.

كلمه...كلمه...كلمه... براي شروع يك رابطه به چه كلماتي احتياج است؟ براي تمام كردنش به چه؟ براي غافلگيرانه ناتمام ماندن به چه؟ من با تو حرف دارم. داشتم ديشب ميلرزيدم. توي حياط. با چراغ خاموش. خانه عمه. ميداني!؟ با او بودم و نبودم. ميداني!؟ گاهي از دستم در ميرود دارم با كي حرف ميزنم. ميداني!؟بهت نگفتم اما همان ديشب هم اين بوي تو بود كه هي مي آمد توي دماغم. توي ذهنم. پشت دست هايم. من باز فكر ميكنم با تو حرف دارم. 
مامان يك روسري سه گوش آبي تو ذوق زن دارد كه روي دوشش مي اندازد. براي همين كار هم هست فكر كنم. گلهاي مخملي گنده دارد. همان رنگ. فكر ميكنم يك ساعت زير دوش بودم. آمدم. انداختم سرم. به رنگ پوستم نمي آيد. به رنگ پوست مامان هم نمي آيد. اما خودش براي خودش خوش رنگ است. من باز فكر ميكنم با تو حرف دارم.
دارم ميگردم دنبال آبيه فراموشم مكن! انگار فاصله دارد نكن با مكن. و انگار اين آبي فراموشم مكن است. همين آبيه شال سه گوش مامان. ميخواهم اينها را بهت بگويم. نميگويم. به جايش از ديشب كلي با او حرف زدم. همان توي حياط. بعد از اينكه كسي آمد و برق را روشن كرد و ديگر جايي براي قايم شدن بلند حرف زدن نداشتم. اما حرفهايم را زدم. توي دلم. يك جايي حتي كمي بلند تر از زير لبي هم حرف زدم. ميلرزيدم. نميخواستم توي خانه سرك بكشند بيرون و ببينند دندان هايم دارد ميخورد بهم. ميخواستم حتي سرك كه ميكشند ببينند من دارم زير لبي حرف ميزنم با خودم . با او. با تو. من با تو حرف دارم. حرف ها دارم اصلن. 
زانو هايم انقدر كه به بغلم ميگيرمشان درد ميگيرند. كلافه ميشوند. چند روز است كه كلافه اين بغل كردنند. شرمنده شان ميشوم معمولن. همين از دستم بر ميآيد. شب هاهم گاهي به پشت ميخوابم كه حق زحمتشان را داده باشم. الان هم همين حال را دارد يكيشان. ديشب هم كه راه ميرفتم همين حال را داشتند. امروز ظهر هم كه توي برف با پاي بدون جوراب رفتم تا سر كوچه و برگشتم هم همين حال را داشتند. بايد با تو حرف ميزدم. 
نوشتنم تمام شود درازشان ميكنم كنار بخاري. روسري سه گوش مامان را شل ميكنم تا موهايم خشك بشود. و باز فكر ميكنم....

.



همه آن چيزهايي كه مهم است...

66

نميخواهم چيزي بخوانم. بايد براي ابراهيم نامه بنويسم. ابراهيم ناميست كه من هر وقت طغيان كنم برايش نامه مينويسم. ابراهيم محرم تمام من است. همه حرفهاي صدتا يه غازم را ميشنود. لبخند ميزند. سكوت ميكند. يك دوست هم دارم كه بلند بلند باهاش صحبت ميكنم. رسول! رسول ريش كمي بلند قهوه اي دارد. رسول دوست و هم كلاسي من است در رويا! رسول بيشتر از دوست شبيه مراد است برايم. رسول مرشد است. رسول همراه است. هم پاست. يكي هم نسترن هست. معمولن در فكر هاي بلند بلندم بعد از حرف زدن با رسول حرف نسترن پيش مي آيد. تلفن ها را هم هميشه نسترن ميزند. چيزي ميپرسد و من جوابش را ميدهم. ميخواهم بروم. كجايش را نميدانم. اما ميخواهم بروم. حالم از اين حال بهم ميخورد. دلم ميخواهد تمام شود. ديگر حوصله اش را ندارم. ديگر حوصله هيچ چيز را ندارم. دلم ميخواهد همه خفه خون بگيرند. شادي ها اذيتم ميكنند. از آدم هاي خيلي شاد بدم مي آيد. دلم ميخواهد همه غمگين باشند. همه ساكت باشند. همه در گوشه هاي خودشان باشند. ميخواهم همه جا خلاء پر كند. خلاء غليظ مرگ بار. دلم ميخواهد همه آدم ها در سطحي قابل ديد و فهم و درك معلق باشند. مانند مجسمه. مانند اتفاقي هيجان انگيز. و همه چيز در درونم اتفاق بيفتد. همه چيز در درونم زيبا جلوه كند. بيرون در سطحي زا خاكتسري سفيد باشد. خاكستري آبي كه فاجعه است ديگر! 
دارد حالم را بهم ميزند. دارد همه چيز حوصله ام را سر ميبرد. بايد به تپه هاي بروتاين پناه ببرم. بايد خودم را پرت كنم پايين. بايد براي ابراهيم نامه بنويسم. بايد برايش بگويم اين احساس هاي چند ساله شايد آور چقدر دروغ بوده. بايد بهش بگويم دارم خودم را خفه ميكنم. دارم آرام آرام پيش ميروم تا بالاي صخره بروتاين. دارم فرو ميروم در هجوم اسب هاي صدساله... 
دارم از خستگي ميميرم. خدايا يك معجزه...

.

خدايا يه معجزه... 

