چهلم پدر بزرگمه امروز!

چه روز بديه امروز! واقعا داغونم....

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 7:49 توسط حمیدرضا نظری |

پدر بزرگ عزیزم دار فانی را وداع گفت ...

لطفا یه فاتحه برای شادی روحش بفرستید، ممنون

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ساعت 20:28 توسط حمیدرضا نظری |

وای بر من که اگر تو آن گم کرده ام باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:4 توسط حمیدرضا نظری |

همش ذهنم مشغوله برای یک فکر جدید و نو!

هنوزم دارم بهش فکر می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 20:31 توسط حمیدرضا نظری |

بازم به این نتیجه میرسم که هرچند کم، ولی بالاخره پیش میاد وقتایی که تنها کسی که حالم رو بهتر میکنه وبلاگمه...

اونم در حد فریاد زدن برای منفجر نشدن، نه اتفاق بزرگ و تغییر دهنده.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:49 توسط حمیدرضا نظری |

راستش من نیاز دارم بنویسم هر از گاهی، شاید کوتاه یا اصن چرند بنویسم اما به این نیاز دارم من، اگر بی قصد وقتتونم میگیرم به بزرگی خودتون ببخشید ... ولی ما یاد گرفتیم که ادعا نداریم، ما حتی نمی تونیم به هم انتقاد کنیم...

 

من پای حرفم هستم، حتی اگه بده... هرجایی که اینجوریه سرزمینه منه... 

من میمیرم تو تلخی های دنیای خودم، ولی یذره از دنیای تو لذت نمی خوام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط حمیدرضا نظری |

امروز برام تموم شد، دانشگاه لعنتی باراجین برام خاطره شد و دیگه دانشجوی این دانشگاه نیستم...

باز هم تاکستان.

خلاصه ماجرا، "انصراف از باراجین و ثبت نام و معادل سازی واحد ها در تاکستان".

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:11 توسط حمیدرضا نظری |

امروز که اینجا نشستم و سر کارم روز جمعه ای، فردا قراره برای کارشناسی دوباره برگردم دانشگاه آزاد تاکستان... احساس عجیبی دارم نسبت به این موضوع، راستی تا دیروز هم مشهد بودم، بدک نبود، خوب بود، قشنگ ریکاوری کردم. زندگی جریان داره ...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:9 توسط حمیدرضا نظری |

Amma Agar In joghd be jaei beresad , Divane agar be kad khodaei beresad, Tah mandeye yek mard agar bargardad, SADEgh sage vel gard agar bargardad, mashogh agar zahr mohaya bokonad, Davood nabashad ke Dari va bokonad, In khatereye pir be ham mirizad, arayeshe tasvir be ham mirizad...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:51 توسط حمیدرضا نظری |

چقدر مغازه (شهر) رو با فرایی که امروز داره دوست دارم


وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه، همه قصه های دنیا توی سینه منه

توی قطره های بارون میشکنه بغص صدام، دیگه غیر از یدونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره میشینم و آواز می خونم ... منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:24 توسط حمیدرضا نظری |

امروز عید قربان هست .. آخره شبه و حال نسبتا خوبی دارم و کار پسندیده ای انجام دادم.. راضی ام از خودم.

24 مهر ماه 1392

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:12 توسط حمیدرضا نظری |

کار خیلی زیاد... شب که میام خونه دیگه جنازه به تمام معنا هستم ... کار و کار و کار ... امیدوارم آخرش نتیجه بده.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:36 توسط حمیدرضا نظری |

حـــــــــــــــــالم داره بهم میخوره

هیـــــــــــــــــــــــــــــــچی نمیخوام دیگه

نمــــــــــــــیخوام

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:54 توسط حمیدرضا نظری |

به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...


یک شب خوب بود با کلی خاطره که با همه خوبی هاش تو دفتر خاطراتم نوشته شد. جشن ازدواجم خیلی خوب برگزار شد..

31/5/92 - لاهیجان

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:53 توسط حمیدرضا نظری |

امروز هم روز خوبی بود.. استراحت مطلق، خواب و خواب و خواب .... امشب هم که برای همیشه به یاد می مونه و شب خوبی برام بود. این آرامشی که الان دارم وصف ناپذیره و دوسش دارم.

گرمی خانه، شور ترانه، متن غزل تو... شعر و سرودم، بود و نبودم.. قند و عسل تو.

