دق مرگی

بذارین اینجا چاه من باشه، سر توش ببرم و ناله کنم و هیچ کس نفهمه و نپرسه چیزی. اینجا چاهم باشه و دلتنگیامو توش قایم کنم.
دلتنگم، دلم تنگه، تنگه دلم.
کاش از این خونه برم. از اینجا و هجوم این همه خاطره فرار کنم که راه نرم و جای پاشونو نبینم که صدای نفساشونو نشنوم که نگاهشونو نبینم.
که مامان ننشسته باشه روی مبل جلوی تلویزیون طنز ببینه و بخنده و من بمیرم برای خنده هاش. به هوای خندوانه و اون چند ثانیه خنده هاش تاتا فیلم گرفته بود از خنده های مامانش. من شکستم، له شدم اون لحظه. چرا من قدر سی ثانیه از اون خنده های قشنگشو نگه نداشتم واسه دق مرگیای امروزم. چرا صدای بابامو نگه نداشتم وقتی می پرسید از درست چه خبر؟ از کارت چه خبر؟ پاشو یه چیزی بخور مردی بس که نخوردی. وقتی روز پدر زنگ زدم بگم روزت مبارک و گفت باشه دیگه برو درستو بخون و سی ثانیه ام نشد.
من قدر سی ثانیه از بودنشونو لازم دارم بلکه نفسم بالا بیاد. فقط سی ثانیه.
کاش همین یه جا کسی نخوندم. کاش همین یه جا بذارین تو حال خودم باشم، مردم بس که گفتم و خندیدم و حالم خوب نشد. بذارین تو خودم بمونم و بمیرم.
:

به خاطر رنگ گندم..تنها


دنیای حرف پشت کلمه ها رو دیر فهمیدم..خیلی دیر. اونقدر که کار از کار گذشته بود. باید به حساب ساده دلی ام بگذاری. به حساب بی انتها بودن دنیای که ساخته بودم. دنیایی برای داشتن همه چیز نه فقط برای رنگ گندم!
:

پی دوست گشتم...
دوست داشتنش برام زیبا بود.
مهم نبود که بعد برام چی پیش میومد...
این ماجرا حتی بعد از جدایی هم برای من فایده داشت.
به خاطر تمام لحظه هایی که با دوست احساس خوبی داشتم، به خاطر تمام نگرانی ها، تمام دلشوره ها، تمام بی خوابی ها.
به خاطر تمام چیزهایی که منو یاد دوست مینداخت.
به خاطر رنگ گندم!
وجود دوستی که برام تک بود... حس خوبی بود اینکه بدونی همیشه یکی هست... از بین همه فقط یکی رو ببینی.
چه حالتیه... که نه به وصف میاد و نه به فهم!


Little Prince: Fox by ThisYearsGirl

_حس دست خط و دست نوشته رو داره این نوشته.




از فرداها


انگار زمین خورده ام ،نه ، انگار زمین خورده ام و تمام دنیا و بود و نیودش یک بار نه که صد بار از من گذشته اند..تمام تنم ، تمام بودنم درد می کند..
:
ولی من همبن یک بار ، تنها همین یک بار عهد کرده ام بلند شوم گرد و خاکم را بتکانم و دردمند و تنها راه را تا انتهایش بروم..هیچ چیز فردا روشن نیست ولی من از این نشستن بیهوده خسته ام .. دوست و پایی می زنم برای رهایی.




قصه بی سر و سامانی



دارم از زلف سیاهش گله چندان ...
                                                 که مپرس


سیاه نبودند به گمانم.نمی دانم..

هر چه خاطره است روشن و واضح ردیف شده جلوی چشمهام .همه چیز با جزئیات.همه حرف ها ، خنده ها ، دلواپسی ها ، انتظارها .همه و همه.اما از تو دو چشم مانده و انگشت هات.انگشهات که دلیل عاشقیت بی دلیل بودند.
دست هات را لازم دارم برای گرفتن و دور شدن.
:



هوا و تن برگ



ایستاده ، نشسته و خوابیده نمی شناسد ،روز و شب نمی داند ، فصل نمی داند این درد و دلتنگی.سبک نبوده که سنگین شده باشد.کوه بود و هی مدام بزرگ تر و سنگین تر شده روی شانه هام.

