سلام آقا معلم
سلام آقا معلم در چه حالی
کویری ، دشت لوتی ، یا شمالی
میگن تو ماشینت بنزین میریزی !
تو کی ماشین خریدی ؟!، خیلی تیزی!
زمونه با تو در جنگه میدونی ؟
دیگه کی با تو یکرنگه ! میدونی ؟
ته حکمت میدونی چنده بابا ؟
هنوزم رو لبت لبخنده بابا؟
شاگرد چندم شدی تو رتبه بندی؟
زیر کفشات چرا زنجیر می بندی؟!
نمیدونم چطور با این گرونی
حقوقت رو به آخر می رسونی
به یادت هست گفتی نمره بیست
فقط مال خداست و مال ما نیست ؟
میگن تو بسته بندی های بیمه
طلا مال خداست ، آره حالیمه
به یادت هست بابا عید هر سال
گرفتی عیدیامونو به چنگال
میگفتی عیدیامونو امانی
میگیری تا بدی شاید زمانی
حالا عیدا که میشه مثل بابا
چهارده درصدا میریزه بالا
مقرر گشته ماه اولاتون
اضافه هرچی دادن نیست براتون!
همه بانکای ایران آشناتن
تا قسط آخر واما باهاتن
گواهی حقوقی ناز شصتت
گمونم مهره ی مار بدستت
گواهی حقوقی راز داری
هزارتا خاستگار ناز داری
همه دنبالتن درد به جونم
تو رو از من می خوان نامهربونم
یکی خندون میاد تو قاب شیشه
که بعضی خنده هاش از جنس نیشه
خبر میخونه از حال زمونه
عمو قناد یا خاله شادونه
میخواد لبخند رو لبها بیاره
میگه دولت براما پول نداره
ولی داره که هشتصدتا هزاری
بیاره رو حقوق بانکداری
صبوری توی خونت ریشه داره
معلم بی عدالت بی قراره
سرت از شیب تند راه نترسه
تنت از سردی دنیا نلرزه
خوراک ریشه هام نیش زمونه
سرم سبزه زبونم رنگ خونه
به فریاد دلم اندیشه دارم
مث فرهاد دستم تیشه دارم
میگن فرهنگیا خیلی زیادن
همش دنبال قیل و قال و دادن
معلم کی سر دنیا زیاده !
به یادت کی الف بابا رو داده ؟
تو که امروز وکیلی یا وزیری
برای چی خودت رو هی میگیری !
به یادت نیست بابا آب دادو
فراموشت شده جشن سوادو
سر این میز و نیمکت خاطرت هست
شدی از حس خوندن شاد و سرمست
سر این میز و نیمکت شاد بودی
برای صبر من فریاد بودی
چقدر از چشم من لبخند دیدی
روزایی که سلامت میرسیدی
چقد با غصه هاتون غصه خوردم
همش دست خداتون می سپردم
به یادت هست دستت زخم میشد
وجودم از غمت پر اخم میشد
به یادت هست وقتی دیر کردی
منو از زندگانی سیر کردی
مث بابا براتون بودم اما
از این بی حرمتی نابودم اما
خیالی نیست باکی نیست مستم
معلم هستم و خودکار دستم
براتون از سلامت می نویسم
دلیلش رو محبت می نویسم
معلم فصل سرما سبزه خونش
همیشه غرق نور آسمونش
تنش سرده دلش خورشید داره
مث بارون توی فصل بهاره
فروشی نیست لبخندت معلم
جهان محتاج هر پندت معلم
معلم مهربون و با صفایی
هنوزم محتوای شهر مایی
هنوزم مبتدای هر حضوری
هنوزم سمبل عشق و غروری
مث آتش به سرمای زمونی
اگر چه بی نشون بی نشونی
نوشتم خط به خط درد دلامو
دعا کن تا نگه دارم کلامو 
محمد رضا کاوسی
اینم لینک فیلم اجرا http://cld.persiangig.com/download/ThcNkd/dl
روز نوشت
بعد از مدت زمان زیادی که ننوشتم ، امشب به خاطر عده ای از دوستان که خیلی برام عزیزند می نویسم.
حدود پنج ساله توی مدرسه شبانه روزی حضرت ابوالفضل علیه السلام مشغول خدمتم .
تقریبا همه ساعات شنبه تا ظهر چهارشنبه رو اونجام . خدارو شکر که این فرصت رو به من داده تا به دانش آموزان عزیزم خدمت کنم .
نزدیک به یکسال ازدواج کردم و شکر خدا زندگی آروم و خوبی دارم .
خب اجازه بدید کمی از مدرسه بگم .
علی محمد از مدرسه رفته اما حال و هوای مدرسه بدتر که نشده برعکس بهترم شده .
روزای اول خیلی سخت بود . . . امام کم کم اوضاع بهتر شد .
به علی محمد خیلی عادت داشتم و این یه اشتباه بزرگ بود .
اون الآن توی دبیرستان شهید بهشتی درس می خونه و اصلا هم از اینکه پیش من نیست ناراحت نیست . . . خب خداروشکر .
محمد محمودی هنوزهم به ما سر می زنه و هفته ای یکبار می بینمش .
