آذر ماه آخر پاییز
و تک تک قطره های باران که از ابر های گرفته ی پاییز به زمین می چکد مال توست
حتی برگ های زرد و نارنجی درختان آذر ماه برای توست
در میان همه ی این هیاهوی دلم٬ پاییزی می آیی
و هوایت که می آید؛ هوای خیس پاییز و آذر ماه است
وطراوتت چه آرام به دل می نشیند
پس آذر٬ ماه توست
و تو در آذر٬ماه آخر پاییز٬ متولد می شوی
نه
دیگر آذر٬ماه تو نیست
حالا آذر٬ماه من است
یا حسین
می شنوی
وقتی نگاهت می کنم
نگاهم می کنی
دستم را رو بهت دراز می کنم
دستم را می گیری
ازت کمک می خواهم
کمکم می کنی
.
.
.
صدایم را می شنوی٬نگاهم می کنی٬دستم را می گیری و کمکم می کنی...
دوستت دارم
کاش دوستم داشته باشی!
طعم شیرین زندگی
نگاهش که کنی ترکیب رنگ نارنجی و قرمزش٬یک شادی خاصی رو بهت منتقل می کنه.
انقدر پوستش تازه است که دلت می خواهد فقط انگشتات رو روش بکشی و نوازشش کنی.
خنکای پوستش هوست می ندازه تا یک گاز٬درست از قسمت قرمز و نارنجی اش٬بزنی.
برش می داری و دهانت رو به بزرگترین ابعادش باز می کنی.
دندونات رو زبری پوستش فشار میدی و از فشار دندونات
عصاره اش از گوشه لبت چکه چکه می کنه و تو فقط به شیرینی اش فکر می کنی.
قطره های آب میوه که از روی چونه ات رد می شه سریع نوچی اش رو حس می کنی.
.
.
ولی شرینی میوه رو انقدر دوست داری که دیگه نوچی دست و صورتت رو فراموش می کنی.
شاید هم انقدر گاز زدن به اون میوه و طعمش برات لذت بخشه و آرومت می کنه که دیگه قسمت های بدش برات اصلا مهم نیست.
بعضی از لحظه های زندگی درست مثل گاز زدن به همین میوه تابستونی میمونه٬
وقتی کال باشه طعم دهنت رو گس می کنه با وجود هیچ نوچ کاریی.
وقتی هم رسیده و تازه باشه انقدر کامت رو شیرین می کنه که هر جایی ات نوچ بشه یک درصد هم اهمیت نمیدی.
اما امان از وقتی که گندیده باشه٬طعمش حالت رو که بهم میزنه هیچ٬ همه ی جونت رو هم نوچ می کنه.
من دلم می خواهد لحظه های زندگی هممون درست مثل گاز زدن به یک میوه تازه و رسیده باشه٬
با همه ی سختی های جانبی اش اما نهابتا طعم شیرینش آرومت می کنه.
یک گاز شیرین از یک میوه رسیده تابستونی تقدیم همتون.
ایران
همیشه دوستش دارم
هر وقت که پیروزی اش رو می بینم
هروقت که سربلندی و افتخارش رو حس می مکنم
و هر وقت سرود زیبای غرور آفرینش را می شنوم
اشک شوق دور پلکم جمع میشه
همیشه همه ی وقایعش باعث خوشحالی و سرفرازی ماست....
ایران
همیشه پرچمت برافراشته باد
و ای ایران عزیز
بی نهایت دوستت دارم
چون کشورم هستی
چون همیشه قلبم را پر از شادی و از شادی و غرور موی را بر تنم راست کردی
و من عاشق
مردم ٬تاریخ ٬ غیرت و عزتت هستم
ب.ن: ایرانی های عزیز٬تبریک و بازهم تبریک بابت همه ی پیروزی ها و سربلندی های کشورتان.
ب.ب.ن: صعود تیم ملی فوتبال کشور به جام جهانی بر همه ی ایران دوستان مبارک باشه.
برای مادر مادر مادرم می نویسم
دور از جمعیت٬یک گوشه ایستاده بودم و رفتنش را نظاره می کردم.
ضربان قلبم بالا می رفت
از توی دلم آتش می گرفت
چانه ام می لرزید و اشکهام از رو گونه سر می خورد.
