مادرم...
اسیرم کن....
خدا را صمیمانه شاکرم که امروزم مثل دیروز نگذشت ...
او که کلامش دل بنده ای را نرم میکند،چرا مرا روزی اسیر نکند...
منی که تشنه ی عشقم ...
سرشارم از ابراز...
آلوده دوست داشتنم...
پرم از شهوت آغوش...
بوسه،نوازش...
همه را،همه را برای او نگاه خواهم داشت .
که او تنها و تنها لایق دوست داشتنی عظیم و رویایی ست.
آری گمگشته ی من اوست.
قل هو الله احد...بگو اوست خدایی یگانه و یکتا...
بی نیاز از همه و همه به او نیازمند...
نزاییده و زاییده نشده ...
و هیچ کس همتا و همگون او نیست...
رستگارم میکنی؟
مانند تو آغاز میکنم به اسم الله ای که رحمان و رحیم است...
کتابت را که میگشایم،از تو می شنوم:
ستایش کن خدایی را که پروردگار عالم است،
هم این دنیا و هم هر دنیای دیگری،
هستی می بخشد در اوج مهربانی،
پس تنها اوست که لایق پرستیدن و یاور بودن توست،
طریق راه اوست،
از او بخواه
طلوع و ظهر و غروب نه هر آن،
که تو را به راه راست هدایت کند،
راه آنان که از سر لطف موهبتشان داده،
نه راه غضب شدگان و نه گمراه شدگان...
آمین ای پروردگار عالم ،ای بزرگ،سخاوتمند...
و چه زیبا از رستگارانت گفته ای،
ای که تنها ستایش و مدح سزاوار توست،
کاش از رستگارانت باشم...
همانهایی که بی هیچ شک و تردیدی کتابت را پذیرفته
و یقین دارند راهنمای پرهیزگاران است.
ﺷﺐ ﻭ ﺩﻝ ﻭﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺑﺮﺁﻣﺪﻥ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﺵ...
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺍﻭﺭﻧﺪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ...
ﻗﻠﻢ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﭘﺮﭼﻢ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺎﻟﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺁﻫﺎﯼ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﮔﯿﺞ ﻭ ﮐﺞ ﻭ ﻣﺎﻭﺝ ﺭﻫﺎﯾﻢ ﮐﻨﯿﺪ...
ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ ﻧﺒﺮﯾﺪ.
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﻣﺎ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ،
ﻫﻤﺪﻡ ﻭ ﻫﻢ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﺷﺪﻩ.
ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ،ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻭ ﻣﺮﻣﻮﺯ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺭﯾﺸﻪ ﺗﻨﯿﺪﻩ ،
ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ،
یک شب قانون شب و روز را خود در هم میشکنم،
ولی تنها برای خودم_
روز که رخت بر می بندد پر از نیاز شب می شوم
دلم نمی اید بیارامم...
ﭘﯿﭽﮑﻢ...
ﭘﯿﭽﮑﯽ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻭ ﮔﺮﻡ،
ﺳﺒﺰ،
ﻧﻮﭘﺎ،
ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ....
ﻭﻟﯽ...
ﺗﻮ _ خود را درگیر پیچکها نکن!!!...
پیچکها طبیعتی "رونده" دارند...
ناجی
عشق بازی هم عشقبازی با تو...
انگار من عاقلم ولی...
زود گریه می کنند،
زود قهر می کنند و زودتر آشتی.
اسم خودم و خودت را در حصاری تنگ کنار هم جای دهم،
و نیمه شب به تماشای تو،ماه و نوچه هایش بنشینم...
...
ایوب من...
عشقم،
احساسم،
قرار دلم...
کرم میشوم،کرم ابریشم...
چگونه بوسیدی ام؟؟
که اینچنین بی تاب دوباره بوسیدنت گشته ام!!!
کجای تنم روحت را جا گذاشته ای؟
که اینچنین خراب دوباره دمیدنت گشته ام؟؟
بیادلبرم،
با چراغی،
شمعی
نه نیم نگاهی روشنم کن.
"تو را هوس دارم"...
نازنینم بگو کجای روح خرابم جایگاه توست،
آبادش میکنم و دنج ترین نقطه اش را پیله ای می ریسم
و تمامش را به نام مقدست "الله" آذین می بندم...
کرم میشوم...
کرم ابریشمی تشنه...
در پیله مان منتظرت می مانم.
برایت پیکی از شراب عشق خود می ریزم...
تو می آیی...
ای خدایم تو...
