*بیا به غار برگردیم...به بدوی ترین بوسه ها...

تو می گویی من خودم همه چیز را می دانم

می گویی من خودم در میان این حجم عظیم به هم ریخته ی کلمات

که گاهی ناگهانی از ذهنم لبریز می شوند

حرف های درستی می زنم

حرف های درستی که انگار خودم نمی شنومشان

میگویی اگر می نوشتی، این توده ی بدخیم بی شکل بی سر و ته

سر و سامان پیدا می کرد

و من می دانم که حق با توست

اما از خواندن حرف های خودم می ترسم

از شنیدن منی که تعارف ندارد و مستقیم حقیقت را می گوید می ترسم

اگر دوستی به من بگوید نمی تواند عشقی را رها کند

کاملا درکش می کنم و اتفاقا میدانم چه جمله هایی از حقیقت را بگویم تا کمکش کند

اما این جمله ها را برای خودم میان یک کلاف هزار گره ی بدشکل میپیچم

و برای پیدا کردنشان نشانه های واقعا کمی میگذارم

به زبان ساده تر خودم، آن خودی که حقیقت را می داند را

گمراه می کند یا پنهان می کند یا نادیده می گیرد

و این زندگی را ساده تر نمی کند هیچگاه

من شاید فقط نمایشی را اجرا می کنم

که نشان دهم به دنبال خودم می گردم

در حالی که با دستان خودم

خودم را در قعر هزاران سوال بی مفهوم بی جواب دفن کرده ام

و هم من از این نمایش بی جانم

و هم او از دست و پا زدن در قعر چاه

پ.ن :

*بگو

کجاست مرز رهایی؟

من که خارم تو درز سیاست

استعاره ها، شاهدان قتل رقصن

من عیانم تو قلب ضیافت .

.

ای کاش که عیان شوم!

از این راهروهای تاریک تکراری پیچیده خسته ام.

+ خودم |

راستش من خیلی وقت است که دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود

همیشه در دوری ها دلم قوی تر از بقیه بود برای تنگ شدن، به طرزی که گاهی به بی احساسی متهم می شدم چون که دلم تنگ نشده بود وقتی که دل آنها تنگ شده بود

اما در خاطراتم خود را دلتنگ هم میبینم

دلتنگ کسانی که به دیدن دوباره شان امید داشتم

دلتنگ کسانی که دوستشان داشتم

تا جایی که یادم هست، تا وقتی مطمئن نمی شدم کسی برای همیشه از دست رفته است می توانستم دلتنگش شوم

اما وقتی می پذیرفتم که دیگر هیچوقت او را نخواهم دید، دلتنگی هم راهش را می کشید و می رفت

حالا نمیدانم اجازه ی این احساس را به خودم نمی دادم یا واقعا دیگر دلتنگ نمی شدم

حالا هم همین است

نمی دانم دلیلش چیست و اصلا دلیلی دارد یا نه

شاید هم پذیرفته ام که همه ی آدم ها برای همیشه از دست رفته اند

به هر حال

حتی یادم هم نمی آید حس دلتنگی چگونه است

و باید اعتراف کنم که هرچه دلم برایت تنگ شده در دوسال گذشته گفته ام پوچ بوده

شاید طبق عادت، شاید در جواب دلتنگی آنها

اما حقیقت نبوده

و حقیقت این است که درست است که با بودن بعضی انسان ها کنارم، حس بسیار بهتری دارم

اما آرزوی بودن یک نفر کنارم

دیگر در من شکل نمی گیرد

دیگر همچون خواسته ای در قلبم ، در ذهنم و در هیچ جای وجودم نمی شکفد

دیگر این خواستن جوابی برای هیچ حالی و هیچ لحظه ای از زندگی ام نیست

فقط ناگهان برایم سوال شد

که آخرین بار کی دلتنگ بوده ام

و دیدم حتی برایش جواب مطمئنی هم ندارم

پ.ن :

*من مرگ های زیادی دیدم تو زندگیم

و فهمیدم بی پایان هیچ آغازی زنده نیست

+ خودم |

همین چند ساعت پیش حقیقتی را دیدم

که باعث شد از مرور سال های گذشته به قصد سوگواری

فقط چند پوزخند و لبخند تسلی بخش نصیبم شود

میخواستم جمله ام را با پرسیدن "می دانی؟" شروع کنم

اما دیدم که دیگر هیچگاه این سوال را از تو نخواهم پرسید

اما بهت جالبی ست تفاوت نامه ی اولم به تو با حالی که حالا دارم

دیدم که من در هر خداحافظی

با هر شئ و هر انسانی

در هر موقعیت و هر مکانی

که به درد و غم یا اجبار و ناتوانی پیش می آید

فقط تو را مقابل خود می بینم

دیدم که من هیچ چیز و هیچ کس را رها نمی کنم

فقط چون خیال می کنم دارم تو را رها می کنم

و دیدم که چقدر سالها رنج کشیدم

فقط و فقط برای اینکه تو را رها نکنم

و دیدم تصور اینکه تو مرا رها کرده ای

چقدر بیشتر از اندازه اش درد داشته

فقط چون من ذره ذره ی جانم را گرو گذاشته بودم تا تو را حفظ کنم

در ذهنم، قلبم، روحم، جانم،...

و چقدر حضور تو در من

ذره ذره همه چیز را به فساد کشیده

فقط به این دلیل که تو خیلی وقت است که مرده ای

پوسیده ای

و قلب و روحت فاسد شده

با خود گفتم جای مرده زیر خاک است

به خاک سپردمت

حتی برایت اشک هم ریختم

حتی برای مقصر دانستنت برای "همه چیز"، از جسم بی جانت عذرخواهی هم کردم

و حتی به خیال اینکه دلم برای دیدن دوباره ات تنگ می شود گریه هم کردم

اما امروز

برای همیشه

با تو خداحافظی کردم

با تو

که هزاران سال پیش رفته بودی

حالا دیگر هر دویمان آزادیم.

پ.ن :

من تشنه ی بهارم

تشنه ی کاشتن بذرهایی که سبزند و گل های زیبایی می دهند

تشنه ی پرواز

و تشنه ی رهایی

اینجا دیگر جایی برای علف های هرز نیست .

+ خودم |

بعضی حرف ها را نمی گوییم که نگفته باشیم

ما نگوییم و کسی نشنود

و اینکه اینطور است هیچوقت در هیچ جای این زندگی ثبت نشود

شاید کمی دیرتر باشد ولی الان زمان گفتنش نیست

شاید بگذرد و دیگر اینطور نباشد اصلا

شاید حتی اینطور نیست و ما طور دیگری فکر می کنیم

شاید اگر بگوییم طور دیگری شود که آن هم چندان جالب نباشد

شاید کمی بگذرد و یادمان برود که اینطور بوده

شاید اگر نگوییم دیگر اینطور نباشد

شاید اگر بگوییم دیگر امیدی به طور دیگری بودن نماند

شاید اصلا آدم ها این چیزها را به هم نمی گویند

شاید اگر بگوییم هم کسی نفهمد چه می گوییم

شاید گفتن و نگفتنش فرقی نداشته باشد

شاید دیگر برای گفتنش دیر باشد

...

دنیا به هزاران راه مختلف به من می گوید که بگو

حرفت را بزن هرچه که هست

هرچه هست درست است

هرچه هست باید گفته شود جاری شود شنیده شود

بگو... فقط بگو...

