یک قرن 

قهوه را تلخ نوشیدن 

یادگاریست از فرهاد

کویری ا کشف کرده ام 

         

                          که 

 

اگر چنگیز بفهمد  

      

 به غارت میبرد  

گنج تنش را......

          

..................


گر میگیرد

گل های پیراهنم

وقتی که

نبضت تمام تنم را لمس میکند

تکرار زمین

نبضت را که میگیرم



حتی خدا هم لبخند میزند


و


ابرهای تنهایی اش را میتکاند


زمین پیراهن سلطنت به تن میکند


و


گندم زارها دامنش را سنگین تر


و تو


میان همهمه کودکانه ات هی تاب میخوری


خدا لبخند


زمین تکرار...........



یک برگ از جهانگردی من


از جزیره چشمانت


بهشت لبهایت



جزر و مد تنت


کویر دست هایت



برای اهل زمین تور بافته اند


و


چه میکنند با من یاغی


که تو به غارتش برده ای

دقیق یادم نیست کجا


اما خوب میدانم


پنهانت کردم لا به لای سیب های کرم خورده


و حالا پا روی پا


دوردست ها را نقاشی میکنم

زندگییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من

دقیق که میشوم هنوز لبخند میزند



میگیرد پیراهن سپیدش را مردی که هنوزلمسش نکرده



و لا به لای موهایش تاب نیاورده



میشکنم چهارچوب خاک خورده قاب را



و زیر گوش موزیک پخش نشده



پیراهنم را تا انتهای خیابان بالا میکشم و



 وارد طرح فرد میشوم و صدای جیغ ماشین ها.................



ازتلخی بوسه ات


میپیچم به دور خودم


                      دریا


امشب را به حرمت 14 شدنم


شیرین باش


کپک.........................

بوی تند زنانگی به گوشم میرسد


بگذار


عریان


رو به روی وحشت آهویی ات گریه کنم


باور کن که دیگر دردهایم کپک زده اند


درون چشمانت ُ مردی با لباس سفید لای گریه هایش میسوزد


پاهایت به دورش تو را چرخ میزنند


آتش به هوا و حواست به............


پرت میشوند


و

استخوان های نیمه سوخته اش را به موج میدهی


فیزیک عشق

عمری ذغال فروش بوده ام


پس


تیله های ژاپنی ات اگر منشور هم که شوند


باز تو را میشناسم

حمله مغول ها........

به جهانگردی ام نخند


به من حق بده که برای دیدن جاذبه ات


سوار بر اسب چاپارخانه ها بشوم


                                          و


هی دور جهان پیچیده ات چرخ بزنم


                                  میترسم


   که چنگیز خان مغول


                            قبل از من


        تو را به غارت ببرد

روی ریل قطار

جایی که تو سال ها قبل به خواب رفته بودی


                                   ایستاده ام


تمام خاطره ام از تو لای وحشت دستهایم شکنجه میشود


قطار                خاطره ات


جیغ میکشد     

 

                   شاید هم جیغ میکشند!!!!!!


                                          و احساست مرا در اغوش میگیرد

این روزها احوال قلبم توریستیست


رو به روی خنده قاب شده ات


 به اشبزخانه ی هندوها سرک میکشد


                                       فلفل گاز میزند



                                                  میسوزد



                                                      زار میزند



                    وبعد



روی دیوار چین با خاطره هایت جنگ میکند



                                         شکست میخورد



                                              سقوط میکند

روی دیوار چین نشسته ام و


اتاق کاه گلی ات را افسوس میخورم


                                                        ای کاش


      اتاق گردت میشدم تا جهانگرد!

کودکی ام لای انگشت های مردی بود  که دیروز لای خاک ها قایمش کردم    

                                                           

   و   تازه فهمیدم


 

  بابایم بود و..............


حالا که به مرز ۴۰ سالگی رسیده ام


                                   

سیگارهای دود شده


                              چهره جوانی ام را ناکام کرده اند

احساس من..............

