حباب صورتی
چقدر از اون روزا گذشته...چندسال...چندسال از نوشتن پرشورم تو این صفحه گذشته...چقدر اتفاق ها افتاد...انگار دختری از آینده داره به این نوشته ها نگاه میکنه...چیزهاییه ک هیچ وقت فراموش نمیکنم...باورم نمیشه اونقدر زمان گذشته که راحیل هم به دنیا اومده...
چقدر دلم شور وحال اون روزهارو طلب داره...تازه امشب فهمیدم چی باعث میشه استادم این چنین باانرژی شلوغی های روزشو شب کنه...یادم اومد...
یادم اومد که روزی چقدر تمام وجودم پراز عشق وهیجان بود...چی رو میتونم اینطور پیداکنم؟!کجا میتونم این هیجانو پیدا کنم؟!
احساس مرگ دارم...انگار که از اون طرف مرگ دارم به روزهای طلایی زندگیم نگاه میکنم...
طوری شده که حتی میترسم از اینکه این عشقو از خدا طلب کنم...
چقدربلا سرم اومد...بخاطر چی؟دلم برای خودم میسوزه
برای دختری ک توی سرش هزاران رویا بود هزاران رنگ بود وخاکستری شد میسوزه...چیشد؟!
واقعا چیشد؟خدایا من چقدررررر عشق از تو طلب دارم...
من چی میخواستم وچی گرفتم...با من چه کردی؟!با من چه کردی؟که اینطور عاجز این گوشه ی دنیا افتادم؟
عشق از دلم رنگ باخته...تمام وجودمو منطق سرد گرفته...من از باران متنفرشدم ولحظه ای زیرش قرارنمیگیرم...از فرانسه متنفر شدم از شیراز بیزار عشق از رویا حالم بهم میخوره...از هرچی طلب کردم ونشد حالم بهم میخوره...
من کجای این دنیا قرار گرفته ام؟!!
خدایا میشه جوابمو بدی؟خواهش میکنم حداقل بهم بگو چرا نشد؟چرا دلم مرد؟چرا عشقم مرد؟چرا رفیقم رفت؟چرا حقیقت آوار شد؟
چرا گذاشتی من خودمو تموم کنم؟!
من دل به قسمت تو دادم
ولی دلم مرد
تو جواب سوالمو بده
ژن من سخت بی قرار است
گویا از نسل زنی هستم
که در حین پرواز به بندکشیدنش و
آبستنش کردند...
گویا مرا دایه ای شیرداده که طفلش رازنده در گور خواباندن..
سخت بی قرارم...تشنه ام...کاش خونم راعوض کنند...مرابمیرانند...در من شیرآن زن طغیان کرده...رگ هایم پاره است...
باید جای چند نفر زندگی کنم تاآرام گیرم...
زن های درون من به چه آرام گیرند...هرلحظه را چند بار باید زندگی کنم...چراازعشق لبریز نمیشوم؟!من اندازه ی چند زن تشنه ام؟؟چراهنرم مراآرام نمیکند...چند زن رگ به دستان من بسته اند...چشمان من دریچه ی نگاه چند نفر است که ازاین همه دیدن سیراب نمیشوم ...؟
پاهایم هیجان چند رفتن دارد که آرام نمیگیرد؟!
خدایا...لحظه هایم را دریاب...من اززندگی سرشار...لحظه هایم محدود است!
زن های درونم منتظر نشسته اند...
نسلی از آنان پرواز کند...وتمام زندگی رازندگی کند!
فهیمه موسوی
روزهامو بامیدوآرزوهای بسیار میگذرونم امایه لحظه هایی قلبم تیر میکشه...
وقتایی که یادم میافته من وتو یه جاده ساختیم وشب وروزمون روی ابرا راه میرفتیم...
ارتفاع پروازم کم میشه وسقوط میکنم توقعر خاطراتی که هیچ وقت باهم نداشتیم...