بگو که قشنگ می گویی

بگو که درست میفهمی

بگو که من نیاز دارم به شنیدنش

به جاری شدن این بعضی حرف ها که همه هزاران قصه می بافند تا نگویندش

تو بگو

"صدای تو خوب است !"

...

فکر می کردم وقتی بپذیرم ساده باشد

فکر می کردم مسئله فقط این است که بخواهم بگویم

اما میبینم اینطور نیست

خودم را میبینم که چه تقلایی می کند

فقط برای اینکه نگوید !!

انگار گلویم سال ها زیر اقیانوس ها دفن بوده

انگار حتی الفبای این گفتن ها را هم یاد نگرفته

مثل طفل لالی که دست و پا می زند به شنیده ها پاسخ دهد

و صدایی که از گلوی خودش می شنود هیچ شباهتی به آن شنیده ها ندارد

...

نمیدانم

شاید هم این طفل زبان بسته آنقدرها هم لال نباشد

شاید یکی از همین روزها

تمام فشاری که به حنجره اش آورده

یکجا بیرون بریزد

حتی پخش و پلا

حتی بی سر و ته

اما خالی شود این حنجره ی زنگار گرفته

شاید.

+ خودم |

من هرچه با خود کلنجار رفتم

دیدم نمی شود هیچ وقت این حرف ها را به تو نگویم

فقط چون تو آن ها را نمی فهمی

و انگار قرار است هیچگاه هم نفهمی

که چه بودی

که چه کردی

و مهم تر از همه ی اینها

چه ها نکردی و باید می کردی

دارم تمام تلاشم را می کنم که زبانم ساده باشد

حتی حالا که نه برای تو یا به این احتمال که تو روزی قرار است این ها را بخوانی

بلکه فقط برای خودم می نویسم

و بسیار کلافه ام که بلاخره یک جایی من باید به تو بگویم

که از هر انسانی که در زندگی ام دیده ام پست تر و نفرت انگیز تری

و آنقدر دوستت دارم و دلم به حالت می سوزد

که گفتن این حرف راحت نیست

اما تو اشتباه ترین موجودی بودی که من تمام عمر نگاهش کردم

سعی کردم از او بیاموزم

گاهی شاید شبیه او باشم

و فاجعه ی بزرگ اینکه

بسیار بسیار تلاش کردم تا خشنودش کنم

تا یک روزی از او بشنوم که من درستم

کارم درست است

وجودم درست است

و چه کسی هم قرار بوده این ها را به من بگوید!

تو

نمونه ی کامل ابتذال و تباهی و بی مسئولیتی

که حتی تلاش هم نمی کنی جور دیگری باشی

و حالا هم اصلا بعید می دانم که حتی اگر تلاش هم کنی

چیزی در تو تغییر کند

آنقدر دگم و خرفت شده ای

که از دست و پا زدن در کلافی که خودت

با دست های خودت

آن را به اندازه ی هزاران سال گره های کور زدی

لذت میبری

و حتی جرات این را نداری که خیال کنی

اگر این همه گره و نا به سامانی نباشد زندگی چگونه است

چون بلد نیستی

ترجیح دادی فرار کنی از همه چیز

تا اینکه یاد بگیری چه کنی

و با وقاحت تمام به من میگویی *تو در رفتی!

نماندی تا با هم درستش کنیم!!

حال آنکه گند را تو بودی که به همه چیز زده ای

و اجازه داده ای

جماعتی پست تر از خودت

به آن دامن بزنند

و از آب گل آلودش ماهی های گندیده بگیرند

و دست های کثیفشان را دور گلوی من هر روز سفت تر فشار دهند

و تو و تو و توووو

فقط تماشایشان کرده ای

و مدام هم توقع داشته ای که من باور کنم

مرا دوست داری

و گاهی هم حتی برایم اشک تمساح ریخته ای

و هنوز هم

هربار میخواهی بگویی که تو بی گناهی

و تو هیچ کاری نکرده ای

و اتفاقا این بار میخواهم بگویم شدیدا با تو موافقم

که هیچ کاری نکرده ای

و این بزرگ ترین گناه توست

که مسئولیت هرچیزی که به دست تو بوده را رها کرده ای

و اجازه دادی آن چیز که به تو وابسته است

و آنکسی که به تو تکیه کرده

و هربار خواسته سربلند کند و خودش را بیابد

با بازی های بچه گانه به بیراهه کشاندی اش

تا فقط کنار تو و حماقت بی حد و مرزت بماند،

به تاراج برود

در تباهی غوطه ور شود

و در دست های دنیا آنچنان سخت فشرده شود

که گوشت و استخوانش تبدیل به خمیر نرمی شوند

و آن جماعت گستاخ بی همه چیز

که تو همه چیز را به دست آن ها سپردی

آن را در میان آتش بیندازند

و آن را به زهرمارشان آغشته کنند

و زیر دندان های درنده شان

همچون دسته ی لاشخوران تکه تکه کنند

.

من از تعارفات و مناسبات و درست و غلط این دنیای مسخره خسته ام

و در این شکی ندارم که تو بسیار گناهکاری

تو

که از هرکسی در این دنیا برایم عزیزتری

تو

که از هرکسی که در عمرم دیده ام پست تری

تو مرا به باد داده ای

هیچگاه نفهمیدی دنیا چه موجود ارزشمندی را در دستانت گذاشته

هیچگاه نفهمیدی که تو مسئول بودنش هستی

و هیچگاه حتی سعی نکردی بفهمی

که چه کنی تا این همه ارزش و استعداد و زیبایی به باد نرود

من تمام عمر

میان فهم کوچک تو و بدذاتی بی نهایت اطرافیانت

مدام به این سمت و آن سمت پرتاب شدم

جوری که بعد از این همه سال در به دری و بی کسی

هنوز نمی توانم بگویم تو چه بر سرم آورده ای

و تو

آنقدر حقیر و بی وجدانی

که هنوز هم خود را به کناری می کشی

و همچنان که جان دادن و سوختن مرا تماشا می کنی

و البته به غصه و عشق تظاهر می کنی

همه ی این ها را به گردن من می اندازی

آری با خود تو

خیلی حرف ها دارم...

من جان ها داده ام

و هنوز هم دارم می دهم

تا خودم را از این کلاف پر از نکبت و گره

که تو بساطش را چیده ای

رها کنم

و حالا میخواهم یک بار هم که شده

تمام این کثافتی که بودن تو به جانم انداخته را

تف کنم توی صورتت

یا حداقل با نوشتن اینها تصور کنم که دارم این کار را می کنم

هیچ چیز دیگری آرامم نمی کند.