احساس بچه گانه ام توریست بذیر شده است


گاهی به یادت گونه ام خیس شده است


شاید که اغراق شود گفتنم  اما نه!!


صبرکن تا بگویم .قلب من ریز شده است

بوشیدو

حالا که هی دور زمین چرخ میخوری


تا دست های محلی ام

به

چشم های بو می ات نرسد

مراسم بوشیدو را برای قلبم اجرا میکنم



(بوشیدو مراسمی است که جوانان چینی بعد از شکست در جنگ طی مراسمی

به نام هاراگیری برگزار میکنند و در آن شکم خود را توسط شمشیر هایشان میدرند)

وقتی......................!!!!!!!!!!!!!!!1

وقتی که دختر همسایه هنوز نمیداند


              عاشق چشمان من باشد


             یا


جیب های سنگین اصغر بقالی...........


 

دیگر عشق چه فرقی میکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روزی که جهانگرد شوم..........


          به تو قول خواهم داد که دور دنیای خیالی که 



از من برای خودت


 

ساخته ای با کفش های آهنی ام دوری بزنم!!!!!!!!!!!!

وقتی از هوا به زمین می آیم


روی لباس چروکیده تخت بغض هق میزنم


و


کنار هوس های لخت دیشب تخت گریه ام میگیرد


به مدت تمام حس گناه دیشبت


لبم را روی جای رد لب معشوقه ات میگذارم


ولی حست نمیکنم


و


امشب به سقوط روی آب های زندگی


به عمق فاجعه گناه دیشبت فکر میکنم


حکم اعدام یک ..................

 این صندلی چرخدار را از زیر زانوهایم بکش


بگذار تنفس نکنم بوی سگ مرده های این شهر را


بگذار مردمانش گمان کنند..... رگباری که  عصای

رفتنش را قطع کرد ............


تمام احساسش را هم تکه تکه ....


و کلاغ ها نعشم را روی بام های کاغذیشان به بازی


گرفته اند!!!!!!


بگذار گربه ها


برای اولین بار هم که شده احساس کنند آدمیزاد


همیشه بوی تند سگ نمیدهند


                                                        و

گاهی موش میشوند

زندگی ما بعد از مرگ مامان

زندگی ما بعد از مرگ مامان

 زهرا دفتر هایش را تند تند ورق میزند. از لابه لای کتاب های زمین ریخته اش دفتری را برمیدارد که عکس دو تا خرگوش  سفید و پشمالو روی ان چاپ شده است.دفتر را ورق میزند .لبخند میزند.،چه عجب مامان  خانم این  یکی رو شماره گذاری نکردی؟!صدای غل غل کتری او را مجبور میکند که  دفتر را روی بقیه دفتر  کتاب ها رها کند. موهای ریخته شده روی صورتش را کنار میزند و به سمت اشپزخانه میرود.کتری اب جوش سر رفته و گاز را خاموش کرده.زهرا هل میشود.فورا دستگیره را از بالای گاز رنگ و رو رفته  که یک پروانه پلاستیکی با خالهای بنفش و قرمز رنگی که روی بالهایش بود قرار داشت برمیدارد و دسته کتری را که انگار ان را چند بار روی حرارت اتش اب کرده باشی  میچسبد.داغی کتری  از پارچه  گل گلی نازک نفوذ میکند و دستش میسوزد.  کتری را محکم روی  گاز میگذارد . دستش را به دهانش نزدیک میکند و چند بارپوف  ،پوف میکند.

سینی چای را داخل هال میبردو ان را  کنار منغل سیاه ، پناهگاه همیشگی پدر برای  فرار از مشکلات زندگی روی  فرش قرمزی که دور تا دورش را گلهای صورتی نقش بسته بودند و وسط ان را پرنده ای که در حال فرار از قفس  بود میگذارد و از پشت شیشه بابا یش  را نگاه میکند که جورابهایش را دراورد ه و لبه حوض نشسته.پاهایش را  تا ساق  پا داخل اب کرده و زیر لب به صاحب خانه که چند دقیقه قبل برای کرایه های عقب افتاده اش  دادو بیداد کرده بود فحش میداد.نمیدانست چه میگوید ،اما مطمئن بود که بد و بیراه میگفت. زهرا 2 باره به سمت  دفتر های پخش شده اش روی زمین میرود ومداد مشکی کو چکش را در دست میگیرد. به سر تا پای مدادش خیره میشود و از نوک انکشت اشاره اش  تا انتهای انگشتش را روی مداد میکذارد  و یکی بودن اندازه هایشان را نگاه میکند.

