تو آرزوی بلندی

و دست من کوتاه...

 

کافه ای که نیمه شب ندارد دیگر ...

فنجانی که فال ندارد دیگر ...

خیابانی که برف ندارد دیگر ...

درختی که برگ ندارد دیگر ...

شبی که مه ندارد 

و پنجره ای که بخار ندارد دیگر ...

دیواری که سایه ندارد دیگر ...

چتری که باران ندارد دیگر ...

انتظاری که اشک ندارد دیگر...

چشمانی که غبار ندارد دیگر...

تقویمی که پاییز ندارد دیگر...

آرامشی که شعر ندارد دیگر ...

و شعری که تو ندارد دیگر ...

...

و" اینجا" هنوز برای یک نفر ‌، آخر دنیاست...

برای پاییز

چه غافلیگرانه بود آمدنت اینبار

تو و رگبار تمام خاطره ها 

آمده ای  بشکنی بغضی را که نمی میرد روزهاست

برگ هایت را بریز

بارانت را ببار

بارانت را ببار بر  غبار شیشه های این کافه

تا شاید تصویر زنی از پشت تمام پنجره ها پیدا شود 

برگ هایت را بریز  بارانت را ببار

+ دیگر نه قهوه  نه اشک  نه شعر  ونه حتی تو...

دیگر فقط پاییز!

از تو که می گویم اشک ها امان نمی دهند



اغوش گرم بی دلهره در دلم پوسید!
دیگر نه چشم هایت نه لبخندت نه اخم کردنت هایت نه قهر کردنت نه نگرانی هایت  نه آرزوهایت دیگر هیچ کدام  برایم نمانده است
در خلا بی کسی دست و پا می زنم .هوا کم است  برای نفس های آخر...
 در تاریکی بغض ها یم سرازیر می شوند و در انبوه این سکوت  پر از تنهایی گم می شوند
 کاش بودی... به همین سادگی! ...کاش بودی...
کاش حتی در آخرین لحظه ها به آخرین تکه های از هم گسیخته ام برسی کسی دارد بی تو جان می دهد بی آنکه بدانی ... فهمیده باشی

 هر چه زودتر بیا پیش از انکه خاکستر شوم... پیش از انکه  این تیغ بی انصاف رگ هایم را نشانه رفته باشد.
 کاش تنها همین لحظه های آخر بیایی نه برای ماندن  تنها برای یک خداحافظی... برای آنکه این قصه بی پایان نمیرد... برای من...  منی که شاید دیگر برایت تنها یک چهره غریبه  باشم در خیابان ها.
من از دلتنگی حرف نمی زنم .من از مرگ  من از این سکوت وحشتناک پشت قدم های رفته ات می گویم . دردی ست حسرتی که تا ابد در دلم جا گذاشته ای!




 گوش کن تویی که نمی خوانی مرا: زندگی همین قدر کوتاه بود که با تو گذشت و تمام شد...  تو بگو , بعد از تو با این همه خاطره چه کنم..
.

امشبو مواظبش باش...

اشک هایم را نفهمیدی

حرف هایم را نفهمیدی...

تنهایی همین جاست کنار لحظه هایم

تنهایی ام را به رخت نخواهم کشید

عطر کهنه گی هایم را احساس می کنم

تمام شده ام برایت...

تمامم کردی...

ببار برایم
تو که هزاران چشمه ی جوشان 
پشت مردمک هایت پنهان کرده ای

ببار برایم تو که اشکهایت برف آب شده کوهستان است
بکر و جاری ...
 ببار
سیلاب دردهایت را دوست دارم

برای تو ای آشنا
ای همیشه در هنوزهای من
برای تو که می شناسمت سال ها
رفتنت موج غریبی ست که دور می شود از ساحل
و بغض آواره می شود در شن های خاکستری بی انتها
من تنها تر از همیشه ام اینبار و با چشم هایی نگران به روزهای نیامده ی بی تو فکر می کنم
به اشک های فروخورده
به نامه های بی مقصد که در غروب قرمز و نارنجی دریاها به ناکجا راهی می شوند
بی بازگشت و خالی از انتظار برای دست های تو
که بگیردشان از آب و بخواندشان...
آشنای همیشگی من!
هر غروب
من با رویاهای ناتمام اینجایم در خلاء نبودنت
روی صندلی کهنه
روبروی دریا
سکوت کرده ام
در انتظار قایقی که از دوردست ها نزدیک می شود به ساحل
.
.
.
اما هر بار
چشم هایم خسته می شوند از ندیدنت!