+ خودم |

چرا که نه

این همه اتفاقات عجیب و سرزده در این سال ها افتاد

این همه رنگ ها و خیال ها و واقعیت ها تغییر کرد

چه ایرادی دارد که این هم بشود

حالا مهم ترین اتفاق این دنیا بودی که چه

حالا هیچ چیز هیچ وقت هیچ حالی هیچ جا، شبیه تو نبوده که چه

دیگر به تو فکر نخواهم کرد

مگر به زور نگه داشتنت در خیالم تو را به اینجا می آورد؟

و راستش همه ی این ها بسیار احمقانه و مضحک اند

چرا که تو دیگر کوچک ترین شباهتی با این کسی که در خیال من است، نداری

آن کسی که دوستش داشتم مرده

همین الان عکس هایش را تماشا کردم

و مطمئن شدم

هرکه در آن هاست، قطعا تو نیستی

تو حالا برای من از یک غریبه هم بی ارزش تری

وقتی صدایت را می شنوم دوست دارم هرچه سریعتر تلفن را قطع کنم

و هربار که قطار به ایستگاه تو می رسد

و سرم را بالا می آورم

بیش از آنکه دنبالت بگردم

میخواهم مطمئن شوم که آنجا نیستی

همین، می خواستم فقط یک جایی اعلام کنم

که واقعا تمام شد

دیگر نمی خواهمت

آن لحن مهربان حسرت بار را هم حواله ی زباله دان می کنم

چه فرقی می کند چه بگویم یا چگونه بگویم

وقتی تو دیگر هیچ نیستی

و روزی که این را بفهمی

میدانم دلت خواهد شکست

نه چون احساست به من ذره ای ارزشمند و زنده است

به خاطر خودت

چرا که هیچ کسی در دنیا تا این اندازه تلاش نکرده بود

تا تو را ، هر ذره از تو، هر اتفاق راجع به تو را

تا این همه زمان نگه دارد

تا جایی که می شود

و حتی خیلی جاها که نمیشد

و اگر روزی بفهمی چه بر سر خودت آورده ای

دلت حسابی خواهد شکست

چرا که من هرکاری کردم تا تو را، فقط تو را حفظ کنم

من نگهت داشتم

با هر سلاحی که در دست داشتم از تو محافظت کردم

و با هر اندازه جانی که داشتم و زیاد هم نبود

به دندان کشیدمت و تا این لحظه آوردم

دیگر بس است

تو آزادی

برو

اینجا جایی نداری

اتفاق خاصی هم نیفتاده

فقط از این همه گره و بدقلقی و بار سنگین

دارم درست ترین و منطقی ترین برداشت ممکن را می کنم

نباید باشی

هرچقدر هم که بودنت یک زمانی خوب بوده

دیگر نباید باشی! به همین سادگی

تمام.

پ.ن1 :

*پای آزادی چه بندی چون به جایی رفت رفت...

پ.ن2:

این مسائل دیگر از حوصله ی من خارج است.

+ خودم |

من برای این شخصیت، ژانر اشتباهی را انتخاب کرده بودم

نوع پرورشم بی تاثیر نبوده

اما این را نمی توان نادیده گرفت که من هم به آن دامن زده ام

گرایشم به ماندن و حفظ کردن و ساختن

مرا در مخمصه ی بدی گرفتار کرد

سال های سال تصاویری ثبت شدند

و احساساتی

که خیال می کردم تمامی معنای جهان اند

تمامشان را رها کردم

و حالا میبینم که جهان معنای دیگری یافته

و ژانر این زندگی

قطعا

حداقل می توان گفت حالا دیگر

چیز دیگریست

.

شعله ی کم جانی اخیرا در قلبم روشن شده بود

که شاید نوشتن پایان این راه طولانی باشد

و امشب به طور اتفاقی به نوشته های پنهان گذشته برخوردم

و این شعله هم خیال کنم برای همیشه رنگ باخت

مرغ خیالم

حالا دیگر سرسخت تر و بی پر و بال تر از آنی شده

که بتوانم آشیانه ی گرمی برایش پیدا کنم

تا رها شود و بخواند و بخواند ...

.

این چند سالی که گذشت، قسمت هایی از وجودم را تغییر داده

که هیچگاه خیال نمی کردم

حالا این نامه ها

فقط می تواند خاکستر گرمی باشد

به نشانه ی آتشی

که روزی زنده و سرکش و پر فروغ بود

و دیگر نیست.

و حتی اگر وجودی نیاز است تا این آتش افروخته شود

من دیگر نمیخواهم چیزی تا این حد بر من اثر بگذارد

و حتی اگر بخواهم و جانش را هم داشته باشم

بعید است همچون شخصی در این جهان پیدا شود

گمانم می توان نتیجه گرفت

وقتی ژانر عاشقانه را دور بریزی

جهان شاید دیگر هیچگاه گرمای سابقش را نداشته باشد

اما چه میتوان کرد

حالا موسیقی این صحنه ها

مرا به هوای دیگری می کشانند

هیچ نت گرمی در کار نیست

و من هم با این سرما مشکلی ندارم.

پ.ن :

*حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

+ خودم |

امروز برف ریزی می بارید مدام

هنوز هم می بارد

با اینکه دیدن دانه هایش در آسمان واقعا سخت است

اما حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم

تقریبا تمام منظره را سفید و بی رنگ کرده است

رگه های سیاه فراوانی، اشیا را شکل داده اند

و سکوت مطلق آنچنان در این صحنه جاریست

که خیال می کنی تمام مردم شهر مرده اند

حتی بخشی از شب را صرف جستجو کردم

تقریبا تمام محله را پیاده رفتم و آمدم

با همان کاپشن بزرگ سیاه که مخصوص زمستان مسکوست

نه که زمستان رسیده باشد

یعنی آنقدرها هم سرد نیست

اما عجیب دلم میخواست یک سیاهی سنگین احاطه ام کند

طوری که من همه چیز را ببینم

اما هیچ چیز از من دیده نشود

فکر کردن به اینکه تو حالا کجایی

وقتی اولین برف سال را می بینی چه حسی داری

آیا خاطرت هست که سال گذشته اولین برف چه روزی آمد...

من به یاد دارم

آن روز ناامیدی بزرگی بود

با این توصیف که تمام شک و ترس هایم به حقیقت پیوست

میدانستم

فقط نیاز بود با چشمان خودم ببینم تا باور کنم

که همه چیز تمام شده

آن ستاره های طلایی دیگر بالای سرم نمی درخشند

و آن پروانه های رنگی دیگر اطرافم پرواز نمی کنند

شاید خود تو هم نمی دانستی

شاید همان روز متوحه شدی

شاید هم واقعا چند ماه بعد

من آن روز از سکوت و سرمای تو به سکوت و سرمای خیابان پناه بردم

و راستش را بخواهی هیچگاه از آن خیابان برنگشتم

تمام اتفاقی که افتاد

تقلای بیهوده ای بود برای جاری کردن خون

در کالبدی که کرم ها چیزی از آن باقی نگذاشته بودند

آه...کرم ها...

عجیب است که این داستان در مورد توست

و من حتی نمی دانم در پایان جمله هایم با چه لفظی خطابت کنم

خیلی وقت است که صدایت نکرده ام

و حالا عجیب است

وقتی همه چیز را در مورد کسی بدانی

اما انگار هیچ جز نامش در خاطرت نباشد

عجیب است که این، این همه تلخ و سیاه است

هرچند من آن روز

تو را برای کسی اینگونه توصیف کردم

که آیا دیده ای وقتی یک نفر خونریزی شدید دارد

تصادف بدی داشته یا تیر خورده

و دارد می میرد

یک نفر دیگر محکم او را در آغوش می گیرد

با او صحبت می کند

حواسش را پرت می کند از خونی که دارد می رود

و بیدار نگهش می دارد

و هوشیار نگهش می دارد

تا زنده بماند...؟

تو همان کردی برای من

و راستش این عاشقانه ترین اتفاقی بود که در زندگی ام دیده ام

آن نقطه از زندگی

جراحتی بیش از یک تیر خوردن ساده داشت

و زمان...و زمانه هم

از این همراهی چندان استقبالی نمی کردند

و تو...

حرف هایت، کارهایت و بیشتر از همه فقط بودنت

با هر کمیت و کیفیتی که بود

مرا دوباره با زندگی مشغول کرد

تمام احساساتی که نشانه ی زنده بودنند

در من از تو نشات می گرفت

که حالا دیگر گفتنش ساده است که فقط احساسات خوب نبودند

هرچند می دانم برایت اصلا ساده نگذشت

اما تو کنار من ماندی وقتی ماندن، واقعا هم ساده نبود

.