نامه اول  31/4/90

سلام مامان .این اولین نامه ایه که  دارم واست مینویسم. دلم  میخواد از این به بعد هروقت دلم واست تنگ میشه این کارو کنم.بابا خوبه.لیلا هم خوبه.لیلا چند روز پیش کنکور داده.خدا کنه قبول شه .خودش که میگفت خیلی درس خونده .راست میگه ،تا قبل کنکورش شبا تا نصفه شب  برق اتاقش روشن بود،  راستی امروز  بابا از شرکت اخراج شد، اینو ظهر فهمیدم.اخه بابا خیلی زود اومد خونه .عصبی بود.ته سیگاراشو که شمردم حدود 20 تا  با یه دونه نصفه  تو جاسیگاری بود.چون خودت گفتی که بابات هروقت عصبی میشه یه ده بیستایی  سیگار میکشه .امروز لیلا تمام خونه رو گردگیری کرد ،میگفت خونمون گند اومده.لیلا داره صدام میکنه که سفره شامو بندازم.خدافظ

نامه دوم11/6/90

 سلام  مامان .میدونی  امروز چه خاکی تو سرمون شده ؟اصغر اقا صاحب خونمونو میگما، اومده بود واسه کرایه های عقب افتادش کلی سر و صدا راه انداخت  بعدشم جلوی همه همسایه ها وقتی که یقه بابا رو گرفته بود گفت :اگه تا سر برج تخلیه نکنی و کرایه های عقب افتاده رو ندی با مامور میام در خونه.آخری هم  به بابا گفت معتاد عملی !.دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و منو بابارو باهم میخورد.آخه جعفر پسر محمود بقالی سر کوچه ، همونکه  میگفتی پسره انگار باباشو ندیده و موهاشو چه مدلهایی درست میکنه ،هم اونجا وایستاده بود و داشت به  داد و بیداد اصغر نگاه میکرد.میدونی چیه  چند وقته جعفر یه جورایی نگام میکنه.دیروز ظهر وقتی که داشتم با سمیه از مدرسه برمیگشتم جعفر با موتورش از کنار من رد شدو گفت چطوری زهرا خوشگله؟ مثل اینکه بابا اومد.خدافظ

**                                                               **                                                            **

پاشو یه چایی بیار کوفت کنم.زهرا با انگشت  به سینی چایی که کنار منغل بود اشاره کرد.مرد کنار تلویزیون نشست و استکان چایی را  تا نزدیک دهانش برد و بلند هورت کشید.صدای خرد شدن قند زیر دندان هایش شنیده میشد. زهرا سعی میکرد دندان های پدرش را ببیند اما سبیل های بلند و نا منظم مرد مانع از دید او میشد.مرد دستش را در جیب کت قهوه ای و رنگ و رو رفته اش  کرد و بسته ای کوچک را بیرون  اورد.به زهرا نگاه کرد.زهرا خودش را جمع و جور کرد و کاغذ و مدادش را برداشت و از هال بیرون امد.پاورچین پاورچین پشت پرده ایستاد و  حرکات مرد را زیر نظر گرفت .از وقتی که مادرش مرده بود این چندمین باری بود که از پشت پرده این صحنه را میدید.زهرا با هر باری که پدرش دود را به سمت بالا فوت میکرد او هم این کار را تکرار میکرد.احساس غرور میکرد کاری را بلد است که سمیه هیچ وقت ندیده است.

دست هایش را ارام به هم زد و گفت:افرین.