شرایط شغلیم تو مدرسه امسال به خاطر مشکلاتی یکمی بهم ریخت که فعلا تحمل می کنم .
تا خدا چی بخواد .
امسال بچه های خوبی به مدرسه اومدن . نمیشه گفت کی بهتره و کی بدتر . فقط این یه احساسه که البته برای من قابل احترام و با ارزشه . سه نفر از اولی ها یا به قولی هفتمی ها که امسال افتخار آشنایی منو دارن و من خیلی دوسشون دارم حسین ، مجتبی و علی هستن . اینکه چرا دوسشون دارم ممکنه دلایل زیادی داشته باشه . اونا امتیازاتی دارن که بقیه ندارن . البته بازم امتیاز از نظر من ! اونا با ایمان و با اخلاقن . مودب و مهربونن . شادن و لبخندشون رو خیلی دوست دارم . و البته خیلی درس خوان . دوتاشون شاگرد اول و علی هم شاگر دوم . به نماز اهمیت می دن و وقتی می دیدم که زنگ تفریح برای نماز ظهر وضو می گرفتن دلم براشون پر میزد . وقتی اینجور آدما رو می بینم دلم خیلی برای بهشت پر می کشه . دلم می خواد زودتر برم اونجا . الهی که خدا هدایتم کنه به حق امام حسین علیه السلام و بهشتی بشم ؛ مصاحبت و زندگی کردن با آدمای پاک و مهربونی که رضای خدا رو طلبیدن واقعا لذت بخشه .
خب دیگه . فکر کنم خیلی زیاد ازشون تعریف کردم . امیدوارم و از خدا می خوام که هر روز به خوبی هاشون اضافه کنه و اونا رو حفظ کنه از دام های شیطان .
برای اونایی که سال اول می گفتن تازه سال اولته ، داغی ، خسته میشی ، بچه های رو الان دوست داری ، چند سال دیگه . . . . میگم که هنوزم عاشقم ، عاشق عاشق کردن بچه ها به عشق حقیقی ، خدا
و در آخر . . .
عمریست در این میکده مستیم ، ولی
هر دم که شمیمی ز عبایش برسد بی تابیم
ترسم برسد وقت ظهورش آن دم
کز کثرت غفلت ز رهش در خوابیم
خسی در میقات
این مطلب رو از مکه می نویسم
جای شما خالی
انشاالله قسمت همه بشه
مشتت را باز کن ارزشش را ندارد
میمونها که شهوت کنجکاوی دیوانهشان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا میدهد، میآیند و دستشان را میکنند توی نارگیل و سنگریزهها را توی مشتشان میگیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بستهشان از سوراخ رد نمیشود. میمونها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزههای بیارزش دل بکنند، آزاد میشوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که به دست آوردهاند از دست بدهند. آن قدر تقلا میکنند و خودشان را به زمین و آسمان میزنند که فردا وقتی صیاد میآید بدنهای بیحالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع میکند و توی قفس میاندازد.
این میمونها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی میبینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ میکند، باز هم برای کنجکاوی میروند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغاند. دوم آن که بومیها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش میکنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار میآیند باز همین میمونها گیر میافتند و جیغ و ویغشان درمیآید. این داستان قرنهاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمونها از خنگیشان است که هر روزه توی این دامها میافتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان میشود.
اگر خوب فکر کنیم... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیلهای سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانهمان میکند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمیدانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی نمیکنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ میکنیم و خودمان را به زمین و آسمان میکوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یکسری چیزها دل بکنیم؛ افکار غلط را کنار بگذاریم .آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه بیشتر دور و بریهایمان که خودشان را اسیر کردهاند، نمیشنویم؟
با تشکر از وبلاگ روانشناسی عمومی مشاوره و سلامت روان و نویسنده آقای حسن عبداله زاده
وطن من
همانجا که کودکی ام را قدم زده ام و معرفت را نوشیده ام
همانجا که برای شکستن شیشه ی همسایه گریه کرده ام و همانجا که آسمانش جوانی ام را
دیده است و هر روز برایم محبت و برکت باریده است
وطن من آشیانه ی آرامش و امنیت من است .
دوست دارمش چون ٬ شبها که می شود چشمانم را از خواب شیرین محروم نمی کند
و روزها دستانم را از رزق حلال خالی نمی گذارد .
من برای وطنم و آرامش و امنیتش تلاش می کنم .
درخواست
امروز چه روزیست ؟
انگار روزهای زیبا رخی برای نمایاندن به نمکزار دیدگانم ندارند .
آدمها که می آیند و می روند چقدر سرما زده و رهگذرند
چقدر رهگذر بودن و پیاده و سواره عبور را فهمیدن فراوان شده
چقدر ماندن من برای رهگذران مزحک و رنج آور نمود می کند .
چقدر رهگذران مرا در نهان به سخره می گیرند و در عیان به استهزا
چقدر خسته شده دست های احساسم
دلم برای صدای دلم چه تنگ شده
دلم برای سکوت دلم چه می سوزد
دلم چقدر فریاد و ناله می خواهد
دلم چه چیزها که در این رهگذر آباد نمی خواهد
دلم چه می خواهد ؟
دلم دلم چه دلم را به خنده می آید!
