سلام رفیق

مدت هاست ننوشتم

از دوستام بی خبرم

منظورم شما هستید . دوستان وبلاگی ام

من چند سالی بزرگتر شدم . یعنی باید می شدم . خب زنده بودن بزرگتر شدنم داره . البته منظورم عریض شدن نیست .

حالا که به خودم نگاه می کنم چرا یه کوچولو عریض تر هم شدم . اما زندگی مون نه طویل تر شده نه عریض تر نه

ارتفاعن تغییری کرده نه حجمن... همیییییین جوری افتاده رو کول دنیا

این پست صرفا برای شماست . آره شمایی که می خونی . لابد از دوستان قدیم منی .

قدیم ؟ !!!!!  یعنی کی ؟

اون وقت ها لابد یه عده زنده بودن

یه عده با هم بودن

یه عده همدیگه رو دوس داشتن

یه عده ...

حالت چطوره ؟

به قول سید علی صالحی : 

تو باور مکن

مگه میشه باور کرد ؟

اصلا همه چی یه جوووره !

دانشگاه ؟ حال و احوال ؟

دیگه چطوری ؟

نرود دلم به دستم

درود دوستان خوبم

نمی دونم چرا دستم به دلم و دلم به نوشتن نمی رود

تو این مدت که نبودم زیاد کار کردم و زیاد کتاب خوندم و زیاد شعر گفتم اما

نرود دلم به دستم

کاش دوباره آن روزها شود و برگردم پیشتون

کاش

به زودی

به زودی این وب به روز می شود ...

بهار در زمستان





لینک

از اینجا به وبلاگ آرام تهرانی بروید با مطلبی با عنوان از یادم نرفته ای عزیز

ایل .... من و محمد کاظمی

هوای کوچ

 شیهه ی اسب

ناله ی باروت

پژواک پروازپرندگان در کوهکش و دشت

و دختر ایل

عاشق مرد ِ اسب سوار



......................

سرو چمانش ایل

پدر تبعید شد

مادر تبعید شد

بخارا را

بخارا را

بخارا را

ایل من

............................

سیاه چادر

شیهه اسب در طرح گلیم 

تفنگ در آغوش زن ایلیاتی   ( عادل زاده )

................................

مستند بهمن بیگی دارد پخش می شود . اس مس می دهم به محمد کاظمی ( شاعر ) محمد شبکه دو الفبای معجزه گر . می گوید اتفاقا پسرم هوای چادر داشت اومدیم وسط حیاط چادر زدیم اما این فیلم رو دیدم . لذت ببر . فیلم غوغا بود . برای من که در روستا و مدارس چند پایه تدریس کرده بودم . اشک بود و شوق و دلتنگی . درود به بهمن بیگی بزرگ و ایل . اینطور بود که شعرهای بالا را برای کاظمی فرستادم و او هم چند تایی برای من

ایل من کجاست

پیرزنی در گردنه

.....................

کوچ پاییزی

چادری جامانده

...................

حرکت ایل

زنان رنگین پوش  ( کاظمی )

.....................

چند شب پیش کاظمی اس مسی داد :

هر شب با عباس پیاده روی می کنیم کنار دریا می رویم شعر می خوانیم شعرهایمان را تصحیح می کنیم به دریا نگاه می کنیم به موج هایش به آرامشش .خسته که شدیم هر کس به خانه ی خود می رود کتاب شعری را باز می کند شاد می شود یا سرخورده پس از آن از خواب گریزی نیست اغلب هم از خواب می پریم و شعر می گوییم و برای هم می فرستیم تا کی شعر دست از سرمان بردارد و به خواب رویم . اصولا من و عباس آدم های ناشادی هستیم شعر هم ما را شاد نمی کند ولی دست از سرمان برنمی دارد . من و عباس گاه گاهی چنان قهقهه می زنیم که اطرافیان ما فکر می کنند شادترین مردان زمینیم ولی ناشادی بومی ِ نهاد ناآرام ما شده است .

و من جواب دادم :

من معتقدم در هر برهه ای

کسی را با خودت می بری

کسی را می آوری

کسی در خاطرت 

کسی در شعرهایت 

بعد از مدتی از یاد می رود

یا می روی

و این خاصیت زمان است

هیچ چیز و هیچ کس هم این قاعده را تغییر نمی دهد

اما من و تو از دست زمان و قانون و حکم و هر چیز دیگری

گریخته ایم

سال 68 مبدا این دیوانگی بود

وقتی تو معلم شده بودی

و من پای پیاده می آمدم تا شعرهایت را ببینم

خب تو دیوانه شده بودی

و من هم حس متفاوت بالقوه ای داشتم

حالا حزن و اندوه و سرمستی ات

و غم ناگسستنی ات

پیاده از شهر دیّر بلند می شود

می آید در تنهایی من در عالی شهر می نشیند

و زل می زند به چشمانم

من حرف او را می فهمم

او هم حرف مرا

شعر می گویم

قهقهه می زند

بقچه اش را باز می کند

شعرهای محمد کاظمی را برایم آورده است

شعرهای من را در بقچه اش می گذارد

و می زند به راه

می آیم توی بالکن

هوار می کشم حالا می ماندی

همینطور که می رود

زیر لبی چیزی می گوید

باز هم هوار می کشم : الحق که دیوانه ای

قهقهه می زند و می رود

ساعت یک بعد نصفه شب است

اس ام اس محمد کاظمی می آید

می گویم تنهایی اش به شهر دیّر رسیده است . ( عادل زاده )

..................................................................................

تو یکبار تکرار می شوی

حتی در آینه هم

............................................

از تنت

عصاره گرفتم

بهار

..................................

یک باغ

یک چراغ

یک بوسه بر لب بام

آغوشت

................................

شکوه لاله های بنفش

عطر تند لبانت

مست

.............................

باران طعم همه ی عطرها را شست

تنها عطری که از کشف گریخت

عطر سینه های تو

.................................

فقط یک بوسه

تا آب شدن

زمستان برف انگیز

...............................

یک لب تا آب شدن برف

کافیست لب تر کنی ( عادل زاده )

( این ها فقط یادداشت های روزانه ی من هستش و ربطی به اینکه حتما شعر باشند ندارند فقط یادداشت می کنم خوب هایش را می گیرم و بدهایش را کنار می گذارم برای چاپ کتابم که .... دارم روش کار می کنم که بهتر بشه و به صورت کاملی بیاد بیرون ) البته همه ی این کارها از سرقت در امان می مانند چرا که دوستان دوستان واقعی هستند و قابل احترام

تقدیم به دوستانم

و اگر محمد کاظمی این سطور را خواند خیلی مخلصیم آقا

مادر عزیزم که اگه بگم دنیا دنیا فدات شم بازم کمه

نیرو هوایی اصفهان تا یه دهات در جنوبی ترین نقطه ی ایران

بابام سرباز بود و هیجان بابا شدن رو سپرده بود به یه زن تنها 

سرباز شدن اونم اصفهان تو اون روزا

نامه داده بود یه ماه بعد رسیده بود دست مامان و مامان جواب داده بود و یه ماه بعد رسیده بود دست بابا

چشت روشن عزیزم پسرت متولد شد و من حالم خوب خوبه

و داستان عاشقی های این دو نفر که تمومی نداشت

اما چه زیبا دو تا دل همزمان واست پتپه خیلی حرفه

اونم دو تا دل که خیلی عشقه " بابا و مامان "

تصور می کنم بابا نشسته بود کنار پادگان و دلش کنار صدفای دریایی بود که بیاد معشوقشو ورداره بره کنار دریا

قدم بزنه و خیال و خیال و پکی به سیگار

بابا اومده بود و مامان بزرگ هم بود و مامان البته که گل سرسبد بود و من هویت پیدا کرده بودم  با نامی که بابا

گفته بود تا مرد شی پسر .

مامان دستتو می بوسم رخصت بدی جونمو میدم برات و همیشه همون عباس کوچولوی تو باقی خواهم موند و

