مقدمه


داستانی که در ادامه خواهید خوند
تعریف برداشتی آزاد از اتفاقی واقعی ست.

که زمان وقوع آن تابستان همین سال بود.
و نقش اول داستان
بانو همین سارا :)

پیوند پایانی: برای رهایی از فکر و خیال.. و برای اوقات سرگرمی حضار.. مینوسم

سلامی دوباره



سلام :)

.. اصلا باورم نمیشد رمز بلاگ یادم بیاد
یادت بخیر :D بلاگ نازنینم.. دلم تنگ شده بود برات, اینو الان که پیدات کردم فهمیدم

:|

نمیخوام بخونم خاطرات قبلی و.. خیلی باحلنـــا ولی الان بیشتر از خوندن احتیاج به نوشتن دارم :)


کنکور!!

 

 

شنبه کنکور دارم

دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی:)

رتبم ۹۳

آره!!

 

بعد از اینکه از سالن بیرون اومدم نمیدونم کجا برم

اما دلم میخواد پیاده برم و برم و برم...

 

آخــــــــیش فردا روز راحتی

روز استراحت فکر

مغز

روح

نه که تا الآن خیلی اینا به کار درس خوندن مشغول بودن:D

 

 

امیدوارم و امید دارم که همه توو درس و کار و زندگیشون موفق باشن:)

 

موفق باشید

چی بگم؟

 

 

از چی تعریف کنم؟

حوصله ندارم.

دلم میخواد بخوابم

 

دلم میخواد که دلم چیزی نخواد

دلم میخواد رو شونه‌ی یکی سرم و بذارم زار بزنم

دلم گریه میخواد

 

دلم مامان خودم و میخواد

اینم مامانه ما داریم؟

 

 

 

رفتیم که بریم مدرسه‌ ی ما

با مامان راهی شدیم.

مانتوی منو مامان پوشید مانتوی مامانم من

یکم تنگ و گشاد شد. ولی در کل خــوب بود.

 

 

با مامان نشستیم تو اتوبوس. همه جاها پر بود. فقط یه جابود که مامان نشست.

من وایسادم روبه روش

 

....قیافش هی یجوری میشد

اخماش رف تو هم

لباش و جمع کرد

دماغشو داد پایین

 

بعد با یه قیافه‌ی دحشتناک شرو به بو کشیدن کرد.

روشو کرده به من میگه: خدا بگم چیکارت نکنه! بوی گند میده

خاک بر سرت یکم تمیز باش

اه اه. دفه آخرت بود لباسا منو میپوشیا

   )حالا بو از لباس خودمه‌ها که تن مامانه(

مامان همینجوری ادامه داااااد...

خدا خفت نکنه. چرا نمیشوری لباساتو؟

خودت نمیمیری اینا رو میپوشی؟!!!

خفه نمیشی از بوش؟!!!

....

 

حالا من هی میگم مادرمه. بش هیچی نگم. مگه ول میکنه. ماشالا صداشم گـــــیرا

کلا مردونه که هیچی، راننده اتوبوسم از تو آیینه ما رو دید میزد.

آبروم رفت کلا

اونم به خاطر اینکه مامان از بوی اسپری من بدش میاد.

میگه بوی گندیدگی میده.

میگم مادر من اسپری اصل خریدم... بوش به این خوبی. جوون پسند  )کلی اینجوری ملایم صحبت کردم(

 

میگه: خاکبرسر سلیقتم.

این کدوم از اون گنداس که میزنی؟

 

میگم: آخه گند کدومه؟ خودت دیدی از رو بند برش داشتم

اتو کردم

بعد پوشیدم،

اسپری که زدم

 

گفتی: بده امروز من اینو بپوشم

خودت خوشت اومده پوشیدی

به من چه از بوش خوشت نمیاد!

گف: حــف نزن. دختره چش سفید

رفتیم خونه لباسمو میشوری اتو میکنی. آویزون میکنی. بعدم لباس خودتو جدا میشوری.