ای تمامم تو...
نیازم تو...
که هر چه رنگ و بوی تو گیرد مقدس و ستودنی ست.
سجده بر درگاهت می سایم
به رسم بندگی ات که شایسته و سزاوار پرستیدنی،
هنوز مرا یادت هست؟
دردهایم تنها در آغوش فراخ تو مداوا می شوند،
دردهایم.
تمام می شود...آری این روزهای خاکستری...
حتی از واژه ی صبر...
حتی از فکر اینکه همه چیز یک روز صبح درست خواهد شد...
کاش خرس بودم تا به خوابی زمستانی میرفتم.
از این سو به آن سو،بی دغدغه،بی اضطراب...
اسپند...
اسپند بر سر می گردانم....
آتشش می زنم.....
به نیت پریشانی هایم.....
دودش می کنم و عمیق تنفسش
هر بار که میل به سیگار کردم....
قولنج بودنم را دیگر با فشار بطری های انگور نمی شکنم....
دیگر فرو ریختن مباح نیست...
"خدا"
را دوباره به کول می گیرم...
"من قوی ترین زن دورانم"...
"ناجی"
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮﻡ...
ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮ!!!
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﮔﺮﻧﺪ!!
ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺎﺩﺭﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺣﮑﻤﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﻨﺪ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺮﯾﮏ ﺟﺮﻡ ﺍﻧﺪ...
ﺷﺮﺍﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ...
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮﻡ...
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﮕﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺸﻤﺎﺭ...ﺻﺪ ﺗﺎ؟ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ؟ﺻﺪﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺗﺎ؟
...ﻣﻦ...؟
ﺧﻮﺏ،ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ...ﻭﻟﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺳﺖ.
ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺁﻥ،ﺁﻧﺮﺍ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...
ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻗﺪ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ،ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ.
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻡ...ﺗﻮ...ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!!
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ!!
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺗﺎ ﺭﻫﺎﯾﯽ،ﺗﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ،ﺗﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍ...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﻧﺎﺟﯽ...ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟؟؟؟
ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﻮﮐﻞ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ.
"ناجی"
من تمامی تو را می خواهم...
هم آغوشی باران و باد غوغا میکند...
من عاشق تلاقی شان شده ام...
وچقدر آغوشی گرم در این سرما دلچسب است...
هوا که سرد میشود بیشتر بهانه گیر می شوم...
آری!
هر لحظه محتاج آغوشت می گردم...
میدانم این هرز آغوشی من آخر کار دستم می دهد...
و خسته بودن های مکرر تو...
ای کاش می فهمیدی آغوشم آنقدر توانایی دارند تا تمام خستگیهایت را
بزدایند.
باور کن معشوقم،تنها برای همین ساخته شده اند...
میگویی؛محتاط شده ای؟؟!!
من راضیم،ترجیح میدهم قفسه سینه ام دوباره ترک بردارد و با هر دم و
بازدمم درد تمام وجودم را دربرگیرد اما دمادم در آغوشت باشم.
سبزه روی نمکی ام....
ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﻣﻦ...
ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﻣﻦ ...
ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺏ ﺗﻮ
ﺷﮑﻞ ﮐﺪﻭﻡ ﺣﻘﯿﻘﺘﻪ
ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺑﯽ ﻧﻘﺎﺏ ﺗﻮ؟؟...
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻦ ﺣﻘﯿﺮﻣﻮ
ﺑﻪ ﻣﺴﻠﺦ ﺗﻮ ﻣﯿﺒﺮﻡ
ﻣﻐﻠﻮﺏ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻧﺸﻮ
ﺳﺘﯿﺰﻩ ﮐﻦ ﺑﺎ ﭘﯿﮑﺮﻡ
ﺍﺳﻢ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮ
ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﻨﻢ
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻦ ﺑﺮﺍﻡ
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻢ
ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﺗﻮ
ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻠﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ
ﭼﻪ ﯾﺎﺱ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﯾﺘﯽ ﻧﺪﯾﻢ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ...
ﻓﺼﻞ ﺑﺪ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ
ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻭ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﮔﺬﺷﺖ
ﭼﻪ ﻗﻠﺐ ﺑﯽ ﺳﺨﺎﻭﺗﯽ
ﺣﺮﯾﻢ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ...
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه...
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج من....
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ...
ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ...
ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻋﻤﯿﻖ ﻋﻄﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺒﺮﻡ...
ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻢ ﺑﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﺪ...
ﺁﺭﺍﻡ،ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻧﮓ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﻣﯿﺸﻮﺩ...
ﻣﯽ ﺳﻮﺯﯼ...ﺫﺭﻩ ﺑﻪ ﺫﺭﻩ...
ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﯽ...ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ...
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ_ ﻭ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺭﺍ...
ﻓﮑﺮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ!!
ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ_ﻫﺴﺘﯽ!!
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﮑﺜﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟؟!!!
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﯼ...
ﺁﺭﺍﻣﺘﺮ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﯽ...
ﺗﻮ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﯼ ﯾﺎ ﻣﻦ؟
ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺧﻨﮏ ﻣﯿﺸﻮﻡ...
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﺴﻮﺯﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ...
هوای خانم همسایه3
انگار تو هیچ وقت نباید یک خود متفاوت و منحصر به افکار خود باشی
چون صد در صد انکار خواهی شد.
حتی اگر از افکارت لذت ببرند و قلبا آنها را تایید کنند ،
برای طرد نشدن خود تو را به وضوح انگ میزنند و در نهایت مالیخولیایی نام میگیری.
ولی مرا ملالی نیست تا خدای بهترینم هست چه نیازی به تایید دیگران دارم؟
بخوان بهترینم ...بخوان فدایت شوم ...خسته ام ...خوابم می آید...
آنقدر به خانم همسایه فکر کرده ام که تنها لالایی تو آرامم میکند .
دلم برای صدایت هر لحظه تنگ میشود.
کاش خدای خانم همسایه هم کمی برایش لالایی می خواند.
عزیزترینم..
قبل از خواب درخواستی دارم:
تمنا میکنم هوای خانم همسایه را که از من خوشش نمی آید بیشتر از قبل
داشته باش.
او بسیار تنهاست...
"ناجی"
هوای خانم همسایه 2
خانم همسایه همیشه کلیدی در دستانش تاب میخورد،
یک روز دستانم را ..
به جای کلیدش خواهم گذاشت تا دیگر با تکه آهنی بی روح همبازی نشود...
کاش هر قدر که خواست دستانم را بفشارد تا گرمی دستانم روح یخ زده اش
را آب کند.
خانم همسایه اگر چه از من خوشش نمی آید ولی من باز او را دوست دارم و نگرانش هستم ...
شاید هم بیشتر از دوست داشتن دلم برایش میسوزد؟
مادرم نیز دلش برای او میسوزد.
قبل تر ها چند شب پیش او خوابید .
کاش خانم همسایه در آن شبها در آغوش مادرم به خواب رفته باشد تا کمی
و برای ساعتی مهربانی مادرم را لمس کرده باشد.
آخر نمیدانم تا به حال کسی با مهر و گرم او را در آغوش گرفته یا نه؟
شاید کمی حالش بهتر شود.
من خانم همسایه را دوست دارم .
مثل همه کسانیکه به دوست داشته شدن من نیاز دارند
اما هنوز هم نمیدانم چرا خانم همسایه از من خوشش نمی آید؟
شاید چون من عاشق رنگ زردم؟
نمیدانم!!
شاید او فکر میکند من کافر شده ام؟
آنروز که قصد نماز کردم.گفت:موهایت؟گفتم مگر خدا هم نامحرم است؟
با ترش رویی دیوانه خطابم کرد.
دیوانه آنروز دیوانه وار تر موهایش را پریشان و لبانش را سرخ تر نمود و بلند
گفت :الله اکبر.
شاید خدای دیوانه با خدای خانم همسایه فرق میکرد.
خدای دیوانه عاشق رنگ و عطر و مهربانیست...
خدای دیوانه دیوانه وار شیرین است.
ﻫﻮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ1
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ!!!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﺪ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﺑﻪ ﻧﺪﯾﺪﻧﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻠﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ!
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻔﺸﻬﺎ ﻭ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﮔﻠﮕﻮﻧﻢ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻋﺴﻠﯿﻢ؟
ﯾﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻟﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ!
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ؟
ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:ﻫﯿﭻ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ...
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﺭﻭﺿﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ،
ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺟﻮﺭﺍﺑﻬﺎﯾﯽ ﺳﯿﺎﻩ ﺗﺮ.
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻧﺤﯿﻒ ﻭ ﻟﺎﻏﺮﺵ...
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ،ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ.
ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ،ﺗﻨﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﺮﻭﺩ.
ﺍﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺸﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺶ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻏﺶ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻨﻢ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺭﮊﮔﻮﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻬ ﻬﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ
ﻧﺤﯿﻔﺶ ﺑﻤﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺏ ﺷﻮﺩ؟