من هرچه با خود کلنجار رفتم
دیدم نمی شود هیچ وقت این حرف ها را به تو نگویم
فقط چون تو آن ها را نمی فهمی
و انگار قرار است هیچگاه هم نفهمی
که چه بودی
که چه کردی
و مهم تر از همه ی اینها
چه ها نکردی و باید می کردی
دارم تمام تلاشم را می کنم که زبانم ساده باشد
حتی حالا که نه برای تو یا به این احتمال که تو روزی قرار است این ها را بخوانی
بلکه فقط برای خودم می نویسم
و بسیار کلافه ام که بلاخره یک جایی من باید به تو بگویم
که از هر انسانی که در زندگی ام دیده ام پست تر و نفرت انگیز تری
و آنقدر دوستت دارم و دلم به حالت می سوزد
که گفتن این حرف راحت نیست
اما تو اشتباه ترین موجودی بودی که من تمام عمر نگاهش کردم
سعی کردم از او بیاموزم
گاهی شاید شبیه او باشم
و فاجعه ی بزرگ اینکه
بسیار بسیار تلاش کردم تا خشنودش کنم
تا یک روزی از او بشنوم که من درستم
کارم درست است
وجودم درست است
و چه کسی هم قرار بوده این ها را به من بگوید!
تو
نمونه ی کامل ابتذال و تباهی و بی مسئولیتی
که حتی تلاش هم نمی کنی جور دیگری باشی
و حالا هم اصلا بعید می دانم که حتی اگر تلاش هم کنی
چیزی در تو تغییر کند
آنقدر دگم و خرفت شده ای
که از دست و پا زدن در کلافی که خودت
با دست های خودت
آن را به اندازه ی هزاران سال گره های کور زدی
لذت میبری
و حتی جرات این را نداری که خیال کنی
اگر این همه گره و نا به سامانی نباشد زندگی چگونه است
چون بلد نیستی
ترجیح دادی فرار کنی از همه چیز
تا اینکه یاد بگیری چه کنی
و با وقاحت تمام به من میگویی *تو در رفتی!
نماندی تا با هم درستش کنیم!!
حال آنکه گند را تو بودی که به همه چیز زده ای
و اجازه داده ای
جماعتی پست تر از خودت
به آن دامن بزنند
و از آب گل آلودش ماهی های گندیده بگیرند
و دست های کثیفشان را دور گلوی من هر روز سفت تر فشار دهند
و تو و تو و توووو
فقط تماشایشان کرده ای
و مدام هم توقع داشته ای که من باور کنم
مرا دوست داری
و گاهی هم حتی برایم اشک تمساح ریخته ای
و هنوز هم
هربار میخواهی بگویی که تو بی گناهی
و تو هیچ کاری نکرده ای
و اتفاقا این بار میخواهم بگویم شدیدا با تو موافقم
که هیچ کاری نکرده ای
و این بزرگ ترین گناه توست
که مسئولیت هرچیزی که به دست تو بوده را رها کرده ای
و اجازه دادی آن چیز که به تو وابسته است
و آنکسی که به تو تکیه کرده
و هربار خواسته سربلند کند و خودش را بیابد
با بازی های بچه گانه به بیراهه کشاندی اش
تا فقط کنار تو و حماقت بی حد و مرزت بماند،
به تاراج برود
در تباهی غوطه ور شود
و در دست های دنیا آنچنان سخت فشرده شود
که گوشت و استخوانش تبدیل به خمیر نرمی شوند
و آن جماعت گستاخ بی همه چیز
که تو همه چیز را به دست آن ها سپردی
آن را در میان آتش بیندازند
و آن را به زهرمارشان آغشته کنند
و زیر دندان های درنده شان
همچون دسته ی لاشخوران تکه تکه کنند
.
من از تعارفات و مناسبات و درست و غلط این دنیای مسخره خسته ام
و در این شکی ندارم که تو بسیار گناهکاری
تو
که از هرکسی در این دنیا برایم عزیزتری
تو
که از هرکسی که در عمرم دیده ام پست تری
تو مرا به باد داده ای
هیچگاه نفهمیدی دنیا چه موجود ارزشمندی را در دستانت گذاشته
هیچگاه نفهمیدی که تو مسئول بودنش هستی
و هیچگاه حتی سعی نکردی بفهمی
که چه کنی تا این همه ارزش و استعداد و زیبایی به باد نرود
من تمام عمر
میان فهم کوچک تو و بدذاتی بی نهایت اطرافیانت
مدام به این سمت و آن سمت پرتاب شدم
جوری که بعد از این همه سال در به دری و بی کسی
هنوز نمی توانم بگویم تو چه بر سرم آورده ای
و تو
آنقدر حقیر و بی وجدانی
که هنوز هم خود را به کناری می کشی
و همچنان که جان دادن و سوختن مرا تماشا می کنی
و البته به غصه و عشق تظاهر می کنی
همه ی این ها را به گردن من می اندازی
آری با خود تو
خیلی حرف ها دارم...
من جان ها داده ام
و هنوز هم دارم می دهم
تا خودم را از این کلاف پر از نکبت و گره
که تو بساطش را چیده ای
رها کنم
و حالا میخواهم یک بار هم که شده
تمام این کثافتی که بودن تو به جانم انداخته را
تف کنم توی صورتت
یا حداقل با نوشتن اینها تصور کنم که دارم این کار را می کنم
هیچ چیز دیگری آرامم نمی کند.