فمیدی؟

 

ینی مـــن کوچیکتتم مادر:)

 

موقع پیاده شدن همه بی‌تربیتـــــــا  یا خندیدن بم. یا سری از روی تاسف تکون دادن و واقا که گفتن.

 

 

پیاده شدیم به مامان میگم: حالا چرا آبرومو جلو اینا میبری؟

میشد بعدا هم بگی!

میگه: نه بابا. دیدم با مانتوی من خیلی خوش تیپ شدی. عطر منم که زدی آره؟

میگم آره. اما خودت زده بودی. من نزدم که...

 

میگه: خب دیگه. بو خوبم که میدادی. گفتم که چش نخوری.

ینی من عــــــــاشــقـشـــــــــــــــــــم

 

ببین چجوری هوا دخترشو داره

 

تو اوج تنهایی

 

 

نه حرفی نه آفی نه هیچی

اینجوریه رسم رفاقت؟

کی بود داد میزد منو تنها نذار؟

خودت دیدی داشتم میرفتم! تو دیدی حرفم شوخی نبود. من به خاطر تو برگشتم

گفتی نمیخوام تنها باشم برگشتم.

حالا یه شبه سارا مرد؟

حسابشم از باقی جدا شد.

 

باشه. دمت گرم. خوب حالمونو گرفتی.

 تو اوج تنهایی تنهام گذاشتی

 

آه...

 

فکر میکردم قوی میشوم، وقتی درد میدهی

فکر میکردم لایق میشم، پرستیدنت را، وقتی درد میدهی

فکر میکردم با یاد تو آرام میشوم، درد آمد و از یاد بردمت

چه فکر ها که کردم و درد آمد و نفهمیدم

چه خیال‌ها که با یادت همه عمر را سپری کردم

چه میشود مرا؟

چرا از یاد برده‌ام تو را؟

گاه میگریم که چرا من اینجایم؟

گاه آرام آرام میسوزم در خود

بی‌صدا

میمیرم

برنامه روزانه

 

خب یه تصمیم قطعی داشتیم

اونم درس بود و دانشگاه و این چرت و پرتا که الان شده جزو مسائل مهم زندگیه من.

 

الان کنکور، فردا امتحانای ترم دانشگاه، پس فردا کنکور ارشد، بعد دکترا....

اوه کو تا تموم‌شه این درس

 

تا فلک دور فلک میچرخد    ما هنوز داریم درس میخونیم.

گفتن که درس لازمه‌ی زندگیست.

تا خون در رگ ماست ز گهواره تا گور دانش بجوی

 

خب باشه

اینم برنامه: روزای فرد میرم کتابخونه‌ی کنار خونه مثل سابق

روزای زوجم میرم هیجا.  تو خونه، یا با یکی میرم بیرون.  خوش میگذره

 

به به. بهتر از این نمیشه.

تو عمرم انقد درس نمیخونم که الان وخت عزیز و گران بهام رو در هفته ۳ روز بهش اختصاص دادم.

که از ساعت ۱۰شروع میشه خوندن مفید به مدت ۵ ساعت. که البته پشت هم نمیخونم، چون امکانش هست که سلول‌های خاکستریه مغزم بسوزه، و کلا من نابود‌شم. خدای نکرده

خلاصه تا ساعت ۲ که درس خوندم. به دلیلی که در سطر بالا مطرح شد. اینجانب برای نفس کشی و خوردن هوا به بیرون از کتابخونه و درب ورودیه کافی نت مراجعه کرده. و پی سی طلب میکنم.

آقا خلاصش اینکه میشینیم تا ۴ یا ۴و ربع.

بعد کارم تموم میشه. راستی اون وسطا یه جا واسه نماز و ناهارم گذاشتما. قبل از کافی نت.

 

حالا ساعت شده دیگه تقریبا ۵.

درس کارشو شرو میکنه. و چون در مرحله‌ی قبل)کافی نت( اعمال مفیدی انجام دادم، به اونها به جای درس خوندن فکر میکنم. و بالاخره ساعت ۵و نیمه که میفهمم فکرم مشغوله.