دوباره پاورچین پاورچین به   عقب رفت و پشت در اتاقی که لیلا در ان بود ایستاد.موهایش را پشت گوشش زد و گوش هایش را به در اتاق چسباند.صدای حرف زدن لیلا  با تلفن او را بیشتر تشویق میکرد که پشت در فالگوش بایستد.

**                                                                  **                                                              وای دیوونه!داری چه کار میکنی؟!اه وایستا دیگه.خل و چل! دارم خوشگلت میکنم.حالا پاشو خودتو تو اینه نگاه کن ببین چقده خانوم شدی.زهرا وقتی خودشو تو اینه  نگاه کرد جیغ کوتاهی کشید و دستش را محکم به پیشانیش زد.وای خاک بر سرت سمیه این چه غلطی بود که کردی؟چرا موهامو این مدلی کردی؟

برو گمشو خنگ خر.تازه از خداتم باشه که اون موهای اجق وجقتو خوشگل کردما !راستی میخوای واست ابروهاتم مثل مال خودم زیرشو تمیز کنم ؟

زهرا نگاه چپ چپی به سمیه انداختو گفت پاشو  مثل اینکه خیر سرمون فردا عربی امتاحان داریم!

نامه سوم 14/7/90

مامانی امروز صبح لیلا می گفت فردا اولین سالگردته باید فردا بریم سر مزار .راستش دلم خیلی واست تنگ شده ،اما بابا صبح که داشتم میرفتم مدرسه به لیلا گفت که من یکی دو روز باید برم شهرستان کار دارم.بعدشم لیلا گفت که منم بعدظهر با یکی از دوستام قرار دارم نمیتونم ببرمت سر خاک.معلوم نیست که چه غلطی میکنه !دانشگاه هم قبول نشد .نمیدونم اون شبایی که تا صبح بیدار بود و چه کار میکرد!خیلی دلم واست تنگه مامان.دیشبم شوهر عزیزت هم منو هم لیلا رو کتک زد.واسه اینکه لیلا ساعت 11شب اومد خونه،بابا ازش پرسد تا الان کدوم قبرستون بودی؟لیلا هم گفت همون قبرستونی که تو هرشب میری و ول میچرخی.بابا هم عصبانی شد و منم به چوب لیلا سوختم.زهرا با پشت دست اشک هایش را پاک کرد،لیلا خیلی عوض شده.

میدونی چرا اینو میگم ؟واسه اینکه مگه خودت بارها نمیگفتی که زشته دختر ارایش کرده بره تو خیابون؟مردم واسش حرف در میارن ؟حالا لیلا خانومت هم ارایش میکنه میره تو خیابون هم موهاشو یه جورایی حالت میده.سمیه میگفت مامانم گفته :معلوم نیست این لیلا با کی میگرده که انقد عوض شده !چه دختری بود و چی شد!خدا بیامرزه مامانشونو ،تا زنده بود نمیزاشت رنگ این دوتا دختر رو افتاب مهتاب ببینه اما حالا..........

                                                    **                                                                              **

زهرا به عکس قاب شده مادرش که روی طاقچه کنار قران قرار داشت خیره شد.

زهرا کنار حوض نشسته بود و به جمعیتی که در خانه اشان بودند نگاه میکرد. همه مشکی پوشیده بودند و گریع میکردند.حتی عمه سمیراشم مشکی پوشیده بود و اشک میریخت. زهرا از این که میدید عمه اش انقدر ناراحت است تعجب میکرد ،چون عمه سمیرا هیچوقت به خانه انها نیامده بود و زهرا فقط او را سالی یک بار در خانه  عموی پدرش که هر سال نزری میداد میدید و اصلا به مادرش محل نمیگذاشت. چه برسد به اینکه با مادرش انقدر صمیمی بشود که حالا بخواهد به خاطر مرگش انقدر بیتابی کند.صدای جیغ و داد لیلا از داخل خانه تا حیاط میامد.زهرا از اینکه میدید لیلا این همه گریه میکند  و به نصیحت های مامان گوش نمیدهد تعجب میکرد.اخه لیلا تو تربیت زبان زد در و همسایه بود. زهرا از گریه های لیلا گریه هش گرفت .اما بلند بلند گریه نمیکرد ،چون مادرش همیشه میگفت زشته  که صدای دختر رو مرد غریبه بشنوه.