تو بابا مردونه دوستت دارم . فدای شما عباس 

پیشاپیش تقدیم به مادرم به مناسبت هفت ده که تولدمه



پاییز

آتش اجاق

راه بوی نان تازه ی صبح

دانه های مروارید در زلف بلند زن 

شاخه ی درختان سپید          سپید

و ریشه ها مایوس باد افتاده بود

از راهی دراز خواهد آمده                             آمده بود پای همین اجاق

شانه زده گیسوان دخترانگی مادر بزرگ

چند انار در کاسه ی فیروزه ای          با طرحی از بته جقه 

و آتش پای همین اجاق

پاییز منتظر واقعه ای بزرگ    پای همین اجاق

نقش گلهای نیلوفر

با نقشی از تو

که با پیراهن سرخ

از راه می رسی 

****

در باز شد

باد سردی آمد 

پاییز رفت

زمستان با سبدی از انار آمد

مادر بزرگ اجاق را روشن کرد

************************

پاییز که بر گردد

پای همین اجاق

مادر بزرگ

و قاب عکسی در پنجره

*************************

پاییز در راه که می رفت 

برف روی لباس رنگینش می نشست

موهایش سفید شد

*************************

عزیزم

انار

در رگ های درخت 

زوزه ی باد

زیر پرهای جغد

صبر کن صبر کن

کولاک

***********************

یلدا

موهایت را کنار می زنم

در گوشی حرفی دارم با تو

*************************

رد اناری لبانت

روی گونه هایم نشست

یلدا

این بوسه رسوایم می کند

**************************

رسوایم نکن

زمستان است 

نه رسوایم بکن

بهار که بیاید 

ساز من با طبیعت کوک کوک

من بخوانم

و بهار برقصد

اصلا پشیمان نشو

رسوایم بکن

*************************






تنهای تنهای تنها

بابام دستمو گرفت و گفت از این به بعد این بچه مال شما . درست یادمه دفتر دار چه شکلی بود ، عینک هم داشت . سه سال قبل رو پیاده از روستا می رفتم تا روستای بالاتر که یه خرده بزرگتر بود . مامان گوجه و نون برام می ذاشت و دو سال بعدش درست وقتی من سال سوم راهنمایی بودم داداشمم اومد . خب عادت کرده بودیم به پیاده رفتن و دویدن تا مدرسه و امان از اینکه صف صبحگاه نرسیم . نمی رسیدیم گاهی وقتها . یه مینی بوس آبی رنگ که مخصوص آموزش و پرورش بود  و یه جیپ کرم که سربازای گارد ساحلی رو می رسوند  برجک کنار دریا جزو خاطراتم هستند . اما بعدها خوشم از جیپ نیومد چون سوار شدنش سخت بود و یه روز پیرنم گیر کرد پشت دستگیره ی در عقب وپاره شد . تو خیابون یا هر جای دیگه وقتی مینی بوس آبی رو می بینم همکلاسی های اون روزم رو یادم میاد . حاج احمد راننده و خیلی از بچه ها . اصلا رنگ آبیِ مینی بوسی یه حال و هوایی داشت . حالا من از اون روزا دل کنده بودمو بابام داشت برمی گشت . می دونستم دلش می خواد گریه کنه . اما مرد دریا بود و گریه نکرد اون روزا . یه روز مامان برام نامه نوشت (وقتی دو سال از اون روزا گذشته بود )و تو نامه نوشته بود که بارون اومده و بابات اون روز موقع برگشتش گریه کرده بود . اون روز فهمیدم که بابام با اون همه سختی های روزگاران سخت دریا که تو صورتش موج می زد وقتی می خواسته بره دلش برام تنگ شده و گریه کرده . دوستش داشتم و ذهنم همیشه رو ی موجای بلند خلیج بود و براش متن ادبی  می نوشتم و برا مامانم وقتی برمی گشتم روستا می خوندم . خب دانشسرا فضای جدیدی بود . 300 دانش آموز . قاسم رو اون روزا شناختم . یه سال از من بزرگتر بود . دانش آموزای اون 4 سال واقعا با استعداد بودن . بعدها با مربیان دانشسرا آشنا شدیم و یاد گرفتیم چطور باید این 4 سال رو شبانه روزی در یه محوطه آموزشی و خوابگاهی زندگی کنیم . وقتای استراحت والیبال بود و والیبال و والیبال و مینی فوتبال و گل کوچیک و عصرا شهر گردی . یادش به خیر اساتید اون سال های دانشسرا از نخبه های استان بودن . دیروز نشسته بودم تو سینما بهمن و داشتم تنهای تنهای تنها رو می دیدم . نور فیلم که کم و زیاد می شد گاهی وقتا می شد چهره ی آدمای اطرافت رو ببینی و زود محو می شد . وسطای فیلم بود که یه شنیدم یه نفر داره صدام می زنه : عباس ، عباس بیا اینجا بشین . اصلا متوجه نشدم که این عباس مخاطب احیانا باید من باشم . بعد که دست گذاشت رو شونه هام تو تاریکی سینما و مقداری سرچ در خاطره ها و آدمایی که می شناختم قاسم رو یادم اومد . قاسم زنده بودی و اون لحظه ی فیلم تنهای تنها از دوستمی من و قاسم 20 سال می گذشت و بعد 20 سال دیده بودمش و نمی دونستیم چی بگیم و ساعت ها کنار هم ساکت نشستیم . رو به قاسم می کنم و می گم چه روزگارانی که نگذشت قاسم چطوری رفیق ؟ ....

ادامش رو شما تو ذهنتون بنویسین  . این یه اتفاقه که دیروز در سینما بهمن برام افتاد .

بازهم بدون ویرایش و بی حوصله

کنار این پنجره صبح نشسته است گلدان

همیشه گفته ایم این روزها

اما واقعیت این است که همه ی روزها ...

عجیب احساس ِ یکنواختی افتاده از پشت بام خانه امان

دوست دارم در روزگار نت و چت و موبایل و ... نامه ام را به سبک نامه های پدرم بنویسم که از سربازی برای

مادرم می فرستاد :

سلام دوستان نازنینم . این جا هوا سرد است . 17 آذر است . صبح است و اما اگر تو جویای احوالم باشی حالم

خوب است و ملالی نیست جز دوری شما . ملالی هست اگرم هست برای دل خودم هست که بگذار باشدش .

اینجا کنار پنجره ، کنار یک گلدان با گلهایی که نمی شناسمش ، کنار یک خیابان که نمی شناسمش ، کنار یک

روز از عمرم که نمی شناسمش ، کنار پیاده رو و مسافری که نمی شناسمشان ، کنار فصلی که آغاز زمستان

است و نمی شناسمش  نشسته ام و بخاری روشن است . و یاد تو روشن است ، و روز  روشن است و از

پشت شیشه ی سرما زده پرنده ها ...

اگر جویای احوالم باشی همین روزها ...

سبد خالی روی میز مرا به یاد همان روز غروبی می اندازد که تو را نمی شناختم و حالا بیش از هر کسی نمی

شناسمت . اینجا صبح است کنار بخاری ِ کنارِِِ پنجره ی ِ کنار پیاده رو که عابر گذشته است و  کسی دیگر گذشته

است که مراحتی بگو یک ثانیه در طول عمرمان  در این حوالی که صبح است کنار گلدان و سبد خالی

زلزله آمده است . زلزله که دست از این خاک انگار بر نمی دارد . و دست از من بر نمی دارد این روزهای یکنواخت

زده که رنگشان هم حتی اگر فصل ها پر از رنگ باشند . هر گاه دست از دل تو بر داشت این دل تنگی  ؛ زلزله هم

لبخندهای کودکان این صبح کنار این گلدان

متن را می گذارم برات تا کاملش کنی شاید آن نفر کنار پنجره تو باشی کسی چه می داند ...

دوست دار تو من 

این متن فی البداهه نوشته شده است . پس حتما غلط املایی و انشایی دارد . ببخشید .

این خط سفید حرفای بابامه

چاپ شده در هفته نامه ی پیغام 12 آذر نود و دو
کاریش هم نمیشه کرد این ذات انسان است.

تنها کسی که می دانی ظاهر و باطنش همینی هست که هست.

مگر میشود نشست و درد دل کرد اگر آره کم داری و اگرم نه ... بابام هر

وقت دلش می گرفت می گفت : .....................................................................

.......................................................................................................

بگذریم ؛ هیچوقت نمیشود به کسی مطلقا نزدیک شد . بزرگترین اشتباه شاید همین باشد . نقاشی  دیواری های عریض ؛ داستان انسان دقیقا همین است یه نقاشی دیواری عریض . این داستان ست ، اسطوره ست ، حماسه است ، تراژدی ست ، غزل لعل و لب یارست ، هر چه که باشد همینی هست که هست .

نور ضعیف چراغ دستی ، یک سایه افتاده روی دیوار چراغ که لق بخورد سایه لق می خورد چراغ که سو سو بزند سایه انگار می افتد توی مرور خاطره هایش . دست می برم به طرفش  ، سایه ی دستم  می لغزد روی دیوار و گم میشود توی آن یکی سایه . قوری سوت می کشد چایی دم آمده است . یک دایره می افتد روی صورتم میگوید بلند شو برویم قدمی بزنیم و بلند میشوم میروم قدمی می زنم و به یادم می آید شعر خیام : آمد سحری ندا زمیخانه ی ما /کی رند خراباتی دیوانه ی ما/

برخیز که پر کنیم پیمانه زمی / زان پیش که پر کنند پیمانه ی ما

استاد شجریان می خواند چایی آماده است دود از دیواره میرود بالا پاهایم سست میشود چشمهایم را می بندم . تنهایی ذات انسان است و بیابان ظاهر و باطنش همینی هست که هست پا که می گذاری روی خاک  کویر رد پایت همان اندازه نقش می بندد که هست خاری که پایت را می خراشد  دردش همانی هست که باید باشد ... و انسان انسان است همینی هست که هست یک نقاشی دیواری بی بنیاد . ساعت رسیده بود به سه بعد نصفه شب و بچه ها بیدار ؛کمی بعد شب بی شرمانه تمام شده بود و ما چادر را از  دل کویر کنده بودیم و از قرص ماه فقط یک دایره ی سفید مانده بود .دوباره بازی شروع شده بود و ما بازی خورده بودیم و بازی تمام شده بود و در تمام مسیر دیوارها نقاشی شده  بود .

به یاد شبای شعرمان در دل کویر بردخون و به یاد بچه های اهل دل : رضا روستایی - محمد اندرز -مهدی قنبری -حسن شریفان- محمد کاظمی - امرالله اسماعیلی 

نمایشگاه اپ آرت خانم ایران رئیسی

منتشر شده در هفته نامه پیام عسلویه شماره 276 تاریخ 22مهر 92

مقدمه :

در روزگار سیطره ی اسطوره ، باورهایی وجود داشت که موهبت هنری را متاثر از نیرویی بیرونی و غیر انسانی می دانست .آن نیرو که موهبت را به هنرمند می بخشد ،الهام بخش هنرمند است و سخن و اندیشه و خلق اثر را به وی الهام می کند . در اساطیر یونانی آمده است : هفت الهه اند که شعر و دیگر هنرها را الهام می کنند؛ شاعران و هنرمندان برای دریافت الهام به آن ها توسل می جویند . به ندرت هنرمند و شاعر پیدا می شود که بدون استمداد از الهه شعر و هنر ، سخن و هنرش را آغاز کند . هومر در بیت آغازین منظومه ایلیاد می گوید : " بخوان ای الهه شعر ! خشم آشیل را !" یونانیان اعتقاد داشتند که الهگان هفت گانه ، مولود هم آغوشی زئوس ، خدای خدایان با منموزینه ( الهه خاطره ) هستند . الهه خاطره پیش از پیدایش خط ، نگهدارنده ی دانش بود . الهگان هفت گانه در سیمای دختران شرمگین ظاهر می شدند و هر یک جامه ای بر تن داشتند مناسب با آن هنری که نماینده آن بودند . روزگاری پس از آن هر الهه به یک موضوع اختصاص یافت و به هنر آفرینی از طریق الهام به هنرمند پرداختند . حال سوال این است این دو دختر شرمگین شعر و هنرکه سال ها در وادی غربت از هم دور افتاده اما از یک جوهرند چگونه با جادوی آواز خویش که از آن سوی کائنات می آید و در زمان می پیچد آتش شوق را از طریق الهام  در وجود هنرمند می آفرینند. از این روی نگاهی خواهیم داشت به آثار نقاشی خانم ایران رئیسی و سه بانوی شعر جهان : فروغ فرخ زاد ، امیلی دیکنسون و سیلویا پلات تا قرابت و نزدیکی شعر و نقاشی را بهتر به تصویر بکشیم .