.
.
.
مادربزرگ خودم نبود اما برام کم از دختر خودش که مادر بزرگم بود نذاشت.
احساس می کردم بعد از ده سال دوباره یکی از عزیزترین کسانم را از دست دادم.
با یاد آوری آخرین حرفاش که بهم زده بود بیشتر می سوختم.
امیدوارم دعای خیرش همیشه بدرقه راهم باشه٬
منی که شاید نتیجه ی خوبی براش نبودم ولی اون بهترین مادربزرگ دنیا بود.
بعداز دو هفته که ما رو ترک کرده هنوز ذره ای از دلتنگی ام کم نشده!
ب.ن:تا توفیق داشته باشم وزیارت امام هشتم مشرف بشم میرم پشت پنجره ی فولاد به عشق مامان شمسی ام.
ب.ب.ن:برای شادی روح مادربزرگ عزیزم صلوات
بی عنوان
مگه حتما برای پست جدید باید متن نوشت؟
همین که یک کلمه بنویسی و یک عکس جالب بگذاری کافیه تا وبلاگت به روز شه!
ب.ن: واقعا قلمم از کار افتاده٬ هر چی می نویسم یا پاک می کنم یا به نظرم خیلی بی خوده!!!
ب.ب.ن: شاید مال مشغولیت های این ترمه٬شرمنده... .
تقدیم به تو
برای دلتنگی هایم
برای لحظه هایی که بی تو گذشت
برای ده سالی که جایت خالی بود
برای خاطراتی که بی تو ورق خورد
برای ساعت های غصه دار خودم
برای جوانی از دست رفته مادرم
برای بودن و نبودنت
برای حضورت که هست و نیست
برای سنگ سرد خانه ی ابدیت
هنوز هم آخرین لحظه ی بودنت را یادم هست
فکرش پشت پلکم را گرم و اشک را از چشمم سر ریز می کند
هنوز هم بی نهایت دوستت دارم...
خونه تکونی
هفته های آخر سال همه ی آدم ها کم یا زیاد یک جورایی درگیر خونه تکونی یا همون تمیزی یک ساله هستند. من همه جور خونه تکونی ای که یک ساله است رو دوست دارم٬ چه خونه تکونی خود خونمون که خب خیلی روحییه ی آدم رو عوض می کنه و باعث تنوع می شه٬چه خونه تکونی ای که ٬به قول موضوعای انشامون٬ خونه تکونیه دله... ولی کاش واقعا همون قدر که به خونه تکونی در و دیوار و پنجره و کمد مقیدیم به خونه تکونی دلمون هم پابند باشیم٬ تا حالا چند دفعه آخرای سال با اون هایی که مشکل داشتیم رفع کدورت کردیم؟! یا برای گذشت٬ اول خودمون پا پیش گذاشتیم؟! اما خونه تکونی که من عاشقش بودم و آرزو می کنم فقط یک بار دیگه انجامش بدم٬ خونه تکونی میز و نیمکت های مدرسه است.
پنجشنبه هفته آخر اسفند٬ تو راهنمایی٬ وقتی همه تو دلشون ذوق کم کم دو هفته تعطیلی بود٬ روپوش هامون رو در می آوردیم و بسم الله... هر کی با کمک بقل دستی اش میزش رو از طبقه دوم می آورد ببه پیلوت مدرسه٬ نزدیک رو شویی ها٬ بعد تک تک صندلی هامون می آوردیم و شیلنگ آب رو روشون باز می کردیم.دیگه اون آب بازی ها و کف مالی ها و خیس شدنی که از فرق سر تا نوک پا می شدیم بماند٬ از اون همه خنده و خوش گذرونی همین بس که الان با لبخندی عمیق دارم بهترین لحظه های زندگیم رو تایپ می کنم. دوباره میز های تمیز و سفید رو که حالا برق میزدند رو می بردیم سر کلاس و می چیندیم. بعدا٬ وقتی فردای سیزده بدر می آمدیم پشتشون می شستیم دلمون نمی اومد یک مداد روش بگذاریم مبادا خال روش بیافته.
