سی سالگی

بلاخره سی سالگی رسید و تمام ان ترسهایی که فکر می کردم سراغم امد .یک حجم وسیعی از تردید دارد من را در خودش غرق می کند.ترس های عجیبی که تا جوان هستی اصلا به ان فکر نمی کنی دنیایی به شدت جدی برای من که تا حالا همه چیز برایم شوخی بوده، منی که هیچ وقت به پشت سرم نگاه نکردم و هیچ وقت خودم را برای چیزی شماتت نکردم ،اشتباهاتم را جزیی از وجودم می دیدم و فکر می کردم برای اشتباه نکردن لازم نیست کاری بکنم.هیچ وقت چیزی را تمرین نمی کردم ،یا یاد می گرفتم یا سراغش نمی رفتم، ممارست و تلاش برای یادگیری چیزی را کار بی خودی می دیدیم اگر تا کنون متوجه نشدید باید بگزیم ترجمه ی جملات بالا یک کلمه است یک کلمه ی پنج حرفی ،تنبلی ،من به شدت بچه ی تنبلی بودم  .برای همین سرگرمی هایم مربوط می شد به رفتاری که کمترین میزان تحرک را داشته باشد ، نشستن پای تلویزیون ، دراز کشیدن پای کیهان بچه ها خواندن مادر و حبس کردن خود با یک مشت ادمک سرباز در یک اتاق دو در دو ،هیچ وقت حسرت دوچرخه یا داشتن توپ میکاسا را نداشتم و بزرگترین حسرت هایم مربوط می شد به نداشتن هر گونه کنسول بازی از میکرو بگیر تا پلی استیشن چون والدینم فکر می کردند که دارند مرا از اثار مخرب این قبیل وسایل دور نگه می دارند ولی خوب هرچه تلاش انان بیشتر می شد من هم برای داشتن حریص تر می شدم .

شور نوجوانی می تواند مانند سیلی همه چیز را تغییر دهد می توانند شخصیت دیگری بسازد از کودک اما خوب این اتفاق در به من بشکل دیگری افتاد تنبلی تغییر شکل نا محسوسی داد و تبدیل شد به چیزی که مختصر برایتان بگویم می شود محافظه کاری .قطعا ان دوران نه می دانستم چیست و نه دارد چه می کند با من ،فقط می دانستم که برای هیچ عملی در دوران مدرسه داوطلب نشدم همیشه دستم پایین بود ،هیچ وقت به دنبال ثابت کردن خود نبودم ترجیح می دادم چیزی نباشم تا درگیر بشوم .چالش های بدون هزینه را انتخاب می کردم برای همین هیچوقت فوتبالیست خوبی نبودم ولی طرفدار و فن بینظیری بودم ،سرود نمی خواندم ولی عاشق گروه سرود بودم ،از ریاضی متنفر بودم ولی به ادبیات و تاریخ به شدت دلبسته معجون غریبی از انفعال که فقط  خواندن مرا عاشق خودش کرده بود ،خواندن که نه در واقع هر چیزی از قبیل کتاب ،روزنامه ،مجله ،دایره المعارف به دستم می رسید می بلعیدم .

اگر نوجوانی سیل باشد جوانی خود طوفان است همه چیز را له می کند و جلو می برد همه ی دنیایت را بهم می ریزد .

ورشکستگی عظیم پدرم مرا به  سمتی برد که دیگر هیچ وقت نخواهم مسولیتی بپذیرم ،خودم را غرق کنم در حال ،بازهم ترجیح بدهم هیچ نباشم تا دست و پا بزنم .وبه ایده الیست ترین شکل ممکن تصمیم گرفتم چیزی نشوم . چیزی نشدم خوب یعنی تقریبا لج کردن با همه این جهانی که از یک جایی به بعد سعی می کند به تو قالبی بدهد که شکل بگیری و به شکل خیلی فاشستی تو را اسیر سیستم ها می کنند پس اتفاقی که افتاد من به تعارض با جهانم خط قرمز هایم جا به جا شد تجربه هایی کردم و هزینه هایی دادم .حالا ایستاده ام بر لبه ی سی سالگی پسری با یک جوانی با کلیه تفریحات سالم ناسلام ،پر از خواندنی ها ،دیدنی ها ،خوردنی ها، کشیدنی ها،و بوییدنی هاو بوسیدنی ها.دقیقا هیچ چیزی نشدم ،هیاهوی بسیار برای هیچ ،ولی خوب نکته اش اینجاست که از ان راضیم و خوشحالم.اما خوب هر انسانی نقصی دارد و نقص من هم این است که بلد نیستم نقص هایم را ببینم ،وقتی شما درگیر واج ارایی نون و قاف و صاد هستید من دارم این نکته را حلاجی می کنم که چطور بگویم من عاشق نداشته هایم شده ام انگار ،ان انرزی که همیشه دوست داشتم داشته باشم را امروز در دختری یافته ام که حالا ده ماه از دوست داشتنش می گزرد و ان غرور گمشده ای که هیچ وقت نداشتم در تیم فوتبالی  یافته ام که سالهای سال غرور را با خود حمل می کند .شاید این متن شلخته ، بد یا حتی مزخرف باشد ولی برای خودم خیلی ارزشمند است چون چیزی شبیه خودم است.

