دق مرگی
دلتنگم، دلم تنگه، تنگه دلم.
کاش از این خونه برم. از اینجا و هجوم این همه خاطره فرار کنم که راه نرم و جای پاشونو نبینم که صدای نفساشونو نشنوم که نگاهشونو نبینم.
که مامان ننشسته باشه روی مبل جلوی تلویزیون طنز ببینه و بخنده و من بمیرم برای خنده هاش. به هوای خندوانه و اون چند ثانیه خنده هاش تاتا فیلم گرفته بود از خنده های مامانش. من شکستم، له شدم اون لحظه. چرا من قدر سی ثانیه از اون خنده های قشنگشو نگه نداشتم واسه دق مرگیای امروزم. چرا صدای بابامو نگه نداشتم وقتی می پرسید از درست چه خبر؟ از کارت چه خبر؟ پاشو یه چیزی بخور مردی بس که نخوردی. وقتی روز پدر زنگ زدم بگم روزت مبارک و گفت باشه دیگه برو درستو بخون و سی ثانیه ام نشد.
من قدر سی ثانیه از بودنشونو لازم دارم بلکه نفسم بالا بیاد. فقط سی ثانیه.
کاش همین یه جا کسی نخوندم. کاش همین یه جا بذارین تو حال خودم باشم، مردم بس که گفتم و خندیدم و حالم خوب نشد. بذارین تو خودم بمونم و بمیرم.
:


گاه با شیطنتی می خنداندم