کم شده ای در من.آنقدر که نفهمیدی این قصه روزهاست تمام شده است و روزهاست که دیگر همچون رهگذری غریبه از کنار هم می گذریم و تو اماهمچنان در این خیال سرخوشانه فکر می کنی اتفاقی نیفتاده است.تنهایم و آنقدر از کنار تمام خاطره ها سراسیمه دور می شوم که مبادا حتی یکی از میان آن ها تا همیشه پا بندم کند به این قصه آخر... به این خیابان و این نیمه شب..... تو که دیگر هیچ! تنها دلم برای رویاهای معصومانه ای تنگ می شود که بی پناه در مه ای سرگردان مانده اند... پیدایشان می کنم و می گذارمشان بر دوش و دور می شوم.دور شدن خوب است وقتی از تو باشد!

 

هوا بی خاطره شد
و قتی انگشتانت رویاهایم را رها کرد و رفت...  خاطره ی من!
از میان همه ی این بادها تنها یکی تو را با خود می برد
و صدای تو به آرامی محو می شود
گویی عقربه ها وقت رفتنت ایستاده, می میرند
و اکنون یک میز و یک فنجان تنهایی , سهم من است از تمام بودن
شاید اشک ها به اشتباه راه گلو را طی می کنند , که سکوت جای اشک...
سکوت جای اشک گریه می کند
و بغض جای دیگری
در فاصله ی زمین و آسمان شکسته می شود
ابرها برف می ریزند و اشک باز هم تنها می ماند...

....
برف می بارد و تو بار دیگر در پنجره ظاهر می شوی
و از پس رنگ های مبهم نگاهت , تصویر سیا ه و سفید تو, مرا غمگین می کند!
برف می بارد و یک خاطره پیش از آمدن, آب می شود...


+خداحافظ ای شعر شب های روشن

به من نگاه کن
که روزی به دنبال تعبیر رویای پاک خنده هایت
از گذرگاه احساس های گمشده
به سویت دویدم
و تو تنها برگشتی و لبخند زدی!...
و اکنون این منم
 که سرشار از حجم تردید بودنم
که حتی سایه ام شبی بی هیچ بهانه
در امتداد حصار تنهاییم ناباورانه رفت
و تو پر از تکرار نبودنی...
به من نگاه کن
به من که رویای بودنت را
در چهار چوب یادگار نگاهت
قاب گرفته ام!
سال هاست...

پ.ن: تویی که از منی!
بدان,
من بدون من,تمام می شوم...

 

 

 و من 

 همچنان

 ت ن ه ا ی م

حالا دیدار ما به همان پاییز غم انگیز آشنا
دیدار ما به همان نیمه شب مه آلود همیشگی
حوالی همان رویای نا تمام دور دست.
 دیدار من و تو
دور از باد
در پنهان ترین عبور
در امتداد رد نقره ای ماه...
اصلا دیدار ما همین جا کنار دلتنگی همین کافه
روی صندلی های خسته ی  قدیمی
به احترام سکوت ساده ی نگاه...
بی بغض...
بی اشک...

تنها تکرار همان خیال و خاطره...
.
.
پس دستت را به دست اولین ستاره ای که می درخشد بسپار
و به نشانی خیال و خاطره بیا.
رویای نا تمام این کافه
با دست های تو , همیشگی ست...

 

احتمال گریستن ما بسیار است!

"نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
خسته ام
خسته ...
"

بگذار همین بمانم
سکوت ِ خسته ی هر نیمه شب
به وقت  ِ چشمانت...
.
.
.

و بهار می آید به استقبال این روزهای گمشده در تنهایی
بهار می آید و مرا با اندوه بیست دو شمع سپید تنها می گذارد
و چشمان خسته ی من سلام می کند به خاکستری های دور
.
.
عطرمحزون بهار های نارنج
در بهار خالی از دست های تو
بوی تلخ قهوه
و اندوه بیست دو شمع سپید
و بهار می آید...
و بهار می آید...
و بهار ...

پ.ن:چهارمین روز بهار را فراموش کن
و در ذهن خود چنین تصور کن:
غریبه ای در تاریکی شب برای خود شمع روشن کرده است!...