نقدی بر رابطه های کلیشه ایم

من همیشه علاقه داشتم نقد را اکادمیک دنبال کنم و لی هیچ وقت موفق نشدم ، خوب یا شرایطش محیا نبود یا شرایطش اصلا محیا نبود. بسیار واضح و مبرهن است که من عاشق نقد سینمایی بودم به یک دلیل بسیار واضح چون من دیوانه سینما بودم  قبله ی امال من هیچ وقت و هیج وقت مرا ناامید نکرد همیشه برایم پناهگاهی می شد برای تمام بدبختی هایم و جدایم می کرد از این روزمرگی لعنتی در شهری در گوشه کویر هر چقدر خجالتی و ترسو بودم،در میان دی وی دی های عزیزم من به شکست ناپدیری تبدیل می شدم که هیج وقت تصور نزدیک شدن به ان را هم در زندگی واقیعم نداشتم، سینما تمام نداشتن های مرا پاک می کرد حتی کتاب خواندن هم برایم مدلی از سینما بود چون هر لحظه برایش تصویر می ساختم.اما به روال تمام ملودرام های کلیشه ای ضلع سومی هم این وسط پیدایش شد . فوتبال چیزی که همیشه از تلویزیون پخش می شد البته خیلی خیلی ملموس تر .چرا؟؟ چون من هر روز هفته در مدرسه فوتبال می دیدم ،بلی من فقط تماشگر بودم .حقیقتی که در مورد من هست و اینجا لازم می دانم افشا کنم این است که من هیچ وقت در مدرسه فوتبالیست خوبی نبودم تلاشی هم برای بهتر شدن نمی کردم پس یا مدافع می شدم یا دروازبان و خدارا شاکر بودم چون کل تایم بازی بجه ها داشتن ان وسط به توپ و به همدیگر لگد می زدند و توپ سمت من نمی امد پس مسيولیتی هم به گردن من نبود و من با خیال راحت قابهایم را از بازی بچه ها می بستم و از ان لذت می بردم .چگونگی لذت بردن من از این دو پدیده مرا به سمتی هل داد که هر روز بیشتر و بیشتر به سمتشان کشیده شوم و بیشتر در موردشان بدانم اینقدر که هیولایی سیری ناپذیری باشم که فقط و فقط دانستنش سیرش می کند اینقدر  که بین خودم و فیلم ها فاصله بگزارم تا بهتر بدانم که چه می خواهم از سینماو یا اینکه یاد بگیرم برای فوتبال درست بلند بشوم و دست بزنم و احترام بگزارم .من داشتم اینطور بزرگ می شدم تا اینکه باز خدایان هندسه و عشق تصمیم گرفتند این ماجرا تبدیل به مربعی شود  بدون قطر بدون وتر مربعی بزرگ که هیچ کدام از اضلاعش مشخص نیست چقدر است و ضلع چهارمی که خودش را تحمیل کرد به این مثلث شکیل ،عشق به جنس مخالف بود چیزی که همیشه از ان می ترسیدم چون برایم  مسيولیت می اورد  انگار .من چیزی در موردش نمی داستم و سعی هم نمی کردم یاد بگیرم دگم بودم و مقاومت می کردم تا اینکه دختری را دیدم که باید عاشقش می شدم رد خور نداشت من لازم به عشق بودم او هم انقدر خوب و انقدر دور بود که می شد برای نداشتنش سوگواری کرد .هرکاری کردم نتواستم فاصله بگذارم بین خودم و  او سعی در جذبش داشتم خیلی هم به او فکر می کردم اما داشتنش هم برایم سخت و دور  بود و او تبدیل به بتی شد  برای من که برای پرستش و مجاهدت در راهش انگار من اماده بودم .سالی گذشت تا بتوانم حداقلی فراموشش کنم تا جا برای اغوشی که داشته باشم باز شود اما با خودم شرط کردم هر دختری را که تصمیم گرفتم دوس بدارم اخرین دختری باشد که ملاقات می کنم یعنی بتوانم انقدر ایده ال و اهسته جلو بروم  وقتی به طرف می گویم دوستت دارم  یعنی قرار است سی سال به خیری و خوشی باهم زندگی کینم .ترکیب ایده الیستی وحشتناکم  با احساسات  شدید معجون غریبی درست کرد که حالا رابطه هایم حکم مرگ زندگی برایم می گیرند رابطه که تمام میشود انگار باید سیستم عاملم را هم عوض کنم ارتقا بدهمش و ویروس ها را از بین ببرم و اماده پردازش بزرگتری بشوم .این سالها گزشتند اغوش های بسیار فراموشم شد بت های بزرگی شکستند برایم و حالا منی ماندم که جای خالی تویی که بیایی سی  سال که نه ده سال برایم بمانی که صبح به صبح تنفست کنم هنوز خالی است برای همین وقتی حالا می خواهم پیام بدهم تمامی حواس پنجگانه ام از کار می افتد یا وقتی می بینمت انگار وسط یک راکتور هسته ای دارم نقش کاتالیزور را برای سیستم ایفا می کنم  منی که عشق را بلد نبودم ،یاد گرفتم پردازش کردم و حالا دارم زندگی اش می کنم .