معرفی :

خانم ایران رئیسی هنرمندی است که اخیرا آثارش تحت عنوان اُپ آرت در حوزه هنری بوشهر به مدت یک هفته به معرض دید عموم هنردوستان قرار گرفت . در این جستار کوتاه قصد بر این است از منظرشعر که هنری کلامی است و با واژها و کلمات ،اندیشه و احساس را در قالب فرم شعری و به صورت تصاویری انتزاعی بیان می دارد نگاهی داشته باشیم به آثار این هنرمند جوان تا چگونگی روابط حالت های شاعرانه و غنایی در شعر و سبک نقاشی یاد شده که هنری تصویری تجسمی است و با دنیای رنگ ها و خطوط ،تعاریفی دگرگون از  دنیای بیرون ارائه می دهد مورد تفسیر،ارزیابی  و همچنین معرفی قرارگیرد . اُپ آرت شاخه ای از نقاشی است که در سال های 1950و اوایل دهه ی 1960پا به عرصه هنر گذاشت هر چند ریشه های آن را باید در سال های 1920 و طرح مسئله حرکت توسط بوچیونی جست و جو کرد .هنرمندانی همچون تاتلین ، رادچنکو ، گابو و پیفسنرهم زمان در جهت دستیابی به تعریف دقیقی از این هنر کار می کردند که اصول اساسی آن بر مبنای حرکت و توهم وهمزمان در جنبش کنیتیک آرت و اُپ آرت در حال شکل گیری بود . ازهنرمندان به نام این جنبش می توان  از وازارالی ، بریجیت رایلی ، آگام وآلبرس نام برد . عناصر اصلی در این سبک، خطای دید بر اساس ریتم های تکرار شوند ، ایجاد توهم ، ایجاد حرکت ، بعد زمان و مولفه ای دیگری که مورد تحقیق و بررسی ماست یعنی حالت شاعرانه و غنایی کار .

روش تحلیل :

برای این بررسی ما سه نفر از بزرگترین و نام آورترین ترین شاعران زن دنیای ادبیات را برگزیده ایم تا آثار خانم رئیسی بر اساس آن ها مورد قضاوت قرار گیرد و نهایتا حالت شاعرانه و غنای اثر پدبدار گردد . یکی از مولفه های اساسی و اصولی که بنده را بر این داشت تا در نوشتن این پژوهش کوتاه ترغیب شوم یکی شهامت خانم رئیسی در معرفی هنر مدرن در استان و دیگری ویژگی تابلوها یعنی حضور صمیمانه ی رنگ های سیاه در آثار خالق اثر بود . چرا که اصالت کار چنان هویدا می نمود که حتی بدون حضور رنگ های اصلی ، تابلوها با کمال خلوص در جریان تعامل با مخاطب قرار می گرفتند . معتقدم تنها رنگی که این آثار را خلق کرده اند تنها و تنها رنگ های سیاه اند که با حفظ فاصله و تکرار ریتم ساختار کلی اثر را ایجاد کرده اند و اینطور به نظر می رسد که رنگ سفید هم جایگاه ویژه ای داشته باشد در صورتی که اینگونه نیست و صرفا آثار با صداقت سایه ها به وجود آمده اند .

انتزاع تابلو نوستالوژی فروغ :

در ابتدای امر، تحلیلم را با اشعاری از زنده یاد فروغ فرخزاد آغاز می کنم تا ببینیم نگاه این دو هنرمند به مقوله ی هنر یکی در دنیای شعر و ادبیات و دیگری در دنیای نقاشی و هنر تجسمی چگونه شکل گرفته است .    وقتی با تابلو رو برو می شوم احساس می کنم دایره های تکرار شونده ی تو در تو مرا در خود فرو می کشند و می بلعند . چیزی که مرا خیره می کند زمان است و زمان که چگونه با حرکت های بدون توقف سعی دارد سردر گمم کند . آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک ...   من با زمان در تابلو می چرخم و چه حس نوستالوژی زیبایی ایجاد می شود . حس انسان ، تمدن ، اسطوره و غم تکرار شونده و تکرار شونده . از تابلو، غم اعصار بیرون می ریزد . موسیقی از آنسوی تمدنِ آغازین ِانسان شروع شده است تا به این تابلو رسیده است و فروغ که این نوستالوژی را زیبا بیان کرده است .   آن روزهایی کز شکاف پلکهای من آوازهایم ، چون حبابی لبریز، می جوشید بر نردبام کهنه ی چوبی بر رشته سست طناب رخت بر گیسوان کاجهای پیر و فکر می کردم به فردا آه فردا حجم سفید لیز   درد این شعر و تابلو از یک جنس و یکسانند و یک حرف را می زنند لازم نیست در تابلو واژه ها حرف بزنند بلکه هنر هنرمند و ریتم  خطوط کار خودشان را می کنند . سختی کار وقتی هویدا می شود که هنرمند بخواهد این رنگ ها را همزمان با رنگ سیاه در ذهن مخاطب تداعی کند که فکر می کنم خانم رئیسی به خوبی موفق به این کار شده اند .

دوستان عزیز ضمنا جهت احترام و ارج گذاشتن به نظرهای دوستان در پست کافکا نظریات به روز می شود و جواب داده خواهد شد ....  

ادامه نوشته

شخصیت های داستانی در مسخ کافکا

معتقدم صرف بودن در دنیای مجازی نمی تواند کمکی بکنه . بی اندیشگی جانمان را به لب رسانده است . آرزوی دیرینه ام این بود کاش تعدادی انگشت شمار دوستان اهل دل پیدایشان می شد ، دور هم می نشستیم و حرف می زدیم . پست جدیدم در مورد کتاب مسخ کافکاست . اگه دوستان مایل بودن در مورد این کتاب کامنت بذارن . تشریف میارین قدمتون رو چشم اما اگه صرفا می خواین گل بذارین میگم نذارین چون خودتون گلین . اما اگر نظری دارید هر چند شاید فکر کنید ناکارامده خواهش می کنم دریغ نفرمایید .

وقتی با گرگور سامسا مواجه می شوید

وقتی با خواهر گرگور و خانوادش

وقتی با میهمانان خونه

وقتی با کسانی مواجه می شوید که قبلا در محیط کار سامسا را می شناختند

وقتی سعی می کند کنار پنجره بنشیند و بیرون را تماشا کند

وقتی زن خدمتکار و وحشتش از گرگور را می بینید

ظرف زباله

تخت خواب کنج اتاق نم گرفته

چه چیزهایی رو به یاد میارید .

حتی اگه خواستید سوال طرح کنید تا دوستان درگیر سوالتون بشن حتما اینکار رو بکنید .

سپاس

دوستانی رو تازه لینک کردم که در راستای وبلاگم بودن  و دوستان دیگری را هم لینک خواهم کرد اگر خواستید من رو لینک کنید خوشحال میشم عضوی از خانواده ی لینک بلاگتون باشم . ( البته من پیشاپیش دوستان را لینک خواهم کرد با احترام فراوان )

 

ضمنا مهدی آخرتی را بخوانید .

دوستانی که مایل هستند پست های جدیدشون اعلام بشه اطلاع رسانی کنند و متقابلا پست های جدید بنده رو به اطلاع دوستان برسانند .

 

پست بعدی من : اخیرا یعنی چند روز پیش نقدی رو نوشتم بر نقاشی های سبک اُپ آرت خانم ایران رئیسی هنرمند فرهیخته ی بوشهری که در هفته نامه پیام به چاپ خواهد رسید .در بحثی جالب و متفاوت رابطه ی تصویر در نقاشی و ایماژ در شعر مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است که ضمن کار ،نقاشی های خانم رئیسی با اشعار فروغ فرخ زاد ، امیلی دیکنسون و سیلویا پلات تفسیر شده است . و حتما در کنار مقاله یک فیلم را هم معرفی می کنم .

دوستتان دارم . ممنون از حضورتون

 

سبک شعری در شعر شاملو و فروغ

الف ) نقد شعر

آن گاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه ی نیلوفرها

که به آسمان بارانی می اندیشید

و آن گاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم

در آستانه ی پر نیلوفر باران

که دامنش دستخوش بادی شوخ بود

و آن گاه بانوی پر غرور باران را دیدم

در آستانه ی نیلوفرها

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد

(شاملو - باغ آینه انتشارات مروارید )


همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

....

زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از

                                                                         آن می گذرد

....

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

...

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهد شد می دانم ، می دانم ، می دانم


(فروغ - تولدی دیگر انتشارات مروارید )

کوتاه و مختصر اینکه دایره ای در نظر بگیرید که سراسر محیطش را تصاویری تشکیل داده اند که هر کدام از تصاویر در تصاویر دیگر ادغام و انعکاس دارند اینگونه است که ابهام در شعر آفریده می شود و کلیت شعر بسان یک مجموعه هنری هر عنصری از آن با عناصر دیگر در تعامل خواهند بود . شعر شاملو از این دست است . فضای بی نهایتی که در چنین آرایشی خلق می شود بسیار زیبا و تامل برانگیز است و با هر بار خواندن چیز تازه ای کشف می گردد . در این سبک جای کلمه ها غیر قابل تغییر است و ساختار چنان است که با یک تغییر فرم و کلیت شعر دگرگون و ناکارامد می شود .

و اما در شعر فروغ شیوه به کار گیری آینه ها محیطی نیست بلکه خطی است و هر کلمه یا تصویر هویت و استقلال خود را دارد . تصاویر در هم انعکاس ندارند بلکه آن چنان قوی و حساب شده اند که به تنهایی در شعر جای می گیرند و کار خود را انجام می دهند . این نوع شعر از نگاه من نمایشگاه اثر هنری است که از اول شروع می کنید به نگاه کردن و تا پایان همه ی آثار به طور مستقل در ارتباط با مخاطب عمل می کنند و همه زیبا هستند .

ب ) معرفی کتاب 

در انتظار گودو اثر ساموئل بکت

وقتی برای اولین بار این کتاب را خواندم چنان محو شخصیت ها شدم که تصمیم گرفتم برای بار چندم و چندم باز هم بخوانم . در انتظار گودو نمایشنامه ای است که در بیشتر کشورها بر روی صحنه رفته و منتقدین و مخاطبین را شیفته ی خود کرده است به همین دلیل است که این نمایشنامه به عنوان پرچمدار سبک ابزورد در دنیای ادبیات و ادبیات نمایشی شناخته شده است . شخصیت های این نمایشنامه ولادیمیر ، استراگون و لاکی هستند و البته شخصیت اصلی گودو  با وجود اینکه هیچگاه به روی صحنه نمی آید اما هنرمندانه تا پایان کار حضور نامرعی دارد . دیالوگ های شخصیت ها بسیار تامل برانگیز و زیباهستند مخصوصا قسمتی که لاکی افکارش را بیان می کند .

