یا حسین

يا حسين!

…………..

آينه دار بزرگ بين النهريني

                            -یا حسین

دروازه آفتابي،هلال اخضري

شراب سرخ خدا،به رگ عاشق زميني

-         یا حسین

خون بغض سنگين آسماني

تشنه لب،جاري دجله وفراتي

نه در تبي نه در تابي

بتاب!كه خود آب آبي

-         يا حسين!

سكوت سياه، سكوت مطلق را

ستيغ بلند تيغ آفتابي

فمن امر بالمعروف شد ظهورالمومنين را

يا علي گويان،سفينه نجاتي

-         يا حسين!

دار بلند حي علي القيام را

تو سرداري،تو امامي

بر طشت خون

ناشر فيض به ملكوت سبز اعلايي

-         يا حسين!

كربلايي!نينوايي!محرابي!

ركعتان عشق را تو وضويي

خورشيد سواري تو حسين مايي

                  -  يا حسين!

تو كجا وما كجاييم

-         یاحسین               (شب) كازرون1362

بازگشت .........

امروز خيلي خوشحالم بعد از حدود ۲سال كه نميدانم چه بلايي سر نوش نيشم آمده بود امروز به من برگشت

همیشه غریب......

همیشه غریب!

در ازدحام آدمها

در هیاهوی بی صدای فریادها

در غربتی جانکاه

همیشه غریبیم

...و پر خواهیم کشید

در غروبی غربتی

...و هیچ کلاغی از بام غربت ما نمی پرد

..و خبر

در حجم اندوهناک تابوتی تهی

               -غریب غریب می ماند    (شب)

کوچه ی تن تو...

چی داریم  ،چی نداریم

_ الف چی داریم

1_بیش از1.6ملیون کیلومتر مربع وسعت           

2_ حدود 70 ملیون نفر جمعیت

3_چند هزار کیلو متر مرز مشترک

4_ملیاردها بشکه نفت و ملیاردها متر مکعب گاز

4_دریای شمال خزر دریاجنوب خلیج فارس

5_ چند هزار سال پیشینه تاریخی

6_انواع واقسام معادن

7_بیش از 2500سال سابقه حکومت و کشورداری

8_جنگلهای شمال وجنگلهای غرب

9_چندین وچند دریاچه و مرداب و ..

10- شاید چند هزار آثار باستانی

11- 16ملیون دانش آموز

12-3ملیون دانشجو

13-بیش از 2500 مرکز آموزشی و دانشگاهی

14- چند هزار کیلومتر جاده و اتوبان و ریل راه آهن

15-چندین وچتد فرودگاه داخلی وبین المللی

16-چندین وچند وزارت خانه و سازمان

17-چند ین ملیون گوشی موبایل و خط موبایل وتلفن ثابت

18-8تا 9 شاید هم 10 ملیون خودرو کوچک و بزرگ

19-تولید حدود 100ملیون تن محصولات مختلف کشاورزی

20-چند ملیون بیکار

21-چند ملیون معتاد

22-حدود 6ملیون زن مطلقه

23-چندین هزار فارغ التحصیل علاف و جویای کار

24- امامزاده های بسیار

25-مساجد فراوان

26-چندین هزار معمم و روحانی

27-چندین وچند هزار معلول جسمی و روانی

28-چند هزار زندانی

29-حدود 4ملیون آواره در کشور های خارجی

30-میزبانی حدود 2.5 ملیون افغانی

31-چند هزار زن خیابانی(روسپی)

32-آخرین و کامل ترین دین دنیا (اسلام )

33-12 امام و پیشوا

34-چند ملیون مستاجر و فاقد خانه

35-چندین وجند شبکه رادیوو تلویزیون دولتی داخلی وماهواره ای

36-چند صد ملیون کالای خانگی مختلف

37- چندین چند ملیون راس اسب و خر و قاطر و گاو و گاومیش و بز و گوسفندو...

38-چندین ملیون مرغ و خروس و جوجه و....

39-چندین وچند صد هنرمند ریزو درشت.