امید

بسیار واضح و مبرهن است که هیچ وقت اوضاع انطور که شما می خواهید پیش نمی رود مثلا همین امروز بعد از ظهر لیورپول بازهم شکست خورد البته درست تر ان است که بگوییم تحقیر شدیم ،پراشتباه بدون اعتماد بنفس وضعیف ،تاتنهام هر کاری که دوست داشت کرد وما فقط نگاه کردیم وقتی دقیقه 4 گل می خورید یعنی سلام به یکشنبه های نحس خوش امدید.اما حقیقت امر این است که مجموعه ی عجیبی از دفع های اشتباه وقطع توپ های ناموفق وضربات اخر بی دقت همه اینها دست به دست هم داد تا بگویم شاید ما بیشتر به خودمان باختیم  درست مثل من که این بار بازهم به خودم باختم .پیدایت کردم و به خاطرت سپردم و دوستت دارم ، همین .حالا تو دلت فاصله می خواهد به همین راحتی و.ن ناامید ترین مرد شهر می شوم  وقتی  به منی که عادت به غرق شدن دارم راه نجات نشان می دهی ،عمیقا نامید می شوم درست مثل تیمم، تیمی که با امید وعشق و افتخار وارد لیگ می شودو به هفته دهم نرسیده می بیند که قطعا خبری از قهرمانی نیست ،امید  و ارزو و افتخار را بر اب رفته می بیند.کسی نیست که از تیمم دفاع کند کسی نیست که  از خودم دفاع کند جفتمان تنهاییم ،کسی برای لیورپول مدافع نمی شود و نمیشناسم فردی را که بتواند در مقابل شما از من دفاع کند ،من فقط بلدم دوست داشته باشم فاصله گرفتن را بلد نیستم ،از دست ها و ان چشماها و نمی توانم فاصله بگیرم  باید مرا ببخشید من مدل دیگری بلد نیستم .ما حمله می کنیم بدست می اوریم و رها  نمی کنیم کسی به ما دفاع کردن یاد نداده است. پس هیچ وقت برای من پایان کار نخواهد بود متوقف شدن را بلد نیستم و اینجا جایی است که کلیشه ترین کلیشه ممکن و جذاب ترین و شاید خطرناک ترین عنصر خلقت وارد می شود .امید.

سلاحی که هیچ الیاژی برای مقابله با ان درست نشده است . گاهی مرا برای اخر فصل زنده نگه می دارد ،گاهی امیداور برای رسیدن به تو .می بینی همانقدر که می تواند زنده نگه دار می تواند نابود هم بکند منی که مسلح میشوم به امید و تویی که فاصله به تن می کنی سلاح من مخرب تر است یا زره تو ،تیم من قدرتمند تر است یا نوزده تیم لعنتی لیگ جزیره .جواب هیشکدام از اینها را نمی دانم شاید اتفاقی مثل زمان بتواند برایم نتیجه داشته باشد البته شاید .اما تنها چیزی  که به ان اطمینان دارم خودم هستم .منی که بعد از هر شکست برمی گردم و به حرف هایمان و دست های تو فکر می کنم یا می نشینم ویدیوهای گذشته تیم را می بینم و لبخند می زنم و که یعنی امید پاسخ تمامی سوال های عشقی زندگی من است .