ب.ن: بهترین خونه تکونی های عمر من همون سه سال٬ پنجشنبه های آخر اسفند بود.
بیست سال گذشت!!!
وقتی می شنوی یا میگی « بیست سال گذشت» یا « بیست سال بعد» یا حتی وقتی میگن « بیست سال پیش» چقدر به نظر آدم دور و غیر واقعیه !
فکر می کنی بیست سال یک عمریه واسه خودش٬ اما باید باور کرد بیست سال٬ یعنی همین...
یعنی که الان بیست سالت شده و وارد سومین دهه ی زندگیت شدی٬ اما اگه ازت بپرسن این بیست سال چه جوری گذشت حس می کنی یک خوابه٬ بیست سال دیگه هم به همین سرعت می گذره و تو چهل سال واست چقدر بزرگه در حالی که فکر می کنی هنوز کلی فرصت داری...
اما واقعیت همینه٬ این که امروز تولد بیست سالگیمه
ب.ن : هیچ وقت دلم نمی خواست سنم از هجده بیشتر شه٬ ولی شد!
جادوی سکوت
من سکوت خويش را گم کرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوش تر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو کجايی تا بگيری داد من ؟
گر سکوت خويش را مي داشتم
زندگی پر بود از فرياد من
« فریدون مشیری »
فریاد
از خوش خیمی و بد خیمی گذشته٬
تو همه ی وجودم پخش شده٬
تنهایی٬ مثل موریانه از تو داغونم کرده٬
نمی تونم نفس بکشم٬
راه گلوم بسته است٬
فقط دلم می خواهد درددلم رو فریاد بزنم٬
شاید مرهمی باشه ...
برف شادی
شیرینی برف رو اولین بار وقتی حس کردم که با روز تولدم هم زمان شد.
دومین بار وقتی لذتش رو وقتی درک کردم که صدای قرچش رو زیر پاهام حس میکردم.
وقتی با کلی ذوق و شوق اولین آدم برفی زندگیم رو با مامان و بابام ساختم٬سومین دفعه یی بود که ازش خوشم اومد.
برای چهارمین بار٬تو حیاط مدرسه بود که طعم شادی اش رو چشیدم٬وقتی گلوله هایی پر از قهقه بهم پرت میکردیم.
وقتی تعطیلی های روزانه ی مدرسه بهم چسبید٬پنجمین بار بود که با هاش رفیق تر شدم!
ششمین بار شادی اش رو وقتی فهمیدم که با بچه ها ی دبیرستان نه تنها تو حیاط مدرسه بلکه تو کوه های فشم هر نوع بازی با برف می کردیم.
زیبایی اش رو برای هفتمین بار تو دانشگاه لمس کردم....
تا ابد عاشق برف شدم [قلب]

ب.ن:هرچند از ترافیک و لیز خوردن ماشین توش٬یکم می ترسم ولی خب بازم دوستش دارم.
ب.ب.ن:بارش اولین برف سال ۹۱ رو بهتون تبریک میگم.:دی
سه شنبه پر دردسر
وقتی یادت میاد سه تا غیبت های کلاس صبحت پر شده و مجبوری که برای کلاس وقت اولت بری٬
وقتی بعد از تموم شدن کلاس صبحت می خواهی برگردی خونه ولی یاد کنفرانس کلاس بعد از ظهرت می افتی٬
وقتی با هزار بدبختی کلاس های بین وقت اول و آخرت رو به دنبال هدف والای کنفرانس مگذرونی٬
وقتی بعد از کنفراست عازم خونه میشی٬
وقتی میخوای از هر مسیری بری که خلوت تره ولی انگار خلوت ترین اتوبان ها هم ترافیکه٬
وقتی شیشه ماشینت بخار میکنه و مقابلت رو نمی بینی٬
وقتی بخاری رو زیاد می کنی تا بخار شیشه بره٬
وقتی تو ترافیک در اثر گرمای مطبوع داخل ماشین خوابت میگیره و پشت پلکات از حرارت شیرین خواب میسوزه٬
وفتی رادیو رو روشن می کنی تا خوابت نره٬
وقتی پاهات انقدر یخ زده که کلاج و ترمز رو زیرش حس نمی کنی٬
وقتی برای سیلی که از آسمون میاد برف پاک کن رو رو درجه تند میذاری٬
...