این مرا عصبانی هم می کند

اما نه چون موفق شدی! خوشحالم که زنده ام

دیگر نمی توانم هم بگویم که حالا که چه که زنده ماندم و تو نیستی

دیگر زندگی از این نازها از من نمی خرد

فقط چون خیلی عجیب است

که این

که این

با این همه تلخی

و با این همه سیاهی

شد داستان ما!

.

حافظ می گوید *عشق بازی را تحمل باید ای دل، پایدار*

و من خنده ام می گیرد

پیرمرد بیچاره هنوز باورش نشده

که همه چیز

واقعا تمام شده.

تو رفته ای

آنقدر دور شده ای که حتی نمی دانم چگونه صدایت کنم.

پ.ن : این فکر...

که وقتی همه چیز بسیار سخت تر بود ماندی

و گفتی تمام آن سختی ها با من را

شیرین تر از تمام اتفاقات خوب باقی دنیا می دانی...

این فکر گاهی دست هایش را روی گلویم می گذارد

و همزمان که دارد فشار را بیشتر می کند

می پرسد

آن، دروغ است

یا این؟

+ خودم |

شاید بخواهی بدانی

امشب از سر تا پا سیاه پوشیده ام

لاک سیاه هم زده ام

راستش وقتی نیستی باید خودم را قانع کنم تا رنگ دیگری بپوشم

این گرایش به سادگی!

به قول رها، طراحی هایم را شبیه به دهه ی 90 کرده

حالا فکر می کنم به اواخر دهه ی پنجاه برسد بهتر است

لابد آن حول و حوش می توانم جایی برای خودم پیدا کنم

.

و چرا حرف هایم اینجا تمام شد؟

میخواستم با تو صحبت کنم

مثل گذشته ها

فقط هرچه در قکرم می گذرد را بگویم

اما نمی شود

همه چیز خیلی زود تمام می شود

چیزی در این میان کم است که در نوشته ها نمی گنجد

این که...تو نیستی عزیز من

*تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست

از تو می گویم

تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار

جواب می شنوم!*

اینطور هم نیست که همیشه به تو فکر کنم

دیگر عادت کرده ام

گاهی فقط از خود می پرسم اگر تو بودی چه جوابی می دادی

و راستش جواب های جالبی هم می دهی

حرف های جدیدی هم می زنی

دیگر گذشته ها را مرور نمی کنم

اما نمی دانم حالا که نیستی

در تصور آینده چه می کنی؟

قرار بود واقعا بروی

چرا مانده ای؟

هرچند حالا دیگر

برای صحبت با آنچه از تو مانده هم

باید خودم را قانع کنم!

اما راستش قانع شدن بدترین حس دنیاست

وقتی صحبت از نبودن تو در میان باشد

حالا حافظ دوباره می آید و می گوید احوال ما را

*جمله می داند خدای حال گردان، غم مخور!*

بعدش هم می پرسد

*کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟*

من می گویم

تو خیال می کنی اصلا هیچوقت دیگری دوباره دنیا زیبا بشود برای من؟

*آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟*

اصلا هیچ امکانی برای این اتفاق وجود دارد؟

و او جواب می دهد

اتفاقا *تو را که هرچه مراد است در جهان، داری!*

کنایه و زخم زبان است یا روحیه بخشی

دیگر نمی دانم!

.

مثل اینکه حافظ هم

مثل من

بسیار تغییر کرده

مثل اینکه دیگر به هم نمی گوییم

تو تنها دیوانه ی این جهان نیستی.

مثل اینکه من با دیوار صحبت می کنم

و از در جواب می شنوم

عحیب نیست؟

من هیچوقت فکرش را نکرده بودم که نبودنت چه شکلی خواهد بود

اما حتی اگر تلاش هم می کردم

نمی توانستم.

این روزها مدام فروغ در گوشم می گوید

*تو هیچگاه پیش نرفتی، تو همیشه فرو رفتی*

و من مدام لعنت می فرستم به هرچه عمق است

به هرچه فرو رفتن، غرق شدن و عمیق شدن است

به هرچه که مدام از وسط سینه ام سر درمی آورد

در تمام دهلیزهایش می پیچد

و یادم می آورد که آنجا دیگر خالیست.

+ خودم |

اشتباه هایی پیش آمد که تو خیال کردی

من با تو همانم که با دیگرانم، یا بهتر بگویم همان که با دیگران بودم

مسئله این بود که من هرچه بودم در گذشته بودم

حالی نداشتم و آینده ای هم متصور نمی شدم

*تو آمدی

ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها*

و من خیال کردم که می رویم به شهر شعرها و شورها

اما تو مقصد دیگری برای خودت داشتی مسافر من

برای این قلم، قلبم بیش از اندازه سنگین است

اما من باری بر دوشم نمی ماند

من با تو آنی نبودم که با آنان بودم

من با تو شور دیگری داشتم، شعر بهتری بودم

و تو

نه همیشه اما دیگر...، باوری بر من نداشتی

من تو را از دست دادم

تا خود را به خاطر آورم

و این اجتناب ناپذیرترین اتفاق این پیوند بود

آن،منتظر ما ایستاده

و سنگینی صدای سکوتش هراس بر دل هایمان انداخته

و آن رشد کرده و درختی شده و میوه داده

و البته که *هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت!*

جزیره های سینه ی ما را، ریشه هایش عمیقا شناخته بود

قلب این جزیره را نشانه رفته بود

که هر لحظه فشار بر آن بیشتر میشد

آری

وقتی این نامه را شروع کردم

دلم برایت از همیشه بیشتر تنگ شده بود

از خاطرم رفته شکل خواستن شان چگونه بود

فقط خاطراتت را مرور می کنم

بی آنکه تمنای تکرارش را داشته باشم

دیگر هیچ تمنایی و هیچ امیدی در دلم تکرار نمی شود

من فقط دلم برایت تنگ می شود

.

نمی دانم چگونه شد که به یکباره

ردیف تمام شعرها گفت

تو بدان *تغییر قضا نتوان کرد*

تو بدان *قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد!*

باشد که بدانیم

و دیگر نبضش را نگیریم

و بدانیم برای همیشه رفته بود

و اینگونه شد که حتی مرا به مبارزه می طلبیدی

و پنجه هایی هم برهم می کشیدیم

خاطرت هست؟

*من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد*

و حالا قضای آسمان هم

موجود عجیب الخلقه ای از آب درآمده

که هیچ لباسی بر تنش نمی نشیند

با خودم عهد کرده بودم در این نامه نگویم خسته ام

آیا تا کنون گفته ام؟

رها کنیم... شاید وقتی دیگر!