چیزهای هست، که نمی دانی

این فصل طبق معمول لیورپول شروع کرد به ریپ زدن یعنی باز هم مساوی های الکی شروع شد یک دفاع فاجعه و یک خط حمله قوی ولی بی دقت.دوباره بازی های تیم تبدیل شده به سوهان روح برایم به شدت عصبی به شدت بهم ریخته و فاقد.تقریبا زندگی را برایم تیره و تارکرده وقتی عاشق باشی و عشقت جلوی چشمانت پر پر شودو سرکوفت بشنوی و به پشیمانی هم فکر کنی به این که به عقب برگردی یا اینکه اصلا مگر جایی داری در این دنیا و می بینی که همه چیز دارد از هم می پاشد،اینقدر که ارایشگرم برگردد بگوید که دیوانه از همان کنار سوسکی تیمت رو عوض کن ،که باز من به او بگوییم که  برادر من همان تیغ را پایین تر بکش که مشتریت بشوم و خوب این خیلی کلیشه است.این یک ترازدی کوچک است ،درباره ی عشق یک خورده تراژدی در باره ی من که فقط این مدلی بلدم عاشق بشوم یعنی تا گردن غرق تو بشوم راه فراری باز نگزارم و همه راه ها به تو ختم شود همه راه هایم به اغوشت ختم شود وقتی که دستانت را باز کردی به اندازه من جا بازکردی در ان تا غرقت شوم بو بکشمت و خوب مخلوق جدیدی خلق شود، خیلی دیوانه تر و خیلی عاشق تر ،عاشق تر از ان که فکرش را بکنی انقدر که اصلا برایم مهم نباشد اخر فصل گندی به اعصابم خواهد خورد یا اینکه کجای جدول باشیم یا اینکه چقدر از تو دور خواهم بود یا اصلا این اینده ی لعنتی چه شکلی خواهد بود ،عاشق تر از این هستم که بتوانم به اینده فکر کنم که وقتی نباشی به تو فکر کنم ،صبح که بیدار می شوم ،خسته که میشوم یا روی ایوان تنها که میشوم حرف تو هست ،تصویر تو هست و خودت که دست به کمر به چهارچوب تکیه کنی و به من نگاه کنی و منی که نمی فهمم داری به چی فکر می کنی .می بینی من تغییر نمی کنم همینی که می بینی هستم یک نفر اماده غرق شدن در حجم عظیم چشمان نگرانت به کلیشه ترین حالت ممکن .

جدال با فراموشی

قبلا در همین مکان نوشته بودم که فراموشی شمشیر دولب است یعنی خبری از التیام نیست ،خبری از خوب شدن نیست ،خبری از ارامش نیست شمیر است ،سلاح است .وسیله ای است برای گرفتن و در بهترین حالت فقط می توانی جان سالم بدر ببری ،خبری از صلح نیست وقتی دستت می گیری زمین گزاشتنش کار سختی است .فصل جدید لیگ برتر انگلستان اغاز شد و نگارنده سخت نگران تیم است که هرجه می کند بازیکنانش به دلش نمی چسبند تیمی که دوستش دارد ولی نمی تواند برایش بتی پیدا کند که با لباس جگری این فصل بپرستدش و هرجه می کند بیشتر به گذشته برمی گردد ،نمی دانم رنگ نوستالژی اینقد خواستنی اش می کند یا واقیعت این است که ان قدیم همه چیز خیلی خیلی بهتر بود.این مقایسه لعنتی پایانی ندارد انگار همیشه و همیشه هست انگار که تیغه ای وجود ندارد تنها دسته ای است که حتی به درد ترساندن هم نمی خورد ،انگار مجبوری تسلیم بشوی و به نچسب های امروزی عادت کنی،انهایی که نه ماندنشان معلوم است نه رفتنشان ،وجودشان انگار تورا به حرکت در نمی اورد ،می دانی که غرقت نمی کند سیلشان، جاذبه انها تورا به زمین بیشتر میخ کوب می کند می توانی نفهمیدنت را در تمام رفتارهایشان ببینی ،بی اهمیت بودنت را ،انگار دیگر کسی گل نمی زند برای شادی تو فقط خودشان را ارضا می کنند تو موجودی هستی که برایشان تارخ مصرف داری که قبل از پایانش حتما باید مصرف شوی شکل فالوير وسوشال فرند شبکه های اجتماعی ولایک بزنی شان و به زور انها را بپسندی و نازشان را بخر . دست و پا زدن دیگر فایده ای ندارد شما شکست خورده اید گذشته هیچ وقت نخواهد رفت همیشه هست هر گوشه کناری که فکر کنید هست .هر طرف  زمین فوتبال را نگاه کنید به دنبال اویید هر گوشه ی چمن رد استوک هایش هست دقیقا مثل خود شما ، هر طرفم را نگاه می کنم میبینمت دقیقا وسط تکه پاره هایم نشسته ای ،و کاش به من نگاه کنی به منی که نمی توانم فراموش کنم ان عقل سلیم لعنتی ات را ان چشم های همیشه نگرانت را نمی دانم چه اتفاقی دارد می افتد ،حالا دیگز خبری از شمشیر نیست ،گلوله ای کنار مغزم است به نام پشیمانی .