40-چندین وچند صد ورزشکار زن ومرد

41-انواع واقسام دشمنان داخلی و خارجی

42-چندین وچند زندان

۴۳-چشم حسود کور صدها قلم دیگر هم داریم که من حوصله یاد آوری آنها را ندارم

 

 

ب:چی نداریم

گفتن چی نداریم یه چیزی میخواد که نگارتده تدارد شما خواننده عزیز اگر دارید یواشکی به من بگویید چی نداریم    (شب)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

وقتی به کوچه ی تن تو می رسم

همه چشم خواهم شد

سراپای تورا

می بویم

می بوسم

در بارش تن بارانیت

لخت و عور مادرزاد

آنقدر می مانم

آنقدر شروه های خیس می خوانم

تا باد مرا ببرد

ببرد تا پاره ابری بارور  

ببرد.......

ببرد....

ببرد..                       (شب)

 

روح بزرگ شبه قاره هند

برای مهاتما گاندی (روح بزرگ) رهبر شهید هندوستان  30 ژانویه 2008 شصتمین سالگرد

شهادت او بود و آخرین ذرات خاکسترش در همین روز بعد از شصت سال به رود مقدس سپرده شد

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

در دیروز

شبه قاره بود و زنجیر

نان در خون

چشمان درشت شاهزاده ی بینایی شورآب

تک درخت نیروانا

غریب اما پر سایه

رود بزرگ،روح بزرگ

-         بابوی شبه قاره می  خروشد

در بلندای موجی سنگین

زنجیر ها ذوب می شوند

همه هاریجان می شوند

نان!

بوی درخت دانایی می گیرد

زمین زیر پای دوستی می خندد

همه ی انجیر های معابد

سر به سجده شکر می گذارند

 

بابو هنوز آرام نگرفته

فقط اندکی نشسته

مردی کور زانو می زند

دستانی از آستین جهل وتعصب بدر

شلیک سه بار

سه قطره خون به تن روح بزرگ

عشق/ خوبی/ زیبایی/

-         بجا می ماند

و زمین سیزده بار گرد خود می چرخد

خاکسترروح بزرگ ، رود بزرگ پیش می گیرد راه اقیانوس

 

وتا امروز

زمین شصت بار نه به گرد خود

گرد خورشید چرخیده

باز هم بابو

باز هم رود بزرگ ،روح بزرگ

و خاکستر و اقیانوس

و باز هم  این است مذهب من

               -  هرگز نمی میرد .... ( شب)/ 10/11/86

                                                 30/ژانویه/2008

یارانه..پیرزن....خروس ....شیخ

آورده اند در روزگاران بسيار دور يك بار ديگر سوبسيدها را برداشته بودند و به قول امروزيها يارنه ها را با  شگردهاي انيميشني رايانه اي هدفمند سازي ! كرده بودند و

به يك بنده خدايي يك اشرفي (واحد پول)رسيده بود و در مسجد دزدي آن اشرفي را

دزديد و دزد در مسجدي ديگر اشرفي را گم كرد . پيرزني كه كارش رفت و رو و پاكيزه

كردن مسجد بود اشرفي را پيدا كرد

پيرزن دستي به چين و چروك هاي صورتش كشيد و گفت :خدارا شكر بعد از پنجاه سال

عبادت و خدمت در خانه ي خدا دستمزد خودرا از خزينه ي غيب گرفتم . با آن چه بكنم؟

اگر اين نقدينگي قلمبه را به بازار ببرم  شايد تورم شود اگر نبرم ممكن است آن را دزد ببرد يا گم شود

با آن چه بخرم؟ خوردني –پوشيدني – تجملاتي و... بهتر است خوردني بخرم و بخورم

تا جون بگيرم و توان خدمت و عبادت بيشتر پيدا بكنم.

گردو كه پوست دارد –انار دانه دارد و پوست و من هم كه لب ولوچه مكيدن ندارم آب

لمبويش هم نمي توانم بكنم- گز و سوهان هم دندان ميخواهد –مرغ و گوشت و ماهي   هم پخت

و پزدارد كه من حالش را ندارم – خرما هم هسته دارد و درد سر هسته در آوردن – كشك هم سفت وسخت است – به نتيجه دلخواهش نرسيد و رفت خوابيد .