![]()
![]()
سال جدید تحصیلی
بعد گذشت ۳ ماه تعطیلی و بی هودگی دوباره شوق رفتن به مدرسه وجود همه رو فراگرفت و من هم مثل بقیه . . .
امسال تعیین محل با فراز و نشیب عجیبی همراه بود و من احساس کردم که باید به خدا اعتماد کنم و زیاد سخت گیری نکنم . اولش مدرسه تربیت ۲۴ ساعت مربی کامل می خواست . خالی بود و من انتخابش کردم با توجه به اینکه معاون محترم اصرار زیادی داشت که به مدرسه شبانه روزی برم که البته قبلا هم صحبت هایی شده بود . به خاطر علاقم به تربیت و بچه هاش اونجا رو انتخاب کردم.
چند روز بعد با تلفن محاصره شدم و دست هام رو به نشانه تسلیم بالا بردم . البته بعدش ناراحت شدم از دست خودم و لی چاره ای نبود و من مربی مدرسه شبانه روزی شدم.
دو روز خالی داشتم که با پیشنهاد بابام به مدرسه اونا رفتم و شدم مربی مدرسه غیر دولتی امام هادی عیه السلام.
چهار شنبه و پنج شنبه ها اونجام . بچه های خوبی داره و مدرسه ی جمع و جوریه بر خلاف شبانه روزی که هم مساحتش عجیب غریبه هم تعداد دانش آموزاش زیاد . . .
برنامه سالانه مربی ها از طرف سازمان هم بدستم رسید و تنها نکته ی قابل توجه این بود که مثل برنامه سال قبل بود بدور از هر گونه تغییر و خلاقیت
یه نکته با مزه دیگه این بود که طی یک سال کاری ۲ بار از رئیس سازمان تشویقی گرفتم و ۱ بار از رئیس اداره .
امیدوارم سال تحصیلی جدید رو با موفقیت به پایان برسونم و از عملکردم احساس رضایت داشته باشم
پست بعدی چند تا عکس استفاده می کنم .
براتون آرزوی سعادت و موفقیت دارم.
اردوی علوی
به ادامه مطلب مراجعه نمایید . . .
اوقات فراغت
تعطیلات شروع شد و بی هودگی مثل طاعون افتاد به جون وجدانمون
البته یه کلاس هست که میرم توی خنداب . کلاس کامپیوتر . یه کلاس ابتدایی یه کلاسم راهنمایی و دبیرستان


سعی دارم یه برنامه درست و حسابی برای سال آینده تحصیلی بنویسم . معلوم نیست کدوم مدرسه باشم و شرایط چطوری اما باید یه برنامه کامل بنویسم و هر روز بیشتر تقویتش کنم .
هنوز فکر مشخصی برای ادامه تحصیل ندارم و با این روش می دونم که موفقیتی حاصل نمی شه .
برای چند تا طرح از کارام عکس کم دارم و مشکلمو یه دوربین عکاسی دیجیتال حل می کنه که اونم ۵۰۰ تومن قیمتشه !
دلم برای دوستای قدیمی تنگ شده می دونم که اونا این حس رو ندارن ...
برای کسانی که این صفحه رو می خونن آرزوی شادی و موفقیت دارم .
یا علی
بازم اردوی خمین
دلم می خواد یه کم از خاطرات یه اردوی سخت و به یاد ماندنی رو اینجا بنویسم تا دوستان بخونن.
اردوی مسابقات استانی قرآن و معارف اسلامی دانش آموزان راهنمایی استان مرکزی!
یادمه یکشنبه بود که رفتم خنداب و بعد از کلی ماجرا نزدیکای ساعت ۱۲ و نیم بود که رسیدیم مدرسه شبانه روزی که تقریبا خالی از سکنه بود!
تقریبا شوکه بودم آخه قرار بود ناهار درست کنم ![]()
![]()
ماکارونی ! دردسرتون ندم ، ساعت ۵ بعد از ظهر بچه ها ناهار خوردن اونم پر روغن و بی نمک![]()
۲ روز اونجا بودیم که واقعا سخت گذشت به من، البته خدا خیرشون بده دوستان عزیز مخصوصا آقای یادگاری که حقیقتا مثل فرشته ی نجات بودن ![]()
شب ها بچه ها رو جمع می کردم توی نمازخونه بخوابن تا راحت تر کنترل کنم آخه بچه ها موقع خواب دلشون می خواد سر و صدا کنن و اینطوری حق اونایی که میخوان بخوابن ضایع می شه.
این کابوس تموم شد و ما راهی خمین شدیم.
دیگه اوضاع بهتر شد، اما خب من سرپرست بودم و مسئولیت دست و پام رو کمی می بست. البته مشکلی نبود و سخت تر از این ها هم چیزی نیست برام ![]()
![]()
بچه ها توی اردو خوب بودن، ارتباط خوبی داشتیم با هم، اصلا تحت فشار نبودن از طرف من، اما حرف شنوی داشتن جز یه نفر که اونم به نظر من اهل شوخی و بازی بود و یکمی هم از علاقه من نسبت به خودش سو استفاده می کرد ![]()

از اینکه در کنار این بچه ها با این روح های لطیف و دلهای پاک و قرآنی شون بودم افتخار می کنم و خدا رو شکر می کنم ، من تک تکشون رو صمیمانه دوست داشتم و دارم و براشون آرزوی سعادت مندی و عاقبت بخیری دارم .

