روزی ،ساعتی

این قطعه رو به خاطربسپار:

روزی،ساعتی،

می خواستم بگویم که ((دوستت دارم))

اما اینک فریاد می زنم:

سامان!بهترینم!

دوستت دارم...

روزی،ساعتی،

می خواستم بگویم:عاشقت هستم

اما ای امیدجان!درآن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر،

از زندگی پربارتر،

واز امید سرشاربود.

حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی.

اما اینک،بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم.

وقطره قطره عشقم را

با تمام وجودم

در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

((سامان!مهربانم!بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم.))

31تیرسال1389

18:35

 

 تـو بــآشـــــ!!!

    هـوایـَتــــ ! بـویـَتــــــ !


    بَـراے زنده مانَـدَنَـمــــــ ڪافـــے ست!


امرووووز امروز که نه،میشه دیروز 12 تیر92 رفتیم بیرون  خیلی بهمون خووووووووووووششش گذشت ،الان سامانم خوابه بس که خسته بود قربونش بشمممم من اومدم این پستو بذارم که یادمون بمونه این رورو،الانم میخوام برم لالااااا خستم راستی یه پیرهن از مشهد واسه سامی سوغات آورده بودم رفت تو دسشویی سینما پوشید ااااااانقد بش میومد ک نگو فقط یه کوچولو کوتاه بود واسش ،نیس بچم هیکلیه:دی قربونش بشم، انقد که  تعریف کردم ازش رسیدم خونه واسش اسپند دووووود کردم آره اینطورییییی

"خیلی دوستت دارم عزیز دلم اونقد که حتی نمیتونی تصورش کنی..."



تمام حجم خیالم از تولبریز استتتتتتتت.....

عشق...

این عشق ماندنی است

 

این شعر بودنی است

 

این لحظه های با تو نشستن سرودنی است

 

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

 

کاین عهد بستنی


این در گشودنی استش

{حمید مصدق}

سلامی ذوباره...

سلااام من ذوباره برگشتم بعد 3سال 

میخوام همه ی شعرا و مطلبای این وبو تقدیم سامان کنم میخوام واسه سامانم بنویسم 

بعضی اوقاتم خاطره هامونو مینویسم 

ما تا الان دقیقا سه سال و 9 ماه و 12 روزه باهمیمم

چند سال پیش که این وبو ساختم دوتامون کنکوری بودیم اما الان دانشجو شدیم،چه روزای داشتیم با هم تو این چندساال  چقد زود گذشت عزییییییییییزم


***دوست دارم بهترین من***


به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

دوست دارم

 

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

 

بر کویر تشنه چون  باران  شوی

 

دوست دارم تا شب و روزم شوی

 

نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

 

دوست دارم خانه ای سازم ز نور

 

نام  تو بر سردرش  زیبا   ز دور

 

دوست دارم چهره ات خندان کنم

 

گریه های خویش را پنهان کنم

 

دوست دارم بال پروازم شوی

 

لحظه ی پایان و آغازم شوی

 

دوست دارم ناله ی دل سر دهم

 

یا به روی شانه هایت سر نهم

 

دوست دارم لحظه را ویران کنم

 

غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

 

دوست دارم تا ابد یادت کنم

 

با صدایی خسته فریادت کنم

 

دوست دارم با تو باشم هر زمان

 

گر تو باشی،من نبارم بی امان

 

سپیده امیرعسگری

چه است درد من آنرا دوا نمی بینم...