توهم بود...چه توهم شیرینی...راه رفتن تو مه...واسه قدم برداشتن من باید دست تورو میگرفتم...درسته دستات همیشه سرد بود..اما یه چیزی..یه وجود عمیقی منو با تووصل میکرد...من اون وجود عمیقو همون روز اول توی چشمات دیدم...قرابت درونی رو روز اول توی چشمات دیدم...وترسیدم...چون میدونستم یه روزی میاد که وجودم به وجودت طوری گره میخوره که میشه سنگینی این روزهای من..
ای کاش خودم جلوی همه ی اون اتفاقارو گرفته بودم...ونمیگذاشتم انگشت به ته روحم بزنی...
عمق خاک خیلی زیاده...ریشه هام عمیق وعمیق ترمیشه اماکم کم دارم صدای بارونو میفهمم...
کم کم دارم طراوت زندگی رو حس میکنم...
نیروی عظیمی توی وجودم...من درختی میشم که انسان های زیادی ازوجودم احساس خوشبختی میکنند
من درختی میشم چنان عمیق وپرقدرت که سالیان زیادی پس مرگم اثرم باقی خواهد ماند...
من نور راپیدا خواهم کرد وشکوفا خواهم شد😊
این نوید رابه شما خواهم داد🌹
من درحال پرواز بودم وصدای بال هایم به من اجازه شنیدن نمیداد...
تنهااشکهایش را می دیدم...
روی قله ای ایستادم بال هایم راازتن دآوردم...
نزدیک آتشی که او افروخته بود نشستم...
وبه اوگوش کردم...
نزدیک صبح...
من درآغوشش به صدای سوختن بالهایم میخندیدم...
ودرد را به جان خریدم...
چراکه درنبودش جای بالهایم عجیییییب میسوخت
وخاطره پرواز مرا استخوان هایم رامیخورد...
لال شده ام...
برای بیان اندیشه ام دستهایم راتکان میدهم...
اما...تنهاپیله ای میشود که به یقین پروانه ام خواهد کرد...
بال خواهم گشود واندیشه راپرواز خواهم داد...
روح را...عشق را...عقل را...و...دربرخواهم کشید
وبه جریان خواهم انداخت...
صبور باید بود!
کی فارق میشم ازاین دردی که استخوان هامو داره خوردمیکنه...
من برای کاری ساخته شدم که نمیدونم چیه...
فقط میدونم جام اینجانیست...دارم درد میکشم!
نه میشه بیدارشدوزندگی کرد....
باید مرد!!!!!
آرزوهایم راباخودتکرارمیکنند..
تمام درهارابسته ام تادزد آرزوهاصدایشان رانبرد...
کتابی ازکتابخانه ام میگوید...اومیتواند...تمام دیوارهاچشم میشوند...
ومنتظرمیمانند...
منو توازرویاهامون...
یه رسیدن طلبکاریم...
(میسازم راهی میان آنچه تقدیرنوشت وخودنویس درون دفترم نوشت)
تومعنی مفصل اعجازمیشوی...
درکارگاه خلقت مخصوص وویژه ای..
بعدازنفخت فیه توآغازمیشوی...
(شایدقشنگ ترین شعری باشه که تابه حال درمورد تولد دیدم....میخوام یه آرزو بکنم"آرزومیکنم تاآخرین لحظه عمرم عطش علم ازم دور نشه وبخوانم وبدانم...)
امامن تا18سالگی اینطور بودم...رویاپرداز؛رومانتیک؛...تنهاچیزی که منوبه دنیای رومانتیکم وصل میکنه...تنهاکتابه...وقتی به تصوراتی که توی دوران کودکیم ازسن بیست سالگیم داشتم فکرمیکنم میبینم که بیراهه نرفتم هرچند قوی برخورد نکردم وشایدبه تمام انچه میخواستم نرسیدم امابیراه هم نرفتم...همیشه عاشق گیاه شناس هابودم دلم میخواست یه روزی گیاه هاروازهم تشخیص بدم اسماشونوبدونم...حالا یک زیست شناس شدم....عاشق نقاش هابودم عاشق این بودم که یه روز تصورات ذهنیموتصویربزنم هنوز این اتفاق نیافتاده اما توی نقاشی پیشرفت زیادی کردم....عاشق نویسنده هابودم...حالاکلی کتاب میخونم...عاشق مدادرنگی بودم حالاچند تاجعبه مدادرنگی دارم...