تنها آرزوت اینه که زودتر برسی خونه...
تنها توبیخت اینه که اول ترم واسه استادا خودشیرینی نکنی و کنفرانس به عهده بگیری...
تنها سرزنشت اینه که واسه کلاس های صبح تنبلی نکنی و وقتی مریضی با خیال راحت نری دانشگاه ...
...
و درآخر نتیجه این میشه که روز بعد سر کلاس ها حاضر نشی و خونه بمونی...
کربلا ی دل من
چشمام رو می بندم
می رم و می رم انقدر که به سر کوچه ای میرسم که سرش با اس پری قرمز و مشکی نوشته «کهف العباس » می پیچم تو کوچه ٬ کوچه که نیست یک بازارچه است با مغازه های مهر و تسبیح.
تقریبا بیست قدم میرم جلو تا به جای مقدس دست راست حضرت عباس میرسم٬تو دلم میگم«خدایا! دست راست این جا ٬دست چپ اون جا اون وقت خود حضرت…؟»
زیارتی می کنم و از ته بازارچه بیرون میام.
حالا دیگه چشمم به گنبد طلایی اش افتاده٬از مقابل در های ورود به حرم می گذرم٬ صد قدمی میرم تا به دست چپ حضرت میرسم ٬زیارتی میکنم و عازم حرم خودش میشم.وارد صحن میشم٬دلم پر می کشه واسه ضریح٬تند تند میرم٬
سلام میدم٬حباب اشک تو چشم غلت می خوره و می افته رو گونه ام!!!
صورتم رو می کشم به ضریحش ٬ نمناکه ٬دلم آتیش می گیره واسه آبی که تو دستاش بوده وبه لبش نرسیده...
کفشام تو بقلمه ٬ پابرهنه٬چشمام به گنبد و پاهام بی اراده میره٬این جا رو میگن بین الحرمین که همه عاشقانه توش قدم میزنن.
حالا رسیدم٬از «راس الحسین» میگذرم٬از مزار «حبیب بن مظاهر» می گذرم٬انقدر می گذرم و می گذرم تا به شش گوش میرسم٬از جلوی مزار هفتادو دو تن رو میشم و خودم رومیکشونم پای ضریح امام حسین و علی اکبر پهلوش و علی اصغر رو سینه اش.
زانو هام شل میشه... چشمام رو باز می کنم٬وقتی دسته ی عاشقان حسین (ع) رو می بینم٬ که دارن سینه میزننو حسین حسین میگن ٬دلم قرص میشه٬دیگه خیالم راحته اگه کربلا ٬پیش امام حسین (ع)نیستم٬امام حسین و کربلا هردو این جا هستن...
ب.ن:نمی خوام از«تل زینبیه» و «محل خیمه ها» و«علقمه» بگم٬که اگه بگم در حقش کم لطفی میکنم٬باید باشی و ببینی تا کربلا و عاشورا و غم دل زینب رو لمس کنی...
ب.ب.ن:ببخشید اگه حق مطلب رو ادا نکردم...
یا حسین
نگاهم روش ثابت مونده بود٬ قلبم تو دهنم می زد ٬حس می کردم٬همه ی دنیا جمع شده بود تو اون لحظه ای
که چشمم به بارگاهش خورد٬انگار یادم رفته بود کجام٬ مثل گیج ها به دور و برم نگاه می کردم ٬ بی تاب خودم رو به شش گوشه رسوندم٬ انگار بغض گوله شده ی چند ساله ام یکدفعه شکست…
گوش می کنم
صدای آمدن محرم غم انگیز تر از هر وقت دیگر می آید
نگاه می کنم
تماشایی تر از قبل از راه می رسد
پر هیبت و با شکوه
تکیه ها مثل هر سال بر قرار شده
مسجد ها ٬ حسینه ها ٬ سر در خانه ها و …
همه و همه سیاه پوش شدن.
و چه زیبا ! همه از بزرگ و کوچیک به شوق اشک ریختن برای ذره ای ازون مصیبت در تکاپو هستند.
و چه با صلابت همه چیز برای تسلیت گفتن به صاحب امرآماده است.