ج) معرفی فیلم

بی فور سان رایس یکی از بهترین فیلمهای عاشقانه فلسفی است که  اگر علاقه مند به گفتمان های فلسفی و عاشقانه هستید حتما ببینید . این فیلم به شما ایده های زیادی خواهد داد مخصوصا اگر در زمینه شعر و ادبیات کار می کنید . ( دوستانی که علاقه مند هستند به شعر ولی به نمایشنامه و فیلم علاقه مند نیستند خوب است شعر صد دانه یاقوت را روزی هفتاد و سه بار بخوانند چون هم حسنه دارد هم شاعرشان می کند )

رسالت شعر

چندی پیش سوالی رو طرح کردم و دوستانی چند لطف فرمودند نظراتشون رو گفتند و کامنت گذاشتن

مدت هاست که نیستم دلیلش م ( باید با خودمون رو راست باشیم دیگه ) فقر نتی هست - یک نوع عدم تغذیه مناسب از فضای مجازی کشور - سوال این بود : به نتظر شما رسالت برای ادبیات سوال مناسبیه ؟

شما فکر می کنید ادبیات رسالتی دارد ؟

آخر این رو بگم تا اول برسم به مطلب مورد نظر :

استاد ادبیات دانشگاه فلان پشت تریبون خیلی حق به جانب گفت اگر رسالت چیزی غیر از این باشد اصلا ادبیات ، ادبیات نیست و شعر شعر نیست و برای مثال شعری را خواند و گفت ببینید این یعنی رسالت !

از استاد ادبیات دانشگاه فلان تعجب کردم  پرسیدم چقدر حرفش شبیه کوچه بازاری هاست . آیا استاد نماینده ادبیات به معنی تام کلمه بود یا نماینده فقط یک سبک ؟!

حالا برسیم بر سر حرف اول: از خیلی ها قبل از اون تریبون نشینی ( کلمه من در آوردی معادل سمینار ) این استفاده نادرست از کلمه " رسالت " را شنیده بودم ... رسالت ... رسالت !

مدینه ی فاضله ؛ می خواهم بپرسم آیا می خواهیم مدینه فاضله  ای بسازیم بدون کم و کاست ؟ آیا واقعیت انسان جز در اجتماع معمولی انسانی قابل تعریف است ؟ مثلا آیا انسان آسمانی وجود خارجی دارد ؟ و اگر دارد آن جامعه انسانی آرمانی آسمانی کجاست تا ما هم هر چند ناپرهیزگار حداقل پس از سال ها تدریس وامی جمع و جور  کرده و یک سفر فضایی به آنجا داشته باشیم ! اما واقعیت این است که آن جامعه آرمانی وجود خارجی ندارد . انسان غیر از هیمنه ای  که می بینیم نهاتیتا با دو متر قد و یک حجم چند کیلویی ناشناخته های فراوانی دارد و از قضای بد یا خوب درست یا نادرست ادبیات در همین فضای انسان عادی و نه آرمانی شکل گرفته است با انسان زیسته و به عکس . همانگونه که مرز انسانی نامحدود است دنیای ادبیات هم محدود پذیر نیست . کسانی که برای ادبیات قائل به رسالت هستند فرضشان بر این است که ادبیات در قوطی کبیرت دارد جان می کند . مثلا شعر باید اخلاقی باشد شعر باید دارای روح حکیمانه باشد شعر باید انسان ساز باشد ( جل الخالق ) گویی که این دوستان خودشان هم متوجه نیستند که شعر با ادبیات چقدر متفاوت است و اگر فرضشان هم درست باشد کلمه باید " مثل سگی که هاری گرفته باشد " ادبیات را به قصاب خانه می برد . این ها ظاهرا کتاب اخلاق و حکمت را با ادبیات اشتباهی گرفته اند . مثل اینکه ادبیات غلام حلقه به گوش دین و مذهب و اخلاق و حکمت و ... است که هر آنچه ابلاغ شد باید به د یده منت اجرا گردد . ادبیات وام دار هیچ کس ، هیچ طیف و هیچ تفکر و مذهب و قوم و زبان و گرایشی نیست ادبیات صرفا ادبیات است . ادبیات ورودی  و خروجی دارد هر چیزی می تواند از ورودی ادبیات بگذرد با روح و تحت لیسانس ادبیات پیکره اش ساخته شود و از خروجی به صورت تولیدات ادبی عرضه شود . مثال می زنم ژان پل سارتر ، کافکا ، هدایت ، چوبک ،خیام و دیگران از این دست، افکارشان  هرچند نوعی تفکر فلسفی است در قالب ادبیات خلق شده است . آیا می شود گفت ژان پل متفکر اگزیستانسیالیستی به چه حقی، کافکا از چه کسی رخصت گرفته هدایت چرا از آیین های شرقی و چوبک چرا اینگونه تلخ و خیام بزرگ در دوران پرمخاطره ی حیات ش ، چرا وجود و حیات و انسان را در جولانگاه هزاران پرسش به چالش می کشد چرا با شیوه های خاص خود دست به خلق آثار ادبی زده اند ؟ واضح است که این آثار نه حکمتند و نه اخلاق ...

اما شاعر - شاعر می تواند برای راه و رسم خود رسالتی در نظر بگیرد مثلا شاعر جنگ باشد . شاعر اجتماعی باشد و شعرش را در این عرصه به وجود بیاورد و عرصه های دیگر ...

ولی به هیچ وجه نمی شود گفت رسالت ادبیات . نمی شود گفت. ابدا نمی شود گفت؛ و هر کس بخواهد رسالتی برای ادبیات قائل باشد ندانسته یا دانسته ظلم بزرگی روا داشته است و حرف آخر و مثال نهایی : کلاسیک ها می گویند شعر فقط شعر ما ، سپیدسراها فقط ما - دوستان عزیز هیچ" فقط ی" وجود ندارد و نباید داشته باشد هر اثر ادبی فارغ از نوع قالب و اصالت وجود اش شعر است و در حیطه ادبیات  قابل احترام

دوست شما عادل زاده

ضمنا اینو تو مغازه دوستم نوشتم و وقت ویرایش اصلا نبود خیلی خیلی ببخشید دوست عزیزم

ارادت خدمت دوستان كلم

به خدا شرمنده دوستان نازنينم

جند بار خواستم بيام خدمتتون هر بار باور بفرماييد نشده ولي حتمننننننننن بالاخره ميام و از حضورتون بهره مي برم

..............................................

امروز تمااااااااااااااااااام شماره های گوشیم پاک شدن . در واقع هیچ گونه دسترسی به دوستان خوبم ندارم قبلنا وبلاگ بود که اونم به دلایلی کم میام شماره من : ۰۹۳۶۱۲۱۶۶۲۸ ممنون میشم دوستان با یه اس شمارشون رو بهم اطلاع بدن . ممنونم

......................................................

چندی پیش شعر نی لبک  و یه مقاله در خصوص ادبیات کلاسیک در یکی از روزنامه های آذربایجان چاپ شده که حقیقتا نمی دونم کدوم یک از  دوستان نازنین به چاپ رسوندن البته به اسم خودم چاپ شده که همین جا تشکر می کنم از لطفشون

.....................................................

مواظب خودتون باشین

متفااااااااااااااااعللللللللففففففن

به نظر می رسد فضای مجازی محیط مناسبی برای ارائه تحقیق یا کار علمی نیست . چرا که وبلاگ صرفا عقاید شخصی و روز مره آدم هاست و جنبه عالمانه ندارد .

سوال اینجاست : پس چگونه می توان دل خوش داشت که چیزی را آموخت یا یاد داد ؟

با نوشتن شعر ؟

گذاشتن کامنت ؟

 این دو سوال خود جای سوال دارند ! کسی که در این فضا چیزی می نویسد آیا صرفا از تجربیات خود می نویسد بدون اینکه کمترین مطالعه ای در آن زمینه خاص داشته باشد یا شعر او دلالت از آگاهی ای دارد که نتیجه و حاصل مطالعات منطقی او در زمینه ادبیات است ؟

و برای سوال دوم کسی که کامنت می گذارد چه میزان آگاهی و اطلاعات در زمینه شعر و ادبیات دارد ؟

برای پاسخ به این سوالات ، سوال دیگری را مطرح می کنم که می تواند راه گشا باشد :

به نظر شما رسالت ادبیات چیست ؟ آیا این سوال ، سوال درستی است ؟ یا از بن و بیخ دچار مشکل است و نتیجه سوء برداشت ماست ؟ 

دوست عزیز مطلب بالا را مطالعه بفرمایید و به سه سوال پایانی جواب دهید ؟ ( آره همین که با فونت بزرگ مشخص شده )


آلبوم

 وقتی پس از سال ها

وارد شهر می شوی

تازه می دانی

آینه ها

چقدر مرموزند 


دردا که مرگ یک واقعیت است


نمی توانم خوب فکر کنم

همه ی تاب و توانم

از یک درخت پیر

حلق آویز شده است

و پیاپی سنگینی یک چیز 

مثل شب که فرا می رسد

دیوار به دیوار

از میان لرزه های اتاق 

ظفرمندانه کودک را در آغوش می کشد

سقف ها 

مایوسانه

آگاهی این را دارند که با کمتر از این درد

جمجمه تاب زندگی بیشتر را نخواهد داشت

صبح زود

در  میان حیرت همگان

شیپور مرگ نواخته می شود

و اجساد کودکان

از زیر آوار

بیرون کشیده می شود 


عادل زاده تقدیم به جان باختگان و هم استانی های عزیزم در حادثه زمین لرزه چند روز پیش

سایه نازنین را بخوانید با موضوع هرمنوتیک

مشق مهربانی دل یادتان نرود

زهره اخوان طاهری را با شعر کلاسیک بخوانید .

مهدی عبداله زاده را بخوانید

مهدی آخرتی به روز شد



تبریک

نوروز مبارک

عذر خواهی می کنم از دوستان گلم که اومدن و خیلی خیلی لطف کردن و دعوتم کردن . اینکه در کنار شما باشم افتخاری است اما این روزها شدیدا مشغله دارم ... خیلی خیلی دوست تون دارم حتما میام پیشتون

اطلاع رسانی

پست جدید " صادق هدایت نابغه ادبیات ایران " تا چند روز آینده در همین وبلاگ منتشر خواهد شد .