و در نهایت وسایل و جمع میکنم و میرم خونه.

یه کوچولو نویسندگی و بعد به قول مامانم برا اینکه نمیرم یه چیزیم میخورم و...

ساعت شده ۱۰. حالا وخت رفتن پای پی سیه خودمه. میرم میشینم سرش تــــــــا ۱۲. گاهی ۱. و گاهی ۲. اگه توانایی باشه.

 

روزهای زوج که گفتم خونه‌ام. به دلیل اینکه کتابخونه‌ی ما روزهای زوجش آقایون هستن.

و من نمیشه که برم. بنابراین نمیرم.

تو خونه‌ام که نمیشه درس خوند، نمیدونم چرا. حال نمیده

 

میدونم برنامه‌ی بسیار عالی و مفیدی بود.

حتما خوشتون اومده، میدونم. میتونید درخواست کنین برای شما هم برنامه نویسی میکنم.

 

خدایا!

 

 

خدایا

یا بهم صبر بده یا

خوابیدن و یادم بده

بخوابم تا نبینم روزهای تلخ بودن را

خودت میدانی که چقدر کم خواب شده‌ام این روزها

ظرف صبرم ترک خورده

خبر داری؟

همین روزهاست که بشکند

و لبریز شودو هر آنچه در وجود دارم بیرون بریزد

 

آنوقت دیگر چشمانم همچون پدر)حضرت( یوسف

کم کم تار میشود به حد کوری

موهایم سفید میشود به حد استخوان

 

می دانی؟

دلم شور میزند به حد کوک سازم

 

خدایا دیگر تنهایی را پسند کردم

کسی را جلوی راهم قرار مده

و مرا جلوی راه کسی قرار مده

 

من تو را تازه پیدا کردم

 

تو را به حق همین اشکهای روانم قسم

دیگر تنهایم مذار

تو را انیس و مونس خود دانستم

 

من فهمیدم بی تو هیچم

اگر باشی و من نفهمم

این میشود که هستم

و اگر باشی و من بفهمم

آن می‌شود که تو خواهی

و تو همیشه برای بنده‌ی خویش

بهترین را خواسته و می‌خواهی.

 

خداوندا از دل گفتم، تو نیز از دلم بشنو

مرا بازگردان به آغوشت

که من با تو بودن را، به بودن‌های بی تو ترجیح دادم.

 

خداوندا دوستانم را حفظ کن. و آنان که به من راه رسیدن به تو را آموختند

خوشبختی در این دنیا و دنیای ابدی اطا بفرما

من در حقشان کم گذاشتم. تو از عباداتم بردار و به آنان بیافزای

 

که تو بزرگی و بلند مرتبه

 

 

دیگر اشک امانم را برید.

باز هم با چشمانِ تار بین خود میگویم

مرا تنها نگذار ای تنهاترین تنهای عالم

عنوان؟ ....

 

 

خسته شدم از خودم و

از این روزای بی عبور

زندونیم تو نفسام

تو این شبا‌ی سوت و کور

هیچ کس و اینجا ندارم

حتی یه سایه یا یه نور

باز بی‌هدف جون میکَنَم

دارم می‌شم زنده به گور

 

هر ثانیه مردنم و

دارم با چشمام میبینم

اینجا و اونجا نداره

هر جا برم رو زمینم

دل خوش به هر چیزی میشم

عادی و تکراری میشه

این روزا یاد آوریه

خاطره بیزاری میشه

 

بهتره اینجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

 

خسته شدم از این روزا

از این روزای سوت و کور

سایه‌ی بی‌نورم داره

جلوم میشه زنده به گور

 

هیچکسی همسفر نشد

تا بریم از این روزگار

حتی نیومد سایمم

کنار این چوبه‌ی دار

بهتره اینجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره اینجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

بهتره هیجا نباشم

 

آره

تا چند روزه دیگه تصمیمم رو میگیرم

فقط چند روز