وبلاگicon
⚽ Live Match: Match Update & Schedules - Jadwal Siaran Langsung
ما زاده شدیم تا دوست بداریم کسی را که زخمی بر قلبمان ایجاد نمود

با من بمان
دست‌هایم را بگیر
تا صدای عشق

به عمق استخوان‌ هایمان برسد
با من بمان
تا یک روزِ عمر
روبروی آینه‌ ای تمام قد
دلتنگی‌ هایمان را قورت ندهیم
با من بمان ای عشق
که دوست داشتن کهنه من و تو
جز حال خوب
باوری درست به زندگی می‌ بخشد

 

کاظم دهقانی

+ تاریـــــــخ ۱۴۰۱/۰۴/۰۷ ساعــــت 15:6نویــــسنده نیــــــــلوفر |

نبض دستم را بگیر
و بکش مرا به سمت آغوشت
نوازش کن مرا ،
چون برگی لطیف با سرانگشتانت
تا چون گل نسترن سپید
نامت بر لبانم جاری شود
چشمانم در جانت آتش خواستن برپا کند ..!!

ثریا شجاعی اصل

 

+ تاریـــــــخ ۱۴۰۱/۰۲/۲۱ ساعــــت 11:10نویــــسنده نیــــــــلوفر

با من بمان
دست‌هایم را بگیر
تا صدای عشق به عمق
استخوان‌ هایمان برسد
با من بمان
تا یک روزِ عمر
روبروی آینه‌ای تمام قد
دلتنگی‌هایمان را قورت ندهیم
با من بمان
که دوست داشتن کهنه‌ی من و تو
جز حال خوب
باوری درست به زندگی می‌بخشد

 

+ تاریـــــــخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۰ ساعــــت 15:7نویــــسنده نیــــــــلوفر

قلبم را بپذیر
آنقدر دوستت دارم را تڪرار خواهم ڪرد
ڪه نفس هایم عطرت،
شعر هایم نقشت،
حرفهایم طرح اندامت،
و چشم هایم آینه ای باشد،
ڪه خویش را در آن بنگری و بگویی
من نیز دوستت دارم ...

 

حامد نیازی

+ تاریـــــــخ ۱۴۰۰/۰۲/۱۶ ساعــــت 16:13نویــــسنده نیــــــــلوفر

قرارمان همین بهار زیر شکوفه های شعر …!

آنجا که واژه ها

برای تو گل می کنند

آنجا که حرف های زمین افتاده ام

دوباره سبز می شوند

وَ دست های عاشقمان

گره در کارِ سبزه ها می اندازند

قرارمان زیرِ چشم های تو !

آنجا که شعر

نم نم شروع می شود …!

 

مینا اقازاده

+ تاریـــــــخ ۱۴۰۰/۰۱/۰۷ ساعــــت 16:10نویــــسنده نیــــــــلوفر

مثل خنده نوزادی که غرقِ خواب است
مثل شربت خنکِ آلبالو در یک روز گرم
مثل اولین گاز از گوجه سبز بعد از یکسال صبر،
مثل میمِ مالکیتِ آخر اسم
مثل بوی خانه کاهگلی بعد از باران،
یا کشیدنِ نقاشی روی شیشه بخار کرده،
مثل پیدا کردنِ جای خالی در اتوبوس با یک بغل خستگی
صدای موج دریا در شب،
بوسه های ناگهانی،
چای تازه دمِ قند پهلو توی استکانِ کمر باریک،
یا مثل دستانِ گرم مادر بزرگ،
دوست داشتنت همین قدر شیرین است.

_________________________________________________________________

پرنده خیالم چه بی پروا  عبور می کند از میان سلول های تنم و بال بال می زند به نام آزادی

 

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۴ ساعــــت 16:8نویــــسنده نیــــــــلوفر

دستت را به من بده
نترس
با هم خواهیم پرید
من از روی رویاهایی که رو به باد و
تو از روی بوته های باران پرست
امید و علاقه ی من از تو
اندوه و اضطراب تو از من
واژه ها ، کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو
سکوت ، هراس و تنهایی تو از من
هلهله ، حروف ، هر چه هست من از تو
درد ، بلا و بی کسی‌های تو از من
زندگی کن شازده کوچولو
دنیا همین طور نمی ماند


سید علی صالحی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ساعــــت 16:15نویــــسنده نیــــــــلوفر