زهرا سرش را پایین انداخت تا کسی اشک هایش را نبیند .چون اگر خاله هایش میفهمیدند که او دارد گریه میکند او را نوازش میکردند ،و او از ترحم ،چیزی که همیشه مادرش زیر گوش او و لیلا میخواند که از ان دوری کنند بیزار بود.

اشک های زهرا روی کفش بنفشش که تازه مادر برایش خریده بود میچکید و جلوه ای خاص به ان ها میداد.

زهرا اهی کشید و نگاهش را از قاب روی دیوار برداشت.

 دست هایش را زیر چانه اش روی پاهایش تکیه داد.نگاهش را به صفحه خاموش تلویزیون دوخت.از جا بلند شد . به سمت اتاق رفت.کیف ارایش لیلا را  از کمد لباس ها دراورد.اینه را از روی طاقچه روی فرش گذاشت.تمام محتویات داخل کیف را روی فرش ریخت.با وسواس مداد مشکی رنگی را برداشت و  ان را زیر چشم هایش کشید.

اه!چرا پس این مدلی شدی؟لیلا هم همینجوری میکشید دیگه!خودم اون شب دیدم که اینجوری مدادو زیر چشماش کشید.بعد ریمل را بیرون کشید .نه ولش کن.از این خوشم نمیاد.

زهرا خودش را که درون اینه نگاه کرد به خودش از اینکه این همه خوشگل شده  افرین گفت.صدای بسته شدن در حیاط تمام بدن زهرا را لرزاند.  از پشت پنجره حیاط را دید زد .لیلا بود.تمام وسایل را درون کیف ریخت و داخل کمد گذاشت.فورا به داخل حمام رفت.

زهرا کجا رفتی؟ هان؟چیه؟حمامم.

نامه چهارم22/10/90

سلام.دیروز صبح از کلانتری اومدن بابا رو به جرم قاچاق هروئین بردن.همه همسایه ها در خونمون جمع شده بودن.جعفرم بود.خیلی بد شد که اون این قضیه رو فهمید . اخه با هم قرار گذاشته بودیم بعد از یه مدت دوستی باهم ازدواج کنیم .اما مطمئنم دیگه حاظر نیست حتی یه لحظه هم با من بمونه چه برسه به ازدواج!خسته شدم.از دست کارای لیلا.دوروز دوروز میره بیرون و نمیگه خیر سرم من یه خواهر تک و تنها تو خونه دارم.سمیه هم دیگه مامانش نمیذاره بیاد پیشم.جعفرم ولم کرد و رفت سربازی.

**                                                **                                         **                                          **

زهرا بطری اب را روی قبرریخت و زیر دعا میخواند.

سلام مامان.خوبی؟

مامان امروز اومدم تا یه دل سیر باهات حرف بزنم.

لیلا در به در شده که هی سنگشو به سینت میزدی با  یکی از دوست پسراش  بدون اجازه بابا ازدواج کرده ،البته اون موقع هم که بابا زندان بود.الان 4 ماهه که از لیلا بیخبرم.از وقتی که با اون پسره بی سر و پا عروسی کرد دیگه شوهرش نمیزاره بیاد خونمون.راستی گفتم خونه.مامان اصغر اقا وقتی فهمید بابا افتاده زندان اومد اسباب اثاثیمونو ریخت تو خیابون.شانس اوردم که جعفر رفته بود سربازی وگرنه ابروم جلوش میرفت. من چقد خرم نه؟ اخه مگه من دیگه واسم ابرویی هم مونده که بخواد جلو جعفر که وقتی فهمید وضعیت زندگی من اینه دیگه محل سگمم نذاشت بره ؟میبینی مامان دیگه خجالت نمیکشم وقتی اسم یه پسر رو جلوت میارم.میدونی چرا؟