در باب استیون جرارد بودن

همیشه با شروع نوشتن  هایم مشکل داشته ام .البته با امتداد وانتهای انها هم مشکل داشته ام در واقع اصلا نمی دانستم به کجا خواهم رسید اما به هرحال تمامشان می کردم .ولی شروع همیشه مرا می ترسانده ،سنگ بزرگی که همیشه باید کنار می زدم .فیل بزرگی در اتاق که از ترس تصویر کردنش در اتاق را هم باز نمی کردم اما می توانم تضمین بدهم به بهترین نحو ممکن می توانم تمام کنم .انگار برای تمام کردن ساخته شده باشم کاری به باز و بسته بودن این پایان هم ندارم ان را به بهترین شکل ممکن تحویل می دهم دقیقا برای همین شیفته جرارد هستم بازیکنی برای بهترین و درماتیک ترین پایان ها و خالق شب بینظیر استانبول تیم مفلوکی که نیمه اول سه تا می خورد و نیمه دوم با کاپیتان جراردش دوباره بلند می شود جام را می برد بهترین پایان ممکن یا وقتی که سر می خورد حسرت لیگ برتر برای لیورپول از سن من هم بیشتر می شود باز هم محبوبتش چند برابر می شود ،باز هم بهترین پایان ممکن چطور می شود عاشقش نشد چطور می شود جرارد نبود تازه به وفاداریش کاری ندارم . با قلبش برای لیورپول بازی کرد و با منطقش تکرار می کنم با منطقش در ان لیورپول بحران زده ماندگار شد قبول دارم جامی نبرد شاید اگر به چلسی می رفت هرچیزی برایش اتفاق می افتاد و به احتمال زیاد بهترین ها ولی با هوش تر از اینها بود .ماند و استیون جرارد شد شاه مطلق انفیلد .خوب من چرا نباید عاشق این مرد نباشم ،منی که فقط که وقتی بعد چهار سال گفتی که هیچ کس مثل تو مرا دوست نداشته و ندارد و نخواهد داشت ، پس وقتی خداحافظ را گفتی نفس راحتی کشیدم که خوب من که کار خودم کردم .منی که به تو نرسیدم و جراردی که جام نگرفت قطعا و قطعا و قطعا چیزی از ارزش های ما کم نشد. اینجا شهامت اعتبار پیدا می کند وقتی که بجنگی و نرسی هیپچ وقت تقصیر تو نیست .اما سختی دارد نباید نفس کم بیاوری فک می کنی که این چرخه لعنتی به پایان نمی رسد اما وقتش که رسید خوب بلدی تمامش کنی .می بینی دارم از پایان می نویسم شبهایم دارد ارام میشود جهان دارد رنگ های زیادی را به من نشان می دهد دیگر به اعتبار رنگ خرماییشان نمی توانم باشم دیگر نمی توانم نگران رنگ قهوه ای شان باشم . حالا دارم به عکس جرارد روی دیوار نگاه می کنم دوتا دست ها را باز کرده و رو به جمعیت دارد می دود .سبک و راحت استوک ها پشت هم در چمن سبز فرو  می روند و شماره هشت قرمز تنش دارد پرفورمنسی از کمال را نمایش می دهد برایش مهم نیست که جام ندارد چون دارد شهامتش را و خودش را جشن می گیرد.