این عاشقانه برای توست
آری برای تمام جانم‌ گفتن‌های بی‌انتهایت
برای تمام دوستت‌‌دارم هایی که به دلم نشست
این عاشقانه را برای تو می‌نویسم
در گوشه‌ای دنج بنشین
و به صدای قلب من گوش کن
می‌شنوی اش ؟
هر تپش برای توست
می‌گفتی برای من بنویس
و من حالا برای تو می‌نویسم
دوستت دارم


شیما سبحانی

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۳ ساعــــت 16:3نویــــسنده نیــــــــلوفر

باش !
بودنت خوب است …
شبیه حس قشنگ بیدار شدن در صبح آبی و خلوت یک مزرعه ،
شبیه لذت نشستن کنار آتش ،
در سرد ترین نقطه ی کوهستان ،
شبیه نوشیدن یک فنجان چای داغ ،
در یک صبح سرد پاییزی …
بودنت ،
با من بودنت ؛
بد جور می چسبد !

_________________________________________________

عشق همین است ، همین که یک ذره از تو می شود تمام من …

 

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۹/۰۷ ساعــــت 20:52نویــــسنده نیــــــــلوفر

درود بر دست های تو باد

آنگاه که پر می کشند به سوی من

که سپیدی شان آوازم

و بوسه هاشان حیات من است.



پاهایت رودی از تداوم

چونان رقاصه ای که با جاروبی می آویزد.



امروز در رگ هایم

خون تو جاری است

جریانی لطیف

ساده

و ابدی.




"پابلو نرودا"

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۸/۰۲ ساعــــت 13:33نویــــسنده نیــــــــلوفر

 

از قرن اول تولد

تا قرن بیست و یکم پس از عشق

تنها تو می توانی

آنچه می خواهی به روزهایم بیفزایی

و آنچه را می خواهی

از آن حذف کنی

تمام تاریخ من

از کف دست های تو جاری می شود

و برکف دست های تو می ریزد

 

سعاد الصباح

 

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۷/۰۷ ساعــــت 15:29نویــــسنده نیــــــــلوفر

صبح که شعرم بیدار می‌شود
می‌بینم بسترم سرشار از گُلِ عشقِ توست
و عشق تو آفتاب است آنگاه که
درونم طلوع می‌کنی و می‌بینمت

 

_______________________________

“تو را دوست دارم ” و این دوست داشتن حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند …

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۶/۲۰ ساعــــت 12:22نویــــسنده نیــــــــلوفر

آهای فرسنگ‌ها دور از من
بازگشت را تعبیری دوباره کن
قشنگ کن
غربتِ بی‌ انتهای مرا
قشنگ کن
اتفاقِ غروب و کوچه و انتظارِ پنجره را
رگبارِ بهاری شو
ببار
بی‌ محابا ببار
بر این تن‌ِ مشتاق
بگذار چون گذشته
بیدی باشم
که ازهر نسیمِ عشق
می‌ لرزد
قشنگ کن
سایه روشنِ بودنِ مرا


 

نیکی فیروز کوهی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۵/۱۱ ساعــــت 19:19نویــــسنده نیــــــــلوفر

گفتی گندم ، نوشتم گند مزار

گفتی گل ، نوشتم گلزار

گفتی ستاره ، نوشتم کهکشان

گفتی بیا ، شوریده و دیوانه به سویت دویدم

هر کلامت را به توان ابدیت نوشتم

خواندم ، باور کردم

باور کردم که گندم تو یعنی گندمزار

گلت گلزار، ستاره ات کهکشان

تو تنها یاور تو تنها باور تو بهترین

تو والاترین ، تو مرهم زخمهای شبهای دلتنگی

اما این بار نوبت من است

تو بنویس گندمزار

یک دانه گندم هم بنویسی کافیست

کمی جایمان عوض می شود


نسرین بهجتی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ساعــــت 18:14نویــــسنده نیــــــــلوفر

می‌بوسمت
بدون سانسور
و می‌گذارمت تیتر درشت روزنامه
آنجا که حروفش را بی پروا چیده اند
وخبرهایش را محافظه کارانه
و من همیشه
زندگی را آسان گرفته ام
عشق را سخت

 

نزار قبانی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۳/۱۴ ساعــــت 10:50نویــــسنده نیــــــــلوفر

وقتی تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو

وقتی تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

و تابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آیند

 وچشمه ها سرشار می شوند

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم

گمان می کنند که بوستانم ...

 

نزار قبانی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۲/۱۰ ساعــــت 14:38نویــــسنده نیــــــــلوفر

آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های‌مان را می‌بندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم
و تلالو آفتاب را می‌بینیم
زیر بوته‌ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.