نغمه سازم، محرم رازم از روز عزل تو...... (فرامرز اصلانی - تو)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 1:15 توسط حمیدرضا نظری |

هیچ وقت بهترین دوست کسی نبوده‌ام. حتی بهترین دوست بهترین دوستانم. حتی بهترین دوست کسی که خیلی دوستش دارم. من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که ماندگار می‌شوند، می‌چسبند یک جایی گوشهٔ ذهن شما و کنده نمی‌شوند. بامزه نیستم، یکجوری که از خنده

دل و روده‌تان بپیچد به هم و وقتی نیستم بگویید جای فلانی خالی، اگر بود چقدر خوش می‌گذشت. آنقدری کتاب نخوانده‌ام، فیلم ندیده‌ام، سفر نرفته‌ام، تجربه‌های جالب انگیزناک نداشته‌ام یا موسیقی‌شناس نبوده‌ام که بشود باهام حرف‌های این شکلی زد. کلمات منحصر به خودم ندارم که به واسطه یشان یادم بیفتید. لحنم، قیافه‌ام، لباس پوشیدنم و حرف‌هایی که می‌زنم خیلی معمولی هستند.همیشه تنها بوده ام و عمق این تنهایی را انچنان دوست دارم که آن را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکنم چون خودم را درآن خیلی معمولی یافتم. شاید تنها چیز غیر معمولی که در خودم سراغ دارم این است که ساعتم را دست راستم می‌بندم..!

من هیچ ایده‌ای ندارم برای نجات دادن دنیا. خیال‌پرداز خوبی نیستم. همه چیز را‌‌ همان شکلی می‌بینم که هست و همه را همان جوری می‌پذیرم که هستند. کسی را سوال پیچ نمی‌کنم اصراری ندارم که کسی خودش، دنیای شخصی‌اش یا گذشته و حالش را تمام و کمال برایم توضیح بدهد. فکر می‌کنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم آدم‌ها خودشان می‌آیند و همانقدری که لازم است در موردش برایم حرف می‌زنند.

بله. من مدت هاست که هیچ اصراری ندارم به هیچ چیزی. اصراری ندارم به برآورده شدن خواسته‌هایم. اصراری ندارم به اینکه اگر خیلی دلتنگش می‌شوم، خیلی دلتنگم شود. اگر خیلی دوستش دارم، دوستم داشته باشد. اصراری ندارم به فهمیده شدن، به درک شدن، به اینکه یکی گوش باشد برای غصه‌های کوچکم. اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن اطرافیانم، به اثبات درست بودن عقایدی که خودم هم هیچ اطمینانی ندارم به درست بودنشان. حتی اصراری ندارم به زنده بودن، به زنده ماندن.

من معمولی‌ام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست به نظرم. معمولی بودن فقط خیلی معمولی ست. معمولی بودن شاید‌‌ همان دلیلی ست که باعث می‌شود بهترین دوست کسی نباشم. کسی که وقتی از هم پاشیده‌ای بهش زنگ بزنی و بگویی: بیا جمعم کن.

شاید این معمولی بودنم خوب باشد برای بقیه. یکجوری که جای خالی‌ام نه به چشمشان بیاید، نه بگذارد هیچ دردی بپیچد توی دلشان.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:48 توسط حمیدرضا نظری |

عید امسال چقدر احساس تنهایی می کنم. کاش این تعظیلات لعنتی زودتر تموم بشه. پوسیدم تو این قزوین لعنتی... دنیا مثل جهنمه وقتی کسی نباشه که ...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:58 توسط حمیدرضا نظری |

همه چیز به جز اوضاع اقتصادی خوبه ... آرامش داره دوباره به زندگیم اضافه میشه اما این اوضاع بد اقتصادی هست که یکم اوضاع رو خراب کرده... خدا کنه زودتر تموم بشه این اوضاع.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:6 توسط حمیدرضا نظری |

الان دیگه احساس می کنم حتی با خودم هم غریبه هستم. نسبت به هیچ چیزی هیچ احساسی ندارم. صمیمی ترین دوستم رو کنار گذاشتم و با کسی که قرار هست ازدواج کنم هم دیگه روزی چند بار دعوا میکنم و شرایط خونه هم که دیگه نگفتنش بهتره.کار هم که اینقدر چرخید و چرخید تا شدم بازاریاب یه بانک شغلی هست که اصلا دوسش ندارم اما به قول معروف بهتر از هیچی هست.

نمی دونم این راهی که دارم میرم به کجا ختم میشه. هم از خودم راضی ام و هم ناراضی... احساس پوچ بودن همه وجودم رو فرا گرفته. خدا کنه که حداقل بتونم با شرایط کنار بیام و مجددا راحت و آسوده زندگی کنم. الان توی شرایطی قرار گرفتم که خودم باید بلند بشم و دوباره از نو شروع کنم. همه چیز میتونه محیا باشه اگر من بخوام... اما هیچ انگیزه ای ندارم دیگه. برای هیچ کاری.... فقط سعی می کنم روزها رو شب کنم و شب ها رو روز.. بدون هیچ هدف و انگیزه خاصی.

خدا کنه حداقل رابطه م با خانومم خوب بشه... اون خیلی به من انگیزه می داد اما با حرف های بچه گانه ای که زدم اونو هم رنجوندم و تا حد قابل توجه ای از خودم دور کردمش.

{آدم گاهی کاری با خودش می کنه که خودش هم نمی دونه چجوری باید اشتباهش رو جبران کنه.}

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:12 توسط حمیدرضا نظری |

mage man toye taghdiret naboodam, shayad donya faramoshi gerefte?

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 12:4 توسط حمیدرضا نظری |

مطالب قدیمی‌تر