 

چه است درد من آنرا دوا نمی بینم

چه گشته قلب من آنرا صفا نمی بینم

 

سروده های دلم را به آب می بخشم

میان حرف و هجایش وفا نمی بینم

 

قضاوت دل خود را به سنگ خواهم زد

كه در قضاوت او جز جفا نمی بینم

 

به شعر گر نشود قلب خسته ای آرام

بلند خواندن آنرا روا نمی بینم

 

دو دیدگان خودم را به تیغ می بخشم

چرا درون اقاقی خدا نمی بینم

 

به نزد خویش شدم آشنای بیگان

میان شهر یكی آشنا نمی بینم

 

میان سنگ حوادث نهال های امید

چرا برای بقا یك دعا نمی بینم

 

غبار راه بیفشان و پرده افكن زود

به جز چراغ تو یك رهنما نمی بینم

 

به خون دل بنوشتم حكایت هجران

به سوی دوست فرستم روا نمی بینم

 

حسن حدادی

به شمع پر غرور دل دوباره فوت می كنم

 

به شمع پر غرور دل دوباره فوت می كنم

گلایه وار، آمدم  ولی  سكوت  می كنم

 

اشاره ام اگر كنی ستاره ی تو می شوم

دوباره توی جوّ تو شبی سقوط می كنم

 

همیشه دست های من به سمت آسمان تو

دعای خیر راه را در این قنوت می كنم

 

شهاب پر كشیده ام به سمت برزخی دگر

و آسمان عشق را پر از خطوط می كنم

 

شبیه نور می شوم شبیه رد پای ماه

نگاه عاشقانه ای  به این هبوط می كنم

 

اسماعیل زارع

معنای لطیف عشق

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک با ش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

 گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

 گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم

 گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

باران...

بر تن عریان شهرم باز باران می کشم

باغ های سبز گلهای فراوان می کشم

 

کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای

بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم

 

دور دور از دست های فتنه جوی زندگی

من برای خود فقط یک عشق پنهان می کشم

 

این دل در آرزوی دیدنت را باز هم

در گریز از روزهای سرد انسان می کشم

 

نیستی اما، تو را در هر زمانی گشته ام

بی تو دیگر من خودم را سرد و بی جان... می کشم

 

ای دل ای... با غم بزن این نی لبک ها را که من

باز هم در آسمانم ابر باران می کشم



معصومه شیخمرادی

تو یعنی...

تو یعنی یك كبوتر را

زتنهایی رها كردن

خدای آسمانها را

به آرامی صدا كردن

تو یعنی مثل نیلوفر

همیشه مهربان بودن

تو یعنی باغی از مریم

تو یعنی كهكشان بودن

تو یعنی چتری از احساس

برای قلب بارانی

تو یعنی پیك آزادی

برای روح زندانی

تو یعنی دسته ای گل را

به دست اطلسی دادن

تو یعنی در زمستانها

به فكر پونه افتادن

تو یعنی روح باران را

متین و ساده بوسیدن

و یا در پاسخ یك لطف

به روی غنچه خندیدن

شب ها

 

شبها که بی تو پلک غزل

 

 بسته می شود

 

از لحظه های بی تو دلم

 

 خسته می شود

 

باور نمی کند دل مغرور و

 

 ساکتم

 

هرلحظه بیشتر به تو

 

وابسته می شود

   تقدیم به دوست گلم شکیباااااااااا(ما بهش می گیم شراره)

بنشین

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

 

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

 

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

 

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

 

***

 

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

 

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

 

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

 

***

 

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

 

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

 

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

 

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

 

***

 

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

 

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

 

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

 

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

 

***

 

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

 

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

 

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

 

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

 

***

 

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

 

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

 

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

 

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

 

***

 

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

 

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

 

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

 

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

 

عکسسسسس

اینم چند تا عکس خوشگلللل تقدیم به میترا جونم و همه ی شماها







منم این شاخه گل و از رویاهام برات چیدم

تقدیم به تو که هم گلی و هم مهربونی

میترا جونم







اگه از وبلاگ خوشتون اومده حتما نظر بدید و روی علامت ستاره کلیک کنید و به وبلاگ ما رای بدبد


افسوس

گفتی که: چو خورشید، زنم سوی تو پر،

چون ماه،شبی می کشم از پنجره سر!

اندوه!که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس،

که مهتاب شدی،

وقت سحر...!!!