دو دل بودم.
استاد این ترم به شدت روی فارسی حرف زدن ِ سر کلاس حساسه، حتا نمی تونیم یک کلمه فارسی حرف بزنیم.
در صدم ثانیه اطلاعات و سطح دانش لغوی حریف رو می سنجم که نکنه یه وقت کم بیارم و با یک کم تردید تو دلم بسم الله میگم و بعد هم دستمو می برم بالا و میگم
I dont agree
استاد نگاه میکنه و میگه یه لحظه صبر کنید خیره میشه و میگه مینا همی شه مخالفه.
می خندم و دلایلم رو براشون توضیح میدم.
سپیده میگه بععععععععععععله(yesخوانده شود) ما باید به خانواده ی شهدا یه offer ی بدیم و من سرخ میشم ، باور نمیکنم که این طوری فکر کنه و قبل از اینکه بگم این آفِر نیست بلکه وظیفه ی ماست فکر میکنم به اینکه نکنه من دارم اشتباه میکنم؟ بین بیست نفر آدم من تنهام.
یک کم فکر میکنم و ادامه میدم .
وسط حرفام شقایق یهو عصبی میشه و میگه خونشون که از ما رنگین تر نیست.
استاد رو می شناسم، میدونم که نباید فارسی صحبت کنم به شقایق لب خند می زنم و میگم بععععله تو داری شرایط فعلی رو مقایسه میکنی. الان هیچ تفاوتی بین ما و خانواده ی شهدا نیست ولی اون سال ها اون یکی از اعضای خانواده ش رو از دست داده و در تمام این سال هایی که من و تو خیالمون راحت بوده و با آسایش درس خوندیم اون یک حمایت بزرگ به اسم پدر رو نداشته.
یه نفر از اون ته داد میزنه و میگه موقع مصاحبه های کاری هم همینه و بعد خانواده ی معظم شهدا رو خیلی غلیظ تلفظ میکنه.
میگم آره این دیس وی آی اگری ویت یو
همه میخندن و میگن خداروشکر.
این بار عصبی میشم به فارسی میگم خب اگه میتونید قانعم کنید.
ته ش همه میگن حرفات درسته اما تو هنوز کنکور ندادی و نمیدونی چقدر بده که درس بخونی عین ... و بعد یه ایثارگر بیاد و با شیش هزارتا سهمیه...
به بقیه ی حرفاش گوش نمیدم .
سر تکون میدم و همزمان زنگ میخوره و همگی خیلی نررررررم از کادر خارج میشیم.