در عالم خواب فرشته اي را به خواب ديد . فرشته گفت : اي بنده ي پاك و خا لص پروردگار برو ماست بخر ماست بسيار خوب است و علاج همه ي درد هاست و خوردنش هم سهل و آسان است و ا ستخوان بندي تورا قوي بگرداند و ديگر درد ركوع و سجود تورا بسيار كم كند .

پيرزن آنقدر غرق حال كردن با فرشته شد كه نماز صبحش براي اولين بار بعد از پنجاه سال عبادت قضا شد . القصه پيرزن راهي بازار شدو با خود گفت آخ جون ماست كه دلم خواست و كاسه اي سفالي ماست خريد و زير چادرش پنهان كرد و به مسجد آورد .بعد از نماز ظهر و عصر سفره را پهن كرد تا ماست شفا بخش را ميل كند .هنوز لقمه اول را نگرفته بود كه سر و كله خروسي جنگي و فراري در مسجد سر سفره پيدا شد . كيش و كيش پيرزن به گوش خروس نرفت و نوكي به كاسه ماست زد پيرزن غضبناك عصا يش را به طرف خروس پرتاب كرد  پاي خروس شكست و خروس پا شكسته جنگي تر شد و نوكي به چشم پيرزن بخت برگشته ي يارانه هدفمند سازي شده زد و چشمش را از حدقه در آورد وكاسه ماست را خردو خمير كرد . آه وناله و جيغ ويا مدد پيرزن در شبستان و گنبد و صحن مسجد آنچنان پيچيد كه شيخ و امام جماعت از خواب پريد و سراسيمه راهي مسجد شد .  (شب)

 

به خاطر بسپاريد.. ادامه اش در فرصتي ديگر

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خروس جنگی پا شکسته وکاسه ماست خرد وحمیر شده یک طرف سفره و طرف دیگر پیرزن و چشم از حدقه درآمده ، شیخ دستی به ریش حناییش کشید وبا خونسردی کامل گفت: ای مومنه برو خدارا شکر کن

که دوچشمت را در نیاورد این خروس برادر زن من است و او خروس باز است .پیرزن بادرد  آهی کشید و گفت : هرچه سنگ است به پای لنگ است و بیچاره گر مسجد آینه بسازد / یا طاق فرو آیدو یا قبله کج آید . حاج آقا حالا تکلیف من چیست ؟ جاج آقا انگشت اشاره اش را تا بیخ در سوراخ راست بینیش چرخاند و سرفه ای عمیق و خلط سینه ای سبز لجنی به بیرون پرت کردو گفت : فرصت خوبی است خروس را باید سر برید و به مطبخ اهل بیت داد و چشم تو هم که دیگر بدرد نمیخورد هرچه این هفتاد سال با آن دیدی کافی است تازه بعد ازاین معاصی تو هم نصف میشود چون چیزهای بد و گناهان را نصفه می بینی

 و دنیا هم آنقدر قشنگ نیست که حتما باید دو چشم داشت کاسه هم که خردو خمیر است به سطل زباله اش بینداز و ماست هم که ریخته      و از همه مهمتر خیر و صلاح خداوندی را هم نباید نادیده گرفت . نکته مهمتر اینکه اشرفی که در خانه خدا و مسجد پیداکردی از آن تو نبود باید آنرا به من تحویل میدادی تا با مراجعه به علما ی اعلام و مراجع عظام تکلیفش را روشن میکردم و شیخ پیرزن را در خون و درد و آه وناله اش تنها گذاشت و خروس را زد زیر عبایش  و راهی خانه اش شد

غروب پیرزن چشم  از حدقه در آمده اش را در یک روسری یادگار جوانی هایش پیچید و از مسجد خارج شد و دیگر هرگز هیچکس اورا ندید . (شب)

 

کودکم.....گل گلدان.....گل سرخ....

كودكم

…………..

كودكم!

زير آن درخت

-بكار دستهاي مرا

زير آن درختي

-كه به خاطر مادرم ،پدرم كاشت جفت مرا

كودكم بشتاب!

كه در بارش يخ، برگي نمانده است

درخت سنبه مي رقصد

پيله ی  پروانه مي لرزد

كودكم!وقتي نمانده است

بپوش رخت مرا

       --وقتي نمانده است                  (شب

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

گل گلدان

خاك تن تنهايي مجنون است

گل گلدان

التهاب لب ليلي

يك بوسه از آن لب

به شيريني تيشه فرهاد است

 (شب)

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

گل سرخ

………..