به احترام دوستان نازنینم نمایشگاه مجازی تابلو اشعارم رو در معرض عموم می ذارم امیدوارم لحظات خوبی داشته باشین . با تشکر عادل زاده

مشخصات عمومی تابلوها

قطع : 50در 70

سبک : شعر و رنگ

توضیحات بیشتر :

اولین چیزی که می تونم بگم اینکه شعرها کوتاه هستند ، معتقدم شعر با زمانه ارتباطی مستقیم دارد از این جهت که دنیای فعلی با همه پیشرفت هایش لحظات خوب و زیبا را از انسان امروزی سلب کرده و به جای آن اضطراب و کمبود وقت و استرس به ارمغان آورده است بنابراین شعر کوتاه می تواند راه گشا باشد . شما می توانید در حین مسافرت - مترو - راهروی محل کار - یا هر جای دیگه شعر کوتاهی رو ببینید و بدون اینکه تمرکز زیادی رو از شما طلب بکنه اون رو بفهمید .

دوم اینکه اشعار انتخابی زبان ساده ای دارند ضمن اینکه سعی شده است از فرمی  صمیمانه برخوردار باشند . راحت با مخاطب ارتباط برقرار می کنند و بدون اینکه  در واژگان ثقیل بسان شعرهایی که از کلمات درشت و فخیم ادبی استفاده می کنند غرق شوند شعر را می فهمند .

سوم : اشعار با وجود ساده بودنشان از لایه های درونی بیشتری تشکیل شده اند .

چهارم : اگر ساختار شعر رو اعم از کلمه - نحو - موسیقی - ریتم و رنگ و ... در نظر بگیریم سعی کرده ام یک قسمت یا جزء از ساختار رو ( رنگ ) بیرون بکشم و تلویحا در جلوی روی مخاطب قرار دهم تا واکنش شعر و رنگ و رویکرد متفاوت مخاطبین رو ارزیابی کنم . آیا رنگ ها در تقابل با اثر قرار می گیرند ؟ آیا رنگ ها در ساختار معنایی شعر کمک می کنند ؟ آیا رنگ می تواند معنای ضمنی شعر رو به مخاطب انتقال دهد ؟ و سوالات دیگری که احیانا در ذهن شما مخاطب عزیز مطرح می شود ...

پنجم : رنگ ها اتفاقی نیستند و آگاهانه در کنار شعر قرار گرفته اند . 

ششم : سعی کرده ام شعرم با وجود کوتاهی و سادگی زبان حالت انتزاعی نداشته باشد و بیشتر جنبه عینیت را در نظر بگیرد لذا از این منظر برخی از این شعرها و در بیشتر اشعار که در کتاب خواهند آمد عنصر غالب تصویری بودن شعر است . ضمنا همین جا لازم می دانم از دوستان عزیزی که مدام در جریان نمایشگاه بوده و پی گیر بودند ، از دوستانی که تبریک گفتند از عزیزانی که حضورا به نمایشگاه تشریف اوردن از مسئولین تالار فرهنگی دیر و مجتمع شهر بردخون صمیمانه صمیمانه تشکر می کنم .

دوست دار شما : عادل زاده

دوست بزرگواری سوال کرده اند برای کدام گروه سنی شعر گفته اید ؟ ابتدا ممنون و سپاس گذارم از طرح سوال و جواب اینکه بله اگر بنده رمان یا داستان کوتاه یا فیلم کوتاهی رو می نوشتم ابتدا باید گروه سنی رو مشخص می کردم اما شعر نه برای گروه خاصی و نه برای مکان خاصی سروده می شود کما اینکه شعر پروین رو در کتاب کلاس چهارم ابتد ایی هم می بینید در فرا روی یک منتقد متخصص هم قرار می گیرد . حافظ رو هم در کلاس پنجم و ششم می خوانید هم دبیرستان و هم دانشگاه و هم کوچه و هم بازار بنابراین شعر آنچنان رها است که تعلق خاطری به طیف خاصی ندارد . گاها در شعر کلاسیک مثلا مکتب هرات می بینیم که شعر مخاطب خاص خود را دارد و بیشتر د ربار و اعیان را در نظر می گیرد اما شعر جدید اینگونه نیست و لااقل من اینطور فکر نمی کنم .

با عرض پوزش کپی تابلوها از نظر اخلاقی و حقوقی یه کم مشکل داره اینو برای دوستان گلم نمی نویسم صرفا یاد آوری برای عزیزانی است که احیانا به جهت صفای باطن دوست دارند از این تابلوها رو داشته باشند . اگه دوستی تمایل داشت به خرید به این شماره تماس بگیره : 09178763348




































مهدی آخرتی را از اینجا بخوانید .

الهه فیاضی با شعری از او

مرضیه دشتبانی رو از اینجا با شعر زیبایش بخوانید

صورت گرایی مهم ترین نظریه ادبی در ادبیات فارسی

 

چندی پیش مبحثی در خصوص" جایگاه نقد و نظر ادبی در ادبیات فارسی" ارائه دادم که مورد توجه دوستان فرهیخته ام در این عرصه قرار گرفت. متاسفانه به دلیل برخی از مسائل ادامه بحث به تاخیر افتاد که قصد دارم ادامه بحث را به صورت خلاصه در اختیار فرهیخگان عرصه ادبیات قرار دهم .

مقدمه :

در حوزه مباحث فرهنگی و ادبی همین که به کلماتی مانند صورت ، ساخت و بافت بر می خوریم ، ناخواسته و مستقیم به یاد مکاتب فلسفی – ادبی – زبانی غرب می افتیم که البته امری طبیعی است ؛ چون زندگی دوباره این واژه ها در حوزه ادبیات و نقد ادبی ، مرهون ترجمه کلمات و اصطلاحات خاص مکاتب فلسفی و ادبی مغرب زمین است که امروزه همه جا را گرفته و غالب دل ها و دیده ها و قلم ها و زبان ها را از آن خود ساخته است .

صورت و صورت گرایی ، فرم و فرمالیسم

مراد ما از واژه صورت و صورت گرایی ، مساوی و مساوق با مفهوم غربی و مدرن آن ، یعنی فرم و فرمالیسم


(form and formalism) نیست ؛ چنان که ساخت و ساختارگرایی (structure and structuralism )هم مراد ما نیست . اگر چه این دو ترکیب از جهات بسیار می تواند همخوان و هم سو با نحوه کارکرد صورت و صورت گرایی در این مقاله باشد .(ر.ک به :m.h.abrams ,a glossary of literary terms افست تهران ، نشر مسعود 1366) .همانگونه که در برخی دیگر از مواضع ، ممکن است سخن ما مشابهت هایی با واژگانی چون بافت (mixture )، متن (text)، ساخت شکنی (deconstruction)و نظایر آن ها – داشته باشد اما دقیقا به همان معنا نیست .

مراد از صورت و صورت گرایی در ادب فارسی چیست ؟

از آن جا که تمام ژانرها(gender) و همگی قالب های شعر فارسی از آغاز ، مبتنی بر یک مادر الگوی شکلی بوده اند ؛ از همان نخستین برهه های ظهور شعر فارسی ، یک شکل یا قالب به عنوان شکل یا قالب اصلی تلقی می شده و تمام فروع و اجزای بعدی بر همان مبنا جهت و شکل می گرفته است . اینکه این مادر الگو از کجا و چگونه آمده و مورد پذیرش همه گویندگان فارسی قرار گرفته – به نحوی که گویا ازلی پنداشته می شده است در این مقام مهم نیست ؛ مهم این است که مثلا قصیده به عنوان مادر صورت های شعری ، از همان دوره ای که در شعر فارسی پیدا شده ؛ تقریبا تمام ارکان ، فروع و اجزاء خود را دارد و تا قرن ها بعد به همان شکل اصلی و اصیل اولیه تکرار و باز آفرینی می گردد و جز در برخی فروع ، از نظر ساختی و صوری چندان تغییری نمی یابد . بقیه شکل های شعری هم همین گونه اند .بنا براین مراد ما از صورت در ادب فارسی ، دقیقا همین هیات ها و ریخت های مخصوصی است که در زیر ساخت هر قالبی به صورتی ناگفته و جود دارد و شاعر / کاتب خود را ملزم به رعایت تمام اصول و موازین آن می نماید .

صورت گرا کیست ؟

بر همین مبنا ، صورت گرا ، یعنی کسی که در تمام شکل های سرایش خود را ملزم و مقیّد به حفظ و کاربست همین قالب اصلی – ازلی می داند .در مقام پردازش و تحلیل هم صورت گرایی هست . در واقع ناقدی که تمام دیگاه ادبی خود را بر این پایه نهاده است که آیا شعر و اثر ادبی آفریده شده بر مبنای آن صورت ازلی و عام هست یا خیر ؟ ذاتا ناقدی صورت گرا است .

وجه مشارکت و مفارقت صورت و صورت گرایی با فرم و فرمالیسم

صورت و صورت گرایی در عین اینکه بی ارتباط با فرم و فرمالیسم نیست ، اما فرمالیسم به معنای غربی آن هم نیست . چون صورت در اینجا یک وجه مشارکت با فرمالیسم دارد و یک وجه مفارقت . جنبه مشترک آن ، آن است که مانند فرمالیسم معیار اصلی در درستی /نادرستی و زیبایی / زشتی اثر ادبی صرفا در شکل اثر ادبی می داند و وجه مفارقت آن است که صورت در این جا یک کل هماهنگ شده ی دستگاه هدفمند نیست ؛ بلکه تکه ها و اجزایی است که موزاییک وار در یک قالب جا گرفته اند و یک هیات را ریخته اند ، اما از همه جهت – مثل فرمالیسم غربی همساز نیستند . (ر.ک به : فتوحی ،محمود ،بلاغت تصویر،سخن ،تهران ،1386ص106-112و نیز : پورنامداریان ،تقی ، خانه ام ابری است ، سروش ،تهران ،1377ص 35-44و یان ریپکا ، تاریخ ادبیات ایران ،ترجمه ابوالقاسم سری ،سخن ، تهران ،1383ص 184-199)

زمینه های پیدایش صورت گرایی در ادب فارسی

برای درک درست نحوه تکوین مبانی نظری نظریه صورت گرایی در ادب فارسی ، به ناچار باید ابتدا به دومساله مهم که منجر به پیدایش چنان نظریه ای شد ، دقیقا توجه کرد . نخست تحلیل بستری است که ادبیات فارسی و ایران – به عنوان شاخه ای از درخت فرهنگ و تمدن اسلامی – در متن آن رشد می کند و به بار می نشیند ؛ و دیگر سیر تحول مفهوم خاصی است که در بطن ادبیات مسلمین – به طور عام و ادبیات ایرانی به صورت خاص – رخ می دهد و ادبیات را از یک امر عام کلی به یک گونه خاص صوری تقلیل می دهد و در واقع از ادبیات و نقد ادبی ، بلاغت و نقد بلاغی می سازد .