حال استمراری

هیچ وقت اینقدر احساساتم شلخته و از هم پاشیده نبوده است ، بعضی وقت ها اصلا نمی دانم به چه چیزی دارم فکر می کنم .یا اصلا دارم کدام نقطه از زندگیم را مرور می کنم همه چیز را یادم می اید اما خیلی خیلی گنگ  دیگر تصویری درست نمی شود ،دیگر خاطره ای یقه ام نمی کند همه چیز  در یک خط صاف جلو می رود و من خوشحال می شوم که دارم فراموشی می گیرم،  من نشعه ی فراموشی شده ام ،اندک اندک دودش می کنم و غرق می شوم در این جنس ناب فراموشی ، حقیقت دارد چه کسی فکرش را می کرد که یک همچنین روزی هم برسد و داشته باشم فراموشیت را اینجا بنویسم . بیبن اخرین قطرات اش است. می بینی فقط دارم خطابت می کنم .زخم ها دارند هوا می خورند و خوب می شوند ولی هنوز همه چیز روی هواست .گردبادی را وسط گزاشته ام و خودمو و خاطراتم را میانش می گزارم می دانم که دقیقیا در مرکزش نشسته ام تا نا بودی کامل تا یادم نیایی تا همه چیز را بشورد و ببرد این فراموشی عزیز. می دانی، بعد از تو با ادمهای زیادی اشنا شده ام اما انگار دیگر نمی خواهم کسی را بشناسم . می خواهم ببینمشان ،داشته باشمشان ولی دوست ندارم بشنامشان همین فاصله به شدت مناسب است خیلی دور ، خیلی نزدیک .خوبیش این است که دیگر به هیچ چیز و هیچ کس عادت نمی کنم و سرم داِیم مشغول است یعنی دارم فراموشیت را مانند یک عمل مقدس هر روز به جا می اورم مانند یک مومن واقعی هیچ چیز را از قلم نمی اندازم  همه چیز دارد رنگ می بازد . شروع کرده ام تمام  لحظات نبودنت را با فراموشیت پر میکنم .انگار که در حال انجام فراموشی شما هستم انگار که حال استمراری هستم .

دیوار سفت حقیقت

معمولا وقتی شروع به نوشتن می کنم که سرم از حرف در حال ترکیدن  است . از یک جاهایی به بعد چشم هایم خسته می شود، از بس که نمی بیند دور برم را ،در واقع استفاده صحیحصی نمی شود از ان .یعنی ممکن است ساعت ها با یک نفر بنشینم و صحبت کنم ولی اورا نبینم یا شروع کنم به ساختن تصویر بر اساس حرف هایش یا کلن اصلن به حرف هایش فکر نکنم عادت بدی که تازگی به ان دچار شده ام تصویری کردنه پدیده هاست. معمولا  خیلی وقتها تصور اینده است  که مثلا بشینم حساب کتاب کنم که با چه  احتمالاتی لیورپول سهمیه می گیرد یا شب اعلام نتایج انتخابات کجا خواهم بود همه چیز  خیلی در هم و برهم میشود و مشکل اصلی اینجاست که یک روزی مثل امروز دیوار سفت حقیقت ناگهان  در جلو چشمانم بلند می شود می فهمم که لیورپول می تواند به راحتی سهمیه نگیرد و فکرمیکنم هم  که شاید هم سمت خوشحال انتخابات نباشم  به همین  راحتی هیچ وقت تصاویر اتفاق افتاده با تصوراتم همخوانی نداشته و معمولا عجیب ترین حالت ممکن اتفاق می افتد .خسته می شوم از کنار هم چیدن طبیعی رخداد ها با یک پایان عجیب و غریب، باید سعی کنم کمتر کمتر و کمتر فکر کنم . این روز ها وقتی می خواهم به تو فکر کنم ذهنم را درگیر می کنم به کتاب به فیلم به بازی به کار معمولا هم جواب می گیرم  ،دقیقا شبیه فیلم های اسلوموشن ازمایش تصادفات سرعت را می گیرم تا یک دفعه با سر برخورد نکنم به دیوار سفت حقیقت .می دانی حقیقت چیست مشکل از خواستن من نیست .قطعا همیشه و همه جا و هر لحظه می خواهمت .معلوم است که دلم می خواهد  ببینمت و خندهایت را لمس کند  یا صدایت را بشنود .قشنگ قابلیت رسوب گزاری در ذهن را بلدی شاید خودت هم ندانی ،اما دیوار لعنتی درست همینجا و همین نقطه شروع می شود من می دانم می خواهمت ولی همیشه در سطح خواسته ام باقی می ماند .انگار همین بیم و امید دیدن و ندیدن کاملا مرا ارضا می کند و من در همین نقطع متوقف می شوم در واقع دیوار سفت حقیقت نرسیدن من به تو تبدیل می شود به دیوار بلند تنهایی من حسی که انگار دارم به ان معتاد می شوم ،دلم نمی خواهد اوضاع تغییر کند .کم کم عادت کرده ام به تنهایی و حس می کنم ورود هر شخص می تواند تمام این دنیا را بهم بریزد .تنهایی کم کم دارد می رود تا تمام احوالات زندگی ام را تغییر دهد.تنهایی غذا خوردن تنهایی فیلم دیدن ،تنهایی فوتبال دیدن و من دارم از لذت می برم . ولی با این همه یاد تو که می افتم هرازگاهی غلغلکم می دهد که می شود بیایی و همه چیز را بهم بریزی و بمانی و تنهایی بتواند بار وبندیلش را جمع کند و برود اما دوباره من  هر روز بعد از ظهر در ایوان کوچک خانه ام رو یک صندلی پلاستیکی می نشینم ومتقاعدش می کنم به ماندن .

