بدی دیدن...شاید ی روزی برگردم شاید شاید
| متن تبریک روز پدر و روز مرد |
|
متن تبریک روز پدر و روز مرد ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم. |
سنگ قبر
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش
فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید دروغگو بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی
او بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش
فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد
برسنگ قبرم بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
اینکه اینجا خفته در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

جملات عاشقانه
اگه بگم كه قول ميدم تا هميشه باهات باشم ، اگه بگم كه حاضرم فداي اون چشات بشم ، اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه هرنفسم تنها تويي ، اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي كنم ، اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي كنم ، اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني ، اگه بگم بال مني لحظه پروازمني ، ميشي برام خاطره قشنگ لحظه ي وصالي ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وكال ميشي برام ماه شبهاي بي سحري ميشي برام ستاره ي راه سفر؟
دلم كه شكوه ز دست توبا خدا ميكرد/ ميان شكوه نهاني تو را دعا ميكرد/ به ياد توست همه لحظه هاي هستي من/ دل تو كاش كه يك لحظه ياد ما ميكرد
بوديم و كسي قدر ندانست كه بوديم/ باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
اي آيه مكرر آرامش مي خواهمت هنوز...آري هنوز هم درياي آرزو در اين دل شكسته من موج مي زند راهي به دل بجو...
سرمايه آدمي يك نفس است و آن يك نفس براي هم نفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس براي يك عمر بس است
سعي كن آن چيزي كه دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي شد آن چيزي كه بدست آوردي دوست بداري كساني از پله هاي موقعيت بهتر بالا ميروند كه پاهايشان را بر پله هاي فرصت بگذارند چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد از ديروز بياموز براي امروز زندگي كن و به فردا اميدوار باش براي بدست آوردن چيزي كه تا به حال بدست نياوردي بايد تبديل به كسي بشي كه تا حالا نبودي
آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد.
آسمان فرصت خوبي اگر پر بكشيم/به افق هاي دل انگيز خدا سر بكشيم
وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............كاش كوچيك مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا كه بزرگ شديم و فرياد هم كه مي زنيم باز كسي حرفمون رو نميفهمه
درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور كوه را به نام سنگ دل شكفته مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام كوچكم صدا بزن!
به كودكي گفتند: عشق چيست؟ گفت : بازي به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت :
درد دل کودک باخدا...
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟” …..
خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”
خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”
کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”
کودک با ناراحتی گفت: “وقتی میخواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”
سایت سرگرمی فانیها دات کام : اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشتهات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعاکنی.”
کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”
- “فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”
کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”
خدواند لبخند زد و گفت: “فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.”
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.”
سوختم و خاکستر شدم
بی قرار تر از زندگی در تالاب خاطراتم، دیروزم امروزم را بر باد داد،از امروزم پشیمانم و سوگوار اینده ام،گذشته ی سیاه من،امروزم را سوزاند و افکار خاکستری امروزم،فردایم را خاکستر کرد،حال من مانده ام و کاغذی و قلم و اهنگی،برای فرار از امروز،از خود و پیشینه ام فرار می کنم،اهنگ و نوشتن،حتی خواب و فرار از زندگی نیز درد مرا تسکین نمی دهد...
نه به شاهزادگی قناعت و نه به گدایی بسنده می کنم،بی نوایی هستم اسیر،من اینجا ایستاده ام،همه را از خود دور رانده ام، تنهای تنها ایستاده ام،زین پس تنها می ایستم و تنها نیز سقوط خواهم کرد....حتی احساسم را نیز زیر سوال می برم،حقیقت ناملموس است و من ناملموس تر،چگونه بدانم اینجا دوام می اورم،نمی خواهم دیگر در جایی زندگی کنم که سالیان است مردمان آن مرا تحمل می کنند، در دروغ های خود و اطرافیانم غرق شده ام....
مرا فراموش کن ای سپید بال سیاه پیکر،حال نوبت من است همه چیز را در اتش بسوزانم.....
روز مادر....
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
روز مادر به همه مادرها ومخصوصا مادر گل خودم مبارک
مجبوربه تحمل من نيستي..........
اخلاقم گند است؟؟.... ....به خودم مربوط است!!غرورم از حد گذشته است؟؟ ........به خودم مربوط است!!تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟........ زندگی خودم است!!از عده ای متنفر شده ام؟؟ ........به خودم مربوط است!!نگاه هایم به افق دوخته است؟؟........ چشمان خودم است!!از ناصحان خوشم نمی آید؟؟ ........سلیقه ی خودم است!!صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟ ........خوش حالی خودم است!!عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟ ........حافظه ی خودم است!!دلم می خواهد این گونه باشم!! مجبور به تحمل من نیستی
ممنون
سلام دوستای گلم........خوش اومدید.............این آدرس وب جدید منه....خواستید ی سر بزنید و نظرتونو بذارید....ممنون میشم از همتون.............هر کس سر زد نظرشو بذاره تا واسه تشکر بیام پیشش......منتظر همه شماهستم.................پیشاپیش تشکر از همه شما.....www.lovlybaran.blogfa.com
دیدار
ديدار تو كشتزار نور است آهويى بىقرار كه از لب تشنهاش آفتابِ سحر فرو مىريزد، ديدارت سكوت است آبشار پرندگانى كه راه سپيده را مىجويند، ليوانى عسل در كف ناخدايى خسته كه بوى نهنگ مىدهد، چايى دم كشيده (درست لحظهيى كه از تمام دغدغهها فارغ مىشوى) ديدار تو كشتزار نور است با بزهايى از بلور كه به سوى صخره چرا مىكنند بى آن كه بدانند مىشكنند و غبار بلور در روحم فرو مىپاشند.
عشق یعنی.........
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
عاشقی خیلی سخته من که باختم شما ازدست ندهید
یکی بود یکی نبود
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
لحظاتی تا مرگ
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر
دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل
بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد
بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی
دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می
کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما
اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
حلقه چیست؟؟؟؟؟
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
بخون ببین جالبه؟؟؟؟؟
نکات شنیدنی

فرق بین زن ومرد
شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
پاسخ شاعر مرد:به نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید
جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشتنشسته مداوم تو را در کمین!
کودکی که هر 5سال میمیرد

ادامه مطلبشو بخون...جالبه