دایره تقلیل – در تحلیل تبدیل ادبیات و نقد ادبی به بلاغت و نقد بلاغی –

بدون تردید مهم ترین رویکرد ادبی و انتقادی در ادبیات فارسی – در دو حوزه نظر و عمل – از آن بلاغت و نقد بلاغی بوده است و هنوز هم تا حدود بسیار زیادی هست . سلطه نگاه بلاغی بر ادب فارسی چندان گسترده و عمیق و پیچیده و پوشیده است که در پاره ای موارد ادبیات مساوی و مساوق با بلاغت قلمداد می گردد و نقد و ادبیات و عمل سرودن به صورت مطلق به معنای عمل و نقد بلاغی به کار می رود ؛ مثلا وقتی سعدی می گوید :

شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم

نیز:

سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بو بکربن سعد بود

از این دو بیت بر می آید بزرگترین شاعران ما تفکر را چیزی جز بلاغت در شعر و شعر را چیزی جز بلاغت نمی دانستند.حال آن که به جز رویکرد بلاغی و اصولا به جز مفهوم بلاغت ، زمینه های مفهومی و انتقادی دیگری هم در ادب فارسی موجود بوده است که بر اثر چیرگی این دیدگاه هیچ گاه به صورت جدی به میان نیامده و نقد و بررسی نشده است .

در واقع درک دقیق این تحول و تبدیل ، مهم ترین کلید فهم پیدایش نظریه صورت گرایی در ادب فارسی و چیرگی بی چون و چرای آن بر کلیت این ادبیات است .نگاهی به نوع دیدگاه های انتقادی حاکم بر متون ادبی نظیر ترجمان البلاغه ، حدایق السحر ، المعجم ، چهار مقاله ، قابوس نامه و نیز تاملی در مبانی نگره های انتقادی بزرگان ادب فارسی از فردوسی و عنصری گرفته تا ادیب الممالک و ملک الشعرا ء بهار نیز بیانگر میزان تسلط این دیدگاه بر کل ادب فارسی است .

دلایل وعوامل تقلیل

الف ) در میان مجموعه دلایل و عوامل این تبدیل و تقلیل ، شاید به اختصار بتوان گفت که دگرگونی اساسی اندیشه سیاسی و تغییر شرایط اجتماعی و فرهنگی ، میل به تعصب و تصلب به جای آزادفکری و تساهل ، نابودی معتزله و سلطه دیدگاه متکلمان اشعری ، شیوع اخباریگری و سلفی گری و مخصوصا اعتقاد به اینکه بهترین چیزها را قدما گفته اند و نیز تشتت قدرت مرکزی خلافت اسلام از عوامل مهمی هستند که زمینه ساز چنین رویدادی شدند .

ب ) از دیگر عوامل می توان به حمایت و جهت بخشی حکومت و عمالش و سلطه متکلمان به ویژه ارائه نظریه ها و نگره هایی در باب زیبا شناسی مسلمین – مخصوصا تاسیس مبانی خاصی برای زیباشناسی قرآن – اشاره کرد .( ر.ک به: شوقی ضیف ،تاریخ الادب العربی – العصر العباسی الثانی – دارالمعارف ، مصر 1975م جلد 4 ص 153-157 نیزر.ک به: سلّوم ، داوود ،مقالات فی التاریخ النقد العربی ، ص213)

ج ) از اواسط قرن سوم اندک اندک جهت و انگیزه مباحثات انتقادی در جهان اسلام دگرگون می شود و جای زیبایی متن ادبی و جستجوی حقیقت برتر را دو انگیزه جدید پر می کند : نخست تفوق در مباحثات اعتقادی با تکیه بر دیدگاه های ادبی و دیگر تبیین زیبایی های ادبی قران به جای تبیین متون ادبی . به حدی که در اوایل قرن پنجم ، جز تحلیل بنیان های ادبی قرآن ، گویا ادبیات ، رویکرد و معنایی دیگر ندارد . جاحظ با جهت گیری ها و درگیری ها و وسعت آثارش در متن این چرخش نشسته است و به نوعی آغاز گر تدوین و تکوین جدی و جدید این نگره های جهت دارد و محدود کننده است .(بدوی طبانه ، دراسات فی النقد الادب العربی ، دارالثقافه، بیروت ، ص 15-16وص 236 و نیز : شوقی ضیف ،البلاغه ،تاریخ و تطور،صفحات 57-58و نیز ر.ک به : هند طه حسین ،ص 125و نیز : حناالفاخوری ،الموجزفی الادب العربی ص 233-234)

د )عامل مهم دیگر در بلاغی شدن تمام وجوه ادبیات آن بود که از قرن سوم ، غالب شاعران و کاتبان و لغویون و نحویون نیز- زیر نفوذ حمایت های جهت دار حکومت و متکلمان – تمام هم و غم خود را صرف ملاحظات بلاغی کردند ، بدان حد که ادبیات در نظر آن ها عبارت شد از فهم و ممارست و تدریس نمونه های قدیمی ، و شاعر و ادیب و نحوی و لغوی و منتقد خوب ، کسی انگاشته شد که سرشار از همان نمونه ها باشد و بتواند تصوری که از خود و محیطش داردرا در قالب لغاتی پاک و جملاتی زیبا و مشحون از شواهد ادبی ارائه دهد و در هنگام نقد هم ، مدار همه بحث ها را در معانی شعر و الفاظ و مهارت در استخدام فنون بیان و بدیع بگذارد .( شوقی ضیف ص27-28 و نیز : احمد علی دهمان ،مبادی النقد الادبی ص 60-63نیز: فتوحی محمود ،بلاغت تصویر،ص 109-110)

به هر روی ، مجموعه ای از عوامل فرهنگی و اجتماعی گرد آمدند و باعث شدند که ادبیات و نقد ادبی در جهان اسلام از اواسط قرن سوم ، روی به دگرگونی معنا داری بگذارد و در اواخر قرن پنجم به کلی جای خود را به بلاغت و نقد بلاغی بسپارد و بلاغت و نقد بلاغی هم ، اندکی پس از قرن پنجم – یعنی با مرگ عبد القاهر و زمخشری و ظهور سکاکی – فقط به معنای فنون بلاغی تلقی گردد و از فنون بلاغی هم چیزی جز پاره ای صنایع جامد و متصلب منظور نگردد ؛ که از قضای بد ، بیشترین آسیب چنین دیدگاهی ، نصیب ایرانیان و زبان فارسی شد و مهم ترین عامل در تکوین نظریه صورت گرایی و تمایل شدید منتقدان و ادیبان ایرانی به صورت گشت .

مولفه های بیرونی صورت گرایی

الف ) شرایط خاص تاریخی – سیاسی – اجتماعی جهان اسلامی – ایرانی که خلافت اسلامی و سلاطین ایرانی وحدت عمل اجتماعی و نفی فردیت و تکثرگرایی را لازمه ظهور و امتداد خود می دیده اند و همگان را به سوی نوعی وحد ت اندیشه و عمل بر مبنای ظاهر و صورت سوق می داده اند . بدین معنا که فضای ذهنی و فکری که در آن دوران برای همگان تصویر می شد این بود که هستی امری همساز و یگانه است و جامعه هم در ذات خود ، علیرغم تضادها و تعارض ها ، یک واحد هم ساز است و ادبیات و اثر ادبی هم ، تصویر یا صورت یگانگی آسمانی ( کیهانی – جهانی )و زمینی ( تاریخی – اجتماعی ) است . اصل و اصالت آن است که این صورت یگانه و همساز پاسداری شود . اگر چه در متن آن فضا ، میان آسمان و زمین ، میان طبقات فرادست و فرودین ، تعارض ها و تضادها باشد .

ب ) در بطن این شرایط ، نظام زیبا شناختی خاصی در فرهنگ اسلامی – به ویژه قلمرو شرقی امپراطوری آن – به وجود آمده بود که قاعده ها (قالب ها و صورت ها ) ی عام را اساس درک و خلق هنر و اثر ادبی می دانست به گونه ای که خروج از این صورت های عام ، نه امکان درک هنر را به کسی می بخشید و نه توانایی خلق آن را .

ج ) در متن این نظام زیبا شناخت ، بستر عامی شکل گرفت که توجه به نظم و نظام- اثرادبی را بهترین مجرا برای فهم و تحلیل اثر ادبی – به ویژه قرآن – قلمداد می کرد و نهایتا به نظم و نظام ادبی ، معنایی در حد و حدود صورت میداد .

د ) در درون این مثلثِ : صورت ، نظام ، شرایط تاریخی – اجتماعی ، نگاه تقلیلی گرایانه ای رخ داد که نقد ادبی را مساوی با بلاغت و نقد بلاغی تصور کرد و از بلاغت هم مجموعه ای از صنایع بلاغی و خصوصا بدیع را در نظر گرفت که این صنعت ها هم در نهایت چیزی جز صورت های صنعتی خشک و خاص نبودند . برهمین مبنا ، در آستانه قرن پنجم هجری ، زمینه فرهنگی – اجتماعی عامی به وجود آمده بود که بنیادهای تئوریک زیبا شناخت مسلمین – واز جمله مهم ترین و فعال ترین آن ها ایرانیان را – بر مبنای دیدگاهی وحدت گرا و یکسویه شکل داده بود و عملا و ذهنا بر همگان چنین تلقین می کرد که :

نظام اثر ادبی

صورت اثر ادبی

بلاغت و ویژگی های بلاغی

بدیع و زیبایی های لفظی و معنوی

صنایع بدیعی

بنابراین : درک صنایع بدیعی یعنی درک نظام اثر ادبی

آیا در فضایی که بر اساس دیدگاهی ظاهر گرایانه ملاک همه چیز برای مردمان فقط صورت و ظاهر عمل است و بر همین مبنا تظاهر مهمترین رویکرد تقریبی تمام اقشار اجتماعی به شمار می رود ؛ " صورت " نباید مبنای وحدت اجتماعی و ملاک قضاوت ذهنی – هنری همگان باشد و بیش از همه جا خود را در ادبیات به عنوان برآیند اصلی و جاوادانه آمال و کنش های اجتماعی نشان دهد ؟

خلق یا صناعت

با توجه به چهار مولفه مهم که از نظر گذشت ،ادبیات و مخصوصا شعر ، نوعی " صناعت" تلقی شد و صناعت چنان که پیداست – در ذات و قلمرو جمال شناسی با " خلق " و آفریدن بسیار متفاوت است ؛ چون صناعت امری است بیشتر محصول کوشش و ممارست ذهنی – عملی و براساس قواعد و موازین عام ، تثبیت شده و لا یتغیر، در حالی که " خلق " جوشش ناخودآگاه فراورده های درونی است که بر اساس الگویی از پیش تعیین شده فوران نمی کند ، بلکه متناسب با نوع جوشش ، ظروف و پیمانه ها خود را می یابد .