چاقی

از وقتی که یاد گرفتم وارد اجتماع بشوم و تصویری حداقلی از خودم در بیرون از مدرسه و خانواده داشته باشم یعنی از اول دبیرستان چاق بودم درست نفهمیدم چی شد اما قطعا ظهور پنتیوم 2 یکی از دلایل به وجود امدن  این همراه دوست نداشتنی شده بود و دلیل دیگرش خیلی ساده بود انگار سیر نمی شدم به همین راحتی، میل بیش از اندازه به شیرینی جات و سرخ کردنی ها مرا به یک جارو برقی تبدیل کرده بود. از جنگ های بی امان بر سر ساندویج همبرگر های بوفه مدرسه که با نان سنگگ پیچیده می شد ،تا بلعیدن پیتزا در هر شکل و ابعادی ، تازه همه ی اینها به کنار مادرم سخت معتقد بود که من بو می کشم و جای شکلات هایی که قایم کرده است را پیدا می کنم و من از هیشکدام اینها سیر نمی شدم و همیشه گرسنه بودم .یک نوجوان گرسنه که انگار هیچ وقت سیر نمی شد .با سرعت زیاد مفهوم سیری برایم فراموش شد و این گرسنگی در تمام ابعادم  حللول کرد به شکل بی رحمانه ای کتاب می خواندم و از ان بدتر کیلیویی فیلم می دیدم و فله ی رفیق جمع می کردم.مغزم پر شده بود از اطلاعات مزخرفی که انگار هیچ وقت لازمشان نخواهم داشت اما همه را به خاطرمی سپردم . این وسواس لعنتی دست از سر من بر نمی داشت .سیری تبدیل شده بود به مفهوم ناشناخته ای  چیزی  که خودت باید با ان کنار بیایی نمی توانی از دیگران بپرسی خودت باید به جوابش برسی و خودت باید متر و معیار برایش بگزاری و این کارم راسخت می کرد منی که تبدیل به ماشین حمل شده بودم بی ربط ترین اطلاعات تاریخ را می توانم برایتان بگویم از بازیکنان گم نام تا  حجم موتور فلان مدل بنز از جنگ سرد تا انقلاب رنگی همه ضبظ می شد بدون کم و کاست و بدتر از ان انگار همیشه تهدید می شدم برای امتحان دادن تمامیه این مطالب ،یک هارد چند گیگیا بایتی  بدون هیچ سی پی یو  یا پردازش گری .با این همه من همچنان گرسنه بودم و می دانستم هیچ وقت سیر نمی شوم  و هیچ وقت راضی نمی شدم . اما همانطور که مستحضر هستید هرگز نگویید هرگز چون روز گار قطعا به شما خواهد اموخت که همه چیز  امکان پدیر است و من زمانی فهمیدم که دختری را دوست داشتم  که  خیلی خیلی سخت می تواستم به دیدنش بروم . ان اوایل به شدت سخت بود به هیچ وجه نمی تواستم با شرایط کنار بیایم من دوست داشتم اورا همیشه و همیشه ببینم همیشه داشته باشمش .اما خوب قطعا زور شرایط خیلی خیلی بیشتر بود و من هیولای جهان خوار مجبور شدم خیلی خیلی راحت سیر بشوم کم می دیدم و باید به دقت تمام اجزا را به خاظر می سپردم و بعد به دقت انالیز می کردم پردازش می کردم  تا تصویر مورد نظرم ساخته شود. من هیچ وقت به ان دختر نرسیدم در واقع هیچ وقت به اون نگفتم که چقدر دوستش دارم  اما چیزهای فراوانی اموخته بودم  مثل اینکه حالا بلدم وقتی ان طرف میز کافه می نشینی انقدر با دقت نگاهت کنم که بفهمم وقتی داری حرف می زنی دستت روی میز چه بازی می کند وفتی می خندی صورتت په شکلی می شود  و چه تعداد دندان دیده می شود یا چشمانت چقدر تنگ میشود یا چه مقدار مو روی پیشانیت ریخته می شود یا مثلا وقتی نگاهت را می ذزدی و من حرص می خوردم  به کجا نگاه می کردی یا بوی ادکلنت چنان بلدم که می توانم از همینجا از این گوشه کویر پیدایت کنم می بینی کاملا بلد شده ام  ،خیلی چریکی وار  با کمترین زمان ممکن بیشترین تصویر را از تو می سازم و خوب خیالم را سیر می کنم . همیشه این داستان در مورد سیری در سرم می چرخد که دو نفر مسافر گرسنه و تشنه به قبیله مهمان نوازی رسیدند مردمان قبیله به شدت از انها پدیرایی کردند و دومرد شروع به خوردن کردند هی خوردند هی خوردند تا یکی از انها به رحمت ایزدی رفت و دیگری به حال مرگ افتاد از دومی پرسیدند سیر شدی؟ ،گفت اورا که روی دست می برند او سیر شد .

