من, من برای او سود داشته ام لابد و بعد فکر مي کنم نه!مادر که شبیه من نیست.باز از ان چه اصل بود منحرف شدم.قرار بود ارام کنم خودم را.

به س فکر میکنم.

در خیالم فقط در خیالم از گردن بلندش میکنم و بعد خودم گریه می کنم که چرا باز فکر کردم کسی به غیر از پری سا می تواند دوستم باشد?

حالم بدتر می شود.

به حال همین زمان_هفته ی قبلم فکر میکنم و بد تر می شوم.

در ذهنم، وقتی داشتم جمله ی قبل را می نوشتم به این فکر کردم که فقط بنویسم یک سینه حرف هست ولی نقطه چین بس است اما میدانم این به ارام شدنم کمک نمی کند.

به کلاس شنبه فکر میکنم بد تر می شود.

ولش کن اصلن.

هی دارد همه چیز بدتر می شود

از یه جاهایی به بعد بحث فایده نداره.

دو دل بودم.

استاد این ترم به شدت روی فارسی حرف زدن ِ سر کلاس حساسه، حتا نمی تونیم یک کلمه فارسی حرف بزنیم.

در صدم ثانیه اطلاعات و سطح دانش لغوی حریف رو می سنجم که نکنه یه وقت کم بیارم و با یک کم تردید تو دلم بسم الله میگم و بعد هم دستمو می برم بالا و میگم

I dont agree

استاد نگاه میکنه و میگه یه لحظه صبر کنید خیره میشه و میگه مینا همی شه مخالفه.

می خندم و دلایلم رو براشون توضیح میدم.

سپیده میگه بععععععععععععله(yesخوانده شود) ما باید به خانواده ی شهدا یه offer ی بدیم و من سرخ میشم ، باور نمیکنم که این طوری فکر کنه و قبل از اینکه بگم این آفِر نیست بلکه وظیفه ی ماست فکر میکنم به اینکه نکنه من دارم اشتباه میکنم؟ بین بیست نفر آدم من تنهام.

یک کم فکر میکنم و ادامه میدم .

وسط حرفام شقایق یهو عصبی میشه و میگه خونشون که از ما رنگین تر نیست.

استاد رو می شناسم، میدونم که نباید فارسی صحبت کنم به شقایق لب خند می زنم و میگم بععععله تو داری شرایط فعلی رو مقایسه میکنی. الان هیچ تفاوتی بین ما و خانواده ی شهدا نیست ولی  اون سال ها اون یکی از اعضای خانواده ش رو از دست داده و در تمام این سال هایی که من و تو خیالمون راحت بوده و با آسایش درس خوندیم اون یک حمایت بزرگ به اسم پدر رو نداشته.

یه نفر از اون ته داد میزنه و میگه موقع مصاحبه های کاری هم همینه و بعد خانواده ی معظم شهدا رو خیلی غلیظ تلفظ میکنه.

میگم آره این دیس وی آی اگری ویت یو

همه میخندن  و میگن خداروشکر.

این بار عصبی میشم به فارسی میگم خب اگه میتونید قانعم کنید.

ته ش همه میگن حرفات درسته اما تو هنوز کنکور ندادی و نمیدونی چقدر بده که درس بخونی عین ... و بعد یه ایثارگر بیاد و با شیش هزارتا سهمیه...

به بقیه ی حرفاش گوش نمیدم .

سر تکون میدم و همزمان زنگ میخوره و همگی خیلی نررررررم از کادر خارج میشیم.

من خودخواهم!

دلم می خواهد یکی باشد که فقط بایستد تا داد بزنم و فریاد بکشم.

یک نفر که لازم نباشد برایش ادا در بیاورم.

حال من دست خودم نیست.

توی ذهنم میرم جلوش وایمیسم یقه ش رو میگیرم؛دااادمیزنم.

بهش مهلت جواب دادن نمیدم،بهش چشم غره میرم،بدم میاد ازش، از این همه بدقولی از این همه ادعا. 

دلم میخواد قبول کنم که ازش بدم میاد اما خودم میدونم آدم خوبیه.

حالم بده.


لب خند تو را چند صباحی ست ندیدم/یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب.

هر بار که بستنی شکلاتی می خورم و چیپس شکلات زیر دندانم می آید ، نمی دانم چرا اما یاد نخودی خندیدن های تو می افتم:)

ب ی چ ا ر ه /ت ر ی ن م/ ن ک ن/ ل ط ف ن.

اینکه بخوای و  نتونی خیلی بده.

نه اینکه نتونی، مگه میشه کاری باشه که ما آدما نتونیم انجام بدیم؟مگه میشه بخوایم و نشه؟ اما...اما سختت باشه ، دلت بلرزه و پشتت گرم نباشه .نه...

نمی تونم درست بفهمم.نه اینکه حسی نباشه، نه اینکه تمام ذهنم آشفته باشه.نه.. احساس میکنم همه ی ذهنم مرتب و منظمه. رگ ها و لایه های مغزم مثل همه ی عکسایی که شبیه گردو بودند و نشانمان دادند مرتبه ولی یه قسمت کوچولوی این گردو آشفته ست.

نمی فهمم، نمیتونم تحلیلش کنم و ببینم من نمیخوام یا نمی تونم یا نمی خواد.