با خود گفتم:

وقتي او بيايد

-گل سرخي به دستش خواهم داد

-با حنجره ام،پنجره ها خواهم سا خت

او آمد.

اما…

با دستي پراز پنجره هاي بسته

با قفسي پر از پرنده هاي مرده

و گل سرخ

در انتظاري بيهود پژمرد تا مرد                (شب)

 

اگر....داس......

آب راگل نکنیم

خاک را شل نکنیم

باد را ول نکنیم

خود را خل نکنیم

سینه را سل نکنیم

هر که ره ظل نکنیم

هر خر را جل نکنیم

هر جزء را کل نکنیم

هر مسئله را حل نکنیم

چه کنیم گر نکنیم

امور ما می گذرد

با بکنیم یا نکنیم

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

اگر خورشید بتابد

مرداب پیر هم

تب می کند

قد می کشد

...عشق را می فهمد

و باران میشود

وگرنه .....؟   (شب)

++++++++++++++++++++++

 شعر هايم

    ترانه هايم را

                 مي خورد داس كاغذي

تا نباشدمرهمي

            بر زخم گلوي آوازهايم

تا نباشد گنبدي

براي كبوتران عاشقي

            كه مي نشينند بر شانه هايم

                                                        (شب)    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها...

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم -دیدم دلم دیگر صفایی نداردو شور شوق و گرمی وشادابیش رخت بر بسته و تمام عشقم به درختان و صدای پرندگان و دختر همسایه و پشت بام و کوچه  ته اش در آمده است و همان روز شروع کردم به دروغ گفتن به این وآن -نزدیکیهای ظهر بود که   متوجه شدم بزرگ شده ام و دیگر کودک نیستم!؟(شب)

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

این روزها خیلی مریضم البته مریض بودم بیمارتر شدم.سردرد و سرگیجه-شدت یافتن بیماری دمانس-عارضه ی دیاریا و ومیتینگ نزدیک به کولورا و بادی دهیدراته-لوبک پین همراه با کجی مورفولوژیکی اسپینال کورد مرکزی-پوکی جمجمه پیشرفته و سایکوز غیرقابل دیاگنوسیس- اپیلپسی ۲۴ ساعته و......و ده ها  درد بی درمان دیگه  ..دیگه چه عرض کنم آقای دکتر ما اینیم دیگه..

آقای دکتر : یا برو بمیر یا بیا بمیر یا بشین وبمیر یا بخواب و بمیریا...

--ممنون دست شفابخش شما درد نکند کفن از کجا بیارم  (شب)

شنیده ام...

خسته شدم

می روم لامکان

کمی به ت مرگم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شنیده ام که: دنیا نه  چندان زیباست که حتما باید دو چشم داشت

نه چندان زشت که باید هیچ چشمی نداشت . شما چه شنیده اید؟(شب)

زادگاه.......

زادگاه

به زادگاه رسيدم،هيچي ازآن گهواره چوبي باقي نمانده بود،آدمهايش همه غريب،در جستجوي پاره هاي كودكي ،بغض پاره پاره شده ي گلويم را در كوچه پس كوچه هاي خاكي جا گذاشتم وهق هق گريه هايم را به جاده سپردم و برگشتم . پشت سر نگاهي كردم ،دختر كودكي هايم با شاخه گلي در دست و روسري رنگي چهل تيكه سر كوچه اي كه من نديدم نشسته بود وقتي به خود آمدم تا مرا به جايي كه نميدانم كجاست مي برند.(شب)

آیا......../هنوز...............

 

آیا سر شمع

به خونخواهی پروانه زدند

یا از هجوم پروانه ها ترسیدند؟(شب)

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

در برد نگاه

هر رهگذری کمی می مانم

               شاید تو باشی

هنوز غبار راه رفته ات

به تن دارم

هنوز طعم لبت

به لب دارم

هنوز ساغر اندامت

به دست دارم

هنوز نگاه

به راه رفته ات دارم

شاید بر گردی

هنوز ........