امروز نفس آقا نفسمو گرفت .
امروز آقا توی نماز جمعه تهران حرف از جان و جسم و آبروش زد.
امروز آقا اشکمو درآورد.
امروز آقا یه طور دیگه بود .

کاش منم اونجا بودم
برای سلامتی آیت الله خامنه ای (مد ظله)
و تعجیل در ظهور حضرت ولی عصر ارواحناه فداه صلوات
روز معلم !
روز معلم رو تبریک میگم خدمت معلمین مهربون
توی مراسمی که به همین منظور در سالن همایشهای خنداب !!! برگزار شد یه شعر خوندم که بی مقدمه اونو مینویسم
یادش بخیر روزای اول سال می دویدیم مدرسه با شور و حال
تو راه مدرسه چه حالی داشتیم با قهقهه دنبال هم میزاشتیم
مدرسه جای تفریح و بازی بود هر کی توی مدرسه بود٬ راضی بود
زنگای تفریح مست بوی بوفه رو گردنا ردپای علوفه
خانم معلم از کتاب پارسال می خوند برامون قصه های محال
شاهزاده ای که بچه ها رو دوست داشت معلمی که دوتا اتوبوس داشت
آسمونی که عاشقش زمین بود ریاضیات٬ درسی که دلنشین بود
می گفت و ما بازیگوشای تنبل شاگرد اول بودیم همه از آخر
تو مخمون حساب مساب جا نبود حساب کتاب دنیا زیبا نبود
زندگی می کردیم و راضی بودیم کی غمین از سکوت قاضی بودیم؟
یاد شلنگا و کف دستامون نگفتن اسمای همدستامون
بچه بودیم و بچگی یادمون تا در دفترم نرفت دادمون !
مدیر می گفت کلاس شلوغه خانوم خوب یادمه خانوم میگفت هیس آروم
بنده خدا چه زحمتی میکشید میگفت که بچه ها مواظب باشید
دنیا پر از چاله چولست بچه جون قدر سفیدی دلت رو بدون
جند روز که مشقام تمیز و خوب نبود گفت که رضا برو پای تخته زود
گفتم الان مبصره میره دفتر شلنگ بیاره و کتک یا بدتر
اومد جلو هی سرشو تکون داد چشمای مهربونشو نشون داد
منتظر یه سیلی بودم انگار دستام جلوی صورتم یه دیوار
تا گفت چرا بغض گلوم ترکید بارون چشمام روی کفشاش رسید
دستامو بردم جلو تا ببینه غصه ی دستام تو دلش بشینه
ببینه این دستای پینه بسته کبودیایی که بهش نشسته
واسه یه هشت ساله ی مرد تنهاست دردای این زمونه نصفش اینجاست
بارونی شد چشای مهربونش انگاری بند اومده بود زبونش
تا ته قصمو نگفته فهمید دستای خستمو گرفت و بوسید
گفت که باشه مرهم دستات عزیز کم بنویس مشق دیگه اشک نریز
از اون به بعد یک صفحه مینوشتم هر لغتو یک دفعه می نوشتم
اما یه جمله بود که روزی صد بار می خوندم و نوشتمش به تکرار
فدای تو این مشقای تمیزم دوستت دارم معلم عزیزم
کی بود که گلدونای خشکو آب داد کی بود که گوشمو گرفت و تاب داد
منم که قدر دساتو می دونم معلم همیشه مهربونم
از طرف یه بازیگوش شیطون روز معلم مبارک خانوم جون
سال جدید شد و ما . . .
سلام . سال جدید رو به همه ی عابران پیاده تبریک میگم .
سال تحویل خوبی بود ٬ ما مشهد بودیم ٬ چه صفایی ٬ جای همه خالی
عید هم تموم شد و دوباره صبح الطلوع اون موقع که هنوز خروسا دارن هنجره باد میکنن از قاب در بیرون پریدیم و به امید خدا دویدیم شاید به سرویس هم رسیدیم ! البته نرسیدیم
روزها مثل گذشته تکرار شد و رنگ هیچ چی عوض نشد جز لباسامون
اما به نظر آسمون قشنگ تر میرسید . راستش اگه آسمون نبود این زمین تحملش سخت بود.
دلم واسه خیلی ها پر و میزد و توی دفترچه ی آرزوهام چندتا ورق رو از اسم اونا پر کردم و نوشتم که یادم نره یه روزی منم میتونستم بعضی ها رو دوست داشته باشم و دلم براشون تنگ بشه !
کار این روزگار بی محبت اینه که ما روز و شب خاطره بسازیم و بعد بشینیم و خاطره ها رو گریه کنیم و بخندیم
چند تا اس ام اس بی جواب و چند تا زمرد بی نام و نشون تو چراغ بی فروغ دنیاییم حاصل یه عمر بی ریایی و عشق
اما قشنگیش اینه که یه دنیا غم و غصه تو این دل کوچولو جا میشه و بعد با یه چیکه یاد نابود میشه و انگار نه انگار که دلی میسوخته توی بی مرامی آدمای دور و برش!