 

شمس لنگرودی

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۹/۰۱/۰۷ ساعــــت 14:28نویــــسنده نیــــــــلوفر

گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت ،
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟

سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار بِه از
بی تو بودن باشد !
گفتم از عشق تو من خواهم مُرد
چون نمردم هستم ،
پیش چشمان تو شرمنده هنوز ...

گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز ؛

دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز . ..

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۵ ساعــــت 9:44نویــــسنده نیــــــــلوفر

من اینجا 

زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت.

زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت.

 

ایمان من به تو

ایمان من به خاک است،

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست

که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است.

تو چون دست های من،

چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ

و چون یادها از من جدا نخواهی شد.

 

سپر باش میان من و دنیا

که دنیا در تو نجلی خواهد کرد.

 

در سایه تو من درباچه ای نخواهم بود،

آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۱۱/۰۵ ساعــــت 9:25نویــــسنده نیــــــــلوفر

عشق

قصه‌ای بود که مادر بزرگ

شب‌های زمستان برایم می‌بافت:

یکی از رو، دو تا از زیر،...

بالاپوشی که هیچ‌گاه گرمم نکرد!

_________________________________________________________________________

کاش می‌توانست به رود بیندازد خودش را ماهی کوچکی که د‌لش دریا بود و خانه‌اش برکه !

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۱۰/۰۵ ساعــــت 10:3نویــــسنده نیــــــــلوفر

بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،
فشرده چوب‌دست خيزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پويند،
ما هم راه خود را می‌کنيم آغاز.


سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام.
سه ديگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.


من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و هر سازی که می‌بينم بدآهنگ‌ست.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگ‌ست؟


تو دانی کاين سفر هرگز بسوی آسمانها نيست.
سوی بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام،
سوی ناهيد، اين بد بيوه‌ی گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،
که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام،
و می‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،
و اکنون می‌زند با ساغر "مک‌نيس" يا "نيما"
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما،
سوی اينها و آنها نيست.
بسوی پهن‌دشتِ بی‌خداوندی‌ست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.


بهِل کاين آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم


بسوی سرزمينهايی که ديدارش،
بسان شعله‌ی آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ی بيدار.
نه اين خونی که دارم، پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم
که از دهليز نقب‌آسای زهراندود رگهايم
کشاند خويشتن را، همچون مستان دست بر ديوار،
بسوی قلب من، اين غرفه‌ی با پرده‌های تار
و می‌پرسد، صدايش ناله‌ای بی‌نور:
- "کسی اينجاست؟
هلا! من با شمايم، های! ... می‌پرسم کسی اينجاست؟
کسی اينجا پيام آورد؟
نگاهی، يا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟"
و می‌بيند صدايی نيست، نور آشنايی نيست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پايی نيست.
صدايی نيست الا پت‌پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزديک و دستش گرمِ کار مرگ.
وز آنسو می‌رود بيرون، بسوی غرفه‌ای ديگر،
به‌اميدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،
ولی آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطای درويشی که می‌خواند:
"جهان پيرست و بی‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد ..."


وز آنجا می‌رود بيرون، بسوی جمله ساحل‌ها.
پس از گشتی کسالت‌بار،
بدانسان - باز می‌پرسد - سراندر غرفه‌ای با پرده‌های تار:
- "کسی اينجاست؟"
و می‌بيند همان شمع و همان نجواست.
که می‌گويد بمان اينجا؟
که پرسی همچو آن پير به‌درد‌آلوده‌ی مهجور:
خدايا "به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده‌ی خود را؟"


بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا؟ هر جا که پيش آيد.
بدان‌جايی که می‌گويند خورشيدِ غروب ما،
زند بر پرده‌ی شبگيرشان تصوير.


بدان دستش گرفته رايتی زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دير


کجا؟ هر جا که پيش آيد.
به آنجايی که می‌گويند
چو گل روييده شهری روشن از دريای تردامان
و در آن چشمه‌هايی هست،
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن
و می‌نوشد از آن مردی که می‌گويد:
"چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی
کز آن گل کاغذين رويد؟"
به آنجايی که می‌گويند روزی دختری بوده‌ست
که مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگری بوده‌ست،


کجا؟ هر جا که اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور،
وزين تصوير بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عمر با تازيانه‌ی شوم و بی‌رحم خشايرشا
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا،
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.


بيا تا راه بسپاريم
بسوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته، ندروده
بسوی سرزمينهايی که در آن هر چه بينی بکر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده،
که چونين پاک و پاکيزه‌ست.