+ خودم |

آخرین نفر هم شکست
این دنیا چرخید و چرخید
و آن چرخه ی منحوس سرگشتگی و اضطراب
از مرگ، نبودن و از دست دادن
تمام شد
آن پیچ در پیچ جاده های بی سر و ته ناشناخته
آن گیجی ممتد
آن کابوس های شبانه روزی
آن غم های ناگهان سرکش
آن حس تنهایی عمیق که در نهایت همه چیز خفته بود
آن خستگی و بی رمقی بی هیچ دلیل مشخص
آن تیر کشیدن های وسط سینه
آن تقلای بی نتیجه برای رسیدن به یک سکوی محکم
آن لبخندهای کوفتی بی اختیار
آن نسبت دادن هرچیز به یک حس مطلق
که فقط از من می جوشید و غیر از من جای دیگری رسمیت نداشت
آن حرف های گنگ و مبهم بی سر و ته
آن بحث های گره اندر گره اندر گره اندر گره....
دیگر نیست
دنیا هنوز می چرخد
و من دیگر سوالی ندارم
آخرین نفر هم شکست، رفت، گم شد
و این کم ترین اتفاق غمگین تمام این سال ها بود
خودم را کنار گذاشتم
و همه چیز را نقطه به نقطه مرور کردم
حالا از آن آدم
که پر از حرف بود
پر از غم و حیرت
پر از کشمکش و قصه
هیچ نمانده
اتاقی میخواهم
که پشت پنجره اش مدام برف سفید ببارد
همه چیز پاک شود
در سکوت
نگاه کنم و بشناسم
این منی را که به قیمت جان
از زیر هزاران منجلاب بیرون کشیدم
تمیزش کردم
لباس نو پوشاندمش
و فدای سرش
اگر چشم هایش رنگ مرگ گرفته
و لب هایش خطی صاف اند
و تمام تنش پر از زخم است
و تمام وجودش از ترس و بهت می لرزد
فدای سرش اگر نمی داند کیست، کجاست و چه می خواهد
فدای سرش اگر زبانش بسته ست
فدای سرش اگر غمگین ترین موجود این دنیاست
هرچه هست
از تمام چیزی که بر سرش گذشته
بسیار بسیاار زیباتر است
آخرین نفر خودم بودم
و مردم
تا او زنده شود
حتی اگر هم نشد
فدای سرش.

+ خودم |

گویا از لحظه ای ذر حوالی 10 سالگی

که سرم را بالا آوردم و به سمت آسمان فریاد زدم :

جای من آنجاست

به چیزی کمتر از آن راضی نشده ام

حالا بعد از گذشت 17 سال

وقتی برای اولین بار ایستادم و پایین را نگاه کردم

همه چیز به طرز محکم و عجیبی به همدیگر مرتبط است

کوچکترین خللی در نقشه نمی بینم

و حتی می توان گفت

همه چیز بسیار بهتر از آنچه ذر تصوم می گنجیده پیش رفته

گویا در لحظه ی اول، چشمانم به سمت آسمان بوده

و روحم نوری بی نهایت در مرکز تمام کهکشان ها را نشانه گرفته بوده است

از شدت جریان یافتن و انطباق، جزییات قابل ثبت نیستند

اما این باید ثبت شود

که برای اولین بار

احساس می کنم زنده ام

و متوجه تک تک ضربان های نبضم و هربار پر و خالی شدن قفسه ی سینه ام از هوا هستم

سلام زندگی

زمان زیادی منتظرت بوده ام

و تو درست سر وقت آمدی.

پ.ن1 : *آسمون واسه ما همیشه آبیه

همیشه همه جا همه چی عالیه...

ما خودشیم نداریم فله.

پ.ن 2 : *گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.

پ.ن 3 : *با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم.

پ.ن 4 : 9 ماه و 15 روز گذشت و من محکم ایستاده بر سر عهدم،

دوباره متولد شدم :)

+ خودم |

پرده ی اول-زندگی-

ژولیده، گمگشته میان گندم های آفت زده ی سیاه

در پی شیهه ی کره اسبی چموش

با زمزمه ای آرام از پناهی

*که نمی دانم کیست

می آید؟... یا رفته است؟*

خاکستر سردی می بینم

می نشینم روی زمین

از تصور آتش گرم می شوم

پناهی می گوید

*من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود...کجا از دستم رفت؟*

آرام می گریم

فقط می دانم یک چیزی از دستم رفته است

به یاد نمی آورم

اما نبودنش بغض غریبی ست

صدای سوختن چوب های درخت قطع می شود

سنگینی نگاهی چشمانم را باز می کند

خبری از آتش نیست

قلبم را می تکانم

و شب می شود.

 

پرده ی دوم-شب-

خسته، نقاب بر صورت کشیده

در کافه های دور

در خیابان های شلوغ

لا به لای ترافیک و بسته های خالی سیگار

لا به لای تبسم های بی جان

در پی نغمه ای ... صدای گرمی ... 

-شبیه صدای درختی که می خواند، وقتی پرنده ای در کار نیست-

که نمی دانم کجاست

که نمی دانم کیست

دیوانه وار می گردم

در پی چیزی که نمی دانم چیست

سوز برف می آید

چیزی درون سینه ام شیهه می کشد

که این شهر همیشه انگار چیزی از ما گرفته و پس نمی دهد

بیزار می شوم

رها می کنم و سر به کوه می گذارم

خبری از برف نیست

تکیه بر درختی، تلخ می گریم

به یاد آنچه که از دست رفته

همان که دیگر نمی دانم چیست

درخت هم اشک می ریزد 

آسمان هم

سنگینی نگاهی بیدارم می کند

برف ها را از شاخه هایم می تکانم

و صبح می شود.

 

پرده ی سوم-خورشید-

مات و مبهوت، با لپ های گل انداخته

میان سبز و نارنجی پرتقال های خیس

میان نورهای خیره کننده و سایه های گم

میان جاده های پیچ در پیچ و فانوس های رنگی

میان زمین و آسمان

چیزی درون سینه ام تکان می خورد

شبیه به طفلی

که تمام دشت های سبز را

با کره اسب کوچکش می راند و باهم بلند بلند می خندند

و  تمام فضای درونم پر از صدا می شود

نمی توانم بخندم

نمی توانم بگریم

انگار رسیده ام و نمی دانم اینجا کجاست

نور خورشید کلافه ام می کند

شب...کجا رفت؟

آن سوز و سرما...آن اشک ها...

من دنبال چه چیزی می گشتم...؟

این همه نور چرا دارد خفه ام می کند؟

یک آن

پر از واژه...می بینم که دیگر صدایی ندارم...

دلم برای شهر تنگ می شود

ساعت ها می روم و می روم

چیزی درونم مدام می گوید :

تو رسیدن را بلد نیستی

و می ترسم حق با او باشد

وقتی *خورشید با غروبی بی هراس از نابسامانی شب

در آغوش کوه به خواب می رود*،

برف های روی قله آب می شوند

من،

 از حنجره ی درختی، از بالای کوه جاری می شوم

روی تمام شهرهای جهان

با همه ی رودها

در جوش و خروشی

پر از صدای گندم های طلایی تازه،

پر از صدای اولین برف سال،

پر از صدای خورشید،

به دریا می رسیم

و بهار می شود.

پ.ن :

* در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه ی حافظ هنوز پر ز صداست *

+ خودم |

شماره یک

دخترک کوچه بغلی ابرو کمون چشم عسلی

بدجوری عاشقت شدم با اون نگاه مخملی

 

شماره دو

-عشقه؟

-چی عشقه؟

-همین...همین که هست

-آره (مطمئن)

-مطمئنی؟

-...

 

شماره سه

دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه میشه

لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه میشه

آه...خسته ام رئیس!

یکی یه چیزی تو این مایه ها می گفت که

اونی که به گوشه چشمی میتونه آرام دل بشه، چرا دریغ می کنه؟

 

شماره چهار

دنیای ما اندازه ی هم نیست...

ولی چشمامو میبندمو دستاتو می گیرم و هرجا بری میام...

 

شماره پنج

-همه عاشق میشن ولی واسه تو من اون نیستم

-از کجا میدونی؟

-نیستم دیگه...

