





وقت نکردم مطلبی بنویسم. ولی این عکس قشنگ رو تقدیم می کنم به همه شما خوبان
به مناسبت بارش برف ![]()

امیر المومنین یک کلام حکیمانه ای درباره نحوه رفتار با دیگران دارن که خیلی کاربرد داره یعنی یه فرمول خیلی کاملیه.
بقیه امامان ما هم این فرمول رو به ما یاد دادن و البته بگم که برای همه ما هم آشناست ولی عمل کردنش یک کم اولش سخته.
این کلام حکیمانه اینه که در رفتار با دیگران ، معیار ، خودت هستی.
یعنی با هرکسی باید اونطور رفتار کرد که دوست داریم با ما رفتار کنن.
یعنی خودت رو جای طرف مقابل بذاری و بگی اگه جای اون بودم دوست داشتم بامن این طور رفتار بشه ، پس منم با اون همون طور رفتار می کنم که دوست دارم با من رفتار کنن.
اگه همه ما این میزان رو دستمون داشته باشیم، خیلی از مشکلات معاشرتی مون حل میشه. البته گفتم این طور عمل کردن تو روزهای اول یه مقداری سخته و نیاز به کمی فکر و تحمل داره. ولی بعد از چند روز تمرین برای آدم راحت میشه و با هرکسی اون طور برخورد می کنه که دوست داره باهاش رفتار بشه.
مثلا اگه آدم نمیدونه با بچه ش چجور برخوردی داشته باشه ، کافیه یه کم فکر کنه که اگه خودش جای بچه ش بود دوست داشت باباش با اون چه طور رفتار کنه.
یا برعکس اگه نمی دونه که با پدر و مادرش چه رفتاری داشته باشه و چه رفتاری خوبه انجام بده وچه رفتاری بد، کافیه خودش رو جای یه پدر و یا مادر بذاره. خوبه از همین الان این دستور رو امتحان کنیم. به نظرم ضرر که نداره هیچ، همش هم فایده ست.
این فرمول رو با رفیق و همسر و بقیه می تونیم امتحان کنیم
![]()
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
سرنمیدانم کجا، پیکر نمیدانم کجاست
هر طرف یک تکه از آن ماه افتادست ،آه
دست او اینجاست، انگشتر نمیدانم کجاست
سیلی طوفان وحشی باغ را ویرانه کرد
برگ های غنچه پرپر نمیدانم کجاست
آب میخواهم ولی، آّتش به خوردم می دهند
سوختم، عباس آب آور نمی دانم کجاست
جامه و خود و زره را می برند و حرف نیست
این میان گهواره اصغر نمیدانم کجاست
کوفیان از پیش رو از پشت سر ، سر می رسند
شمر میدانم کجا،اکبر نمی دانم کجاست
پیش چشم اشقیا اهل حرم بی چادرند
غیرت آل نبی ، حیدر، نمیدانم کجاست
سنگ میگرید بگو این گر قیامت نیست ، چیست
پیش این باد و بلا محشر نمیدانم کجاست
کربلا ای کربلا! خون خدا را سر بکش
خم نمیداند چه شد،ساغر نمیدانم کجاست
این بیت هم دوست عزیزم فی البداهه گفته که اینجا می آرمش:
این اگر روضه ارباستُ من خواننده ی آنم هنوز
این دل و قلب و جگر دیگر نمی دانم کجاست

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته
صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت
زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود
چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن
به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :
حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب
زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق
زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر!
قسمت این بود که با عشق تو آغاز کنم
و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم
چشم از عشق و خجالت زدگی پرشده بود
تیر دشمن کمکم کرد که ابراز کنم
شرم - اینگونه - خدا قسمت کافر نکند
دست من باشد و راهی نشود باز کنم
سر و سرّیست میان من و مَشک و سر و دست
کاش می شد که ترا با خبر از راز کنم
پاک کن چشم مرا تا که مبادا گل من
قامت سبز ترا سرخ برانداز کنم
می خورد بر بام خانه،
یادم آمد کربلا را،
دشت پرشور و بلا را،
گردش یک ظهر غمگین،
گرم وخونین،
لرزش طفلان نالان،
زیر تیغ و نیزه ها را ،
با صدای گریه های کودکانه،
وندرین صحرای سوزان،
میدود طفلی سه ساله،
پر ز ناله،
دلشکسته،
پای خسته ....
باز باران ....
قطره قطره
می چکد از چوب محمل...
خاک های چادر زینب،
به آرامی شود گل.....
باز باران با محرم........
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی
این آفتاب از افقی دیگر آمده
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بی لشگر آمده
کانون محبت حسین است
شد کشته که عدل و دین نمیرد
این سر شهادت حسین است
بوسید غلام را چو فرزند
این حد مروت حسین است
داخل ضریح اباعبدالله الحسین(علیه السلام)
هفتاد و دو حاجی همه با رنگ خدایی
از مکه برون گشته ، شده کرب و بلایی
هر پیر و جوان در ره معشوق فدایی
جسم و سرشان کرده ز هم میل جدایی
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است
ازین شب، روزگار مو سیاهه
دلم شد راهی دریای چشمت
ازین پس کار چشمم رو به راهه
زدست کفر زلفت داد وبیداد
به درگاهت دل مو دادخواهه
دلم تنها به درگاه تو رو کرد
که بی روی تو بی پشت و پناهه
ندارم شاهدی جز چشم مستت
که اشکم شاهد و آهم گواهه
مو خوندُم در ازل ازنقش چشمت
که خط سرنوشتم اشتباهه
اگر مشک خُتن گفتم به زلفت
خطا گفتم خطا گفتم گناهه
که در هر حلقه هندوی زلفت
هزاران چین و ماچین عذرخواهه
گرفتی کشوردل را به مویی
که در پشت سرت، خیل سپاهه
چه شد حاصل ازین روز و شب ای دل
که موی مو ، سپیدُ رو سیاهه
اگر دستِ دل مارو نگیری
تموم کارُ بار ما تباهه
دلم پیوسته با لطف مدامت
که لطف دیگرونم گاه گاهه.....
شعر از مرحوم قیصر امین پور
تا نام تو بر زبان او برده نشد
خورشید که نور عالمی می بخشد،
تا ، بنده نشد پیش تو ، تابنده نشد.
اینجابهشت شهر خدا،شهر مشهد است