صورت وصورت گرایی در آثار قدما

نگاهی به مجموعه آثاری که در سنت کلاسیک ادبی – از طریق سه طبقه عام ( شاعران و ناظمان مانند :جامی و نظامی ، نویسندگان مانند: رادویانی ، رشید وطواط و شمس قیس ، و مولفان مانند : عنصر المعالی ، ابن سینا ، خواجه نصیر و دیگران ) به وجود آمده اند ، به خوبی نمایشگر میزان سلطه این صورت گرایی در ذهنیت ، نگاه و زبان قدماست . در واقع قدما با سلطه ای بی مانند بر صورت و نحوه بیان بود که نگذاشتند ، یکنواختی و تکرار ملال اور بسیاری ازمباحث و موضوعات ، ژرف ساخت خود را نشان دهد ، بدین معنا که صورت و تنوع ظهور آن در ادب کلاسیک , عامل عمده ای در پنهان داشت مباحث یکنواخت ژرف ساختی و معانی تکراری و پیش اندیشیده ی آن بود . ( ر.ک به : نیمایوشیج ، درباره هنر و شعر و شاعری صفحات 127تا 179 همچنین رجوع کنید به : حمیدیان ، سعید ، سعدی در غزل ص 49 و پورنامداریان ، خانه ام ابری است صفحات 195-217)

صورت گرایی در مقام توصیف و تحلیل

مهم ترین عرصه ظهور صورت گرایی کلاسیک برمی گردد به ذهنیت یا زاویه دید ، این ذهنیت و زاویه دید ، هم در کلیت نگاه و هم در اجزاء و ابعاد ، مطلقا وابسته به صورت است .آنچه که اساس ذهنیت و در نتیجه نگاه شاعر و کاتب را نسبت به صناعت و تحلیل اثر ادبی شکل می دهد ، چیزی جز ارکان صوری اثر نیست . این صورت گرایی چندان شدید و غلیظ بود که کسی از شدت پیدایی بدان توجه نمی کرد تا اینکه پس از تغییرات حاصل از مشروطه و ظهور نسل جدید ، محققان بسیاری به بازنگری سنت پرداختند . احتمالا نخستین کسی که با فراست ، عمق این سلطه عام را دریافت و به صراحت به نقد آن نشست مرحوم فروزانفر بود : « چون میزانی که پیشینیان برای نقد شعر و نثر و تمیز سره از ناسره به دست د اشته اند ، بیشتر بر فصاحت و تناسب الفاظ و نه هدف های بلند انسانی و طرح مقاصد معنوی و قیمت حقیقی سخن دور می زد بدین جهت سخن را هرگاه درکسوت عبارات و قوالب مخصوص جلوه می کرد , عالی و فصیح و بلیغ می شمردند و بدانچه خلاف آن می نمود به نظر انکار می نگریستند یا دست کم توجهی نمی کردند » ( فروزانفر شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ عطار )

در پی او طیف های جدیدتری از محققان ایرانی و خارجی به تحلیل شیوه ها و مستندات این صورت گرایی – یا به تعبیر فروزانفر توجه به قوالب مخصوص و اشتیاق به فصاحت و تناسب الفاظ پرداختند .( فرشیدورد ، ادبیات و نقد ادبی ج1 ص 44 و حمیدیان سعید ، سعدی در غزل ص 40-49و شفیعی کدکنی ، مفلس کیکیافروش ص 122و برتلس ،تاریخ ادبیات فارسی ،ص 93-96و یان ریپکا ،تاریخ ادبیات ، جلد اول ص 204-212)

پانوشت : محبتی -مهدی - از معنا تا صورت تهران سخن ۱۳۸۸ ج۱ ص ۷۱-۸۸

برای مطالعه بیشتر در زمینه مقاله مراجعه شود به ارجاعات درون متن

ادامه دارد ...

 استفاده از مطالب با ذکر منبع ( دریمه ) بلا مانع است .

در مورد شعر دوست بزرگوارم مهدی آخرتی عزیز- اینو بگم که نقد اثر بر اساس نظریه زمان «آگوستین » و نظام اسطوره و سمبل ارکی تایپی انجام شده است و اتفاقا کار رو دوست داشتم ضمن اینکه هر اثر در جایگاه خود قابل احترام است . هر جا اثری از معشوق و ... مطرح شود ناخودآگاه اینگونه نقدها هم مطرح می شود که اگر بخواهیم تمام یا بیشتر نقدها رو مانند نقد روان شناختی - جامعه شناختی و ... را بر اثر وارد ببینیم احتمالا باید با صد من مثنوی روبرو شویم .( به جهت تعداد صفحات نقد )

وظیفه می دانم تقدیر و تشکری داشته باشم از دوستانی که در جریان آتش سوزی مدرسه شیرآباد ابراز همدردی فرمودند و با پیامی در غم هم وطنان خود شریک شدند .

آقایان و خانم ها :

سجاد - بهار - شب چراغ - مهدی - علی جبرائیلی - لیلا کیانی کیا - مصطفا فخرایی - مهدی آخرتی - محسن بیدوازی - مهدی علیزاده - نیما - همیشگی - بانوی مشرقی - فاطمه - امل رضایی - جنوبی - سپیده - گل نرجس - مهین - شیدا (مرزپرگهر) - شادی - مرسده مرتضوی - بهار - مرضیه انسان دوست - حیران - الهه شادی - سعید رضا خساره - مشق مهربانی دل - زهره اخوان طاهری - سعید بخشنده - باران - شاعر شنیدنی ست - مهدی بهروزی - دیا - سعید رستگارمند- مرضیه علوی نژاد - مهدی باله - مژگان محبی - مهدی رستمی - قلم خاکستری - فاطمه طهرانی - مبین یاوری - زهرا ناصری - پاییزه - مسعود ضرغامیان - طهمورث بزاره - صهبای بیگدلی - زندی - حسنا محمد زاده - بهارلو - پروانه - ابراهیم نژاد - نیلوفر شاطری - نیروانا - ناهید ذاکر - مهدی ملقب به قدیمی - مریم و الهه فیاضی ...

دوستان درود - از حس نوع دوستی و همدردی شما با خانواده های این عزیزان تشکر .

 

لهیب آتش با تن یک کودک چه می کند ؟

عزیز دلم آرام بخواب !

عزیز دلم

دل آتش گرفته ام !

عزیز دلم جگر سوخته ام!

عزیز دلم دست های پینه بسته ام !

کمر شکسته ام !

و امید بر باد رفته ام !

عزیز دلم کوچکی تن بی جانت 

 ویرانی دنیای بزرگ من است !

که اکنون لهیب آتش کلاس ت

بر جانم افتاده !

کجای صورتت را ببوسم !

کجای زندگی ام را ویران کنم

تا تو را دوباره بسازم !

ساختن عمری که رفت

ساختن خاکی که درو شد 

ساختن دنیایی که  غمگنانه گسست

کجاست چشمانت

 که اینچنین تار و سیاه

در آتش

زندگی ما را سوخت !

بندری بسرائیم " دی رود دی رود "

غم زده بخوانیم  " بوا کمر شکسته ام "

امید ناامیدُم

بُوا بُوا

ای جان پدر برخیز

ای جان پدر برخیز

فقط یک لحظه

بر خیز

شرمنده ات

عمری که یک فصل شد 

مرثیه ات را

سلول سلول وجودم بسراید بُوا بُوا

شعرت را تا آخر عمر

دیوانه وار

فریاد کنم بُوا

دیروز آمدی گفتی پدر

برای زنگ استراحتم چیزی برای خور دن ندارم

سرم را پایین انداختم

کاش مرگت را

سوختنت را

شرمندگی ام

تا همیشه بر جگر سوخته ام

آی آدم ها

فرزندم دکتر می شود

 چه شد که  روستا

در حرمی جاودانه می سوزد 

فرشته ای رفت

خاموش ِ خاموش

سنج بزن بر ساحل امروز

بشیرو دمام بزن 

حسین جمیل

نوای غمگنانه ات را

به نفس های نی همبان

غمگین غمگین بنواز

زن ها

لباس های بندری 

کل بزنید

برای کودک تان مرثیه بسرایید

نوحه کنید

دخترها 

عزای ساحل را حنا کنید

بندر امروز سیاه پوش است 

من معلمم

به حرمت نامم

داغ برگ های سوخته تان

تا کلاس

و در چشم دانش آموزان

غزل حافظ شد 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند

بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند

بستانند .

مراتب تسلیت سوزناک خود را از طرف آموزشگاه ..... و دانش آموزانم به روستای شیر آباد پیرانشهر اعلام می کنیم و با این مرثیه که از ته دل بر آمده اعلام می کنم با تمام جان و مال و هستی در کنار شما خواهیم بود .

غمتان را اگر امروز بر دوش هایمان تقسیم نکنیم مطمئنا فردا در غم ما کسی پیوند نخواهد خورد .

بنی آدم اعضای یک پیکرند ....

دوستدار شما عادل زاده زنگ استراحت دوم با کوله باری از غم

دوستان جهت هم دردی با هم وطنان آذری زبان یک جمله بنویسید .

ممنون

دوستان این فقط یک مرثیه روایی است برای همدردی

پا نوشت : دی = مادر ، بوا= پدر / دی رود : زن ها در سر مزار برای عزیز ازدست رفته با حزن بسیار زیاد می خوانند .

خلیل عمرانی شاعر ارزشمند جنوبی ، دل سوخته عرصه ادبیات که سال ها در این راه قلم زد و شاگردانی را به جامعه ادبی کشور تقدیم کرد دیروز بدرود حیات گفت . برای روحش که به وسعت خوبی ها بود بی نهایت آرزوی زباترین ها داریم . روحش شاد

پست بعدی من ۱/۱۰/۹۱ مقاله ای تحت عنوان صورت و صورت گرایی در ادب پارسی و علل عدم توفیق دیگر نظریه ها در ادبیات ایران ( قابل توجه دانشجویان و علاقه مندان به ادبیات فارسی ) .

علی جبرائیلی  را بخوانید . 

مهدی آخرتی با ساده نویسی به روز است .

احسان مهدیان  با ۴ سپید به روز است در سایت چوک

مشق مهربانی دل به روز است . از اینجا بخوانید .