آقا ٬ تسلیت ما را برای رسیدن این ایام بپذیر .
تندیس
تندیست را ساخته ام
امروز
در تمام ذهن پر دغدغه ام
تو همان روح لطیف و شکننده ام
ذره ذره تندیست را از طلا ساخته ام
ولی نه
طلا هم ارزش وجودی تو را ندارد
طلا در مقابل ارزش هایت زانو به زمین می زند
تندیست را از قطره قطره اشکهایم ساخته ام
بله
از اشک های خودم
خودم آنقدر برایت گریستم
تا فهمیدم چقدر دوستت دارم
تندیست در قلب کوچکم
مثل الماس می درخشد
شاید هم پر تلالو تر از الماس
نی نی چشمانت رو وقتی ساختم که
دستان گرم از محبتت نوازشم می کرد
وصورت با صلابتت را وقتی قلم زدم
که لبخند پر از آه و اشکت آرامم می کرد
وتو با هر بد خلقی و اخمت خطی بر این تندیس درخشان کشیدی
ولی من باز هم تو را و تندیست را دوست دارم
و هر بار سمباده ای بر می دارم و خط های رو تندیست را صاف می کنم
و بالاخره با لبخند دوباره ات
جلایش می دهم...
ب.ن:تندیست را ساختم چون تو خاطرات تلخ و شیرینم را زنده می گذاری و من تا ابد
دوستت دارم...
ای حرمت مرجع درماندگان
دستش رو گذاشته بود رو قلبش و ریز ریز اشک می ریخت.
نگاهش مستقیم به ضریح بود.
زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد و با کف دستاش اشک صورتش رو پاک می کرد.
یک نگاهم به زیارتنامه بود و یک نگاهم به آه و ناله اش.
شاید قریب به یک ساعت بود که من و اون با هم بالا سر حضرت نشسته بودیم.
بلند شدم تا دو رکعت نماز بخونم.
وقتی سلام دادم
دستای لرزانش رو دستام گذاشت و گفت :«قبول باشه»
بالاخره از خلوتش بیرون اومده بود.
«ممنون»
با صدای آروم و پر بغضی گفت«روسریت آبیه؟»
نگاهی به روسریم کردم و با تعجب گفتم «نه فک می کنم سبزه»
«سبز چقدر خوش رنگه!!»
حالتش یکم عجیب بود یک جوری نگاه می کرد که انگار ازون موقع تا حالا تو این دنیا نبود.
پرسیدم : «اتفاقی افتاده؟»
با هق هق رو شانه ام افتاد و گفت:«می بینم بعد از بیست سال میبینم آقا امام رضا همین الان شفام داد»
ازش جداشدم و به صورتش نگاه کردم .
خزان
از لابه لای تک تک برگ های زرد و نارنجی حیاط خونمون
می بینمش
از صفحه صفحه کتاب های پشت ویترین لوازم تحریری سر کوچه
پاببز رو دوست دارم چون قشنگ ترین اتفاق زندگیه منه
تکاپو ی زندگی تو پاییز جون می گیره
دوست دارم وقتی هوای ابری پاییز روز و زود شب می کنه
ترافیک های زیر بارون پاییز رو دوست دارم
دوست دارم از ترس خیس شدن زیر بارون بدوم
انقدر بدوم تا پاچه های شلوارم خیس خیس بشه،ریه هام خنک بشه از عطر هوا
دنیای عاشقونه پاییز ،فضای شاعرونش مال منه
از الان می شینم به انتظارش تا بیاد
این کار هرسال منه
قریب ترین حس غریب
وقتی نزدیکی اش رو به خودم احساس می کنم
ساعت ها می رم تو فکر
انگار از فکرش بیشتر از خودش می ترسم
و این فکر وقتی برام جون میگیره که یکی از نزدیکا یا آشنا ها دچارش میشن
...
هفته اول ماه رمضون بود
که تو یکی از خونه ی اقوام دیده بودمش
خیلی مراوده ای با هم نداشتیم ولی تو مهمونی ها و رفت و آمد های فامیلی میدیدمش
دورا دور از خوبی ها و محاسنش خیلی شنیده بودم
کلی برای آینده اش برنامه داشت
تازه سوگند یاد کرده بود که یک شهروند آمریکایی شه
قرار بود تو همین هفته هم به اونجا بره
که
بیچاره خبر نداشت این هفته مراسم ختم و هفتش میشه
...