شاید.....(شب)

سکوت قائم گیاه......

 

تمام فاحشه های

نه تنها این سرزمین را

بلکه

دنیا را می شناسم

همه ی نامه های آنها را میخوانم

زیرا که :

مزه ی نان

طعم آب

حس گرسنگی

حس تشنگی

آرامش وخواب

درد آوارگی

و.....همه وهمه

از آن هنگام که در رحم فاحشه ای

در مسافرخانه ای دور افتاده

افتادم را خوب می دانم   (شب)

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

چرا بعضی ها میگویند و حتی بعضی ها باور دارند

که:" در س خواندن از آن خر و کار کردن از آن تراکتور است "

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

وقتی پرنده

دق کردومرد

درون قفس که  نبود

یک بال شکسته

یک بال خسته

بیرون

روی درختی نشسته بود

وقتی پرنده

دق کردو مرد

درون لانه اش

ماری خانه کرده بود  (شب)

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

برای ساغر (ایده) که درختان را دوست دارد و.....

در سكوت قائم گياه

خبري پاورچين پاورچين

به رگ سبزينه رسيد

و به مغز آوند نشست

كه: هيزم شكن مرد

برگي پرسيد:

با خود چه برد؟

گفتندش: تن پوشي از پاره هاي تن مارا

شاخه اي پرسيد :

آيا تبرش را هم برد؟

گفتندش:نه! به تن سكوت قائم ما مانده ِ (شب)

یه روزی...............

یه روزی شاید هم شبی یا  نیمه شبی ،یه زنی با لبخندی آشنا و قدی کشیده با موهای سیاه و تنی مرطوب وبا پستانهای درشت و پر شیر مرا برای بودن زیر پلکهای شب به ثبت رساند و من پرنده شدم وبا گلویی پر از آواز پرکشیدم و روی درخت چناری نشستم ، ایکاش امروز می بود تا می دید تیر خوردنم را و جمع می کرد آوازهایم را (شب)

آیا شود.......سالمندان روز جهانی............. یابوی شهوت

آیا شود؟

آسمان گویی به زمین چسبیده

فضا حزن انگیزو دود گرفته

هواسنگین

گویی خنجری به حنجره می نشیند

کودکان برهنه پوش

مردمان پرنده فروش

جنگل سیاه پوش

و من....

در میان کومه های سوخته آوای ققنوسی می شنوم

ققنوسی با سنگ آسیابی به گردن.

این چه برهوتی است که من آمده ام

ناسوت را گر گرفته می بینم

این چه زرد زخمی است که من به تن دارم.

امروز مثل صدها دیروز

باز هم سینه ام گرفته است

صدایی نیست

اگر هم هست

خش خش معاشقه ی رفته گر

با حجم خونی خشکیده در تابوتی ازبرگهای سوخته است

صدایی نیست

اگر هم هست

پارس چند قلاده سگ ولگرد

بر سر لاشه ی مرغ شب آویز است

صدایی نیست

اگر هم هست

چکاچک با جسم عریان سپیده است

و من از آنسوی خارزار

کارم، امروز را به خاک دیروز سپردن است

سینه ام سخت گرفته است

به جذام خانه ای دور افتاده می ماند

سردو ساکت

تنها جذامیش

تنها ساکن طپنده اش

آواز تلخی می خواند

با سرانگشتان مجروح تاری شکسته می نوازد

دود سوختن، نواختن

سوزش سازش

زود به نا کجا می رسد

اندوه را بار می کند ،بر می گردد

سالهاست این جذام خانه، راهبه ای به خود ندیده

با کره ای خودرا وقف نکرده

هیچ اسب سپیدی

از برکه اش آب نخورده

خنجری به سینه فرو رفته دارد

با سر انگشتان مجروح

تنها جذامیش

ستاره ها را شماره می کند

شاید سواری از راه بگذرد

چله نشین شود و نمازی به خنجر بخواند.

سیته ام سخت گرفته است

بختک، بی امان نمی گذارد، فریاد کنم

کدامین فردا ؟

ابری بارور از بارش بر خاک هیچ کم نمی گذارد

..و در تلاقی چشم من با دشتی از هوا

خورشید دست افشان بر سر سفره ی خاک

پا به میهمانی آب می گذارد.