(پیشانی اش را می بوسد)

 

شماره شش

بعد تو من دیگه من نشد...همه ی زندگیم از دست رفت...

 

شماره هفت

چرا نتونستی دوستم داشته باشی؟

میدونی به خاطرت خودمو تو چه منجلابی انداختم؟

هیچوقت نمی بخشمت

 

شماره هشت

با موتور میام دم خونتون بریم کل تهرونو بگردیم

نکاریآ!

(دیر می رسد)

 

شماره نه

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست

 

شماره ده

ما جفتمون آدم خوبه ایم

حیقه دست آدم بدا بیفتیم

 

شماره یازده

-با تو توی یه دنیای دیگه ام من

-شاید داریم تو یه دنیای دیگه باهم زندگی می کنیم...فقط میدونم تو این دنیا نمیشه

-آره

...

-راستی...

تو اون دنیایی که داریم باهم زندگی می کنیم...

من خیلی خوشبختم

 

شماره دوازده

اگه دوستت داشته باشم

بدترین آدم روی زمین میشم

...ولی دوستت دارم

 

شماره سیزده

-خانومی

-جانم؟

 

تمام.

پ.ن: عشق، منطق ندارد.

+ خودم |

خبر بد اینکه

چیزی که این سیستم را مدیریت می کند بسیار باهوش است

شاید هم باهوش کلمه ی اشتباهی ست

او فقط بر ما شدیدا غالب است

هی طلوع و هی غروب

هربار به خودمان می گوییم این بار آخر است

دیگر فریب نمیخورم

دیگر به آن خنده ها، به آن آرامش...به آن احساس نیازی ندارم

هربار همه چیز پوچ و بی معنی جلوه می کند

هربار باورمان نمی شود که باز هم باورمان شده

هربار باورمان می شود که عشق،خوشبختی، آرامش...واقعی ست و بعد

رودست میخوریم

آن لحظه ی عظیم پس از حادثه

که چشم هایمان می سوزد و نای راه رفتن نداریم

مثل یک شی خالی

بدون احساس

دست روی زانوهایمان می گذاریم و بلند می شویم

گرد و غبار را از تنمان می تکانیم

و راه می افتیم

مطمئن از اینکه این بار دیگر بار آخر بود

از اینکه دیگر اعتماد نمی کنیم،دل نمی بندیم

از اینکه دیگر همیشه حتی موقع خواب یک چشممان باز است

خیلی مطمئنیم

خیلی زیاد

تا اینکه یکهو همه چیز بر سرمان آوار می شود

و میفهمیم دوباره دل بسته بودیم

دوباره چشم هایمان را کاملا بسته بودیم

و به احساسمان تکیه کرده بودیم

و باز هم رودست خوردیم

و دوباره در حالی که چشم هایمان می سوزد و سرمان دارد از گریه های نکرده می ترکد

مثل یک تکه سنگ بلند می شویم

چرا اصلا دوباره بلند می شویم؟

به چه کسی می خواهیم ثابت کنیم؟

اصلا چه چیزی را می خواهیم ثابت کنیم؟

چه می شود اگر دیگر بلند نشویم

همانجا میان آوار بنشینیم و گریه کنیم

نمی دانم اما انگار آن وجود عجیب که این سیستم را مدیریت می کند

مجبورمان کرده که از غصه نمیریم

و یاد بگیریم چطور به چیزی که دیروز قلبمان را از هم درید بخندیم

.

.

.

چیزهای زیادی برای خندیدن دارم

آدم های بسیاری که حتی یادشان هم نمی افتم

اتفاق هایی که باید حتی جزییاتش را هم به من بگویی

آنقدر کامل که یادم بیاید و بعد بلند بلند بخندم

خب زندگی همین است

هربار که چیزی در قلبم منفجر می شود

آهنگ آسمان خالی را میگذارم

به سرم می گویم که درد نکند

به چشم هایم می گویم که نسوزند

به خودم می گویم که امشب را بخواب

فردا بلند می شوی و همه ی کارهایت را می کنی

بعد

فردا بلند می شوم

اول حس می کنم قسمتی از قلبم دیگر برای همیشه نیست

بعد کم کم راحت تر می شود

چون کم کم فراموش می کنم

که قسمتی از قلبم دیگر برای همیشه نیست

خبر خوب اینکه

هنوز زنده ام

جان سخت تر از آن چیزی بودم که فکر می کردم

و میدانم وقتی با این دردها نمردم

قرار است بسیار زندگی کنم

چون آدم مردن نیستم

آدم زندگی کردنم

فقط مطمئن نیستم این زخمی شدن و فراموش کردن ممتد

اسمش زندگی باشد

دنبال زندگی می گردم

و خودم

که اگر واقعا زندگی کند

چه شکلی است

 

+ خودم |

اول زمستان است

در نقطه ای ایستاده ام 

که همه چیز و همه کس را ااز دست داده ام

زنگ ها

پیام ها

دیدارها

بوسه ها

آغوش ها

یک دروغ بزرگ اند

و همه چیز این زندگی برای من تمام شده است

به نقطه ی اصیل تنهایی خودم برگشته ام

و حالا خیالم راحت است

چیزی برای از دست دادن نیست

کسی برای رفتن نمانده

و زندگی آنقدر خالی ست

که دیگر نگران هیچ چیز نیستم

حتی خودم هم از کنار خودم رفته ام

خودی که تا بود نمی توانست مرا در آغوش بگیرد

نباشد بهتر است

تنهایم

و بهترین خواهم شد

همیشه وقتی تنهایم بهترین میشوم

راستی

چه اصراریست که فکر کنیم زندگی زیباست؟

زندگی همین زشتی و دروغ و تنهایی ممتد است

همین

+ خودم |

یک سال گذشت

آنقدر نفس گیر که حتی فرصت نشد چیزی بگویم

گویی در یک لحظه همه چیز دگرگون شده باشد

خواستم بگویم آن ماهی، سر و کله اش پیدا شد...نوری درخشید...

و من کسی را که ای کاش هایم را می شنود و برایم مهیا می کند،

یافتم!

+ خودم |

انگار خوابم...

نمی توانم هیجان زده شوم

نمی توانم خوشحال شوم

نمی توانم ناراحت شوم

فقط نگاه می کنم

حتی نمی توانم بترسم

نمی توانم مضطرب شوم

نمی توانم اهمیت خاصی برای هرچیزی قائل شوم

انگار دنیایم زیر آب رفته

شاید مرده ام و با چشمانی باز در این دریا غوطه ورم

مرده ام و فقط نگاه می کنم

نه برای اینکه اهمیت دارد

برای اینکه مرده ام و نمی توانم چشمانم را ببندم

اما درونم از هر حسی خالیست...

شاید ماهی ها درونم لانه ساخته اند...

اما  من هیچ جریان زندگی را حس نمی کنم...

کاش یک ماهی سرخ کوچک برود در میانه ی شرقی سینه ام دنبال چیزی بگردد

کاش چیزی دلم را قلقلک دهد...

شاید نوری بدرخشد...

شاید طلوعی دوباره...شاید هم نه...

+ خودم |

از بهاری که گذشت

خشم کمتری درونم هست...ترس کمتری...

از بهاری که گذشت

سردرگمی کمتری درونم هست...پوچی کمتری...

از بهاری ک گذشت

غم کمتری درونم هست...نا امیدی کمتری...