خیلی ساده است
چهارشنبه هفته پیش بود که احساس ناخوشی کرد
تو ماشین که قرار بود بره دکتر با یک نفس تموم کرد
...
همش روزای اول ما رمضون که تو سفره افطاری دیدمش می افتم
یا مهمونی افطاری که خودش بر پا کرده بود و با جمع کردن فامیل احساس خوشحالی میکرد
فکر این که چقدر مرگ بهم نزدیگه خلم می کنه
همش احساس میکنم
چقدر ساده یک ایست قلبی رویای آدم رو واسه ادامه زندگی می گیره
نمی دونم تا چند وقت مرگ رو به خودم نزدیک میبینم
ولی میدونم دوست دارم همین قدر باهاش انس بگیرم
انقدر که از آمدن ناگهانی اش وحشت نکنم
تولد تو ...
بازم همون جور شد که فکرش رو می کردم.
یادته..؟!
همیشه همین جور بوده...
همه جا شلوغ می شه...
سرتاسر خیابونا رو چراغونی می کنن...
گله به گله ایسگاه صلواتیه و ملودی پخش میشه...
نمی دونی وقتی از زیر طاق نصرت پر از گل و چراغ رد می شم. ته دلم از ذوق چه حالی میشه...
می دونی خیلی شور و هیجان داره وقتی آدم واسه عزیز ترین کسش تولد بگیره...
آخه تو از عزیزترین کسا هم عزیز تری...
از همه بهم نزدیک تری...
شاید شادی واسه تولدت کمترین کاری باشه که بهت ثابت کنه چقدر دوست داریم...
میدونم گاهی با حرفام با کارام ناراحتت می کنم و تو دلت ازمن میگیره...
ولی من هم چنان به انتظار آمدنت هستم...
تا بیایی و یک روز از روزهای تقویم را قرمز کنیم و بنویسم : ظهور آقا امام زمان «تعطیل»
کاش بیایی تا همه ی روزای زندگی به همین قشنگی روزای تولدت باشه ..
کاش...
راستی تولدت مبارک...
پایان امتحانا
چشمام رو رو به بالا باز کردم
با آسمون چشم تو چشم شدم
آبی آبی بود
فکر کردم امروز آخرین امتحانمه
یادم رفته بود
قرار بود امتحانم دیروز تموم شه
دوباره یاد این افتادم که چرا یک امتحانم عقب افتاده
نمی دونستم خوشحال باشم
یا ناراحت؟
خوشحال از این که جایی که درس می خونم توش شهید خاک شده
یا ناراحت که امتحانم به خاطر تشیعشون عقب افتاده!
ولی خوشحالم
چون امتحانا بالاخره تموم می شد چه امروز چه یک ماه دیگه ولی
مزار شهدا تو دانشگاهمون همیشه باعث تسلی منه....
بدون شرح
بوی داغ کف زمین و پاهایی که تو کفش دم کرده بود تو مشامش پیچید .
درد از کمر تا ستون فقراتش اوج گرفت.
دولا تر شد.
حالا دیگه بوی شیرین دنات های تازه با بقیه ی بوها قاطی شد.
لبش رو به دندون گرفت و با دست خالی اش کمرش رو چسبید.
کلافه تر از پنج دقیقه پیش گفت«خانما دنات دارم دنات های تازه تاریخ روز لواشک دارم لواشک های ترش ترش ترش. لقمه ای پذیرایی ترش و شیرین»
صدای خانم گوینده ی محترم مترو ایستگاه طالاقانی را اعلام کرد.
همه ی بند و بساطش رو تو ساک خاکی و پاره پورش ریخت.
سمت در رفت .
در باز شد.
هجوم مسافر هایی که پیاده وسوار میشدن مانع پیاده شدنش شد.
ناخواسته جلوی در ایستاد تا ایستگاه بعد پیاده شه.
حالا نوبت من بود.
از لالوی جمعیت رد شدم.
تقریبا کنارش قرار گرفتم.