رهایم مکن
اگر تو بروی
که می دانم باید بروی
من تا سلام دوباره مان
آهسته آهسته خواهم مرد
به چشم هایم نگاه نکن
من نخواهم گریست
امشب باید بروی
من نخواهم گریست
اما تا سلام دوباره مان آهسته آهسته خواهم مرد!
رهایم مکن
وقتی ستاره ها آرام آرام محو می شوند
و مه میانمان آغاز می شود
به سایه ام نگاه کن
روی دیوار
کنار پیاده روی خیس از باران
به سایه ام نگاه کن
دیگر در پناه سایه ات نیست
دور افتاده است
رهایم مکن
اگر تو بروی
من آهسته آهسته خواهم مرد
می دانم
تنها چند دقیقه ی دیگر برای رفتن باقی ست
برای مه که کامل شود
رهایم مکن
دیگر تو را نخواهم دید
وقتی چراغ های پیاده رو آهسته آهسته در مه محو می شوند....

خواستم نگذارم گیسوانت بلندتر شود
و از شانه هایت فرو ریزد
و حصار اندوهی شود
بر زندگیم
اما موهایت آرزویم را در هم ریخت
و همچنان بلند ماند
از تن تو خواستم تا رویای آیینه را
بیدار نکند
اما گوش به حرف من نداد
و همچنان زیبا ماند
خواستم قانع کنم عشقت را
که یک سال مرخصی
در کناره ی دریایی،یا بر قله کوهی
به سود هر دو ماست
اما عشق تو چمدان ها را بر پیاده رو کوبید
و گفت با من نمی آید !

                               "نزار قبانی"


پ ن:هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است
قهوه ات را سر بکش
و برو !!!

سایه
دیوار
و چای که روی میز سرد می شود
فنجان چای روی میز با دستانم هزاران سال  ِ بی تو فاصله دارد!
من و پنجره می دانیم
فصل آمدنت در هیچ تقویمی نیامده...
پاییز بر شاخه ها محو شد
برف کم کم آب می شود
بهار از خواب بیدارت کنم ؟!
روزهای هفته سال هاست ،دیگر رسیدنت را حدس نمی زنند
زمستانی که تو را برد ،هرگز باز نگشت
یادت هست؟!
من فقط تو را در پاییز صدا کردم...باران می آمد
تمام  ِ آن پاییز ،من و تو چتر نداشتیم
باران می آمد !
.....
من
سایه
دیوار
و چای که روی میز سرد می شود
شاید دستانم تاخیر داشت
که خیالت شبی
در یک مهتاب
از شاخه پرید...

بیا امشب
تمام دانه های برف را
از پشت پنجره بشماریم!
"که نه دیگر فصل تکرار می شود
نه دیگر ما تکرار می شویم"

+"تو" را در "برف" می خواستم!

 

باد نشانی ها را با خود برد
که کلاغ قصه به خانه اش نرسید !
فصل ِ آخر  ِداستان
تا همیشه ادامه دارد!
تنهایی!
تنهایی...
ت ن ه ا ی ی...!

پاییز می رود...
تو می روی....
و نگاهت را از انتظار چشمهایم بر می گردانی
و نمی دانی
کسی به اندازه ی تمام  ِ پاییزهای امده،
پشت خواب پلک هایت ، قدم می زند !
چشم هایت کم کم ، کم می شوند !
و این را تنها من می دانم و من !
پاییز می رود....
و کسی را ارام و بی صدا می برد....
میان سایه ها گمش می کند !
پاییز می رود....
تو می روی....


" تو !
تویی که هیچگاه نمی خوانی اش !!!
جایی میان ِ دلت، این واژه ها را خاک کن،
تا در غربت  ِ همیشگی  ِ خاطرت ،
                                           تشنه نمیرند !!! "

چند سطر،مانده؟!
تا سطر  ِ اخر  ِ شعرهایم؟!
این سطرهای مانده،در سیاهی دیوارهای این کافه،جایی برای نشستن می خواهند
تنها این سطرهای مانده
تا خواب  ِآخرین خطوط ِ قهوه در ته ِ فنجان،باقیست
این سطرها،تمام که شوند
خطوط ِ قهوه که به خواب روند
این دیوارهای  ِتاریک هم که پاک شوند،
مگر سطرهای  "ِتو" از دلم پاک می شوند؟!...
از سطرهای  ِدلت بالا می روم
انقدر بالا که گم می شوم میان  ِلبخندها،نوازش ها،خاطره ها،خیال ها...
نمی دانی!
چقدر دلم ، دل می خواهد!!!
دلی برای رفتن!
دلی برای پریدن از سطرهای  ِدلت!... بی بال!
کاش دلی بود
کاش دستی بود
تا که این دل را بردارد و بگذارد روی  ِدوش! و دور شود...
دور.....
دور....
دور...
انقدر دور،تا گم شود در شب  ِچشمانت،که می دانم تمام شدنی نیست
سطرهای مانده بر دیوار
سطرهای مانده ی شعر
تمام شد!
اما سطرهای دلت مگر تمام می شوند؟!!!