میبینید؟!!!من ازرویاهای کودکیم چندان فاصله نگرفته ام..درسته یکم کور شدم وباچشمای ذهنم به دنیا نگاه میکنم اماهنوز حس بویایی موازدست نداده ام...درسته 14روز ازمهرگذشته اما شروع پاییزقشنگمونوبه همه ی زنده دلان تبریک میگم...بیاید واسه عاشقی هم دعاکنیم!!!!!
یه کتابی دستم رسید که انگارجواب همه ی سئوالای من توش بود...فهمیدم دقیقا مشکل کجاست...
انگارهمه ی این بیست سالو فقط واسه فهمیدن این بود که یه مشکلی هست یه دردی هست وحالاکه فهمیدم بایددرمانش کنم...
تواین کتابه که اسمش هست نیروی حال برعکس همه ی کتابایی که خوندم ذهنو سرکوب میکنه میگه ذهن دنبال گذشته وآینده است مدام دنبال فکرکردنه حالاهرچی...فقط میخوادکه فعال باشه..درصورتی که گذشته وآینده به معنای واقعی وجود ندارند وگذشته رد پایی که روی ذهن افتاده وآیندم فقط وهم وخیال...اگه مابیایم واسه چن دقیقه به ذهنمون گوش بدیم متوجه فکرای بیخودمون میشیم که همه ی انرژی مونومیگیره..درسته برای انجام هرکاری بایدفکر کرد امانه همیشه ومداوم فقط لحظه ی انجام اونکار وبه معنای واقعی تمرکز وفکر کرد..
میگف ناب ترین اتفاقات دنیا منظور اختراع یایه کارخارق العاده زمانی اتفاق میافته که پای هیچ فکری وسط نباشه...میگفت ذهن خود مارو خاکستری کرده آیا واقعا مابدون ذهنمون هویتی داریم؟؟!!همه ی مابدون ذهن ماست آیاوقتی مامیمیریم ذهن ماباهامون اون دنیا میاد؟!!نع...خودحقیقی ماکه یه وجود خالی ازذهنه به اون دنیا منتقل میشه...پس بیاید بمیریم قبل ازاینکه بمیریم...
بیایم خودمونوواسه یه بارم که شده خارج ازدنیای ذهن بسازیم
حس میکنم همه ی انرژی واحساسم توی یه حباب قرارگرفته هرروز بزرگ وبزرگ ترمیشه ولایه های این حباب ضخیم تر..حس میکنم زندگی ام وقتی معناپیدامیکنه که این حباب بترکه واونوقت فوران احساس وانرژی...حس میکنم انوقت اونقدر فریااااادمیکنم که حنجره ام تکه تکه بشه..شایدم اونقدرگریه کنم تا جان ازبدنم خارج بشه...شایدم یه تابلونقاشی کنم؛همون تابلویی که ازبچگی آرزوی کشیدنشوداشتم..اونوقت باهمون تابلودنیاروتکون میدم...شایدم کل کره ی زمینو 2 دور بدوم...نمیدونم...شایدحالادیگه بزرگ ترین آرزوم آزادکردن این انرژی باشه...وزندگی کردن به معنای واقعی...
شایداون موقع یکم ذهن وخیال وروحم خنک بشه;سبک بشم وبال پیداکنم واسه پرواااااز...
هنوزم وقتی باخودم خلوت میکنم میبینم هنوز میخوامشون تک تک رویاهامو..تک تک فکرامو...باهمه ی وجودم میخوامشون!!!