نخواستنم چاره داره، نصفه شبی پیدا میکنم و تو تاریکی چارزانو میشینم کف اتاقم و هی حرف میزنم و خودم رو قانع میکنم که باید بخواهم که خواستن اولین قدم است و ... این هارو بیخیال بلدم اون لایه های مرتب رو قانع کنم.

اگر نتونم هم میشه درستش کرد.این قدر ایمان ته دلم مونده که بدونم اگه من نمیتونم اون میتونه و این قدر مهربان هست که دست هام رو بگیره، فقط ته دلم میترسم از...؛ نمی خوام ترسم از لایه های مغزم عبور کنه می ترسم این ترس لعنتی از لابه لای لایه ها عبور کنه و اونارو بترسونه و اون ها هم آشفته شن.

اما

.

.

.

اگه نخواد؟

اون وقت میرسم به عنوان.

و ناگهان بیزار میشوی

دلم میخواد لپ تاپ رو خاموش کنم و برم توی تراس رو تختی رو بکشم روی سرم و توی این هوای سرد بخوابم.

بخوابم و به هیچچیز فکر نکنم.

به این فکر نکنم که امروز هشتم بهمنه، فکر نکنم که شاید گربه بیاد توی حیاط، فکر نکنم که  مثلثات حسابان رو نخوندم .

حالم داره به هم میخوره .

میخوام اندازه ی یک سال گریه کنم.

یکی، یه جایی دلش گرفته.یکی که دلش به من وصله وگرنه من که تا الآن خوش بودم، چرا حالم بد شد؟ چرا دلم آشوب شد؟ چرا دستام لرزش گرفتن؟

اَه!

مرگ در قاموس ما از بی وفایی به تر است*

هیچ کدام از نامردها شاخ ندارند ، دم هم ندارند. شاید باورت نشود اما خیلی هاشان نگاه های مظلومانه ای دارند.

صدایت میکند، نگاهت میکنند، وابسته میشوی و بعد فراموش.

این ساده ترین تعریف نامردی ست،به کفر می ماند .مگر نامردی غیر از پوشاندن عشق است؟

اما پیچیده تر از این تعریف ساده میدانی چیست؟ اینکه وابسته ات نکند.اینکه تو وابسته باشی تو محتاج باشی ، آن که نگاهش را میدوزد به آسمان و دست هایش را بالا میگیرد تو باشی اما نامرد هم باشی.

شاید باورت نشود اما نامرد های دسته دوم بی وفا نیستند.

آمده اند که بروند،که نمانند.

آمده اند که تو بدانی وابسته ات هستند که توی بی نیاز بدانی نیازمندند اما ندانی که چرا نامردند.

نامرد های دسته ی دوم مظلوم ند ، ساده ند و با معرفت، آنقدر معرفت دارند که مرگ را به تر از بی وفایی بدانند.

فقط یک ایراد دارند، نمی دانند چه می خواهند.





*فاضل نظری

بووووووووومب؟ خب که چی؟

آخر دی که می شود دلم بدجور می گیرد مثل حس بد روز آخر شهریور.

احساس میکنم سرما میرود ، میرود که برود. که بهار بیاید و سبز کند و سپیدی برف ها که این چند سال سیاهی آلودگی شده را ببرد و من دیگر نتوانم زیر پتو خودم را مچاله کنم و پتو را روی سرم بکشم.

حقیقتش بیش تر از آمدن بهار از رفتن زمستان می ترسم.

از اینکه دوباره قرار است بوی عید بلند شود و ما مدام بدو بدو کنیم که آخ لباس چی بخرم و وای که سال دیگر فلان کار را می کنم و بهمان کار را  و هی تلاش کنی و برنامه بریزی و برنامه بچینی و آخرش بوووووووومب یک دفعه در یک ثانیه بهار با شتاب بیاید و زمستان برود و ما گیج و مات که اِ؟؟؟؟؟ تمام؟ همه چیز ختم شد به یک ثانیه و صدای یک آدم که میگوید سال هزار و فلان مبارک؟ و باز قرار است همه چیز برگردد؟

قرار است دوباره صبر کنیم تا خرداد بیاید و امتحان ها؟صبر کنیم تا رمضان بیاید و حال و هوای باحالش؟ جان بکنیم تا دوباره پاییز شود و جانمان را بگیرد با هوایش؟ قرار است صبر کنیم تا هزاران نفر مثل ما آماده شوند که کنکور بدهیم؟ قرار است کلاس اجرا برویم؟ قرار است صبر کنیم تا دوباره محرم شود و اشک بریزیم؟ قرار است باز زمستان شود و باااز برگردیم به همین روزهای لعنتی آخر دی؟

دوباره بدو بدو کنیم که بهار بیاید و باز بوووووووووووووووووووووومب و  ما مات و حیران؟

اصلن قرار است باز تابستان لعنتی بیاید و هوای مزخرفش؟

ای کاش سرما بماند.ای کاش شوفاژ ها و شومینه ها و بخاری ها روشن بمانند.

ای کاش پالتو ها و دست کش ها و شال گردن ها توی کمدمان بمانند.

ای کاش دست هایمان برای همی شه توی جیب هایمان یخ بزنند.

نرو زمستان.تمام نشو .

غیرت داشته باش و به یک بووومب پر پر نشو لطفن.

همه ی انار های دنیا مال من باشد لطفن:((

ادامه نوشته