واسه اینکه فهمیدم وقتی که تو نیستی  دیگه  کسی نیست که واسه این کارا و این حرفام جلوش سرخ بشومو بع2 روز تو چشاش نگاه نکنم.مامان خسته شدم.از این زندگی نکبت بار خسته شدم .من مگه چند سالمه؟باورت میشه منی که تا لنگ ظهر میخوابیدم حالا دارم از  صبح کله سحر عین سگ تو خیابونا دست فروشی میکنم.مامان همش تقصیر توئ. اگه نمیمردی الان بابا یه معتاد عملی نبود که بخواد گوشه زندون تا اخر عمرش اب خنک بخوره.لیلا الان باید میرفت دانشگاه.من الان باید سر کلاس میشنستم کنار اون سمیه  نامرد که تا وقتی فهمید وضعیتم انه دوستیشو یادش رفت. حالا من تنهایی تو این شهر خراب شده چیکار کنم .خیر سرمون دلمون خوشه که فامیل داریم.اما از وقتی که مردی خواهرات یه بارم سراغمونو نگرفتن که ببینن مردیم؟ ،زند ه ایم ؟ زهرا تارهای موی  مشکی اش را داخل شال ابی رنگش میزند و دستهای سرخ شده از سرمایش را  روی صورت رنگ پریده اش میگذاردو صدای گریه اش را به گوش هرکسی که در قبرستان نزیک قبر مادرش بود رساند.

  زاییده ذهن فائزه مرداد 26/5/90 ده دقیقه مانده به سحر

                               پایان

سکوت من از قهوه تلخ تر است................

رو به روی مننشسته ای


به من نه


به قهوه ات نگاه میکنی


میگویی دوستت دارم


                     دوستم داری؟؟


میگویم دست سمت قلبت زیر میز میلرزد!

 

تو اینجوری فکر کن....................

گیرم که از چشم هایت بیفتمو


خاطراتم را به دست باد بدهی!!


و برای همیشه محو و نابودم کنی


راست بگو:با قلبت چه میکنی؟؟!

اینجا قلب من .چند ثانیه مانده به تنهایی                

چند روزی به آمدن همیشه رفتنت مانده است


آخ


که این روزه چه بی نفس نگاه میکن!!!!!!!!!!!!!!!!!

و عشق


 در سکوت جاده ای سنگی اغاز شد


         ان لحظه که گلی در لاب لای آینه ای سخت میخواست جوانه بزند

ببخش اگه شبها میام تو خوابت آفتابی میشم


واسه نگاه معصومت یه موجطوفانی میشم


ببخش اگه قسمت توبا من وبی من بودن


خدا نخواست من بمونم قسمت من نموندنه

خواب..........