بازم مدرسه ها باز شد و سفره ی دل ما عین جیگر زلیخا
از هرجاش بگم غصه داره الا بچه ها
بچه ها یا بهتر بگم غنچه ها خیلی خوبن. حتی شیطوناشون
خب دیگه بهتره زیاد وقت گرانبهاتونو نگیرم . آرزوم اینه که . . . .
یا علی
نغمه ی عاشورا
حقیقت اینه که نوشتنی زیاد دارم اما نمی شه توی وبلاگ نوشت .
بعد از گذشت مدت زمانی که از ثبت آخرین پست پیداست! هنوز با همون مشکلات دست به گریبانم . البته بعضیهاشون مخفی تر و بعضی هاشون علنی تر شدن . علت انتخاب این اسم برای این پست گروه سرودیه که توی جشنواره ی سرود دانش آموزی خنداب شرکت دادم . از مدرسه ی تربیت خنداب ٬ سرود خوبی بود البته نه به نظر آقایون داور !
یه چندتایی جلسه شرکت کردم و خب به مزایای مربی بودن دارم کم کم پی می برم !
تو فکرم یه سیستم خوب جمع کنم که به قول بروبچ بترکونه ...
دیشب از قم اومدم . جای همه خالی خوش گذشت البته نه به اندازه ی ۲ ساعت آخر که رفتم فاز ۳ ٬ باید می بودید و می دیدید! گوشه گوشه ی فاز ۳ برام یادآور خاطرات تلخ و شیرین بود ٬ نه اینکه فکر کنید تلخ رو اول مینویسم چون بد بینم ها ٬ نه ٬ خب راستش تلخی هاش بیشتر از شیرینی هاش بود . . .
حمید مرادی و محسن غبیشاوی هم تصادفا اومده بودن و دیدمشون ٬ مثل گذشته بودن ٬ برخلاف من که مثل گذشته ام !
واسه یکی یه چندتایی اس ام اس زدم تا شاید یه بخاری ازش بلند بشه ولی بی فایده بود . این گور مدتهاست که بی کفنه!
یه نفرم که مثل ماهی از دست آدم لیز میخوره همه کار کرد تا نبینمش و رفت از قم ! اینم مثل اون ...
این حرفا به کنار٬ یکشنبه مراسم توی خمین از طرف سازمان برای مربی های استان . منم گفتن برم . یکم عجیبه آخه بعضی ها رو دعوت کردن . منم که تازه کار! دوشنبه هم مراسم توی خنداب داریم.
ژست بعدی چندتا عکس میزارم ٬ الان حوصله ندارم ٬ خوش باشید دوستان . یا علی
اندکی صبر سحر نزدیک است . . . ،×^%$#@!
امروز با شانه هایی خسته و تنها مقابل این بی جان بی احساس نشسته ام و انگشتانم را بروی واژه های بی معنایش می نوازم شکنجه وار
یارب نظر تو بر نگردد برگشتن روزگار سهل است
امروز با کوله باری از فریادها ٬ غرق در سکوت مینویسم تا بخواند شاید زنده ای و شاید هنوز نمرده ای
سلسله ی عالمان بی عمل و واعظان بی طهارت چنان سرطانی بدخیم ٬ تنه ی این درخت مبارک را آلوده به حضور می کند و کسی را یارای مقابله با هجوم خاموش این جقجقه های دین داری مدرن ٬ نیست .
وقتی میان جمعی از سالخوردگان تخته و کتاب ٬ کودک وار نشسته و همرهی به اجبار گشته ام ٬ مهر سکوت در مقابل زشتی ها و پلشتی ها ٬ هدیه ایست برای شریان اصلی عقیده و احساسم .
و من جسورانه مهر سکوت شکسته و لب به نهی از منکری مکرر ٬ شکوفا نموده ام ٬ گستاخانه پایبندی به عقاید را ریا می خوانند و خود را وارفتگانی مدهوش معرفی می کنند که دیگر دلهای زنگار گرفته شان را توان تغییر و زمانی برای سپیدی نیست .
و اینک من از راهی عبور می کنم که تنها خدایم پشتیبان و امید است . و براستی نیکوست .
اینجا ایران است . اینجا مدرسه ٬ اینجا محیطی فرهنگیست !
و من احساس می کنم به تنهایی و به کمک و عنایت و نگاه خدای عزیزم ٬ گهواره ی کودکان معصوم و مظلوم و دور از آموزش را پدرانه تکان می دهم تا بیدار شوند ! آری تا چشمان خود را باز کنند و دریابند و خرد بکار گیرند و عاقلانه و عاشقانه معبود خویش بازشناسند و به کمال رسند .
و در این راه چقدر تنهایم .
و چقدر سنگ اینجاست .
چقدر راه باریک است . . .
اما باکی نیست . هر زمان بیش از زمان پیش و هر لحظه بیش از لحظه ای پیش ٬ انرژی و امید در رگهای تلاشم مسلمان وار به حرکت در آمده و مرا قدرتمند می دارد در برابر طوفان سنگ ها .