ذات سیاهی همین است

تو را در خود غرق می کند

اما وجود خودش به ذره ای بند است

ذره ای نور اگر بتابد به یکباره تمام می شود

تو فکر می کنی خاکستری شده ای

اما هرچه باشد

همین که سیاهی نیست خوب است

همین که سیاهی نیست یعنی همه چیز قرار است بهتر شود

برای خود آرامش بیشتری میخواهم...ترس کمتری...

خنده های از ته دل بیشتری...بغض کمتری...

عشق بیشتری و... دوری کمتری...

...

من هیچگاه یکباره تغییر نکرده ام

حتی فرو ریختنم هم به این شکل نبود

آنقدر تدریجی که وقتی کاملا فرو ریختم دیگر ،

کسی یادش نمی آمد چرا من به این روز افتاده ام!

ایستادنم هم تدریجی اتفاق می افتد

هنوز کاملا سرپا نشده ام

حتی آرزو نمی کنم این سرپا شدن همین امسال اتفاق بیفتد

نگران نیستم که آیا بلاخره تمام می شود یا نه

مطمئنم...یک روزی با قامت صاف می ایستم به همه ی دنیا لبخند می زنم

آرزو می کنم فرایندش ممتد باشد...ممتد رشد کنم...ممتد بزرگ شوم

و هیچ چیز نتواند برای لحظه ای هم که شده مرا نگه دارد

آرزو می کنم کمتر قضاوت کنم و بیشتر ببخشم

و ایمان

همان ذره ای باشد که اجازه نمی دهد هیچگاه سیاهی مطلق بر من چیره شود.

شکوفه ها می خندند

خنده های واقعی چون واقعا حالشان خوب است

آرزو می کنم امسال را خنده های شکوفه ای ام سال بهاری کند

پ.ن :

*نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی...

+ خودم |

شب دمید. تو از پشت روزنه های خیال سربرآوردی به قهقهه ای ممتد. چشمانت را خون گرفته بود. وحشت نکردم. یک دل سیر نگاهت کردم. غم داشتی و همینطور که صدای خنده ات ناخنی بود بر تخته سیاه مغزم، از چشم هایت اشک های قرمز می چکیدند. یک آن ساکت شدی. گفتی تو چه مرگت شده؟ یک چیزی بگو. چمدانت را نشان دادم. گفتم تمام حرف هایم را شسته ام، اتو کرده ام و چیده ام داخلش. تو مگر نرفتی؟ تو خودت مگر همه ی حرف هایم را نبردی؟ حالا اینجا چه می کنی؟ تو مگر نمردی؟ مردگان مگر می خندند؟ مگر اشک می ریزند؟ مگر حرف می زنند؟ این چه نوع مرگیست که هنوز مرا به دنبال خودت می کشی؟ چه می خواهی که با من یکی شده ای؟ دل من خون شده و از چشم های تو می بارد. من دیوانه شده ام و تو جنون آمیز می خندی. من دیگر در این دنیا نیستم و تو می آیی ادای زنده ها را در می آوری.

می خواهی تظاهر کنی زنده ای یا می خواهی همچنان در من زنده بمانی؟ من پذیرفته ام. آرام شده ام و با نبودنت کنار آمده ام. ولی تو دیگر نمیپذیری که در من زنده نباشی. یک بار مرده ای و دیگر نمی توانی بمیری...

پ.ن1 : به هیچکس.

پ.ن2 : هرکس مرا می بیند می گوید "نیستی چند وقته، کجااااایی؟"

تو بگو... "من"، کجایم؟ کجا "هستم" که اینجا نیستم؟

اتفاقی برای وجود داشتنم افتاده یا فقط رفته ام؟

تمام شده ام یا هنوز هستم در جایی...کنار کسی...دنیایی دیگر شاید...

تو بگو...

بر میگردم یا میمانم؟

+ خودم |

تو ندانستی، نخواندی حرف دلم را

تو نبودی، هیچگاه نبودی، نخواستی این عشق را...

تو نقش اول زندگی من بودی اما کنار تماشاگران نشستی!

قصه بی تو معنی نداشت، کلافه شدی، رها کردی و رفتی...

میپرسم از اول ندانست یا دانست و رها کرد تا همه ریشخند زنند بر حالم... بی او

بی نقش اول این مونولوگ... که هیچ گاه نبود...

دل می گوید "نمی دانست!" عقل زمزمه می کند "ای کاش!"

پ.ن :

*گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

در پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار و پو به پو...

+ خودم |

او

نزدیک ترین من بود

عزیز ترین من بود

امن ترینم...بی ریا ترینم...

و حالا با خنجر خونی اش پشت سرم ایستاده

به سادگی ام میخندد

من پشت به او اشک می ریزم ... بی صدا ...

و او خیال می کند نمی دانم دشمنم شده

من میدانم

فقط نمی خواهم این دشمنی به رسمیت شناخته شود

فقط می ترسم بعد رسوایی هم ادامه دهد..می ترسم گستاخ تر شود...

چه باید کرد؟

با عزیزترینی که  از پشت به تو خنجر می زند چه باید کرد

تظاهر می کنم باورکرده ام لبخندها و بوسه های مصنوعی اش را

تظاهر می کنم هنوز هم باور دارم که جز خوبی من چیزی نمی خواهد...

...

در دوردست های دلم بدجور برای این غم عزا گرفته ام

دورویی مرا شکسته...قلبم را...پشتم را...

نمی توانم دیگر در چشمانش نگاه کنم و بگویم آه دنیا چقدر امن شد

نمی توانم دیگر در آغوشش گریه کنم و حس کنم همه ی غم ها رفتند...

همه شان هم که بروند یک غم تا ابد داغش بر پیشانی من می ماند

غم غریبه شدنش...غم دشمنی اش...غم از پشت خنجر زدنش...غم دورویی اش...

پ.ن:

همه ی این سال ها همین بودی...من دیر دیدم!

+ خودم |

واقعا چه نیازیست که میان این همه هیاهو و استرس و تنش

سعی کنیم بهترین نسخه ی خودمان را به نمایش بگذاریم؟

شاید اگر جای دیگری بودیم بدترین نسخه مان از همین حالا یمان خیلی بهتر بود...

دوست دارم بروم در شهری که همیشه آفتابیست زندگی کنم

من از این هوا بیزارم...از این همه نگرانی...از این همه کار...

دیگر نمی خواهم چیزی غمگینم کند...

من از همه ی این ها اشباع شده ام...

باید بروم.

+ خودم |

آن شب که حسابی ابری بودم

برگشتم به فردای روز رفتنت

کاری را کردم که نکرده بودم

خیلی خواهش کردم...خیلی داد زدم...خیلی قسمشان دادم

که تو را درون قبر نگذارند

من مطمئن بودم اگر بیشتر غمم را ببینی بر میگردی

باز هم نشد...

کسی گوش نکرد

من مطمئن بودم حاج بابا

تو نمی گذاشتی قلب من به این روز بیفتد...

می آمدی برایم تاب درست می کردی که بخندم

تو آدمِ رفتن نبودی

تو را بردند...