محسن بیدوازی  را با یک شعر خوب بخوانید .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

انقلاب کامنتی تحولی در عرصه ادبیات فضای مجازی

دوستان خوبم سلام .بدون مقدمه عرض کنم ( اگر ما یک خانواده ایم ) و من جزو این خانواده بزرگم / اعتراف می کنم داریم به بیراهه می رویم . لابد می پرسید ؟ راه ما و هدف کجا بود که اکنون می گویید به بیراهه ؟ این درد درد مشترک است . درد من -شما . مذکر و مونث هم ندارد . بحث پیر و جوان هم نیست . اگر نگاه "من" محور داشته باشیم که حکایتش جداست . اما اگر حرف این است که " ما " یک خانواده ی بزرگیم پس تنها حرف عباس عادل زاده شهرستانی نیست حرف همه است . حرف همه ی آدم های این خانواده بزرگ . چند صباحی دل زده شدم از وبلاگ نویسی اما به اصرار دلم برگشتم ( می خواستید برنگردید که حالا بی خود و بی جهت طرح دعوی و مسئله کنید ) برگشتم تا دوباره در کنار خانواده ام باشم . امروزه یکی دلش می گیرد وارد سایت بلاگفا می شود خیلی راحت با صرف ۵ دقیقه وقت- صاحب وبلاگی می شود و از سر تنهایی -که البته همه به نوعی از تنها بودن رنج می بریم - دل نوشته هایش را می نویسد . شاعری بعد از سال ها گذر عمر - جوانی در آستانه تجربیات دانشگاهی - خانمی از سر دل مشغولی - آقایی ... و هر کس به نوعی . مثل من مثل شما ... قبول دارم همه با نوعی درد یا احساس درد وارد این معرکه شده اند و ایم ... و خیلی ها از زمانه ... گسیختگی انسان از خود .... غربت آدم ها ... درد روزگار ... درد جامعه ... فقر ... بی عدالتی ... حق کشی و ... دادها دارند . اما ... راه ان بود که هر کس به موازات افکار و ذهنیات خودش بنویسد ولی به خانواده اش فکر کند قرار بود در کنار هم باشیم با هم باشیم جریانات را از هم متمایز و در تقابل با هم یا بی ارتباط با هم ندانیم قرار بود درد یکی درد همه باشد . قرار بود در قبال نشستن ساعت ها پشت سیستم بیاندیشیم و چیزی بیاموزیم و احیانا اگر لایقش باشیم بیاموزانیم . یکی دو روز پیش در همین خصوص برای دوستی کامنت گذاشتم و از این درد گفتم . دوستان عزیزم قسم می دهم به راستی و پاکی- هر کدام مان برویم وبلاگ هایمان را باز کنیم و نظریاتمان را بخوانیم . قسم به روز بخشایش ایران باستان که چند روز پیش گذشت قصد و غرضی از طرف اینجانب در کار نیست و اگر از سر انصاف بخوانید می دانید که حرف هایم چندان بیراه هم نیستند . یک آمار ساده می تواند راه گشا باشد . برای نمونه هر وبلاگی را که خودتان دوست دارید باز کنید . ضمن اینکه من برای مخاطبین همه وبلاگ ها احترام قائلم چرا که همه به نحوی میزبان و مخاطب هستیم - آمار نظریات را ببینید . وجدانا چند درصد نظریات کمترین ربطی به پست میزبان دارد ؟ چند درصد از جملات کلیشه ای و تکراری استفاده کرده اند ؟ چند درصد نوشته اند : سلام خوب بود خوشم آمد و از این نمونه حرف ها ؟ و چند نمونه به حق به مرارت های شاعر / سراینده و نویسنده فکر کرده اند ؟ چند درصد برای افکار نویسندگان اهمیت قایل شدند ؟ چند درصد کمترین وقت گذاشتند کامنتی نوشتند که نشان دهنده حداقل همدردی با نویسنده باشد ؟ باز هم می گویم همین که مخاطبی به وبلاگ هر کدام از ما می آید منت می گذارد و مورد احترام است اما این درد درد آن مخاطب عزیز هم هست . خدایا تو شاهد باش که درد عباس عادل زاده صرفا درد خودش نیست که اگر اینطور بوده باشد همین بهتر که این آقای پر مدعا نباشد . بحث ادبیات ماست بحث مظلومیت ادبیات است بحث جریان ادبی است همه ما در این جریانات سهیم هستیم امروز ادبیات دنیای مجازی خود مقوله ای جدا و مستقل است . مخاطب فهیم و شاعر دردشناس و آگاه در این جریانات صد درصد دخیل هستند . بیکار نشستن و دست روی دست گذاشتن دردی را دوا نمی کند . صادق باشیم صادق باشیم صادق باشیم تعارفات روز مره را کنار بگذاریم . این چیز زیادی نیست . شعر خوب را شعر خوب بدانیم شعر بد را بد . اگر قرار بر نقد است تشویق جای خودش راهنمایی جای خودش و تعارفات ویژه که خارج از این محدوده اند و نه در ادبیات و نقد ادبی . مضافا اشاره کنم انتظاری که از مخاطب خاص می رود بسیار فراتر از انتظاز ی است که از یک مخاطب عام داریم . مخاطب عام ان چه را که دیده و خوانده را در همان سطح اگاهی اش می نویسد . اما مشکل اصلی این بحث مخاطبان خاصی هستند که در جریان ادبیات فضای مجازی قرار گرفته اند اما گاهی با بی حوصلگی یا بی تفاوتی از کنار مسائل می گذرند وچه بسا همین قشر خواص هستند که بر بدنه ی خود دانسته و ندانسته ضربه می زنند . در خصوص نقد و تعارفات گفتم . یادمان باشد سلیقه ها متفاوتند و مبنای کار را سلیقه شخصی قرار ندهیم چه اینکه همین سلیقه شخصی گاهن در نقد ناقدان بزرگ هم دخالت داشته است و نمی توان کتمان کرد .

دوستان عزیز- من در همین راستا اعلام می کنم اگر آثار من به عنوان عضوی از این خانواده بزرگ چنان است که کارم برای اصلاح- نیاز به فحش دارد ( قصد توهین به دوستان فرهیخته ام نیست که شانشان بسیار بالاست. به جهت مثال عرض کردم و اهمیت موضوع ) من با تمام وجود خریدارم . از هر نوع - از رکیک گرفته تا محترمانه - از لهجه دار گرفته تا بی لهجه ... اما صادقانه. اگر کار ناقص است چه اشکال دارد - ما برای همین جمع شده ایم -الحمدلله تا دلتان هم بخواهد آدم کار بلد - نقص کار را محترمانه بگوییم و از اساتید کمک بخواهیم . دوستان - ما نیاز به این انقلاب کامنتی داریم . تحول در عرصه ادبیات فضای مجازی از نان شب واجب تر است . باور کنیم واجب تر است. بهتر بگویم باور داریم. ممنونم از توجه شما دوستان خوبم .

.....................................................................................................

استخوان های زن

هر شب

درون جعبه ای که مدفون است

زیبا می شود

مست می کند

و می رقصد

سای.................ه

 

سایه های                          زخمی

                انتقام ِ              

                            من را                                                              

  از تو           

خاهند گرفت

                         وقتی           که شب

                                                لُخ............ت می کند

و زیر آسمان

                            می خابد

با  دشنه

                                                                       های      بلند

        آه زندانی در دل

                                               مو                    های     سوگوار

                                          دختران               مرده

                          بکارت                                   های      عریان

         پدران                             شرمـ      ـسار

با دشنه 

های بلند

 

چند شعر  از من را در سایت تخصصی شعر کوتاه ایران و جهان  در قسمت اشعار سپید و کوتاه بخوانید .

رومینا عابدی نازنین رو از اینجا بخوانید با کارهای جدیدش.

مرضیه دشتبانی را در مشق مهربانی دل بخوانید با یک کار جدید .


 مهدی آخرتی  با مرثیه به روز است  . کلیک کنید.

محسن بیدوازی عزیز را از اینجا بخوانید .

علی جبرائیلی گلم را از اینجا بخوانید با دو کار جدید .

تشکر فراوان از دوست خوبم آقا مهدی طالقانی دوست داشتنی ام به خاطر راهنمایی هایی که در زمینه چاپ کتاب داشتند . ممنونم

تشکر فراوان از خانم الهام  نازنینم به خاطر همکاری در زمینه چاپ کتاب

ماه در کلاس ششم طبیعی مجموعه شعر دوست نازنینم عبدالحسین فخرایی منتشر شد .

سروده های نیما را از این جا بخوانید .

عرفان شکوهی نازنین را از اینجا بخوانید .


 

عاشقانه ها ( از مجموعه اشعارم )

800x600

دهان به دهان

خاستم تو را ببوسم

دهانت را عقب کشیدی

و هیچ نگفتی

و من به یاد قرار 14 اردیبهشت

افتادم

که برف می بارید

و باران

جوی ها را پر کرده بود

و من بدون چتر

تا ایستگاه اول دویدم

از چندین ایستگاه دیگر

مسافران به قرارهایشان

فکر می کردند

تا به هوای آفتابی

و من به تو

نه به قرار

نه به هوای آفتابی

چه لذتی داشت

تراوت بعد از باران

که با لباس سپید یکدست

زیر هیچ کدام از چترها نبودی

و آدم ها

با لباس های مد روز

چایی داغ تعارف می کردند

و لبخند می زدند

دوباره می خاهم تو را ببوسم

دهانت را عقب می کشی

و می گویی

چه روز خوبی بود

14 اردیبهشت

توجه : کلماتی که ظاهرا اشتباه تایپ شده اند - اشتباه تایپ نشده اند .

تشکر از دوستانی که لطف کردن و من رو در جمع دوستانه ی خودشون پذیرفتن و لینک کردن در اولین فرصت ( رو جفت چشام ) همه ی دوستان رو لینک می کنم ... افتخارش واسه من

 

عاشقانه ها(از مجموعه اشعارم )

پاییز که می آید

باغ

ما را به تنهایی خود می خواند

در افسانه ی

هزار رنگ خونینش 

غرق می شویم

بهار که می شود

درختان

تنهایی مان را

از یاد می برند .


عاشقانه ها ( از مجموعه اشعارم)

تو مسافر اندوه منی

قطار که می رود

من میروم

نه تو را با خود می برد

با خیالی که نمی دانم کجاست

همچنان گم می شوم

و در هیچ ایستگاهی

پیاده نمی شوم .

عاشقانه ها ( از مجموعه اشعارم )

شب با نسیم می آید

در تلاطم غمناک موهایت

یاد من

غرق می شود 

از اینجا مهدی آخرتی نازنینم را بخوانید .