روز هشتم

دوباره شروع می کنم از همینجایی که سرم پر حرف است، تا چند دقیقه دیگر وارد روز ششم سال می شویم  . از در و دیوار دارد برایم می بارد همه چیز خفه کننده است .اما انگار خیالم راحت است یعنی می دانی همین چند روز است همین که این مهمان های عید بروند و من برگردم بیرجند خوب همه چیز درست می شودچون شاید این بار کار درست را انجام دادم . درست هفت روز پیش برای سومین و اخرین و این بار با تمام وجود تصمیم گرفتم فراموشت کنم این بار فکر نمی کنم برگردم دوست دارم فراموشت کنم تمام خنده هایت را تمام خاطراتت را تمام حرف  هایت را تمام منطق درست لعنتیت را و این بار دوست دارم فراموش کنم با تمام وجود دیگر بر نخواهم گشت این بار در مسابقه با خودم برنده خواهم شد خیلی منطقی خواهم ایستاد و فراموشت خواهم کرد می دانی که از فراموشی خیلی می ترسم خیلی ولی این دفعه شبیه جواهری مراقبت می کنم از ان . فراموشی را خدا در روز هشتم به فرزندانش هدیه داد تا فراموش کنند که در بهشت زندگی می کرده اند.درست حدس زدی باز هم از خودم در اوردم .حقیقتش نمی دانم فراموشی از کدام سوراخ جهنم در امده ولی خوب شر لازم است دقیق و بع اندازه اش مثل پنی سیلین یک میلیون و دویصت که قاتل سرماخوردگیست انهم قاتل خاطرات است البته می دانی که بعد یک میلیون دویصت دوباره بدن عفونی شده و تب می کند ولی می دانی که سلامت می شوی بر می خیزی بلند می شوی روزها ادامه دارند .دقیقا یازده روز پیش اعتراف کردم که نمی تونم از تو دست بکشم اما خودت بهتر می دانی اصلا بلد بودی امید را از بین ببری این ها رانمی گویم تا باز ایموجی ها ناراحت برایم بفرستی نه الان که دارم می نویسم اصلا نارحت نیستم یا سر شده ام یا گرمم درست مانند جایگاه لیورپول در جدول که هی بالا و پایین می شود هی بالا و پایین می شود .می دانی تصمیم گرفته ام روزهای رفته ام را دیگر نشمرم خاطرات  هم به یاد نیاورم تصمیم جدیدی گرفته ام شروع می کنم به خاظره سازی برای سال های جدیدم تا فراموشی را فراموش کنم تا تو باشی ببینمت اما فراموش شده باشی .