65

ميگويد عكست را عوض كن. عكس خودت را بگذار. ميگويد اين عكس ها و نقاشي ها چيست كه جاي صورت خودت به خورد بقيه ميدهي. دعا ميكند. غر ميزند. ميگويم پس بيا ازم چندتا عكس بگير. چندتا عكس خوب. همان ژست هاي هميشگي كه بلدم را ميگيرم. كمي كمكم ميكند به ژست تازه گرفتن! از ميان تكراري ها يكي دوتا ...چندتاييش خوب از آب در مي آيد. نميدانم خوشبختانه يا متاسفانه من قيافه فتوژنيك ندارم كه اگر انگشتم را در دماغم كنم و كسي ناغافل عكس بگيرد خوب از آب در بيايد و همه به به و چه چه كنند. يك اصل اما وجود دارد و آن هم اين است كه بايد خالي از هرگونه دغدغه خوب افتادن باشم. اگر بخواهم خوب بيفتم در عكس خراب ميشود. و آن جايي كه خيلي معمولي نشسته ام و راحتم بهتر ميشود. و يك اصل ديگرش كه _به اين معتقد ترم...خيلي معتقد تر_ خيلي مهم است و فلسفه هم بايد داشته باشد بنظرم فكر كردن به توست! بايد حتمن به تو فكر كنم و به لنز دوربين خيره شوم تا خوب شود. و حتي نه. در هر ژست ديگري هم كه هستم باز اين فكر  توست كه آن عكس را خوب از آب در مي آورد. اول ها فكر ميكردم يك حسه خرافي است. تلقينيست كه من به خودم ميكنم . شايد يك جورهايي دليلي براي چرايي خوب شدن بعضي عكس ها و بد شدن بعضي ديگر بود. اما كم كم ...بار ها و بارها امتحانش كردم در موقعيت هاي مختلف. اما هربار اين اتفاق خيلي خوشايند و دلنشين افتاده و مي افتد. و دليلي براي باور نكردنش نداشتم. خوب است كه باورش كردم...خيلي خيلي خوب است. 


رويش نوشتم: مجبورم ميكند به خودم...

.

نقل عاشقي نيست. بويت ميپيچد همه جا. آمدم. سر زدم. نبودي. نترسيدم. هنوز به نترسيدن نرسيده ام. اينبار اما نترسيدم. فقط جراتش را ندارم. به چيزي فكر نكردم. به او...به آنها... اغلب به او فكر ميكنم. او. تازه وارد است. تازه نيست. هست! ولي باز نقل عاشقي نيست. حرفم چيز ديگريست. بويت... بويت كه ميپيچد همه جا.تعجبم چرا خودت را نميگيرد. دوباره هم سر ميزنم. 

ميخواستم بگويم: فلاني... من يوسف راه توام. افتاده به چاه توام. ارزان مفروشم.

.

اينجا...يعني همان جايي كه ايستاده ام قشنگترين است. هنگامي كه در كنار عبور كردن ها خودم را ميبينم كه هيچ گاه روت نبوده ام . احساس رضايت تمام وجودم را ميگيرد...
من ليزي ام...ليزي كونولي... صادقانه ترين ليزي كونولي كه تا كنون خوانده اي.

64

 داشتم ديالوگ هاي فيلمي را به زبان مي آوردم كه هنوز نساخته بودمش. ديالوگ هايي از دختري كه لبخند ميزند, بيخيال ميخندد, با كسي حرف ميزند...اصلن ديدم خودم را. به ناگاه ديدم كه در آن نقش نشسته ام و دارم همان حرف ها با لحن همان دختر را ميزنم. همان جور ميخندم. همان جور فكر ميكنم!
جاي آن دختر نبودم.آن دختر آمده بود و جاي من نشسته بود. خسته نبود. گيجي خواب داشت همان جور كه من داشتم. دلم ميخواست حالا هم سعي ميكردم و همان نقش را داشتم. نقشي ساده و بدون دغدغه در آن چند لحظه. و براي بعدش دنيا در همان نقطه, روي همان كلام مي ماند و همان جا دور ميخورد و دور ميخوردو دور ميخورد...


_ يه همكلاسي داشتم دوره دبيرستان اسمش سارا بود...سارا يا...سيمين... نه! همون سارا...
سارا سيفي...موهاي طلايي داشت...موهاي طلاييش با همه فرق ميكرد...يه جوري بود...خيلي طلايي بود...هه!
تو آفتاب يه جوري ميشد... يه جوري....زرد بود اصن ولي مثه موهاي همه نبود...
آآخيش... دختره خوشگلي ام بود...وقتي ميخنديد...خيلي خوشگل بود...
_بابا ,مامان داشت؟ 
چه ربطي داره؟! 
_گفتم شايد يه ربطي به بابا مامانش داشته...
_بابا مامانش موهاي طلايي نداشتن...اين تنهايي موهاش طلايي بود. مامانش موهاي بلند داشت كه هميشه مشكي بود...رنگ ميكرد. باباشم كه كچل شده بود. موهاي طلاييش مال خودش بود...خيلي ام طلايي بود...

63


 
آه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز...  

.

خوف كرده ام از خودم. اين اولش است. از كي!؟ از همان موقعي كه نشسته ام به محاكمه كردنشان. دست خودم هم نيست. ميبينم يك ساعت است دارم با خودم بر سر همه چي ازشان شكايت ميكنم و بعد حكم شان را صادر ميكنم. بدون معطلي. و بعد پشيمان ميشوم. خجالت ميكشم. خوف ميكنم از خودم. چرا اين جوري شده ام؟ چرا مدام حواسم ميرود پي شكار كردن شان؟ چرا مدام منتظرم تا وقت خالي داشته باشم و بنشينم به محاكمه كردن و حكمشان را دادن؟
خوبي اش اين است اين حكم اولين و آخرين حكميست كه برايشان صادر ميكنم و بعدش؟ بعدش كوله ام را ور ميدارم و از در ميروم بيرون...