این روزها درمقابل هر تشنجی سکوت میکنم....لبخند میزنم...
توکوچه وخیابون دنبال بچه ها میگردم....
نوازششون میکنم...انگار تنها قسمت پاک زمین اند....
هرچی گل قاصدکه فوت میکنم...تایکی شون یه روزی روی شونه ی توبیافته...
نبض درختارو میگیرم...نوازششون میکنم....باهاشون حرف میزنم...دیوونه شدم نه؟؟؟
نه....
تازه میفهمم چرا حضرت علی باچاه درد ودل میکرد....
این روزا من باگنجشکا با گربه ها باکلاغا حرف میزنم....دردودل میکنم....
عجیب بی کس شدم...عجیب...
انگار خداآرامشو واسم حرام کرده....نمیفهمم اطرافم چی میگذره....
نمیفهمم چه بلایی داره سر زندگیم میاد...
اینا رو فقط به تو میگم تنها نسیم خوش زندگیم....
تنها چیزی که باعث نفس کشیدنم میشه...تنها چیزی که باعث میشه
به خدا نگم چرا....
چون به خودم میگم شاید پاداش این درد توباشی....
همه ی رویا هام وا رفتن....دنیای من پر از حقیقت شده....
حقیقت های روشن....
هنوز اونی که میخوای نشدم؟؟
ببین چشام بازه....
ببین منو توروخداواسه یه بارم که شده ببین....
یه ذره ی سرشار از انرزی...یه ذره ای که فقط منتظر یه تلنگره...
واسه اینکه دنیامونورانی کنه....
اما انگار همه ی عضله هام منقبضند...انگارهمه ی وجودمو توی یه کپسول جاداده باشن...خسته ام..
ازاینکه هرروز ازشمار ادمایی که میفمنم کم میشه...خسته ام...
کسی که تنها نباشه کجاتنهایی رو میفهمه؟!
دلم میخواد یه غریبه یه گوشه پیداکنم وتامیتونم براش حرف بزنم...حرف بزنم بدون اینکه حس کنم
ممکنه قضاوتم کنه...حرف بزنم بدون اینکه از احساس ترحمش..تمسخرش بترسم....
انقدر حرف بزنم..دادبزنم گریه کنم تا خالی بشم....
اونقدر خالی که بتونم برم...من میخوام از این شهر ازادماش از کسایی که دوسشون دارم فرارکنم....
دلم میخواد برم تو تاریک ترین نقطه ی دنیا...تانوربدم...تااحساس کنم که زندمو نفس میکشم...
من دلم میخواد برم...دلم میخواد کاسه ی سرمو بازکنمو مغزمو بکشم بیرون...
ودیگه به هیچی فکرنکنم...دلم میخواد قلبمو بگیرم دستمه وراه برم...
توکوچه وخیابون برقصمو پایکوبی کنم...
آخ که همه ی وجودم داره منفجرمیشه...دارم میترکم...دارم خفه میشم...کاش یکی بفهمه
که من پشت این ظاهر اروم وصبورم دارم خفه میشم...
من دارم از این سکوت می میرم...حرفامو بشنو...توروخدا توی غریبه حرفامو بشنو....
پوسته ی ضخیم بی تفاوتی را ازتن بیرون می اورم....
سنگین است....زلالی که باتنهایی سخت شد...سنگین شد....
پوسته را کنار میزنم...
گویی دنیا را از روی شانه هایم برداشته اند...
میشوم خودم....خود خودم....
انوقت اینه را بر میدارم ویک دل سیر از چشمانم صداقت مینوشم...
آنقدر که گریه ام میگیرد...چشم در چشم خود فرو میبرم و یک دل سیر میگریم....
نگاه میکنم....
زلال تورا میبینم....
زلال خودم را میبینم.....
در میان گریه میخندم....به او که میپنداردخنجرش قلبم را شکافته.....
قاه قاه میخندم....