حالا بهانه هم نمی خواهد ، دلیل نمی خواهد.کافیست من باشم و من تنها ، حالا می خواهد دنیا باشد و روزمرگی ها..زندگی باشد و تمام باید ها و نبایدها..تمام راهها و رفتن ها ، فرقی نمی کند این ابر می بارد و من حواسم نیست..حتی فراموش کرده ام چرا.می بارد و من عادت کرده ام.

من خو کرده ام به تو و نبودنت.گله نمی کنم که چرا تمام نمی شوی..خو کرده ام دیگر.نبودنت شده عین بودنت.نمی خواهم کنارش بگذارم.لباسی شده بر تنی که به یاد نگاهت می لرزد..تب می کند.می سوزد و تاب می آورد.

:




گوش هایت را به من بده!



و در من نیازی هست برای حرف زدن ، نه درد دل نه حتی صحبت های معمول دوستانه تنها گفتن از همین اتفاقات کوچک و معمول روز مره.یک جفت گوش می خوام برای بودن در لحظه هایی که پر از شوق کودکانه گفتن از اتفاق های روزمره ام.

از بچگی به من می گفتن تو باید وکیل بشی ، اصلن یکی از آرزوهای بابام گمونم همین بود دلیلش هم این بود که بچه پرحرفی بودم! بابام می گفت تو که این قدر حرف می زنی اگه وکیل بشی موفق می شی !

راست می گفتن.همیشه عادت داشتم هر چی به ذهنم می رسه سریع ارائه بدم!

از مدرسه که بر می گشتم  نکته ایی رو برای مامان نگفته نمی ذاشتم.همه چیز رو تمام و کمال تعریف می کردم و کیف می کردم خودم و خب مامانم کمتر اعتراض می کرد و می شنید.

بعدها بزرگ تر که شدم کم کم ،حرفهام رو واسه خودم نگه داشتم.از اون من ِ پرحرف  به این منی رسیدم که به  ضرب و زور و خواهش  و التماس حرف می زنه  ولی هنوز اون اشتیاق برای حرف زدن در من هست..هنوز هم دوست دارم مثل بچه ها کوچکترین اتفاق هایی رو که واسم می افته برای کسی تعریف کنم ، تا فکری به سرم می زنه بدوَ م و بروم برای کسی راجع بهش حرف بزنم و من این شوق بچگانه رو دوست دارم.

کودک درون هنوز نفس می کشه و این خوبه .
:


قاعده بازی



بعضی زخم ها کهنه هم نمی شوند متاسفانه.تا ابد همان طور تازه می مانند و به اشاره ایی خون از گوشه و کنارشان بیرون می زند..
بعصی دردها  هم  همین طور.
همیشه هم مقصر خود آدم است که سادیسم وار کیفور این زجر کشیدن ها می شود و مدام زخم هایش را دستکاری می کند.
مقصر این روزها هم منم تمام و کمال .منی که مدام دست می کنم توی خاطرات خط خطی و بالا و پایین شان می کنم و بهانه دست خودم می دهم برای زندگی نکردن.
از همچین روزهایی گذشتن صبوری می خواهد.طاقت می خواهد..
باید همراه ِ زمان شد و گذشت فقط.
:


آکروفوبیا!




:



دیوارها

بال که بگشایی کوتاه می آیند

 (حسن خرمی)


_  بعد از نابودی آرشیو وبلاگ عزیزم به علتی نامعلوم و امید به این که این اتفاق دوباره تکرار نشه برگشتم که بمونم ، هرچند که این روزها هرچه سعی کردم امیدوار باشم به بدترین شکل ممکن امیدم نا امید شد با این حال سنگر خوشبینی خودم رو کماکان ترک نمی کنم!!!

 و ســـــــــــــــلام .
: