تولدت مبارک
این گونه که تــو عشق می پراکنی
بعید است از خاک آفریده شده باشی
مانده ام خــدا،
تو را از عشق آفریده،
یا "عــــشق" را از تـــــو
تولدت مبارک
این گونه که تــو عشق می پراکنی
بعید است از خاک آفریده شده باشی
مانده ام خــدا،
تو را از عشق آفریده،
یا "عــــشق" را از تـــــو
تولدت مبارک
ملالی نیست
جز دلتنگی های هر شب
و مرور تمام خاطراتی که ای کاش
از ذهنت پاک نشده باشد
همین ...
دلتنگِ تـــــو؛ مــَن
اگر از تــــو درباره مــن پرسیدند بگو:
اندکی شعر را دوست داشت
و بسیــــــار مَـــرا ....
چطور می شود نباشی
و هــنوز
اینقدر در من ادامه داشته باشی؟
تنها شعر،می فهمد
تــو در کدام رگ پنهان شده ای
و هر بار،
راه خودش را
به سمت تـو باز می کند.
چه کرده ای ...
که از پشت فرسنگ ها و سال ها فاصله
بی آنکه ببینمت
بی آنکه لمست کنم
از آنِ تو شدم ....
***تولدت مبارک***
آفتاب...
به مزارع قهوه ی چشم های تـــو...
که می رسد....
صبح می شود...
چشم وا کن...
که دلم لک زده است...
برای نوشیدنِ فنجان فنجان عشق...
کسی نمی داند
چگونه می شود بی هیچ واژه ای
کسی را که این همه دور است
این همه دوست داشت ...
تولدت مبارک
تـــــو رفتـه ای و
مــَن کلمـاتـی را بـه یـاد مـی آورم که
از تـکرار گـریـه، تــرانـه شـدنـد....
تــو از آنِ مــن نیستی
اما مَــن دوستت دارم
"هنوز دوستَت دارَم"
و دلتنگی مَــرا می کُشَد...
بین خودمان بماند
خدا می خواست من را
خوشبخت ترین زن جهان کند
که تـــــو را آفرید...
تـولـدت مــبـارک
از دور دوستت دارم
بی آنکه بویت را
به جان کشیده باشم
بی آنکه وجودت را
به آغوش کشیده باشم
بی آنکه صورتت را
لمس کرده باشم
من تو را از دور دوست دارم ...
خدا تـــو را که می آفرید
حواسش پرت آرزوهای مــن بود !
شدی همان آرزوی مــن ...
تولدت مبارک
پیام آور عشق این روزها کمی خرده ام می گیرد اما...
زخم دل به قدحی می فروشم و آفتاب جوانی،فرش راهت می کنم
مشرق را خلاصه ی دو بیت می کنم ، از غزل چشمانت
و هنوز خوب می دانم...
همه ی غزلم تویی
گلستان دل آویز عاشقانه هایم را هنوز تو ورق می زنی
گلبانگ یادگاری هایم هنوز با عطر تو خوش است
هنوز تو...
و تا همیشه...
تـــــــــو....
فرقی دارد کجا باشم...؟
خندان در آینه،
یا منتظر کنار پنجره...!
هر جا که باشم،
در آغوشم توام
خودت هم این را می دانی...
چشمانِ تـــــو
معنای تمامِ جمله های ناتمامی ست که
عاشقانِ جهان دستپاچه در لحظه دیدار فراموشی گرفتند
و از گفتار بازماندند...
تولدت مبارک
دخــتـری عـاشـقت شـــد ،
دخــتـری از ســـرزمیـن عــجـایب .
تـــو را عــجـیـب ســـاده ،
عـجـیـب صـــادقـانه دوسـت داشـــت .
دخــتـری کــه
در نـبـودن تــــو
سـخـت گـریـست .
تـــو بــاید مــرد خــوشـبختــی بـــوده بـاشـــی .
میان تمام درگیری هایت
ناگهان عکسی را پیدا می کنی که تو را از تمام دنیایت جدا می کند...
و به یاد می آوری دختری را که هر روز صدایش می کنی و دخترت با لبخند جواب می دهد
از وقتی تصاحبش کرده ای موهایم را از ته تراشیده ام
و فکر می کنم زشترین زن دنیا شده ام
و تو موهایت را روی شانه ات می ریزی
و فکر می کنی زیباترین زن دنیا شده ای
غافل از آنکه مردی که موهای تو را مثل سیم تلفن دور انگشتش
می پیچد
و نگاهش به نقطه ای در دور دست ها خیر می ماند
در خیالش به من زنگ می زند

تـا آخر عمر
درگیر مـــن خواهی بود
و تــظـاهـر می کنی که نـیـسـتـــی
مقایسه
تــــو را
از پا در خواهد آورد
"مــــن"
می دانم به کجای قــلـبـت
شلیک کرده ام
"تـــو" دیگر
خوب نخواهی شد!

مثل شیشه بــــــــاران خورده
دلــــــــم لَـــک زده بـــــــرایـــت

حـتــی نـدهـم تـن بـه دَم و بـازدمــی

تــــــو که نمیدانی
هر آدمی دلــــتنگی های خودش را دارد
و تــــــو پنهانی ترین دلــــتنگی منـــی...
سیب گونه ات
عجب خوردنی می شود
خودت نمی دانی اما
لبخندِ تو
آدم را
حوایی می کند

مــــعــجـزه کــــرد
مــــــن هـــر وقـــت بــه چــشـمـانــت نـــگـاه مـــی کــنـم
ایـــمــان مــی آورم
تــــــولــــدت مــــــبـــارک

بـــــی تـــــــــــو
نگـــیرد دلـــم؟!

بـــیدارَم کـــُنــی
بـــــبـــوســـَمـــَت

بــــی وَقــفــــه دوســـتــت بِــــدارَمـــ ...
مُعَلِّم عِشق
روزت مبارک

می خواهی با انگشتانم
روی تنت نقاشی کنم
بعد توی آینه نشانت دهم
که در بهشت ایستاده ای
با سیبی گاز زده ؟
می شود اگر دستم خط خورد
از اول شروع کنم ؟
اصلاً می شود از بهشت برویم
تا ببینی چیزی کم نیست ؟
می خواهی با چشمهایم
تو را نفس بکشم
که دلت بریزد و لبهات بلرزد ؟
می خواهی کف دستت را بو کنم
ببینم بوی کدام گیاه کمیاب
در سرم می پیچد امروز ؟
می خواهی بنشینی توی بغلم
که برایت کتاب بخوانم ؟
می شود آرام بنشینی و گوش کنی ؟
می شود آنقدر نفسهات نریزد روی گردنم ؟
آه...
می شود دیگر کتاب نخوانیم ؟
می شود آنقدر بوسم کنی
که یادم برود دلم چی می خواست ؟