به امید سعادت و سلامت .
تا سلامی دیگر بدرود .
فصل دوم
اولا خیلی خدا رو شکر می کنم که این لطف رو به من کرد . لذت بودن در کنار بچه ها و کمک کردن و همدلی و همیاری اونها اونقدر زیاده که میتونم ناملایمات و سختی ها و سردرگمی های مربی بودن رو تحمل کنم
از بی برنامگی و بی تجربگی رنج می برم از طرفی انرژی زیادی برای کار دارم . واقعا باید توی موقعیت باشید تا درک کنید لذت مربی بودن رو . من تمام تلاشم رو کردم تا یک مربی فعال و دوست داشتنی باشم . بچه ها یعنی منظورم دانش آموزها ارتباط خوبی با من دارن . من هم صداقتم رو نشون دادم و اونا با اون دلهای مهربون و بزرگشون اینو درک کردن برخلاف بزرگتر ها که غرق شدن توی روزمررگی و مادیات !
در مورد ادامه تحصیلم مردد بودم که چه کنم . بنابراین با چند نفر مشورت کردم حالا احساس می کنم که به نتیجه رسیدم و مصمم هستم به حول و قوه خدای عزیزم به جلو گام بردارم .
جمعه ی گذشته قم بودم . خاطره ی خوبی بود . دوستان رو دیدم . چند تا عکس میزارم در ادامه مطلب

یک هفته بی قراری
اول از درمن بگم ٬ اوضاع بد نیست . چند تا مشکل کوچیک دارم . یه نامه از یه دانش آموز که دلم می خواد کمکش کنم ولی . . .
نماز خونه که هیچ طوری نمیشه انگار سر و سامونش داد ٬ و مشکلم با مدیر که فکر می کنه من دفتردار مدرسه ام !
گازران هم که نرفتم آخه اداره جلسه بود ![]()
![]()
چهارشنبه انتخابات شورای دانش آموزی بود . من خنداب بودم . بامزه بود مثل دوران خودمون .
خوب از مدرسه بگذریم . مسعود سالاری اومده بود قم ٬ چهارشنبه ٬ دلم می خواست برم٬ اما
دلم برای بچه ها تنگ شده ![]()
بعضی وقتا توی خاطرات غرق می شم . با اونایی که دوست دارم خلوت می کنم . از این دنیا خوشم نمیاد . کی میشه رفع زحمت کنم . از اینهمه دورنگی و بی عاطفه ای و بد دلی خسته شدم .
یک روز سخت
دیروز قم بودم . یعنی سه شنبه . شب رسیدم خونه . صبح رفتم مدرسه . قرآن کلاس دوم . بچه ها بی قراری می کردن. سه نفر بودن که نمی خواستن کلاس آرام باشه . خیلی تذکر دادم . برخورد کردم نصیحت کردم . فایده ای نداشت . آخرش اتفاقی که نمی خواستم افتاد . سه تا شونو با ناظم مدرسه آشنا کردم . صحنه ی دلخراشی بود . اما من مقصر بودم ؟ ناراحت شدم . داشتم با سوز قرآن می خوندم که گریه کنان اومدن توی کلاس. فضای عجیبی شده بود . ازشون دلخور بودم . انگار این بچه ها جز کتک چیز دیگه ای را قبول ندارن . وقتی یه معلم داره با احترام باهاشون برخورد می کنه و اونا رو گرامی و عزیز می داره انگار جنبه ندارن . شلوغ می کنن .
از خدای مهربون کمک می خوام . دلم نمی خواد اونا رو از تلاشم محروم کنم . ![]()
وقتی فاصله ها فریاد میکشند !

خلاصه رفتم مدرسه تربیت . کم کم هجوم فاصله ها منو توی خودش غرق کرد . مدرسه ی درمن در اوج محرومیت حس میشد . اون مدرسه حتی تلویزیون هم نداشت . حتی خیلی از اوقات آب . . .
توی مدرسه ی تربیت تقریبا همه چیز بود . اما ماجرا به همینجا ختم نشد . حتی دانش آموزای مدرسه ی تربیت هم یه طور دیگه بودن . اونا وقتی از کنار من که تازه وارد بودم رد میشدن بی اعتنا نبودن . خیلی هاشون سلام می دادن . فاصله وقتی بیشتر حس شد که زنگ تفریح به کلاس سوم سر زدم . خودتون قضاوت کنید . من با این صحنه مواجه شدم ...

توی این مدرسه ۳ ساعت کلاس پرورشی دارم و ۴ ساعت قرآن . میگن بچه های با استعدادی داره
توکل بر خدا . ![]()
![]()
اهم اخبار تا امروز
امشب وقت کردم یکم بنویسم . برنامه کمی عوض شد . سه شنبه گازران بودم که آقای قاسمی زنگ زد بهم و گفت گازران ۶ ساعت تعلق می گیره . اونجا رو اضافه کار برو چهار شنبه و پنج شنبه هم خنداب مدرسه تربیت . من که می خواستم آخر هفته به درسهام برسم ٬ نقشه هام بر آب شد .
رفتم مدرسه تربیت و از اونجام اداره . برگشتنی از اداره سعید و دار و دسته ی قاسم آباد رو دیدم که غبار آلود دارن به جنگ دیپلماتیک اداره میرن . ظاهرا بهشون خونه نمیداند و سرویسم که . . .
با سعید برگشتیم اراک . کلی شوخی کردم باهاشون . خلاصه بعدشم عید فطر و تعطیلی .
پنج شنبه با خانواده یه سر رفتیم قم . اونجا من رفتم مرکز تربیت معلم . خلوت بود . محمد میر رو دیدم توی نمازخونه فاز ۳ خوابیده بود مشغول درس ! کلی صفا کردیم با هم . ۲ ساعتی رو اونجا بودم . جاتون خالی خوش گذشت .
شنبه رفتم گازران با نیم ساعت تاخیر ٬ کلاسا خوب بود . نماز جماعت برگذار کردیم ٬ یکمی سر نماز با مشکل مواجه شدیم ! امام جماعت که یکی از بچه ها بود سهوا تشهد رکعت دوم رو نخوند . خلاصه وضعیتی بود وصف ناشدنی !
امروز غلام سنچولی زنگ زد بهم . کلی خندیدیم . به یاد گذشته . غلام بچه زابل و هم اتاقیم توی قم بود . یادش بخیر اون روزا .
انتهای جاده ی آسفالت
اول چند تا خبر : ابوالفضل جاش رو با یه معلم با سابقه عوض کرد و از قاسم آباد فرار . . . اون توی جاورسیان و گازران کلاس داره . خبر دوم در مورد مجتبی! از قاسم آباد فرار کرد نمی دونم چطور . . .
خنداب کلاس داره ! و اما یه خبر بد : سعید عزیز هنوز مدیر قاسم آباد و نگران از آینده . سعید می خواد با یه سرباز معلم خونه بگیره .
و اما از خودم بگم براتون .
یکشنبه تصمیم گرفتم یه سری به درمن بزنم . تا لب جاده یعنی خانقاه خوب بود . اما اونجا ماشین نبود تا به درمن برم . خلاصه بعد مدتی با یه وانت راهی درمن شدم . ۱۰ دقیقه توی راه بودم . وقتی به درمن رسیدیم آسفالت جاده تموم شد ! اطرافمون کوه بود و کوه . آره اینجا آخر خط بود و باید پیاده می شدیم . از توی روستا بالا رفتم . روستای نسبتا بزرگ و قشنگی بود . آخر روستا دیوار یه مدرسه رو دیدم . ابتدایی بود . یکم اونطرف تر مدرسه ی راهنمایی معرفت درمن

وارد شدم . یکم اطراف رو ورانداز کردم . وارد ساختمان شدم . مدیر داخل کلاس دوم مشغول تدریس بود . اومد بیرون و خودمو معرفی کردم . با همکاری مدیر و اصرار من برنامه تدریسم درست شد . حالا ۴ روز اول هفته کلاس داشتم . مدرسه مختلط بود . داخل هر کلاس هم پسرها بودن هم دخترها . اون روز با شکل گیری یه چهره ی تقریبا خشن از من مثل یه ناظم به پایان رسید زود مدرسه رو ترک کردم . فردای اون روز دوباره اونجا کلاس داشتم . دوسنبه زود تر از بقیه وارد مدرسه شدم . بچه ها رو صف کردم . خواستم تا کسی قرآن بخونه ولی کسی حاضر نشد . پس خودم اینکار رو کردم و بعد به طرف کلاس راهنماییشون کردم . آقایون از راه رسیدن و از زود رسیدن من تعجب کردن .
کلاس دوم سر کلاس رفتم . جو کلاس برام تازگی داشت . ۱۰ تا دختر در کنار ۶ تا پسر . سعی کردم قوانین رو تذکر بدم . مثل همیشه ازشون اطلاعات فردی و خصوصیات فردی رو گرفتم . زنگ خورد . زنگ تفریح جالب بود . از پشت پنجره ی دفتر که به بیرون نگاه کردم پسرها رو دیدم که مشغول فوتبال هستند اما دختر ها دور هم جمع شدن

زنگ سوم با کلاس سوم هم هنر داشتم هم دفاعی !
کلاس سوم تعداد پسر ها بیشتر بود . به نظر بچه های خوبی میرسیدن .

هر روز بیشتر از دیروز به شغلم این موهبت الهی علاقمند میشم .
امیدوارم لیاقت این منسب رو داشته باشم .
التماس دعا ![]()
اولین روز کار
شب قبل با ابوالفضل هماهنگ کردم که با هم بریم اما ظاهرا اون اشتیاقی برای همراهی نداشت . واسه همین تنها عازم گازران شدم . بعد از یک ساعت سفر با مینی بوس خنداب ٬ ساعت هفت و نیم صبح این " در " مدرسه بود که به من خوش آمد گفت! ![]()
کسی نبود . صدای دو تا بچه رو از توی ساختمون شنیدم . اما اول وارد ساختمون نشدم . رفتم و اطراف رو نگاه کردم . مدرسه کوچیک بود . کنارش یه مدرسه ی نوساز ابتدایی . قرار بود با هم ادغام بشن که نشده بودند . خلاصه وارد ساختمون شدم . یکی رو دیدم که جارو و سطل زباله دستش بود . با اخلاق و روحیات آدمای استانم آشنایی دارم پس گفتم یا معاون مدرسه یا مدیر باید باشه . بعد از سلام فهمیدم مدیر مدرسه که البته مدیر سابق ! چون از مدیریت انصراف داده بود . رفتیم داخل دفتر . بچه ها کم کم اومدن . ۴۱ دانش آموز . البته همه نیومده بودند . بعضی ها برای روز اول آماده بودن و بعضی ها . . .
یکی با زیرشلواری و دمپایی ! گفتم : چرا اینجوری ؟ گفت : می خوام برم کمک بابام !
آقا شما معلم چی هستی ؟ آقا شما هم ما رو می زنی ؟ آقا مواظب این پسر باشین خیلی . . .
آقا معلم پرورشی پارسال آقای . . .
بچه ها مشغول تمیز کردن مدرسه شدن . مدیر هم همینطور . چندتایی رفتن کتابخونه رو مرتب کنند من هم رفتم کنار اونا . حدود ۴۰۰ جلد کتاب داشت .

مشغول بودیم که یک دفعه یه خانومی اومد تو و یه تلویزیون ۲۱ اینچ رو که اونجا خاک می خورد رو برداشت و گفت ببخشید . یکی از بچه ها رو گفتم کمکش کرد . ظاهرا مستخدم مدرسه ی راهنمایی دخترانه بود . دقیقا چسبیده به همین مدرسه یعنی همین مدرسه که با یه دیوار شده بود ۲ تا !![]()
مدرسه ۳ تا کلاس داشت . یکیش خیلی کوچیک بود برای ۹ تا دانش آموز !

چند تا از معلما اومدن . ولی زود رفتن . ظاهرا امروز از کلاس و درس خبری نبود . سال تحصیلی از نظر امور مالی شروع شده بود اما از نظر تحصیلی . . .
شنبه ها برنامه ی من مدرسه ی گازران شد . دوشنبه ها مدرسه ی درمن
۲ روز دیگه خدا میدونه . ![]()
ساعت ۱۰ دیدم خبری نیست دیگه . بچه ها فوتبال بازی می کردن و من هم باید قبل از اذان بر می گشتم اراک . این شد که خداحافظی کردم و اومدم .
خیلی چیزا هم هست که توی وبلاگ نمی شه نوشت . شاید جایی یادداشت کردم .
پیروز و سربلند باشید . نماز روزه هاتون قبول حضرت دوست . بدرود تا درودی دیگر ![]()
![]()
از قم تا خنداب !
... اینکه چی شد که من سربازی رفتم و چی شد که کنکور انسانی دادم ، همون مثنوی میشه که حرفش همه جا هست !
خلاصه ی کلام تربیت معلم قم قبول شدم ، رشته امور تربیتی ، 2 سال رو توی قم سپری کردم و الان اول جاده ی خنداب ، منتظر یه همسفرم !!![]()
خوب هنوز مجردم دیگه !![]()
امور تربیتی رشته ی عجیبیه ، داستان زیاد داره که در حوصله ی شما نیست ، بهتره وقتتون رو نگیرم ،
شنبه با بچه ها قرار داشتیم که بریم اداره خنداب واسه تعیین محل ، من و ابوالفضل و سعید از اراک رفتیم ، مجتبی رو هم اونجا دیدیم ، ناقلا زود تر رفته بود !![]()

دو تا مدرسه برای من مشخص شد ، روستای گازران که سر جاده بود و یه مدرسه با 45 تا دانش آموز راهنمایی و تعدادی ابتدایی! اون یکی هم روستای درمن که مختلط ، یعنی دختر و پسر و ابتدایی و راهنمایی!
راه درمن هم بد نیست . اما بچه ها : سعید مدیر مدرسه ی روستای قاسم آباد دور افتاده ترین در خنداب ! ابوالفضل و مجتبی هم 12 ساعت همونجا ، امیدوارم راحت باشن .![]()

حال عجیبی دارم ، از یه طرف فصل جدید خنداب توی دفترچه ی زندگیم باز شده ، از یه طرف دلم واسه تربیت معلم و حال و هواش و بچه ها تنگ شده ، از یه طرف دل مشغولی ادامه تحصیل اونم تو رشته ای که دوستش دارم انرژی رو ازم میگیره . توکل بر خدا .
راستش فکرشم نمی کردم که یه روزی مربی تربیت بشم ، معلم پرورشی !![]()
بنظرم کار قشنگ و باحالیه ، خب زیاد نوشتم بهتره دیگه با یه خدا حافظی خوشحالتون کنم . ![]()
به نام خدا
دنبال یه دفترچه یادداشت می گشتم که . . .
خب با این هیاهویی که مدرسه روستای جمال آباد کالو براه انداخت من وسوسه شدم یه وبلاگ برای یادداشت هام دست و پا کنم !
من یه مربی تربیتی ام . البته صفر کیلومتر .
الان دیر وقته ٬ شاید فردا یه دستی به سر و گوش این دفترچه ی نوری بکشم .
تا فردا . ![]()
