الان دیگه هانا جونم واسه خودش خانمی شده دیگه 4 سالش شده
الان دیگه هانا جونم واسه خودش خانمی شده دیگه 4 سالش شده
هانا جونم
به او بگویید دوستش دارم
به او که گل همیشه بهار من است
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است
عاشقتم هانا .....
بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن
دلم داره پر می زنه واسه تو و قدم زدن
وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز
نمیدونی تو این هوا چشات چه خوشرنگ میشه باز
بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره قدم زدن تو بارون
با تو چه حالی داره دلم هواتو داره
نیستی خودت کنارمو صدات همش تو گوشمه
بارونی قشنگی که هدیه دادی رو دوشمه
بارون هواسش به توء اونم دلش پر میزنه
به جای من با قطره هاش رو شیشتون در می زنه
بارون هم هواتو داره ..........
همش تب میکنه گونه هاش مثل انار قرمز شده یه بار ساعت پنج صبح بردمش بیمارستان کودکان بابل .منم به
خاطر هانا این یک هفته ای از خونه بیرون نیومدم خیلی خسته شده بودم انگار خونه داشت منو می خورد جیگر
مامانی الان خیلی بهتره
خیلی دلم می خواد به گذشتم برگردم دلم واسه گذشته نه خیلی دورم تنگه واسه مجردی هام واسه سر کار رفتنم
واسه هر کاری که می کردم مخصوصا واسه عشقم دوست دارم واسه یک بار هم که شده ببینمش خیلی دلم
واسش تنگه اگه عشق های دنیا رو به من بدن باز عشق اولم نمی شه آرزو می کنم هر کجاکه هست خوشبخت
بشه چرا که من با خوشی اون خوشم هنوز صداش توی گوشمه بوی عطرش رو حس می کنم صدای خندش رو
میشنوم انگار دیوونه شدم گرچه هر چی حسرت گذشته رو بخورم فایده ای نداره اون دیکه رفته وهردومون مقصریم
هر کاری که می کنم نمی تونم فراموشش کنم تنها کاری می تونم واسه یه لحظه فراموش کردنش بازی کردن
با هاناست بنده خدا حسن هم خیلی دوسم داره منم دوستش دارم ولی اون عشق واقعی بود همیشه
خودمو با یه سری حرفا مثل عاشقای واقعی به هم نمی رسن و از این جور حرفا قانع می کنم تا اشتباهی
که کردیم رو جبران کنیم خوی سرنوشت منم این طوری بود
تا وان حرفهایی که نمی تونی بگی
تار های سفیدیه که لابه لای موهات به وجود میاد...
..................................................................................
دلم کوچک است !...
کوچکتر از باغچه ی پشت پنجره !
ولی آنقدر جا داره که برای دوستی که دوستش دارم
نیمکتی بگذارم برای همیشه ...
برای همیشه دوستت دارم ...
......................................................................................
بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم می گیره
خدا بیاد و اشکامو پاک کنه
دستمو بگیره و بگه :آدما اذیتت میکنن ؟
این عکس هانا جونه منه
وحالا این هم عکس خاله وخواهر زاده همیشه اولش که من می رم خونه مامان اینا این دوتا ابراز عشق می کنن ولی بعدش با هم دعوا می اوفتن
هر وسیله ای که دست همدیگه هست رو می خوان هر دوتاشون خیلی شیطونن من که از دست هانا تمام وسایل خونه رو جمع کردم خونم مثل مسجد شد
برای هر دوتاشون ارزوی موفقیت و خوشبختی رو دارم ![]()
![]()



مهم نیست در چه سنی باشم