من از خودم بدم میاد من نتونستم برای خودم کاری بکنم من خودم و تو دردسر انداختم

به شدت ضعیفم روحم خیلی خسته است و دلم میخواد بخوابم

طولانی

دستبند

در آهنی

توهین

تحقیر

کثافط

من و ببخش

دوباره داریم خونه میچینیم
بعد 4 سال برگشتیم به ایران
ایرانی که عوض شدن ظاهر دخترا بزرگترین تغییری هست که میتونی ببینی
انقدی که من عوض شدم شاید هیچی عوض نشده
راستش و بگم این عوض شدنم همراه با بالغ شدن هست
اما دوستش ندارم
خیلی چیزارو دیگه دوست ندارم

خیلی ها میگن تو داری ناسپاسی میکنی
شاید درست میگن
اما من توی یه لجنی گیر کردم که کسی انگار متوجهش نیست.

داشتم یه جز گوش میدادم و فکر میکردم
به اینکه این وسایلی که دارم میچینم و میخرم و با وسواس انتخاب میکنم
بعد از اینکه من مردم چقدر ترسناک میشن
خاک خورده و قدیمی و زنگ زده و داغون توی زباله ها
سالهای دور و میگم

کثافط

احساس میکنم به مو رسیدم

نه به نظرم دارم پاره میشم

و احساس میکنم زیر یه لیوان شیشه ای هستم

هر چی جیغ میزنم داد میزنم کسی نمیشنوه

روزهای عجیب ایران

در عجیب ترین روزهای خودم سپری میکنم
همیشه از خودت میپرسی آیا عجیب تر از این هم میشه و بعد یه اتفاق دیگه
این شب ها برای موقع خواب کارتون خانواده دکتر ارنست رو از اول دارم نگاه میکنم

میدونی این کارتونا خیلی تاثیر عمیقی روی ما گذاشت، شاید بخاطر همین کارتون هاست که ما تصور میکنیم میتونیم به راحتی خرابی هارو آباد کنیم

از یک جزیره به قول فرانک غیر مسکونی یک جزیره مسکونی در کوتاه مدت بسازیم

بزرگ شدیم و دیدیم همه اون حرف ها و باور ها یه دروغ توهین آمیز بود

توی کشورمون 12 روز جنگ بود و این خرابی ها کی قراره آباد بشه خدا میدونه

شبهای پر استرس تماس با خانواده... گریه های بی وقفه یهوویی

وسط آخرین امتحان سرنوشت ساز دکتری

میدونی من خیلی راه های دیگه ای تو زندگیم داشتم، خیلی خیلی ... اما ترجیح دادم انتخاب کنم که بجنگم

من واقعا یک جنگجو ام ... ببین مثل یک دختر خیلی معمولی با شرایط غیر معمولی جلو رفتم

توی شرایطی جنگی درس خوندم

کار کردم

ورزش کردم

راه پیدا کردم ... راه ساختم

با شرایط یک دختر خاورمیانه ایه پر دغدغه تصمیم گرفتم بهترین شرایط رو برای خودم بسازم

آخ من خیلی قوی تر از اون چیزی ام که فکرش رو میکردم

چه قددددر افتخار میکنم به خودم ...

تو هم اگر داری همه تلاشت رو میکنی برای ساختن یک زندگی معمولی در شرایط غیر معمولی خودت رو خیلی دوست داشته باش.

روزهای پیچیده

میخوام از حالی که سالم نیست بنویسم

از شرایطی که هر لحظه عوض شده

از بیشتر از دو سال جنگیدن برای دور موندن از وطنی که زندگی کردن در اون شبیه عذاب جهنم بود برام.

و حالا باید برگردم در شرایطی که ازش مثل سگ میترسم

از همه چیزش

میخوام برم تو آغوش مادرم قایم بشم

تو آغوش خواهرم

زندگی من خیلی بالا و پایین داشته

میدونی؟ و من خسته ام...

خانوم کوچولو

روزهای در هم تنیده عجیب و سنگینی رو سپری میکنم

ترس های زیاد از رو به رو شدن با مرگ به شکل های مختلف

جنگیدن های بسیار

برای این جنگجوی ظریف واقعا سخته

تو بشمار از کی دارم میجنگم؟!

۱۴۰۲ چطوری گذشت

از کجاش بگم... وه که عجب سالی بود

سخت بودااا سخت

ولی میدونی سخت بود ولی تلخ نبود

خسته شدم ولی زار نبودم

جنگیدم خیلی جنگیدم، خیلی دوییدم

تو کشور غریب ده دوازده ساعت کار در روز

درس های دکتری به زبان انگلیسی، استرس زبان و آرتیکل و پرزنت... وای از اون خاطراتی که نمیخوام برگردم بهش

بگم پوستم کنده شد باور میکنی؟

مقصدی نداره این زندگی، فقط باید بدویی، ته نداره

۱۴۰۲ رو خیلی دوییدم خیلی

بی عنوان

از اون شنبه های پر خمیازه

خواب آلود

میتونستم کل روز زیر پتو باشم

انرژیم کم شده یا زیاد از خودم کار کشیدم نمیدونم

فقط خوابم میاد

یلدای ۱۴۰۲

آسمان آبی تر
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم...

سمفونی مرگ

در روز تعطیل رسمی و عید مردم ترکیه برای بزرگداشت آتاتورک، بعد از یک هفته کاری سخت نشسته ام و خبر اعدام جوانان کشورم را میخوانم و سمفونی ۲۰ chopin رو گوش میدم و برای سرنوشت عجیبمون گریه میکنم!