بهار...
بهار حضور سبزتواست که سالها چشم براه مانده ام....
نوروز بر پارسی زبان بویژه هموطنان ارجمند فرخنده باد.
بهار حضور سبزتواست که سالها چشم براه مانده ام....
نوروز بر پارسی زبان بویژه هموطنان ارجمند فرخنده باد.
یادم نمی کنی و زیادم نمی روی
یادت بخیر یار فراموش کارمن
یادت درچکاچک روزها چکاوکی است که غزل می خواند برایم وجودت خورشیدی است که عشق می خواند گلهای سرخ کاغذی را،ابر میشوی می باری بر من وروییدن آغاز می شود در تمام آوندها ورگارگ وجودم..واینگونه هر روز تورا درود داده ام و بهترین ها را از خدا برایت خواسته ام....
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
هر غروب برایت سرودی می خوانم،غزلی می نویسم
تو تا همیشه برایم پر از تولد وترانه ای...
تو میروی مثل دیگرقرنها،درازدحام مبهم سؤال های بی جواب وسوت ممتد قطار زمان، دوراز نگاه مخمللی خیلی ها که نیستند بین ما تا درایستگاه آخرصد سالگی ات را بدرقه کنند، درمیان حرمت آوازدوره گردهاو فالگیر ها که همیشه زیباترازشغلشان به چشم می آیند، آه سردی بکشند بر فنجان داغ تلخ کامی هاودر انبوه حجم نگاه وصدا و سئوال،بااسطرلاب حیرانی صد سال رارصد کنند،رصدکنند که چگونه میشود رؤیا ها را دربیداری دنبال کرد، چگونه میشود آغاز گر قرن دیگر گونه ای باشیم،چگونه عقب ماندگی ها دربندری که روزگاری با بیش ازصد عمارت،پایتخت اولین ها از کشتی سازی گرفته تا راه آهن بین شهری، فرودگاه وتلگراف وکهن ترین کتابخانه عیلامی اولین نشریه ها و مدرسه به سبک نوین در جنوب ایران هنوز برای ابتدائی ترین نیازها در رنج است،آ یا وقت آن نیست که طرحی نو درانداخت، وچشم انداز بوشهر در قرن جدید را جدی گرفت، این بندر هم میتوانست بندری باشد با خانه ها و کوچه های معمولی مثل دیگر جاها بی ذوق و اندیشه و هنر،اما این جا بوشهر سرشار از ذوق،سرشار از هنر و اندیشه ست، زیرا همه اینجا صاحب دلند، در و دیوار و استراحتگاه دریانوردان ستیزنده با طوفان و بمبک باید او رابه اندیشه فرابخواند، دریا چیست؟ماه چه کاره ست؟لهیمراز شانه های کدام ستاره می آید؟ اگر هم پاسخی نیافت، خیام بخواند،فایز راه بیندازد،یزله بگیرد برای رم دادن (بوسلامه) وبمبک،بوشهر یعنی سمفونی بی مثال رنگ ونور باد یعنی معماری جادوئی درون گرا وبرون گرا که هر رهگذری رابا سحر انگیزی خودبا جادوی جاودان مغناطیسی اش به تماشای راز غریب خود فرا می خواندبه تماشا،به تفکر به شنیدن موسیقی وهارمونی لذت بخش زیبا شناسی بی بدیلی ازانسان و طبیعت بردل بندری بامردمانی صاحب اندیشه وخرد، سترگ مبارزانی پهلوان درحماسه های جاودان، زندگی در دیارما ضرب میشود،ضرب درتاریخ و حماسه وصبر،صبری به بزرگی بیش از پنج هزارسال،این قوم برای ابتدایی ترین نیازش همیشه باطبیعت خشمگین در ستیز بوده،شاید سال ها که جان خویش را بردارد و به دریا بزند وبا لهیمر و موج پنجه در هم افکند این همه را در رویای شبانه و دنیای معنوی خود دیده است،این شبه جزیره کوچک که چون نهنگی به گل نشسته می ماند انگار بعد از خشکیدن دریاهای ماقبل تاریخ همواره کوشیده تا به دریا برسد ودردریا شناور بماندتا ازمرگ برهد،ما باز مانده نسلی هستیم که قرن درحال سپری راچونان گذشتن قطاری که به سرعت دردل غبار ناپدیدمیشود شاهدیم، تاریخ صدسال گذشته مثل فلاش بک نمایشی تراژدی ازمدار چشمهایم میگذرد، مثل فیلمی با،دورخیلی تند ومن چهره ها ی تأثیر گذاری را پشت شیشه های قطار می بینم که درانبوه دست تکان