کدامین فردا؟

کدامین کس؟

از کودکان برهنه پوش جغرافیا

می خرد قفس های پر از پرنده را

..ومی برد تا در تلاقی چشم من با دشتی پر از صدا

در انتهای زمین کند رها

آیا شود؟یک بار دیگر

ابری آبستن از آسمان این دشت تفتیده بگذرد

..و با بوسه ای گونه های ترک خورده ی خاک را پرکند

آیا شود؟ یک بار دیگر

آن قافله که بارش آب بود ، هوابود

از اینجا بگذرد و مرا خواب نبرد

آیا شود ؟یک بار دیگر

چوپانی عاشق شود

نی بنوازد

سکوت این دشت تفتیده را بشکند

گوسفندان را هی کند

ویا هرچند به دروغ فریاد کند

گرگ آمد!!  گرگ آمد!!!      (شب)

پ.ن:بعضی ها به خود نگیرند

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

آب مرواريد            روز جهاني سالمندان

در خميازه كوچه اي بن بست

كسي ساكن است

بسيار ديده بهاران

تا انتهاي پاييزان

        -يك نفس اسب ابلق خود تاخته

         حجم مبهمي از اندوه در سفره خود ريخته

و اينك

سوز سرما گريبانش گرفته

بر دكه آب مرواريدش

آتشي از هيزم خاطره بر افروخته

كسي بر او نمي گذرد

با آتش او،كسي خود را گرم نمي كند

-وآب مرواريد پياله پياله

بر روي دستانش مانده

در خميازه كوچه اي بن بست

كسي ساكن است

كه …………………….(شب)

 

 

جايي..................

دلم با تمام سفتي وسختيش شكست

 

جايي براي کمی گم شدن پيدا

 

کردم تا....

 

شب

 

                                                                                                                      

کوله بارم.............

پاییز همان بهار است

که درتابستان برای فرار از زمستان

وباز بهار شدن عاشق میشود

+++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

كوله بارم

كوله بارم،يادش بخير

از جنس صحرا بودو بوي خاك ميداد

                                    -يادش بخير

خيس عرق!

شبها پرازعشوه ي ستاره ها ميشد

-وباصداي آن مردي كه مي گفت:

                       بخوان بنام گل سرخ در صحاري شب(کدکنی)

                                          به قامت عريان حادثه بوسه ميداد

                                                                   يادش بخير!

كوله بارم!

در ازدحام ملخ ها

در جنب وجوش موش ها

در تكثير كرمهاي خاكي

          -افتاد وديگر هيچ

خورش نان كرمينه ها شد

                     يادش بخير!

كوله بارم!

هرچه بوديا نبود

          پر از علف سبز بود

خيس عرق!

از جنس صحرابودوبوي خاك ميداد

                                يادش بخير            

+++++++++++++++++++++++++(شب)

نه خواب بود ونه خیال.......

   دریا دریا تورا  نوشیدن کم است .

 باران باران تورا  بوسیدن کم است. (شب)

****************************************************************

باز هم مدرسه باز شد

در كوچه ها،خيابان ها

سروصداي كودكانه

                -به ساز شد

بازهم قصه

قصه ی معلم

و

سیاهی تخته وسفیدی گچ

بی پولی بابا وسوزوسرما

كفش ولباس نو و كهنه

حضور و غياب هاي فيلسوفانه

                        - آغاز شد

باز هم مدرسه باز شد

                     (شب)    

 

**************************************************************    

 

 

 

 

 

نه خواب بود و نه خیال

او

       عریان

              و

                     گیسو پریشان

                                      و

                                              سینه لرزان

نه خواب بود و نه خیال

او

                     گرم

                                و

                                           مرطوب

                                                        و

                                                                  خندان

                                                                        از سینه ی دریا برآمد

نه خواب بود ونه خیال

سینه ام شکافت

                      و

                               دل پر کشید

                                              و

                                                                جان رقص کنان در آمد

نه خواب بود و نه خیال

(شب)

بگذار......              آواره.....              دستم.....

 

….بگذار

……….

بگذار!

چادر نتهائيم را

در سايه گيسوانت

در ساحل امن چشمانت بر پا كنم

بگذار!