بسوی آفتاب شاد صحرايی،
که نگذارد تهی از خون گرم خويشتن جايی
و ما بر بيکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دريا،
می‌اندازيم زورقهای خود را چون کُلِ بادام
و مرغان سپيد بادبانها را می‌آموزيم
که باد شرطه را آغوش بگشايند
و می‌رانيم گاهی تند، گاه آرام


بيا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره‌توشه برداريم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاريم.

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۹/۱۴ ساعــــت 4:30نویــــسنده نیــــــــلوفر

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد

گو بروید، یا نروید،

هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی‌برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز.

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۸/۱۰ ساعــــت 11:57نویــــسنده نیــــــــلوفر

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

 بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

 

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۷/۲۸ ساعــــت 9:28نویــــسنده نیــــــــلوفر

امشب براي اولين بار نمي دانم
کدام يک بهتر است
بينايي يا نابينايي ؟
فهميدن يا نفهميدن ؟
امشب نمي دانم براي کدام يکيمان سختتر است
تويي که يک عمر برايم
همچون بُتي بودي و
به حادثه اي در من
در هم شکستي
يا مني که يک عمر پرستيدمت و
به حادثه اي تمام روياهايم پرپر شد ؟
کاش کور بودم
کاش نمي فهميدم

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۶/۲۳ ساعــــت 15:24نویــــسنده نیــــــــلوفر |

روزي من عاشقانه ترين ترانه ي تاريخ را خواهم سرود
ترانه اي که عاشقان در گوش هم زمزمه مي کنند و
از فرط عشق و به شکرانه ي آن
در آغوش هم اشک خواهند ريخت و
همديگر را تنگ تر به بر خواهند کشيد

روزي که ديگر با شنيدنش
هيچ کس به هيچ چيزي جز دوست داشتن نمي انديشد
ترانه اي که سخت ترين انسانها را
به نرمخوترين موجوداتي بدل مي کند
که غير از عشق رويايي در سر ندارند

ترانه اي خواهم نوشت
ترانه اي که طعم آغوشش هوسناک نيست
ترانه اي که کوچه هاي شهر را
از عطر خود لبريز خواهد کرد
و کودکان با زمزمه اش
عشق ورزيدن را تمرين مي کنند

روزي من عاشقانه ترين ترانه ي تاريخ را خواهم سرود
روزي که براي آن
هيچ کس نام مرا جستجو نخواهد کرد
همه پيِ تو مي گردند
پي تو
که تنها دليل سرودن عاشقانه ترين ترانه ي تاريخي

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۵/۲۳ ساعــــت 15:21نویــــسنده نیــــــــلوفر

فاصله ات را بامن رعايت کن
من بي جنبه تر از آنم
که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم
و تو را تا آخرين جرعه سر نکشم
از يک فاصله که نزديک تر مي شوي
ناخودآگاه دستهاي قلبم
به رويت آغوش وا مي کنند و
همه چيز در من ، از نو آغاز مي شود
فاصله را که بر مي داري
دنيا در برابر زيبايي تو
مات مي شود و ترس برم مي دارد
که نکند غرورم تاب نياورد و
درون ويرانم برايت پديدار شود
شکنجه گر
براي غرورم هم که شده
فاصله ات را با من رعايت کن

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۴/۱۲ ساعــــت 21:16نویــــسنده نیــــــــلوفر

ماندن
به پای کسی کـه دوستش داری
قشنگترین
اسارت زندگی است

 

_____________________________________________________

گفتم مرا بخوان! اما تو سالهاست جای خواندن داری دوباره می نویسی ام..

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۳/۱۰ ساعــــت 20:10نویــــسنده نیــــــــلوفر

قلب من و تو را


پیوند جاودانه مهری ست درنهان


پیوند جاودانه ما ناگسسته باد


تا آخرین دم از نفس واپسین من


این عهد بسته باد

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۲/۱۱ ساعــــت 19:8نویــــسنده نیــــــــلوفر

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیشِ خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟

 

_________________________

رها شده‌ام اما مثل بوته‌ای بی‌ریشه در باد!

 

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۸/۰۱/۱۵ ساعــــت 15:6نویــــسنده نیــــــــلوفر

به دیدن‌ام بیا

شاید در زمستانِ چشم‌هایت

- به امید آخرین کبریت

زنده باشد هنوز،

دخترک کبریت‌فروش!

 

_____________________

تو نو برانه تمام فصل هایی..

 

+ تاریـــــــخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۹ ساعــــت 10:10نویــــسنده نیــــــــلوفر