+ خودم |



من شیرینت می کنم

آنچه که من هستم تو را گوارا ترین دریای دنیا می کند برای این ماهی کوچک پر از ترس

من ساخته شده ام که نگاهم کنی و از تماشایم لذت ببری

ساخته شده ام که قهرمان زندگی ام باشی

ساخته شده ام که برگ به برگ مرا بخوانی...سطر به سطر مرا بدانی

و کتاب زندگی ام را پر از شکوفه های رنگی کنی

تو

تنها چیزی هستی که در این دنیا با وضوح کامل می بینم

این یعنی
من
برای
تو
ساخته شده ام

هر صبح و هر شب

به تعداد بوسه های گرمت

تمام تنم مثل گل های سرخ وحشی از شوق داشتنت می شکفد

چیزی که مرا مغلوب تو کرده از جنس ماده نیست

عظمت حسی ست که دیگر حتی اسمی هم نمی توانم برایش انتخاب کنم

همه ی آن را تو آفریدی

و مرا انتخاب کردی

که تسلیم این عشق باشم

ناخوشی های کوچک و خوشی های بزرگ ببینم

قهر و عذاب به یکباره برایم به فردوس برین تبدیل شود

تمام ترسم از تو باشد

تمام غمم...

تمام شادی ام و تمام شوقم

بعد تمام ترس ها را به شوق بدل کنی

بعد تمام غم ها را به شادی...

اگر گریه ای نباشد این چشم ها هنگام خندیدن این همه زیبا برق نخواهند زد

فقط تویی که می دانی چگونه از اشک هایم برق تولید کنی

و من برای تشکر کردن بابت همه ی این ها

راه خوبی پیدا کرده ام

برایت از ته دل می خندم

می بینم که تو هم می شکفی

می بینم که چشمانت می شکفد

حتی اگر نبینمت عطر شکوفه های شادی چشمانت را حس می کنم

هر روز برایت می خندم...

که بگویم برای هر لحظه و هر ذره ی این عشق با تمام وجودم شکرگذار توام

تویی که حالا معبودی و مقصودی ... و تا همیشه خواهی بود...

...

حرف این است

همه ی چیزی که من از این دنیا می خواهم در تو خلاصه شده

و تو با جان و دل خودت را تماما به نام من زدی

این انتهای خوشبختی ست

حتی اگر من فراموشکارترین و سر به هوا ترین جوجک دنیا باشم

جان و دلِ تو حواسم می شود...عشق تو سر به راهم می کند.


ادامه مطلب
+ خودم |

وقتی قفسه ی سینه ام تیر می کشد

با خودم فکر می کنم تک تک آن هایی که دوستم دارند

و عذابم می دهند

وقتی بفهمند چه فکری می کنند...

کسی این دردها را به خودش می گیرد آیا؟

کسی می فهمد این ذل خیلی بیشتر از حد مجاز خون شده...؟

مظلوم نمایی کردن را دوست ندارم

اما مطمئنم

همه ی وقت هایی که آنجا تیر می کشد

حساب و کتاب دارد...

پ.ن 1 : شروع شد ناله ها!

پ.ن2 : به جایی که پایین تر از حد توانایی هامه خوش اومدم...

شایدم حدم همینه...!

+ خودم |

همه ی چیزهایی که باید می گفتم را گفتم

بی آنکه دست و پایم از نداشتنش بلرزد

بی آنکه ترس ضعیفم کند...حرف های واقعی زدم

نمی دانم چقدر نگران نتیجه ام

فقط می دانم راه دوست داشتنش بی بازگشت است

نتیجه هرچه که باشد من از این راه برنمی گردم.

پ.ن 1 : خوب است که نمیخوانی...غرورت را نمیشد جمع کرد

پ.ن 2 : دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت!

+ خودم |

تو را داشتم و نگران شعر بودم

نگران شعر بودم

که در کمال خوشبختی من داشت جان می داد...

مثل همیشه راه نجات در دستان تو بود

حالا غمی دارم که شعر را جان می بخشد

غم اینکه همه ی عالم دوست دارند من برایشان شعر بخوانم

الا تو!

عجیب است

اما حقیقت دارد و پذیرفتنش جانم را نمی گیرد

تنها غمی می بخشد

و نقصان کوچکی بر این عمارت خوشبختی

که مرا به شعر می کشاند...به شعر می رساند...

پ.ن :

فکر کردی شعر غمم می دهد...با او جنگیدی

و سرانجام خودت غمی شدی که بیشتر جانش بخشید

+ خودم |

شب رو به اتمام است

در این خلوت روشن شده با چراغ های مصنوعی منتظر صبحم

شب را دوست دارم

اما همه می گویند از چیزی که تو را به درونش می کشد و غرق می کند دوری کن

همه می گویند از چیزی که باعث می شود فکرهای عجیب کنی دوری کن

همه می گویند از چیزی که غمت می دهد...دلت را می گیرد دوری کن

یک چیز را هم نمی گویند اما چشمانشان فریاد می زند

که این غم آخر تو را خواهد کشت...رهایش کن...

شب را دوست دارم

اما منتظر صبح نشسته ام

نمی دانم هر روز صبح وقتی هوا روشن شد چگونه از این سیاهچاله بیرون می آیم

لباس هایم را می چلانم و اشک هایم را به گلها هدیه می دهم

نمی دانم هر روز چگونه قلب منجمدم دوباره می لرزد و خون گرمی میانش می دود

نمی دانم چه می شود که وقتی شب رفت غم هم آفتابی نمی شود

نه که دلم برایش تنگ شود فقط برایم سوال است

کجا می رود؟

این غم که آخر یک شب مرا خواهد کشت...روزها کجا می رود؟

پ.ن1 : بیش از این می توان غرق شد؟ یادم بده!

پ.ن2 : اگر از او نگویم چیزی برای گفتن نمی ماند...

+ خودم |

وقتي ديدم سنگي روي سينه اش گذاشتند و بيدار نشد مطمئن شدم نفس ندارد و مطمئن شدم اين زندگي جبر مطلق است و به يكباره اراده و اختيارم تماما گم شد...انگار كه از فهميدن اين حقيقت مغزم دست و پايش را گم كرده باشد ماه ها گيج و منگ بودم
و چون دستوري از طرف خدا آمده بود كه هم برايم گران تمام شده بود هم نتوانسته بودم مقابلش سركشي كنم تلافي اش را سر تمام دستورهاي ديگر اين زندگي درآوردم
آنقدر كه ديگر در قيد و بند هيچ چيز نبودم و انگار درون يك قايق كوچك نشسته بودم وسط اقيانوسي كه هيچ موجي ندارد
و چون خودم را در برابر آن دستور ناتوان ديده بودم به تدريج سست و بي اعتماد شدم و كمتر چيزي را قبول كردم...كمتر چيزي را باور كردم... و واژه ي "هميشه" براي هميشه از لغت نامه ي زندگي ام پاك شد.
حرف كه ميزنم رنگ و بوي توجيه دارد ولي واقعيت اين است كه من بعد از او زندگي ام را تباه كرده ام و مدام راجع به فرايندش صحبت مي كنم تنها به اين دليل كه از اين تباه شدن لذت ميبرم و دلم خنك مي شود؛ حال خوبي نمي دهد اما زورم به چيز ديگري در اين دنيا نمي رسد تا بغضم را خالي كنم.
با من حرف مي زني كه سرعقل بيايم اما نمي داني من به تمام اتفاقاتي كه برايم افتاده واقفم...فقط احساسم به آنها با تو زمين تا آسمان فرق مي كند و وقتي ميگويي حيف شده ام از اين يادآوري غصه ميخورم و گريه ام مي گيرد اما درونا مطمئنم راه ديگري برايم نبوده.

فكر مي كني پس ديگران چگونه با اين دردها كنار مي آيند و خم به ابرويشان نمي آيد، جوابت اين است كه هيچ قلبي در اين دنيا به اندازه ي قلب من غلطِ اضافي نمي كند.

+ خودم |