اهای غریبه....من برنده ام....من واو همیشه برنده ایم....
توتنها پوسته ی مرا شکافتی....شکافی که از ان تنها نور تراوش کرد....
وتو زلال مرا دیدی....
تنها دردم این است که چرا زلال مرا دیدی.....!
سبک....راحت...معلق....سرگردان....
حس خوبیه...حس اینکه به هیچ کجای دنیا تعلق نداری....
فقط مال خودتی....
حس اینکه دیگه هیچ ارزویی نداری....
دیگه وابسته ی کسی نیستی....
رها شدی....ومیتونی از دور به دنیا نگاه کنی....
همه چی کوچیکه....خیلی کوچیک تر از اونی که فکرشو میکردی...
دنیا حقیر تر ازاونیه که بتونه حجم عشق منو تو رو تحمل کنه....
دیگه منتظر نیستم....
منتظر هیچ معجزه ای نیستم....
توام نباش....زندگی تو بکن ومطمئن باش که زندگی
حجمی به اندازه ی یک دنیا به منو تو بدهکاره....
نبودنت همانند این است که در سوز زمستان
تن خیس دخترکی را تازیانه بزنند
در حالی که تمام عروسک هایش را
پیش چشمانش به آتش می کشند....
//این یعنی چیزی فراتر از تحمل//
پرده های اتاقم را ضخیم تر میگیرند....
تادم مسیحایی تو ازهیچ نسیمی
تن رنجور وبیمارم را شفا ندهد...
آخ که چه بی کسم....بی تو....
اخرعشق هم حدومرزی دارد...
چه کسی گفت آن چنان مرا دراغوش کشی که ادغام ما موجودی باشد شبیه من...
منی که سالهاست دگرمن نیستم...
باور کن که این جسم خسته است...
لبریز از تمنای بودنت...دیگرتحمل انهمه غلظت وسرگردانی روحمان را ندارد...
بیا خاکستری را عاشق کنیم....انقدر که رنگ پس بدهد...
من...سیاه...تو..سفید...من همیشه کنارزلالی روح تو سیاهم...سیاه...
بگذار در کنار هم صفحه ی شطرنجی شویم
که شاه عشق دربسترمان حکمرانی میکند....
ازمن جداشو...تنها خواسته ام همین است...
میدانم سخت است...میدانم پس از ان قصه ی مرگ است...
اما از جسم لحظه ای برای یکبار دیدنت
مهلت گرفته ام....
بگذار تنها یکبار...خارج از چشمانم ببینمت..
ویمیرم...!
جای پرهایم درد میگیرد....
در خود فرو میروم...
به خود میپیچم....داغ میشوم...
انقدرکه از پیله ام نور میتابد....
انها....همان اجر کشان زندگی تلخم...ناله سر میدهند....
زجه میکشندکه بیرون آی...ما"دوستت داریم"....
اما این پیله که از آن ققنوس میروید....تنها....با صدای آن پرستوی عاشق...
شکاف برمیدارد....وپرواااااااز....
زغال سیاهی برمیدارم...
ودر ودیوار اتاقم را پر میکنم از تو....
هاله ی سیاهی تمام حجم اتاقم رادر بر میگیرد....
ومن....باز دیوانه می شوم...
گمان میبرم حضورت را رنگ زده ام....
مستانه می رقصم ومی خندمو...می خندم....
حجمی از تو را در اغوش میگیرم ومی بوسم و می گریم و....می گریم...
ان چنان که چشمان سبزم رنگ خاکستر میگیرد...و...من...باز شبیه تو می شوم....
در....تو...حل میشوم....
وباز می گریم و....می رقصم...و....میمیرم...ومی میرم....
چه حال زاری دارم....بی تو.....
جواب مردم راچه بگویم؟
من دختر باکره ای که بی نشان از معشوق عشق را باردار شدم....
ای عشق...
توخود معجزه کن....
چراکه هزارویک شب روزه ی سکوت برایم حکم بریده اند....