با تشکر
نفهم
با تشکر
نفهم
ای برادر خداوند بی نهایت است و لا مکان وبی زمان ، اما به قدر مهم تو کوچک
میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدرنخ
پیرزنان دوزنده باریک میشود و پدر میشود یتیمان را ومادر میشود بی مادران را و برادر
میشود محتاجان برادری را و همسر میشود بی همسر ماندگان را وطفل میشود
عقیمان را وامید میشود بی امیدان راوراه میشود گمشدگان را نور میشود در تاریکی
ماندگان را وشمشیرمیشود رزمندگان را وعصا میشود پیران را وعشق میشود
محتاجان به عشق را .
خداوند همه چیز میشود همه کس را !
به شرط اعتقاد ؛
به شرط پاکی دل ؛
به شرط طهارت روح ؛
به شرط پرهیز از معامله به ابلیس؛
بشویید قلب هایتان از هر احساس ناروا ، و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف، و
زبانتان را از هر گفتار نا پاک ، و دست هایتان را از هر آلودگی دربازار ، وبپرهیزید از
ناجوانمردی ها ،نادرستی ها و نامردی ها.
چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره های شما با کاسه ای خوراک و
تکه ای نان مینشیند و بر بند تاب با کودکنتان تاب میخورد و در دکان شما چگونه
ترازویتان را میزان می کند ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند و... مگر از
زندگی چه میخواهید ؟!
که در خدایی خدا یافت نمیشود ،که به شیطان پناه می برید؟!
که در عشق یافت نمیشود که به نفرت پناه می برید ؟!
که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه می برید ؟!
قلب هایتان را از حقارت تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید ؟!
زیرا که عشق چون عقاب هست،بالا می پرد و دور میشود ، بی اعتنا به حقیران در
روح. و کینه چون لاشخور وکرکس است ،کوتاه می پرد و سنگین وجز مردار
به هیچ چیز نمی اندیشد .
برای عاشق ،ناب ترین شور است و زندگی و نشاط ؛
برای لاشخور ،خوب ترین جسدی است متلاشی ؛
بر گرفته از کتاب مردی در تبعیدابدی نوشته ی ،نادر ابراهیمی
د.دروغ محض موندن
ر.ریه های باز من
ی.یه کوپه ماهیه مشکوک
آ.آب بخور هوا می خواهی چکار؟؟؟؟
92.11.23
چرا ؟؟؟؟
چون از nsj دادم با ارزش ترینم رو
همراه با جوانی که اونم گوسفندانش رو
فهمیدم باد شرق رو .رو گونه هام
عین اون توایوون تریفا.
سختی کشیدم
عین اون وقت گرد روبی بلورا .
تو پستی بلندی یآسو امید تلو تلو خوردم
عین اون و سنگ هاش .
رفتم تو دل صحرا و غرق شدن تو عمقش
عین اونکه کتاب نخوند و صحرا رو ورق ورق کرد.
عاشق شدم
عین اون تواون واهه ی 5000 نخلی .
ولی هنوز زبون صحرا را نفهمیدم
که باهاش حرف بزنم...... عین اون
که باد فالگوش حرفام وایسه.... عین اون
که باد کم بیاره پیشم و حوالم کنه به خورشید.. عین اون
که خورشید ستاره بشه و بگه برئ سراغ اصل کاری....عین اون .
اشکای چشمم هم خیلی جاها ریخت ولی جای هیچکدوم سوسک طلایی
ننشست .
ولــــــــــی به پیرزن کـُلی . بدهکارم نیستم عین اون !!!!!
92.11.23
ه.هوای گرم طاقت فرسا
ذ.ذات روانیه من
ی.یه کار بی هدف
و.ورود ممنوع
ن.ندانم که چه گویم
92.11.23
س.سلول این سخن
ک.کی تمام می شود ؟؟؟
و.ورّاجی تو از
ت.تمام این گسل
92.11.22
ص. صبور و سکوت
ح.حصیر نیش مار
ر. راه رفتن شتر بی هدف
آ. آب کو؟؟ کنار آن سراب ؟؟؟ هوا بخور سیر شی
!!!!!!!!!
92.11.22
ت.تولد یه فکر
و . ورود بی خروج
ض.ضریح این سخن
ی.یه کپه درد من
ح.حواس پرت من
92.11.22
سفید نشد از برف
شب و سکوتش و سیاهی
نشست بر تن خیابان سفیدی
پوشاند هر چقدر که رفتی
و دیگر نیامدی
92.10.18
هر چه می بینیم
هر چه می شنویم
می گویند کلیشه ایست
دقت نکرده اند که این کلیشه ای چقدر کلیشه ای است؟؟؟؟
اینکه می خوابی.. تو هر شب خود کلیشه ای است !!!!