دادنها به سرعت دورمیشوند،و آینده این مرز وبوم رابه دستهای ما می سپارند،درهمهه اگرها وآ نگاهاو پرسشهایی به قامت یک قرن،درانهدام سکوت وزمان و مکان باخودمی اندیشم آنهاکه رفتند سیاوشانی بودند که پای درآتش نهادند تا اندیشه و خرد تا دانایی بماندسایه سار آنها که ماییم و آنها که می آیند یا خواهند آمد، باید جاری شد در رگان کوچه های این شهر بگذار بوی اندیشه ودانایی مثل بوی عطر گل ابریشم مثل کندرو عودهای معطر ازدهان پنجره های چوبی و معبددلت، تمام اتمسفر این شهررا پرکند،اینجا سرزمین مبارزه است، سرزمین زخم خورده، سرزمین افسانه ها و آیین ها،سرزمین فرهنگ وتمدنی که از فراز شانه های آفتاب می آ ید، اینجابوشهراست،سرزمین حماسه های جاودان سرزمین پرسشها در فاصله دونقطه گذشته و آینده،ققنوس وار برخیز ازخاکستر خویش،بال بگشا آبی دریای پارس،این آبراه که معطر از خون شهیدان است،ازتاریخ وشکوه آن فردا را ترانه ای باش،آوازی که ازعشق پر است ودر آسمان بوشهرپروازده،آینده را باران باش، ببار،برویان، سبزکن،لبخند نشسته بر لبانت نشانه بهاردر راه است،بهاری جاودان که رنگ پاییز نخواهد شناخت،بگذار آنها که فردا قرن آینده را بدرقه خواهند کردباافتخارنامت را ترانه شوند و دستهابرای توبرقص در آ یند وسینه هوا رابشکافند و صدای ترنم باران بگیرند به خود از شکوه سرمدی نامت.. چنین باد.
(بوسلامه):افسانه ای دریایی
اگر به استکان سلامی داغ میهمانم کنی
در کنج کافی شاپ تنهایی خویش
اندوهان رابه شیرینی نگاهت حل خواهم کرد
وچکه چکه می نوشم
مرگ را حتی به ضیافت زندگی فرا خواهم خواند
او آهنگ رفتن می نوازد و من ترانه می شوم
تو اما بر سادگی ام بخند
برسایه ام که زیر نورماه به اشکالی غریب کش می آید و بدوی میرقصد ...
چه رازی است بین تو وتخیل من
که مدام تکثیر میشوی
چشم می بندم
ازلابلای کتاب وجزوه هایت که به باز یافت می سپری
درتقویم تاریخ گذشته ای مراثبت تاریخ کرده ای.....
شاهد من چشمانت که تمام باور من است درسیر و سلوک واژه های گنگ تمام حافظه ام را خوانده است بدون ستاره، مربع و رمز من اما سراغ تو را از اساطیر می گیرم از سطر سطر کتاب کهن که سر بر شانه ی کدام رودابه ای؟ یال پریشان اسب می بافی وبتاخت هزار توی افسانه و تاریخ را به زبان شاهنامه می خوانی..
يقين،قبل ازاین جهان هم درخوابم بوده ای وگرنه چراضربان قلبم تو را می تپد وگیس دختران شعر مرا ببافی؟ از خاطرم نروی، نامت رادرهوش واژه ها ذخیره کنم، باصدای موسیقیایی نت ها هجی ات کنم، حضور تو در خواب های من یعنی آنسوی این جهان خواب ها را زندگی کرده ایم...
توکجایی ای پاکترین،برترین، همسفر زمینی ام بربلندای بام کدام عمارت این شهری، که عطر تو دراتمسفری است که نفس می کشم،کجایی؟کجا،من واژه های تازه بسیار کاشته ام برای تو،تا بهار همه گل داده اند، یک بغل،شکوفه نو رس تازه خواهم چید، برای سال نو،تورا نقش کرده ام بر پرده خیال،در تصور من تواز اناری که بدست داری دانه دانه تسبیح را ریسه میکنی، أَمَّنْ یُجِیب میخوانی از کلام الله لبهایت،عمق عقیق چشمهایت به فوج کبوترانی است که حوالی آسمان دلت پر می کشند از قنات قنوت دستانت وتو جغرافیای پرواز رادرمدار چشمانت شکوفه لبخند می باری،کجایی؟من تمام مروه تاصفای حیات راهروله رفته ام عطش اسماعیل رابه جان خریده ام،حیرانی هاجر دیده ام،وتورا که زمزم باران میشوی برخوابهای تشنه ام،کجایی؟ اینهمه نزدیک، آنهمه دور،به یادآر اینجا همیشه بیادت،چراغی روشن است...