در مشرق نگاه بي گناه تو

         -هفت شهر عشق را پيدا كنم

بگذار!

به شراب لب تو

     -جان خسته ام راصدا كنم

بگذار!

بقچه سر بسته سرگرداني را

 -به عمق شب مهتابي حضور  تو باز كنم

بگذار!

وقت سخت حادثه را

      -به آهنگ بوسه تو ساز كنم

بگذار!

از خاطر سبز تو بگذرم

تا مرز لايزال پرواز كنم

بگذار !بگذرم

           -تا بار ديگر زندگي را آغاز كنم        (شب)

*******************************************************************

 

آواره

ماهي سياه كوچك چشمان درشت دلبر من!

-در بيكران  اقيانوس

در جستجوي نيروانا

يا آن مرد بينا

هنوز كه هنوز است

آواره ی جاده ی ابريشم شرق است   (شب)

*********************************************************

دستم را بگیر

سرم را روی سینه ات بگذار

مرا باخود ببر تا یک لبخند

دستم را بگیر

اکنون

نه! وقتی دیگر   (شب)

*******************************************************

زخمهای عمیق وکهنه ی مرا التیامی نیست مگر مرهم نگاه تو

تن تنهایی را به آغوش کشیدم طعم تلخ روزه های رفته ومزه ی شیرین شبهای نیامده را میداد

اینک که مرا به خاک می سپاری بخون به گوشه ی کفنم بنگار هیهات نقطه تا بی نهایت

ایکاش بین آدمها فاصله ای نبود اگر هم بود بیش از یک بوسه نبود.

 از سیاهچال ذهن و  از لب های فروبسته واز تردید های خسته ام  کسی گذشت نمیدانم که بود .هرکه بود شمعی روشن کرده و رفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماهی قرمز کوچولو...

آنشب

آنشب ماه نقره پاشي مي كرد

او كنار آب،گيسوان شانه مي كرد

مرغي بر شاخه درختي

-سر داد آواي تلخي

بغضم گلو،اشك راه گونه گرفت

-شانه هايم ،بغض گلو را تكاند

او گفت:

اين آخرين ديدار است

سلولهايم لب ريز درد است

ديگر نمي پايم

امشب پايان درد است            (شب)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

 

 

 

وقتی دلم میگیره

روی پوست تن تنهایی ماهی قرمز کوچولو

یه طاول سیاه بزرگی میزنه

اونهم میدونه

خوب میدونه

دل من اسیر یه ذره آبه

وقتی از چشام صدای پای آب میاد

ماهی قرمز کوچولو

برام قصه ی دریا می خونه  (شب)

آغوش.........

اگر مرا باشی آسمان

شوم دریا

آغوش بگشا

در گرماگرم چشمانت

شوم باران

-         ببارم به خشکیده دلهای تن درختان

اگر مرا باشی دریا

آغوش بگشا

در گرماگرم سینه ات

        - ماهی کوچکی شوم

اگر مرا باشی جنگل

شوم پرنده

آغوش بگشا

در گرماگرم دستانت

به ارث بگذارم

-         اوج پرواز را

اگر مرا باشی صحرا

شوم باد

آغوش بگشا!

در گرماگرم جنس ناپیدایت

 شوم پیدا

-  هرچه بادابادا     (شب)

 

درد دل بساز و بنداز..........

درد دل بساز و بنداز

 

سي سا ل سوختيم وروزي سي برج هر برج سي طبقه هر طبقه سي واحد با خون دل سي سي مليون ساختيم. سي سا ل نه خورديم ونه خوابيديمٍ ً،نه پوشيديم و نه خنديديم ،سي بيچاره ها ،كم چاره ها غصه ها   خورديم و خانه ها ساختيم وبه سي مليون انداختيم . سر پتي،پا پتي آواره ي كوچه ها پس كوچه ها گشتيم تا بگيريم دست بينوايي ببريم اورا سراغ مرد نانوايي تا نباشد شكمش خالي از نان وحلوايي. آنچه بايد ميداديم ماليات بود كه بخاطر محرومين نداديم كه نداديم عوضش يك كپر مدرسه ساختيم وبداديم.(شب)

 

 

یکی بود.............