«ایستگاه دروازه دولت»
پیاده شدیم.
با انگشت سبابه ساییده شده اش به دختری که پشتش به ما بود و جلو جلو کنار پسری میرفت اشاره کرد.
«مریم منم ازین شال چروک ها داره خودم از مترو براش خریدم»لبخند رضایت بخشی زد و زیر لب گفت «چقد تو سر قشنگه»
لبخندی بهش زدم.
به شال سر دخترک نگاهی کردم.
برگشت.
زن دنات فروش بازویم رو گرفت.
«مریمه…»
دوباره به دخترک نگاه کردم.
«پس اون پسره کیه باهاش؟؟؟»
بعدا فکر کردم: همه ی فروشنده های تو مترو هم کیف قاپ نیستند.خیلی هاشون هم مادرای دلسوز و زحمت کشی هستند.
دستش رو آهسته رو دستای چروکش کشید،چند بار پشت هم پلک زد تا کسی متوجه ی اشک چشماش نشه،فکر از دست دادن همدم روزهای دلتنگی اش بی نهایت ناراحتش می کرد،خواست دلداریش بده تا غصه نخوره اما نمی تونست آخه میدونست امروز فردا روزای آخرعمرشه.
یاد دو روز پیش افتاد که صبح نم بارون زده بود و هردو زیر بارون قطره هایی که رو صورتشون می چکید رو می شمردن.یا فرداش که ابر ها کنار رفتن و زیر آفتاب حسابی حمام گرفتند.چقدر بهشون خوش گذشته بود.
دلش گرفت کاش هنگام دویدن بچه ها پای پسرک رو ساقه دوستش نمیرفت و اون رو نیمه جون نمیکرد!!!
پروانه ای آرام روی گلبرگ های پژمرده اش نشست،پر زد
رو گل کناری نشست دوباره
پرزد....
ب.ن:وقتی راه می ریم ،می دویم،قدم می زنیم،به زیر پاهامون یک نگای کوچولو بندازیم،شاید زنده ای نفس میکشد!!!
تنهایی...
صورتم رو به آسمون می گیرم
چشمام رو می بندم
اجازه می دم قطره های بارون اشکای رو صورتم رو پاک کنه
سعی می کنم نفس عمیق بکشم ولی وسطش کم میارم
بغضم تو گلوم می شکنه و اینبار با صدای بلند هق هق می کنم
آسمون به غرش میافته انقدر صداش بلند می شه که هق هق های من توش گم می شه
کم کم آروم میشم و مسیر خونه رو پیش میگرم
تو ذهنم دست و پا می زنم مدام با خودم کلنجار می رم که چجوری به پدرم بگم
قرار بود مادرش بعد از ده سال موقع سال تحویل پیش ما باشه
قرار بود امسال بیاریمش خونه سر سفره ی هفت سین خودمون
حالا چجوری به پدرم بگم مادرش تو تنهایی خودش رفته و دیگه بر نمی گرده؟!
برای رفتن مادربزرگی که چهره اش از ذهنم پاک شده بود گریه نمی کردم
واسه تنهایی پیرزنی گریه می کردم که یک عمر با عشق بچه هاش رو بزرگ کرد واسه روزای تنهایی اش ولی آخر سر تنها مرد
می ترسیدم ...
از عاقبت تنهایی که شاید یک روز گریبان گیر منم بشه
ب.ن:این داستان واقعی نبود.ولی می تونه واقعی باشه...
خاطره ای از سفرم
امواج آب تا روی پام کشیده می شد و دو باره به عقب می رفت. آفتاب تا کمر تو دریا رفته بود.
مرغ های دریایی بالای سر آب دریا پرواز می کردند و پایین بالا می شدند.
ابر های قرمز و نارنجی با نوازش باد حرکت می کردند.
درختای نخل سر به فلک کشیده از سمت چپم خود نمایی می کرد.
روی یک تکه سنگ نشستم به همه ی مناظر اطرافم نگاه کردم .
این همه زیبایی رو یکجا با هم می دیدم و کیف می کردم.