+ با گوش  ِ دلت می شنوی،... می دانم...

پنجره بر دیوار
پاییز  ِ حزن انگیز  ِ چشمانم !
کسی ارام و بی صدا از خیال  ِ باغ عبور می کند شبی
و اکنون نیمکت  ِکهنه,خاطرات  ِدورش را از یاد برده است
کجاست این همه خیال هایی که می ایند ؟!
کجاست این امده ای که می اید و دیگر نمی اید ؟!
........
پنجره بر دیوار
این نمایش ِ دلگیر  ِ خیال و خاطره
تنهاست !
تنها تر از غربت  ِافتادن  ِ یک برگ
........
پاییز  ِ حزن انگیز  ِ چشمانم همیشگی ست !
انجا که رویاهایم ناتمام می ماند...
و کسی ارام و بی صدا
از خیال  ِ باغ عبور می کند شبی...

     

از تمام  ِ قصه ی من و تو
تنها قاب ِ عکسی می ماند
معلق
میان ٍ مِه و ماه !
پیاده امدیم شبی
از ارتفاع ِ بی خبری ِ هرچه دوست داشتن است!
و حال در این ناگهانگی
در سایه گاه ِ سرد ِ این بی نهایت ِ سکوت
معلق
میان ِ مِه و ماه پرسه می زنیم
من میدانم!
تو از هر سوی که دور شوی
باز نُتِ اخر ٍ قدم هایت به دل نخواهد نشست!
و تو می دانی!
هزار بار هم که بشمارم
باز این ستاره ها ما را به خانه ی خواب و خاطره نمی رسانند
حال که از تمام  ِ قصه ی من و تو
تنها قاب ِ عکسی می ماند
معلق میان ِ مِه و ماه!
بگذار در بی وزنی ِ عشق
جاذبه ی لمس ِ دستانمان,دست نیافتنی باشد!
و این تراکم  ِ تنهایی, میان ِ من و تو...
تا ابدیت,جاری......

شاید شبی
مِه از اسمان می اید
میان من و تو
اهسته اهسته پراکنده می شود!
شاید شبی
اهسته اهسته گم می شویم در مِه!
شاید شبی
اهسته اهسته دور می شویم
شاید اهسته اهسته ابر می شویم و می باریم
بر هزاره های پیش ِ رو
بر قرن های نیامده ی بی من... بی تو...
....
شاید شبی
      اهسته اهسته...
             شعر می شویم!

تقصیر "تو" نیست

که در غبار چشمانم

گم شده ای ! ...

 

من در خیابانِ نمی دانم چندم؟!...
و تو در آن دیگری!
برف می بارد بر تنهاییمان
در سکوت نیمه شب
برف می بارد
و ردپاها را از خاطره ی خیابان پاک می کند
که لحظه لحظه چشمان من نمناک می شوند
و قدم های تو خسته!
........
حالا که این خیابان،نشانی ها را اشتباه می دهد
و شب همچنان ادامه دارد
بگذار خود را به لحظه ای از فراموشی ِ چشمانت بسپارم
فقط یک بار
یک لحظه
خاطره ی نگاهت را از تشویش چشمانم دور کن...
تا بی دغدغه ی خیالت،
در سیاهی ِخیابانِ بی خاطره هامان گم شوم
برای همیشه!
بیا و مرا در میانه ی را تنها بگذار
انجا که من در خیابانِ نمی دانم چندم؟!...
و تو در ان دیگری،رد پاها را دنبال می کنیم
مرا در میانه ی راه تنها بگذار
پیش از انکه به پایانش نزدیک شویم
من می دانم!
قصه ی این خیابان،... تلخ تمام می شود...

 

 

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد
نمی شود که تو باشی, به مهربانی مهتاب
در ان زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو!
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند
نمی شود که تو باشی,شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی,ترانه هم باشد
......
نمی شود,می دانم!
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

شاعر:؟!...

پ.ن:برای نم چشمانت...

نوازش های اثیری تو
روح خسته ی من
....
"شبی"
در وراء خواب
در پشت ابر ستاره ها
اهسته از خاطرت محو می شوم
قول می دهم...