سریالهای تلویزیون!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟= در مسیر زاینده رود جراحت ملکوت با مرهمی از نون وریحون سر سفره ی خانه بدوش تکراری -زرد زخم میشود و در پناه یوسف پیامبر تکراری دیگر زلیخا را در فاصله های نه چندان دور

آش و لاش کنار خیابان زیر هشت رها می کنند!!!!!!!!!!!(تماشاچی فارسی وان دیده بخت برگشته)

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

یکی بود ، یکی نبود

سینه ام مثل غروب

سخت گرفته بود

شانه های خسته ام

مثل بال شکسته بود

سروسینه اش بر سینه ام

عصمت گریه اش بر شانه ام

مثل نم نم باران

بر لبهای تشنه بود

مثل دمیدن جان

به قالب مرده بود

او هرکه بود

مثل هیچکس نبود   23/2/89 (شب)

نازنین من!!

نازنين من!

هزار بار نازكتر از حبابي

خواندني تر از هر كتابي

به عصمت نقره گون مهتابي

نازنين من!

تو!تنها ترين پنجره ی باز اين ديواري

تو! شرقي ترين نگاه اين دياري

اما نمي دانم

چرا ؟ بر يلداي اين تن نمي تابي

(شب)                            

                                                                                  

طعم لب و بوی تن تو................

""آدم"" بچه اش را "لالايي" ميكرد

بچه گفت: خفه شو ديگه بابا! بگذار بخوابم

******************************

 

 

کلاهم را باد برد

دندان های مصنوعیم توی جوی آب افتاد

سمعکم پشت گوشم در انبوه صدا گم شد

عینکم را شکستند

عصایم را بچه ها برای اسب سواری دزدیدند

کفشهایم در مسجد رو به خدا به سرقت رفت

کلاغ ها لباسهای روی بند م را به ............کشیدند

و..................................................................

و فقط طعم لب  وبوی تن تو برایم مانده است

تا بعد نمیدانم ................................      (شب)

در واپسین

در واپسین دم غروب بود

که دختری گفت: در سایه انداز شب

-         ستاره ای چشمک زنان می خواند مرا

گفتمش: سفر بخیر نازنین من  (شب)

 

===========================

خدایا !

آتش تو راهم دوست دارم

 آتش جهنم تورا

با تمام جان خریدارم

زیرا که:

دوستان تاب آتش را ندارند(شب)

**********************

كفش هاي پاره پاره ام

كفش هاي لنگه به لنگه ام

به دشت در ماندگيم

دهن كجي مي كنند.

هر گامي كه بر مي دارم

گويي پاي بر سر-

-استخوان خاطره هاي شكسته ام مي گذارم

كفش هاي پاره پاره ام

بسان ابرهاي پاره پاره ي بهار

به تن سوخته ام مي خندند

ومن در حيرتم

كه چرا؟

كفاش پير

از خواب زمستانيش بيدار نمي شود  (شب)

 

باور کن.............

تنهایم بگذار

با اشکهایم

با چشمان بازم

...و باور کن رفتنم را

                               (شب)

قلم............

قلم را می شکنم

تا در خواب کودکان سرزمینی

که

در مه زندگی می کنند

قلمستانی به پا کنم  (شب)

اینجا ............؟

اینجا کجاست؟

تمام کوچه ها خلوت

ناودانها متروکه

گویی هرگز بارانی نباریده

صدای عصای کوری

موسیقی متن میشود

به آواز میخواند

اینجا تویی!!

یا چشمهایت راباز کن

یا عصای مرا بگیر  (شب)

*******************

 

سطل زباله کجاست ؟

چقدر زود مچاله شدیم

سلامم را..............

سلامم را به خشكيده برگي دادم.

                                    سبز شد

به توده يخي دادم.

آب شد.

          قطره قطره

                                    دريا شد

سلامم را به آدم دادم.

دم برنياورد.

 گنجشكها ورچيدنند.

پايكوبان بردند.

                     باران باران

                        تخم هايشان تفريخ.

                    و آسمان دشت پرازپرو بال شد

اي آدم كجايي؟

سلامي ديگر دارم

                         هواي خواستن

 

                          هواي برخاستن دارم (شب)آبان1385