خدایا یعنی می شه؟؟؟
اگه گوشه ای از این دنیات این همه زیباست پس بهشت اون دنیات چه شکلیه؟
ب.ن:هیچ عکسی نتونستم برای این پست پیدا کنم چون اون همه زیبایی که من دیدم تو هیچ عکسی نبود که به دلم بشینه...
...بهار...
دنیا منتظر نمی مونه که تو آماده ای یا نه؟!
مسیرش رو طی می کنه هیچی هم جلو دارش نیست بهار دوباره میاد حتی اگه تو فریاد بزنی و بگی صبر کن وایسا من این روزا رو دوست دارم روزایی که لحظه لحظه اش تبدیل به خاطره میشه رو دوست دارم .صبر نمی کنه پس تو باید قدر این روزای دوست داشتنی که بعدا با حسرت ازشون حرف می زنی رو بدونی
بدونی این روزایی که ازشون متنفری سال بعد تبدیل به روزهای طلایی میشه .هیچ وقت فکر نمی کردم خاطرات تو طول عید مدرسه رفتن و درس خوندن برای کنکور تبدیل به بهترین روزای زندگیم شه.
گاهی حس میکنم تمام روزهای دبیرستان و پیش دانشگاهی جزو عمرم حساب نشده.
واقعا دنیا برای رسیدن به چی انقدر عجله داره؟؟
با همه این اوصاف بهار و دوستدارم
تازگی هاش رو
شکوفه های روی درختاش رو
آسمون آبیش رو
نم نم های ابرهاش رو
بنفشه های تو باغچه هاش رو
صدای پرنده هاش رو
حاجی فیروز های شب عیدش رو
سفره هفت سینش رو
عید دیدنی هاش رو
و ... و…
چون تو همش فقط یک چیز دوست داشتنی می بینم
خدا
پیشاپیش عید و آمدن بهار رو تبریک میگم.
چهارشنبه سوری
ترقه بازی یا قاشق زنی؟؟
دقیق یادم نیست کی بود سه چهار سال پیش چهارشنبه سوری مادربزرگم سرزده با یک کاسه و قاشق زنگ در خونمون رو زد و مهمونمون شد بعد شروع کرد قصه ی چهارشنبه سوری های گذشته و مراسم قاشق زنی رو تعریف کردن انقدر گفت تا من و داداشم ترقیب شدیم به اجرا کردن این مراسم. یک چادر انداختیم سر داداشم تا صورتش معلوم نشه . بعد همون کاسه و قاشق مادربزرگم رو دادیم دستش.اول از همه از طبقه ی بالا سرمون یعنی از طبقه دوم شروع کردیم.من تو آسانسور می ایستادم و داداشم درحالی که چادر رو صورتش را پوشونده بود زنگ در و می زد و بلافاصله با قاشق به پشت کاسه ضربه می زد همسایمون که صدای ضربه های قاشق به کاسه رو شنید با خنده در را باز کرد و کاسه رو از داداشم گرفت وتوش رو پر از آجیل و شکلات کرد.من و داداشم انقدر بهمون مزه داد که قاشق زنی رو برای هر شش طبقه به همین ترتیب اجرا کردیم.اولش همسایه هامون تعجب می کردن ولی بعد هر کدام با یاد آوری خاطرات قاشق زنی می خندیدند و کاسه ملامینی ما رو پر از آجیل و شکلات میکردن.اون چهارشنبه سوری انقدر به من و داداشم خوش گذشته بود که حاضر نمی شدیم بریم تو کوچه ترقه بازی با لذت محتوای کاسمون رو میخوردیم به اون های که انواع و اقسام ترقه ها را می زدند میخندیدیم.به نظر من که کیف قاشق زنی خیلی بیشتر از ترقه بازیه!!!

شروعی تازه
راستش خیلی وقت بود تو فکر ساختن یک وبلاگ بودم در واقع از وقتی استادم گفته بود وبلاگ بزنید تا نویسنده ی خوبی شوید صرافت افتادم کار سختیه اما برای رسیدن به هدفم خیلی از سختی ها را باید با جون و دل پذیرفت
خلاصه سرتون درد نیارم این وبلاگ منه خوشحال میشم اگه با نظراتون من رو به هدفم نزدیکتر کنید
یا علی
... راز دلم چون مرواریدی از درون صدف رخ می نماید