و خواب آغاز رویاها شد ان شب که مثل اتفاقی شیرین از چشم هایم تا ابد افتادی

مثل همیشه

صدای موزیک تمام فضای کافی شاپ را گرفته است .دختربه قهوه ی روی میزش زل زده است.انگشتان سفید و کشیده اش مدام قاشق فلزی را داخل فنجان قهوه حرکت میدهد ،حامد چهره دختر را در شیشه میز در اثر انعکاس نورمیبیند ،مثل همیشه رنگ رج لبش با رنگ شال و لاکش یکیست.مثل همیشه چشمهایش را خطی سیاه جذاب تر کرده است. دخترمدام لبهایش را میخورد ،حامد پیش خود فکر میکند"شاید از اعصابش باشد! رنگ فندقی موهای دختر چهره اش را زیباتر کرده .شیشه شفاف میزبه حامد این فرصت را میدهد که دقیق تر حرکات چهره دختر را ببیند.دست چپش را زیر میز پنهان کرده است.قاشق را در فنجان مشکی رنگ رها میکند.سرش را بالا میاورد و به سمت حامد خیره میشود ، حلقه ای شفاف درون چشمهای سیاهش دیده میشود.حامد در دلش میخندد ومیگوید : تنها کسی که از سکوتش تمام حرفهای درونش را خواندم تو بودی "می خواهی بگویی دوستت دارم اما.....   دختر سرش را پایین می اندازد و گوشه چشمش را پاک میکند.شاید الان دوست دارد که مرد در اغوشش بگیرد و.....   اما ن ، نمی تواند.سرش را به سمت میز سمت چپش میکند ونگاهی غم انگیز به دختر و پسری که نشسته اند می اندازد و زیر لب میگوید "لعنت به این زندگی. ، از اینجا بیزارم .اما دروغ میگوید و این را حامد به خوبی میداند.،خود دختر اینجا را نشانش داد ،میگفت که همیشه عاشق اینجاست وپاتوقش است.حامد می گوید "کجا بریم؟تازاومدیم.تازه شروع شده ،حالا چرا گریه می کنی؟دست چپش را از زیر میز بالا میاورد وبه حلقه اش نگاه  میکند.نگین حلقه اش برق میزند ،شاید الماس باشد.حامد نمایشش را اجرا میکند.سرش را بین دو دستش میگذارد.برای گفتن دیالوگش زود است.صدای هق هق دختر را میشنود ،حرفی نمیزند،نمیداند دخترچندمین نفری هست که رو به روی او اشک میریزید و نگاهش نمیکند،حامد مثل همیشه نیست! ، دلش می خواهد به عقب برگردد و اسم دختر را از لیست شرط هایش پاک کند. فقط تصویرش را میبیند،احساس میکند سرش روی بدنش سنگینی میکند.احساس میکند تمام بدنش مور مور میشود، دوباره تصویر دختر را در لا به لای انعکاس نور روی میز میبیند ، تند تند لبهایش تکان میخورد ،اشک میریزد و ..... اما حامد صدایش را نمیشنود ،!شاید پانتومیم بازی میکند!!امروز مثل همیشه نیست.زبانش قفل شده است ،داغ کرده .پیش خود فکر میکندحتما بازیگر خوبی نیست،حداقل برای همبازی بودن با این دختر!هم بازی اش سکوت کرده است ،حالا نوبت حامد است ،گوشه چشمش را لمس میکند ،دیالوگش را شروع میکند" چرا بدون اینکه ب من بگی .....

اما انگار صدایش را نمیشنوید،چرا که دختر باز با هق هق زیر لب حرف میزند.شاید عذاب وجدان دارد که میخواهد تنهایمش بذارد ،!!! سکوت میکند و به  حرفهایی که خیلی ها به او گفتند گوش میدهد.(خیلی پستی حامد،خیلی نامردی ، چرا گذاشتی رفتی ،نگفتی ک من میمیرم ؟ !! ) به چشمهایش  که ریملش پخش شده است نگاه می کند.حامد آه میکشد.کاش او می فهمید که این فقط یک بازی احمقانه بوده است ،چهره ناراحتم  ،اشک هاو بغضم دروغ است ! چشمهای ابی اش را از نگاه غمگین دختر زیر دست هایش پنهان میکند.سرش را بلند میکنمد.همه جا تاریک است .دختر رفته است ،همه رفته اند.حتی همه ی صندلی ها هم روی میز است. هیچ کس اینجا نیست.فریاد میزند،حتی خودش هم صدایش را نمیشنود میترسد ،در را فشار میدهد ، خود را در خیابان میبیند بی آنکه دری باز شده باشد. !! در خیابان ماشین ها برایش بوق نمیزنند.گربه ها بی تفاوت از کنارش   عبور میکنند. معنی حرف دختر را میفهمد که میگفت چرا رفتی  ؟!یادش امد ،تازه معنی بوق نزدن ما شین ها را میفهمد.تازه میفهمد که چرا امشب مثل همیشه نیست.اشک هایش صورتش را خیس کرده است.

پیش خود میگوید :دلم برای تمام کسانی که بازیچه دست من بوده اند تنگ میشود.دلم برای چند اسم تیک نخورده در لیست شرط هایم هم تنگ میشود.مرد در ازدحام جمعیت گم میشود.

                        پایان

         خرداد 1390