تمام این کلیشه ها زندگی نیست ؟؟؟
تمام این جهان و چرخشش شب و روز و طلوع ومغربش
کلیشه نیست ؟؟؟؟؟؟
92.1017
از کجا معلوم صدایش فریاد سوگند راز داریش نباشد؟؟؟؟؟
غارغار - غارغار - غارغار - غارغار
همه می گویند کلاغ سیاه است
از کجا معلوم مونس شب نباشد؟؟؟
وگرنه چرا روزهت می دزددد هرچه را که برق می زند؟؟
به چشم هایش که نگاه میکنی
انگار راز100عمر را پشت سیاهیش مخفی کرده است
شاید روباه هم این را فهمیده بود
که زاغ را مجبور به خواندن کرد
وگرنه پنیر...روباه را چه سود؟؟؟؟؟؟
92.10.27
افسوس میخورم که چرا نمی فهمند
من هنوز نمی فهمم که چرا نمی فهمند
دست خو.دشان نیست ...ســـــــــــــاده اند
البته به خیال خودشان گرگ باران دیده
امام افسوس این را هم نمی فهمند
گرگ چرا؟؟؟؟!!! شغال هم نیستند
باز این را هم نمی فهمند
ساده ترین مبحث عالم را چنان پیچانده اند
که همـــه چیز را ...نمی فهمند
گاهی اینقدر نفهمانه به من درس فهم می دهند
گاهی ساده ترین دلخوشی را نمی فهمند
همیشه هیچ وقت اشتباه خود را نمی بینند
ولی همیشه سراغ پای کج مرا می گیرند
همیشه توضیح مرا نمی فهمند
نمی دانم چرا برای توجیح خود .توضیح مرا به خیک خودم می بندند
همیشه عین پیر کهن سال می مانند
همیشه به من نیشخند عاقل اندر صفی می بندند
همیشه فکر می کنند حرف من چرت است
به پاشنه ی کفشم که به رسم ادب جایگزین کلمه ای گرد است
خودش زیر بار زندگی ریده
برای آینده به من تز میده
همیشه شوخی می کنند بی پرده
نمی دانم چرا تحمل چنین شرایطی برای خودشان عین تحمل درده
گاهی هم خودشان را می گیرند
باک نیست.
سنگ آب هم گوه اضافه بخورد می گیرد
با تمام اینکه نمی فهمند ..خوش اند
من هم خوشم !!! اگر که خوش باشند
عزم کرده ام با هر کس عزم سفر کردم
عین خودش ره توشه بردارم
اگر هم نفهمید
از ته دل در خودش فریاد می زنم : خـــــــــــــــوش به حالـــــــــــــــت
شاید گاهیی هم من نمی فهمم
گفتم این ها خوب نمی فهمند
از کجا معلوم شاید این منم که کلا نمی فهمم
آهنا دوست ندارند ......ولی من دوست دارم ......به من بگویند
هر کس که فکر می کند من نمی فهمم
گر چه این تعداد اندک را هم از گفتنشان فهمیدم که نمی فهمند
تمام شد ولی بدان
ما هیچکدام هیچ چیز را کامل نمی فهمیم
ولی ای کاش آنهااین ساده ترین چیز ها را بفهمند
این روز ها سایه ام همدردم شده که انگار آن هم چیزی نمی فهمد
92.10.23
کلاغها نگاهشان عمیق و شاعرانه است
میان هر سکوتشان هزار و یک ترانه است
به اعتقاد من کلاغ قدیمی و عتیقه است
دلی که با کلاغ نیست، چقدر بی سلیقه است
نگاه خیره ی من به تلویزیون
دقت پدر به اخبار
و گاهی سوالی از من که نفهمیده سر تکانه می دهم ..به نشان تاکید
اصلا کجای قصه ام نمیدانم
فقط وقتی به خود می ایم
خنده ام می گیرد از . تفسیر اخبار پدرم
و بحث فلسفی اش با مادرم
تیک تاک .تیک تاک . تیک تاک تیک تاک
می گذرد و خبر و بحث تمام می شود
شب به خیر
نه بحث را فهمیدم نه خبر را
ختی صدای تیک تاک ساعت را هم نشنیده بودم
فقط به ته داستان که میرسم
حساب میکنم که چقدر گذشته است
92.1015
___________________________________________________________________________________
من آن دلقکی که همه می گویند غمگین است را خواندم
در طول قصه اش شب ها تا خود صبح با او بیدار ماندم
در طول خشمش بیشر از او آمپر چسباندم
بعد از خوردن اولین گیلاس تا گیلاس بعد مست ماندم
همیشه با صدای گیتار ناکوکش هر چه به ذهنم رسید خواندم
ولی وقت رفتن روی صحنه در ماندم
تعجب می کنم که او چگونه می خندد...... مرا مسخره می کند که چرا نمی خندم.
ولی او پای بازی منچ نیامد هر چه منتظر ماندم
92.10.14
کمر به مسخره کردن قافیه هایم می بندند
اینکه چیزی نیست .تمام سجع و وزن و ردیف هم می خندند
و من افسوس میخورم که نمیفهمند
92.10.13
ساعت 9شب
زباله ها را بردم دم در
و آسفالت کوچه که شده تر
و چک چک باران روی سر
....
هر ده قدم تیر چراغ برق
ولی روشنایی لامپ 100 روی حجله ی دم کوچه ی روبرو
که در چشم میزند برق
درق. صدای بسته شدن در
92.10.10
یغما گلرویی
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
و می گرد زمان
شتابان به پایان خزان
و شروع .گرم. زمستان
ولی شب های دیگر برای من
بلند تر از امشب بود
92.9.30
همیشه خو را در آیینه دیده ایم !!
آیا آیینه هم خود را در ما دیده است ؟؟
همیشه غذارا خورده ایم !!
آیا هیچگاه غذا مارا خورده است ؟؟
همیشه مستی کرده ایم !!!
از کجا معلوم که مستی ما را ......
همیشه پول را خرج کرده ایم !
کجاها که پول ما را خرج کرده است!!!
همیشه زندگی کرده ایم !!
مطمئنی ؟؟
شاید هم زندگی ما را .......
82.9.25
گوشه ی اتاقی که سوت و کور
و زخم هایی که از بس مکیدم و دهانم پر از خون
و دیدن نقاشییه. . . نقاشی که کور
و گاهی مکیدن پوست نرمی که شوره
92.9.24
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص
به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریه های تکراری
که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید
که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!
که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنی
که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد
که می شود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...
که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!
که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد
که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم
که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی
که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که به سلامتی من... که واقعا تنهام!
به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم
که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم
غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...
دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!
به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست...
آفتابه... ولی سرده! کوش خورشید خانومه هرزه؟
با کدومیکی از ستارههای آسمون من خوابیده که نیست، رفته
شاید پشتِ ابره، منم منتظر نمیمونم که بیاد بیرونُ ببینمش
میرم پشتِ ابرا تا بگیرمش
توی بغلم... آخ، سوختم
آخرین باری که دیده بودمت توی صفحه نمیدونم چندُم کتاب نقاشیم بود
یادش بخیر...ایکاش چیده بودمت، مثل گل... ایکاش چیده بودمّت
خب، واسم تعریف کن با ابر جلوت رابطهات چطوره
شنیدم واسه اینکه کسی نمیتونه ببینتت برخورده یهخورده بهت
این فاصله دوره، بیا به هم نزدیکتر بشیم تا دست بکشم روی موهای بورت
به تو محرَم شدم با نورت
منم ساکن یه شهر، یه مسافر غریب تو خونه، وارث یه درد
از چیدن سیب درختِ تو آسمونت
مردم من میگن که خورشید خانوم هنوز خوابه، ولی عکسِت هنوز
گوشهی اُتاق خدا تو قابه، هر روز پا میشه و گردشُ میگیره و میگه بهقول زمینیا
خورشید تا اَبد پشتِ ابر نمیمونه... نه، نه نمیمونه... نه برو عقب منو بغلم نکن
منُ آروم میکنی، بذار داد بزنم به همه بگم که یهروز میای بیرون از پشتِ اَبر زمینُ جارو میکنی...بگو میای لعنتی، بگو میای لعنتی،
بگو میای...بگو میای، بگو میای، بگو میای، بگو میای، بگو میای...نگران نباش، من هوای تو رو دارم خانوم،
از پشتِ ابر یهو نیا بیرون، دستتُ بده به من خیلی آروم،
یکم آروم باش، از ابر جلوت دلگیر نباش، که من حاصل بارش بارونهام
تو این چند ساله، جات خیلی خالی بود
وای خیلی عالی بود، اون وقتا که بودی
من اُفتادم پایین جات خیلی خالی بود
آفتاب، بود ولی سرد، این آسمون واسه تو جا دار، بود ولی تنگ
بگو میای لعنتی، بگو میای لعنتی، بگو میای
خواندن عشق نیما که سرمست می کند مرا
زمزمه ی....زمزمه های اخوان که سر مست می کند مرا
و پاکی سهراب که غرق می کند مرا
فروغ را نشناخته ام
حافظ شده ام برای اشعار شاهین و رازی درمان می کند مرا
جنون را به جانم می اندازد مرد تنهای شب
فرهاد را میگویم
که این بار تلخ می کند کام مرا
92.8.29

به پیچ و خم تن تو نمی پیچد .
ای زمــــــــــــــیـــــــــــن
ترسش از گم شدن است
92.7.2

آجر ها مرتب
بند کشی نشده
پای دیوار باغچه ی کوچک
و در آن گل چسبی که کم کم دیوار را پوشانده است
رو به رویش درخت گردویی سایه کرده است روی رز قرمز را
و گل چسبی حسرت می خورد به گردو
که بی تکیه گاه سر از خاک در آورده
92.7.2

پشت وانت که نشسته ای
پی میبری به قانون پیوستگی
هر چه میرفتیم فقط باد می وزید
هر چه رفتیم فقط درختان بودند که اشوه می آمدند
و آسفالت ها بودند که کش می آمدند
انگار خیابان و درخت زیر نور ماه
لاس می زدند
انگار زیر سایه ی شب خود را پنهان می کردند
ولی باز می آمدند
درختان که در هم می رفتند و آسفالت که کش می آمد
بی بهره مانده بودند جدول های کنار خیابان
92.7.30
